مذاکراتی سخت و حساس با دیوار بی اعتمادی حائل میان دو کشور که بسیار قطور و بلند است و نمی توان انتظار داشت به زودی حتی ترکهایی در این دیوار ایجاد شود اما واقعیت نیم قرن گذشته روابط دو کشور نشان داد هیچ راه گریزی برای دو کشور جز ایجاد یک تعامل پایدار و سازنده و منطبق بر منافع دوجانبه وجود ندارد.
در این میان گفتمانی #بنبستگرا با تعدادی سمپات پرهیاهو وجود دارد که بدون منطق واقع گرایانه و روشنی با شعار نه به هر مذاکرهای، یک بار دیگر در مسیر تاریخی فرصتسوزی خود ایستادهاند.
طرفداران این گفتمان در برداشتی نادرست و غلط از عرصه بین الملل و تعاملات بین بازیگران در حصار یک چارچوب نظری و گفتمانی گرفتار شده اند و به دور از واقع گرایی، هیچ راهی برای تعامل با دنیای پیرامون خود به جز آنچه که در چارچوب و قالب فکریشان وجود دارد نمی بینند.
آنها باوری توهمی دارند که تکلیف و رسالتی آخرالزمانی برعهده اشان است که دنیا به دو دسته خیر و شر، خودی و ناخودی تقسیم میشود و وظیفه آنها صرفا دشمنیِ محض و ابدی با ناخودی و آنچه خود آن را شر میپندارند بوده و در این مسیر همه امکانات و سرمایهها اعم از انسانی و مادی، ابزار و وسیلههای رسیدن آنها به غایت مطلوبشان و موعودشان است.
سابقه حضور این افراد در مذاکرات متعدد نشان میدهد که آنها اساساً نفس مذاکره را یک تهدید ذاتی میدانستند که خداوند توفیقی به آنها برای هدایت بشریت به آنها داده و بر همین مبنا حاضر نبودند حتی برای گرفتن امتیاز، انعطافی واقع بینانه منطبق بر منافع ملی نشان دهند.
اما امروز وضعیت تفاوت بنیادین دارد: ایران نه فقط با تحریم، که با جنگ تمامعیار مواجه است و موضوع مذاکره مستقیماً به پرونده هستهای گره خورده است؛ همان پروندهای که آقای سعید جلیلی در دوران مسئولیت خود آن را به کنج تهدید کشاند و با قطعنامههای پیاپی شورای حکام میراثی شوم و ویرانگر برای ایرانیان به جای گذاشت و بهای آن فرصتسوزیها امروز به شکل جنگی تحمیلی و آتشبسی ناپایدار چهره کریه خود را نشان می دهد.
از منظر نظریه واقعگرایی تدافعی در علوم سیاسی ، دولتها در شرایط تهدید و خطر ناگزیر از پذیرش بازی با حاصل جمع غیرصفر هستند. در این چارچوب، مذاکره به معنای عقبنشینی نیست، بلکه شیوهای برای مدیریت هزینهها و کاهش تهدیدهاست.
دقیقاً خلاف مدل گفتمان آخرالزمانی مبتنی بر حاصل جمع صفر ایدئولوژیکی که در آن هر امتیازی به دشمن، برابر با سازش، تسلیم و پذیرش شکست مطلق ایدئولوژی و گفتمان نهادینه شده ذهنی آنهاست.
این در حالی است که در هر مذاکرهای برای گرفتن امتیاز ناگزیر باید امتیازاتی نیز داد که میزان امتیازات هم رابطه وثیق و مستقیمی با میزان پشتیبانی و حمایتهای نخبگان و مردم از تیم مذاکره کننده دارد، مذاکره اجتناب ناپذیر زمانی به کسب حداکثر امتیازات میشود که هیچگونه اختلاف و تفرقه و دوقطبی در کشور وجود نداشته باشد تا به عنوان مولفه قدرت در مذاکرات به ابزار چانه زنی تبدیل شود.
در حالیکه واقع گرایان برای گریز از جنگ یا مذاکرات تحمیلی در واکنش به فضاسازیهای صفر و صدی تأکید می کنند که مذاکره منطقی و مبتنی بر بُرد بُرد محاسبه قدرت است، نه فرار از مقاومت، اما جریان وهم گرا میان مقاومت عقلانی که با حفظ حداقل تعاملات، زمان میخرد و هزینهها را کاهش میدهد، و مقاومت جزماندیشانه که همه درها را میبندد ونهایتا جنگ،تحریم یا مذاکره را تحمیل میسازد، دومی را انتخاب کرده است.
واقعیت آنکه اگر امروز دریچه دیپلماسی بسته بماند، به جای شکوه مقاومت باید هزینه تمامشونده جنگ را پرداخت.
نظریه واقعگرایی تدافعی به ما میآموزد که حتی دشمن قسمخورده نیز در محاسبات خود قاعده هزینه و فایده را در نظر میگیرد و این هنر با پشتوانه مذاکره کننده است که روی میز هزینه آغاز جنگ را به درستی و قوت به دشمن نشان دهد.
شاید وقت آن رسیده که به جای نه مطلق گفتن به مذاکره، از آن به عنوان ابزاری برای گرفتن بهترین امتیاز ممکن در بحرانیترین شرایط تاریخی استفاده کنیم و منافع ملی را درگیر #حصار_در_حصار ذهنی و ایدئولوژیک خود نکنیم چه بسا اکثریت جامعه علاقه ای به این حصاربازی های گروهی و سلیقه ای نداشته باشند!




نظر شما