مذاكرات اسلام آباد

برترین سرمایه معنوی ملت از نگاه رهبر شهید انقلاب 

حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای رهبر شهید انقلاب از نگاه سالار شهیدان به شهدایی همچون محمد معماریان و مادرش به عنوان برترین سرمایه معنوی کشور و انقلاب یاد کردند.

به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، ۲۸ اسفند مصادف با سالروز شهادت محمد معماریان بود؛ شهیدی که در عالم رویا شالی بر پای مادرش بست و او را شفا داد.

بنابر روایت ایرنا، سی و ششمین قسمت از گزارش‌های «نگاهی به کتاب‌های ستایش‌شده از سوی رهبر انقلاب» درحالی منتشر می‌شود که رهبر شهیدمان در میان ما نیست ولی رهنمودهای‌شان به‌ویژه سفارش‌هایی که برای مطالعه زندگی و سیره شهدا داشتند، چراغی است که مسیر آینده را برای جوانان و ملت ایران روشن نگه می‌دارد.

کتاب تنها گریه کن یکی از کتاب های مزین شده به تقریظ رهبر شهید است که این کتاب شامل روایت زندگی اشرف سادات منتظری، مادر شهید محمد معماریان در دوران مبارزات انقلاب اسلامی، جنگ تحمیلی و پس از آن است که به قلم اکرم اسلامی تدوین و توسط انتشارات حماسه یاران در ۲۸۳ صفحه منتشر شده است.

برترین سرمایه معنوی ملت از نگاه رهبر شهید انقلاب 

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای پس از مطالعه این کتاب نوشتند: با شوق و عطش، این کتاب شگفتی‌ساز را خواندم و چشم و دل را شستشو دادم. همه چیز در این کتاب، عالی است؛ روایت، عالی؛ راوی، عالی؛ نگارش، عالی؛ سلیقه‌ تدوین و گردآوری، عالی، و شهید و نگاه مرحمت سالار شهیدان به او و مادرش در نهایت علو و رفعت .. هیچ سرمایه‌ معنوی برای کشور و ملت و انقلاب برتر از اینها نیست. سرمایه‌ باارزش دیگر، قدرت نگارش لطیف و گویایی است که این ماجرای عاشقانه‌ مادرانه به آن نیاز داشت. از نویسنده جدا باید تشکر شود.

اینک به مناسبت سالروز شهادت محمد معماریان بخش‌هایی از کتاب تنها گریه کن را مرور می‌کنیم:

تمام‌قد پای انقلاب

نویسنده در مقدمه نوشت: من روبروی خود زنی را دیدم که در آستانه ۷۰ سالگی هنوز دل‌نگران انقلاب است. موضع و نظر سیاسی دارد. در صحبت‌هایش به گفته‌های حضرت آقا استناد می کند. معیشت مردم، غصه جدی‌اش است و آن خانه باصفا و دلبازش خانه امید خیلی‌ها برای تک‌تک کسانی است که از شهرستان‌های اطراف پرسان‌پرسان به او می رسند، وقت می‌گذارد و حتی لازم باشد آبرو خرج می کند. اشرف سادات هنوز هم تمام‌قد پای انقلاب ایستاده و خودش را مدیون می‌داند، همین می‌شود که بی چشم‌داشت و سهم‌خواهی با دلسوزی، مقتدر قدم برمی دارد و در مقابل هیچ پیشامدی، منفعل نیست. زنده‌دل است و پویا. شاداب است و امیدوار.

بعد از روزهایی که با حاج خانم گذراندم، شجاع شدم. حالا هر کجا مادر شهیدی را می‌بینم، بدون خجالت، با اشتیاق و عطشی شیرین، هر طور شده باب صحبت را باز می‌کنم و با هر جمله‌ دعا و مهربانی‌شان فکر می‌کنم بهره‌ام را از این دو روزه حیات برده‌ام و همه این اتفاقات را مدیون حاج حسین کاجی هستم که آن روز سفارش کرد بروم و برای یک بار حاج خانم را ببینم. (صفحه ۱۱)

هدیه امام رضا (ع)

حبیب (پدر شهید معماریان) آن موقع‌ها معمار بود. می‌شناختمش، آدم مقیدی بود. از وقتی تکلیف شده بود یک نماز قضا نداشت. از همان نوجوانی که رفته بود سر کار، سال خمسی‌اش معلوم بود. شرعیات را خیلی خوب می دانست. البته این‌ها را بعدا به من گفت ولی قبل از آن هم می‌دانستیم خیلی به حلال و حرام و شرع مقید است. برای همین وقتی می‌گفت «به من واجبه که مهریه زنم رو بدم ولی اینقدر ندارم و نمی‌تونم، نمی‌خوام اول زندگیم رو با دروغ شروع کنم.» ادا نبود. واقعا دلش می‌خواست صاف و صادق همان را که هست توی گود بیاورد. دلش نمی‌خواست زیر بار قرضی برود که از عهده‌اش برنمی‌آید. من هم دوست نداشتم خودش را زیر دین من بداند. این شد که گفتم مهریه را می بخشم.

برترین سرمایه معنوی ملت از نگاه رهبر شهید انقلاب 

حبیب نگاهم کرد و لبش به خنده باز شد. گفت «می‌دونی چیه اشرف سادات؟ من قبل از اینکه بیام خواستگاریت، رفته بودم امام رضا. از آقا همسری خواستم که اهل زندگی باشه. توی بالا و پایین باهام بمونه. حتی از آقا خواستم، سیده باشه. من هر چی تو زندگی دارم و به دست بیارم، برای خانوادمه. ایشالا وضعم بهتر می شه ولی خب هرچی باشه مهریه زن دینه به گردنمه. من فقط حرفم این بود زیر قرضی نرم که می دونم از عهده‌اش برنمیام. حالا تو با این حرفات نشونم دادی همون هدیه امام رضایی. تا حالا هرچقدر می خواستمت از امشب صد برابر پیشم عزیز شدی. (صفحه ۴۱)

ما بی‌صاحب نیستیم!

بچه، جان گرفت. چشم‌هایش را به آرامی باز و نگاهم کرد. نه نگاهش رمق داشت، نه ناله اش. مادر و پسر دست کمی از هم نداشتیم. با صدایی گرفته و ضعیف که وقتی از حنجره هم خارج شد، شک داشتم محمد می شنود یا نه، گفتم «محمد مامان! میای بغلم» و دست‌هایم را باز کردم. بچه هنٓی کرد و سرش را چرخاند طرفم. کشیدمش توی بغلم. بعد از ده پانزده روز شیر خورد. محمد شیر می خورد و سینه‌ام سبک می شد و روی زبانم جز الحمدلله چیزی نبود. مادر و پسر همانجا روی زمین خوابمان برد.

صبح، محمد و پرونده پزشکی‌اش را زدم زیر بغلم و راه افتادم. مادرم پرسید «این وقت صبح کجا؟» گفتم بیمارستان. مهلت ندادم حرف دیگری بزند، آمدم بیرون. با تاکسی خودم را رساندم تا ایستگاه اتوبوس خطی‌های میدان امام حسین(ع) امروز. بعد هم نشستم روی صندلی اتوبوس. تا برسیم بیمارستان خدا خدا می کردم بتوانم پیدایش کنم. به زحمت شد ولی شد. کلی پرس و جو کردم تا توانستم گیرش بیاورم؛ همان دکتری که دستور داد محمد را از دستگاه درآوردند و گفت بردار ببرش.

من را شناخت. دست پیش گرفت و گفت «باز که اومدی. همین که گفتم بچه موندنی نیست. بمونه هم فلج می شه. من سرم شلوغه. نمی‌تونم یه حرف رو چند بار تکرار کنم.» محمد را گذاشتم روی میز اتاقش و پتوی دورش را باز کردم. بچه دست و پا زد. سرش را تکان داد. دکتر چشم‌هایش گرد شد. دست بچه را گرفت و کشید سمت خودش. پایش را صاف کرد. کمرش را معاینه کرد. پلک هایش را باز کرد. گفت «آزمایش‌هاش رو بده ببینم.» برگه‌ها را هی بالا و پایین کرد. آخر سر تسلیم شد و گفت «این بچه سالمه.» جواب دادم «بله رسول الله شفاش داد. فقط اومدم بگم ما بی صاحب نیستیم آقای دکتر. شما وسیله‌ای. دیگه هیچ مادری رو از زنده موندن بچه‌ش ناامید نکن.» محمد را برداشتم و از اتاق آمدم بیرون پرونده، باز ماند روی میز دکتر. (۵۹ و ۶۰)

شاهد شهید انقلاب

از مسجد پایم به تظاهرات باز شد. البته قبل‌تر هم بالای پشت بام الله اکبر می‌گفتیم. شب که می‌شد راس ساعت ۹ صدای مردم، قم را برمی‌داشت. این کار دلم را راضی نمی‌کرد. باید می‌رفتم بین مردمی که توی خیابان شعار می‌دادند و مبارزه می‌کردند. صبح به صبح، حاجی را راهی می‌کردم، کارهایم را سر و سامان می دادم و بعد خودم را می‌رساندم به خیابان. هر جا شلوغ بود من هم آنجا بودم.

زمین فوتبال نزدیک خانه ما شده بود محل رفت و آمد هلی‌کوپترها. یعنی نمی‌توانستند بنشینند، فقط نزدیک زمین می‌شدند و کماندوها می‌پریدند پایین. خیلی خوب یادم هست. این‌ها آن‌قدر درشت هیکل بودند، از دور که می‌دیدیشان، هول می‌کردی. صورت‌هایشان سیاه بود و خودشان اندازه دو تا آدم معمولی. حالا همین‌ها می‌افتادند به جان جوان‌ها و بچه‌های مردم. یک ذره هم رحم نداشتند. پیر و جوان سرشان نمی‌شد. زن و مرد هم همینطور. یکهو می‌ریختند سر مردم و اگر کسی گیرشان می‌افتاد حسابش با کرام الکاتبین بود.

یک بار کماندوها توی کوچه افتاده بودند دنبال یک جوان. من از پشت بام خانه خودمان داشتم نگاه می کردم. طفل معصوم را گیر انداختند و چند نفری افتادند به جانش. صدای ناله‌اش کوچه را برداشته بود. آن‌قدر به سر و صورتش زدند و پرتش کردند که از حال رفت. ولش می کردند. تا کمی تکان می‌خورد، دوباره مثل گرگ حمله‌ور می شدند. دیگر نمی‌شد صورتش را دید. غرق خون بود. رنگ پیراهن تنش معلوم نبود. انگار پیراهن و شلوارش از اول قرمز بودند. هی زدند و وحشی شدند. زدند و وحشی‌تر شدند تا اینکه جوان دیگر تکان نخورد. ناله نکرد. یکی آمد و دستش را گذاشت روی گردنش. تمام کرده بود. زیر لگد و ضربه، جوان مردم را شهید کردند. جنازه اش را هم انداختند پشت وانت و با خودشان بردند.

من با دست، جلوی دهانم را گرفته بودم و خفه جیغ می‌زدم. می‌زدم روی پایم و ضجه می‌زدم و پشت بند هم می گفتم بیچاره مادرش. داشتم دق می‌کردم ولی نمی‌توانستم جیک بزنم. اگر صدایم درمی‌آمد، معلوم نبود عاقبتم چه می شد. به خودم می‌پیچیدم و کاری از دستم برنمی‌آمد. از آن روز تا یک ماه حالم بد بود. دل ضعفه گرفتم. صورت خونی جوان و ناله‌هایش از جلوی چشمم کنار نمی‌رفت. هی می‌گفتم کاش می‌شناختمش. کاش نام و نشانی ازش می‌دانستم تا برای خانواده‌اش خبر ببرم. چشم انتظاری بددردی است. حداقل می‌رفتم و می‌گفتم جوانتان را شهید کردند. خیالشان راحت می‌شد دیگر قرار نیست برگردد. خدا می داند چقدر آدم همین شکلی بی‌نام و نشان کشته شدند و هیچ خبری ازشان نیامد. (۸۶تا۸۸)

کتانی‌های کهنه

از این دل بزرگش، حظ می بردم ولی یک بار اشکم را درآورد، آن هم سر یک جفت کتانی. اصلا عادت نداشت رخت و لباس و کفش نو بپوشد. هر وقت هم می‌گفتم «محمد! بریم برات لباس بگیریم.» حرفش یک جمله بود «مگه همینا که دارم چشونه.» می گفتم «مادر! غریبه و آشنا آدم را می بینند. خب چه اشکالی دارد نونوار باشی؟ دوست نداری؟» می گفت «همین‌هایی که دارم خیلی هم خوبن.» کتانی‌هایش را تا چند بار تعمیر نمی‌کرد و نمی‌پوشید، حاضر نبود کتانی نو بخرد.

آخر سر خودم رفتم و برایش یک جفت کتانی خریدم. اولش خوشحال شد. کفش‌ها را پا کرد و کمی توی اتاق راه رفت. گفتم «مبارکه مامان! دیگه اون کهنه‌ها رو نپوش.» به ثانیه نکشید خنده روی لب‌هایش ماسید. گفت «مامان! دست شما درد نکنه.» و کفش‌ها را از پایش در آورد و گذاشت گوشه اتاق. مات و مبهوت سرم را خم کردم، بلکه از چشم‌هایش بخوانم توی فکرش چه می‌گذرد، نتوانستم. بهانه آوردم اگر رنگش را دوست ندارد با هم برویم و عوضش کنیم. لب ورچید و گفت «نه، خیلی هم خوبه،»

برترین سرمایه معنوی ملت از نگاه رهبر شهید انقلاب 

خواست برود زیرزمین به کارهایش برسد ولی نگذاشتم. گفتم «خب بگو چی شده مادر!» چشم هایش را دوخت به قالی و گفت «یاد دوستم افتادم. وقتی راه می‌ریم، کتونی‌هاش اینقدر پاره‌ان که ته کفش، جدا می شه ازش. بابا ندارن.»

یخ کردم. اولین جمله‌ای را که به فکرم می‌رسید، گفتم «این که غصه نداره محمدم. خیلیم خوبه که به فکر رفیقتی. خب اون کتونی قبلی‌هات رو ببر بده بهش.» چشمش را از قالی گرفت و دوخت به من. صدایش، لحن سوال کردنش حتی دو دو زدن مردمک چشم‌هایش، هنوز هم یادم مانده. غصه‌دار نگاهم کرد. ابروهایش زاویه‌دار شدند. با صداقتی که ته تهش می‌رسید به جایی که می‌دانستم، از من پرسید «خدا راضیه؟» به خودم آمدم. دیدم ای دل غافل! چقدر از این بچه عقبم! توی دلم گفتم «سادات! دیدی این بچه چه قشنگ بهت درس داد!» چه داشتم جواب سوالش را بدهم؟ دستم را گذاشتم روی شانه اش و گفتم «مادر! این کفش‌ها مال خودته. هر کاری دوست داری، باهاشون بکن.» به رویم خندید. هم لب‌هایش، هم چشم‌هایش. از فردا دوباره همان محمد بود، همان کتانی‌های کهنه. به همین راحتی کتانی‌های نو را نخواسته بود.

کیف کردم؛ از نخواستنش. کیف کردم از بزرگ شدنش. کیف کردم ولی بزرگ‌شدن که متوقف نمی‌شود. وقتی خدا روح بنده‌ای را برای خودش بخواهد، آن‌قدر وسعت می‌گیرد که دور و بری‌ها متحیر می‌مانند. مثل منِ مادر که گاهی دلم خالی می‌شد از بزرگی این بچه. (۱۴۴ تا ۱۴۶)

شهادت داریم تا شهادت

سرش را آورد بالا و این بار با التماس و بغض خیره شد توی چشم‌هایم و گفت «مامان جان! می‌دونید شهادت داریم تا شهادت؟ دلم می‌خواد طوری شهید بشم که احتیاج به غسل نداشته باشم؛ مثل امام حسین بدنم بمونه روی زمین، زیر آفتاب. دعا می‌کنی برام؟» نمی‌فهمیدم این بچه کجاها رو می‌دید. غافلگیر شده بودم. من فوق فوقش دعا می‌کردم پسرم با شهادت عاقبت به خیر بشود اما پسرم فقط آن را نمی‌خواست. آرزو داشت تا آنجا که می‌شود شبیه امامش باشد. محمد برایم روضه خوانده بود. اسم سیدالشهدا را که آورد، قلبم تیر کشید. زیر لب گفتم «هر خونی لایق شهادت نیست ولی اگه تو لایق شدی، مبارکت باشه مادر! من برات دعا می کنم.» یعنی قبلش از خدا خواستم دلم را آرام کند. زیاد به صبر حضرت زینب (س) فکر می‌کردم. رنج‌ها و مصیبت‌های خانم را مرور می‌کردم و به خودم دل و جرئت می‌دادم اگر این‌هایی که محمد می‌گفت هم اتفاق می‌افتاد، من فقط یک پسرم را فدا کرده بودم. یاد روضه‌های عاشورا هم دلم را تکان می‌داد و اشکم را درمی آورد، هم پاهایم را محکم می‌کرد تا بتوانم بایستم و تاب بیاورم. (۱۹۰ و۱۹۱)

تنها گریه کن

گفت «می‌خوام خودتون من رو توی قبر بگذارید. همون‌جا برام دعا کنید و از شهادت من راضی باشید دلم نمی‌خواد دشمن اشک شما رو ببینه و فکر کنه تونسته دلتون رو بلرزونه و خوشحالی کنه. خیلی از مادرها بچه‌شون رو توی قبر گذاشتن ولی دیگه نتونستن سرپا و قوی از قبر بیرون بیان. شما اینطور نباش. می‌دونم عاطفه مادری چیزی نیست که بشه جلوش رو گرفت ولی مدام با خودت بگو داری امانت الهی رو برمی گردونی. گریه رو بذار برای خلوت و تنهایی. دور از چشم بقیه گریه کن (صفحه ۱۹۲)

تفاوت خط مقدم با آشپزخانه

بدن محمد توی چند لایه پلاستیک پیچیده شده بود. دست بردم و با احتیاط لایه به لایه پلاستیک را کنار زدم تا صورتش و بدنش بیرون بیاید. هنوز لباس خاکی‌اش تنش بود. حتی پوتین هایش را در نیاورده بودند. خوب براندازش کردم. ظاهر بدنش تا اینجایی که من می‌دیدم، طوری نشده بود. صورتش زخم‌های ریزی داشت و رد خون روی گونه‌هایش، روی لباسش حتی روی پوتین‌هایش فراوان بود. دست کشیدم روی محاسن تُنُکش. خون شره کرده و اثرش باقی بود. از فکرم گذشت کاش یک شیشه گلاب می‌آوردم و صورتش را می‌شستم، آن رد خون‌های کمرنگ و پررنگ را. چشم‌هایش کبود و لب‌هایش خشک و ترک‌خورده بود و آن همه زخم و خشکی و خراش نتوانسته بود آفتاب سوختگی صورت پسرکم را پنهان کند.

برترین سرمایه معنوی ملت از نگاه رهبر شهید انقلاب 

یکی دو باری که دست کشیدم به صورتش و از کنار پیشانی تا زیر چانه‌اش را نوازش کردم، دیدم دلم آرام نمی‌شود. خم شدم و صورتش را بوسیدم. همین طور زیر لب صدایش می‌زدم و قلبم آگاه بود که محمد حرف‌هایم را می‌شنود. به حال پسرم غبطه می‌خوردم و فکر می‌کردم این بچه‌ها چطور اینقدر از ما جلو زدند. یک بار که مدام افسوس خورده بودم برای زن بودنم که نمی‌توانم تفنگ دست بگیرم و رو در روی دشمن بجنگم، محمد به زبان آمد. من اولین بار نبود که به محمد می‌گفتم «مادر خوش به حالت که میری جبهه. من اینجا سر خودم رو با خیاطی و سبزی پاک‌کردن و اینطور کارها گرم کردم. الکی دارم دل خودمو خوش می‌کنم. این کارا کجا جنگیدن شما با دشمن تو منطقه و پشت خاکریزها کجا.»

محمد ولی برای اولین بار حرف مرا رد کرد. جواب داد «مامان جان! ببخشید ولی من این حرف شما رو قبول ندارم. چرا همیشه می‌گید خوش به حال شماها که مرد هستید و می‌تونین برین جبهه؟ خدا به اندازه وظیفه هر کسی، بهش تکلیف کرده و ازش سوال می‌کنه. شما که خانمی اگه وظیفه‌ت به اندازه دوختن یه درز از لباس رزمنده ها باشه و ندوزی، مسئولی. من اگه تکلیفم رفتن باشه و نرم. وقتی هر کسی جایی که باید باشه و خالی بذاره، یه قسمتی از کار جنگ لنگ می مونه. کار که برای خدا باشه، دیگه آشپزخونه و خط مقدم نداره، قیچی قندشکنی و چرخ خیاطی و کارد آشپزخونه هم با اسلحه فرقی نمی‌کنه.»

حالا دوباره احساس خسارت و عقب‌ماندن می‌کردم. وقتی این حرف‌های محمد یادم آمد، یک نفس عمیق کشیدم و گفتم «محمد جان. مادر! دیدی آخرش تو جلو زدی و رفتی!» (۲۱۲ و۲۱۳)

شال سبز

دست برد و از داخل جیب پیراهنش یک تکه پارچه سبز درآورد و وقتی تایش را باز کرد، دیدم یک شال باریک است. بوسید و گذاشت روی چشم‌هایش. گفت از داخل ضریح برداشتم. دستش را دراز کرد سمت صورتم از بالای پیشانی تا پایم را دست کشید. زانو زد. من عصا به بغل هاج و واج و منقلب، محمد نشسته جلوی پایم. یکی یکی پارچه‌هایی را که به پایم بسته بودم، باز کرد. شال را بست به مچ پایم و گفت «غصه نخور مامان جان. برو نذرت رو ادا کن امشب.»

سرم پایین بود و داشتم گره شاله سبز را نگاه می‌کردم. پلک زدم و وقتی چشم باز کردم، همه چیز عوض شده بود. بالای سرم آسمان بود. سرم را گرداندم سمت راست، آسمان بود. سمت چپ را نگاه کردم، آسمان بود. سپیده زده بود و از خنکی نسیم اول صبح مور مور شدم. بوی گلاب و زعفران شربت ظهر عاشورا می‌آمد. رد خیسی اشک روی صورتم مانده بود. هر چه گشتم نه از سعید آل طاها و صدایش، نه خوش و بش کردن حسن آزادیان و نه محمد اثری پیدا کردم. توی رختخواب نشستم و چشمم افتاد به مچ پایم. هیچ چیز دورش نبود، به جز همان پارچه سبزی که محمد با دست‌های خودش بسته بود. نفس کشیدم و سرم پر شد از عطر عجیب و غریبی که دورم را گرفته بود. ترسی عجیب دلم را گرفت. دلهره همراه هیجان قلبم را پر کرد. با تردید با خودم گفتم من که لیاقت زیارت آقا رو ندارم، لابد محمد رو واسطه فرستادن. بذار ببینم می تونم بایستم. با احتیاط بلند شدم و تکیه‌ام رو به دیوار دادم. پایم را روی زمین گذاشتم و کم‌کم از دیوار فاصله گرفتم. هیچ دردی نداشتم. کف پایم را به زمین فشار دادم و قدم برداشتم؛ خودم به تنهایی، بی‌کمک، بدون عصا. (صفحه۲۴۲ و ۲۴۳)

کد مطلب 2196306

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 9 =