به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، «اروند» رودخانهای که سالها در ذهن فرماندهان عراقی «غیرقابل عبور» تصور میشد. جریان تند، عرض زیاد و جزر و مدهای پیچیدهاش باعث شده بود دشمن مطمئن باشد از این مسیر خطری تهدیدش نمیکند. اما در همان روزهای ابتدایی جنگ، یک جوان ۱۷ ساله آبادانی با جسارتی کمنظیر این تصور را شکست؛ جوانی که رودخانه را مثل خانه خودش میشناخت.
بنابر روایت فارس، علیرضا تنگسیری که بعدها به عنوان یکی از چهرههای شناختهشده دفاع مقدس مطرح شد، در همان سن نوجوانی مأموریتی دشوار را پذیرفت: عبور مخفیانه از اروند و انجام شناسایی در آنسوی رودخانه، جایی که عراقیها حتی احتمال حضور نیروهای ایرانی را هم نمیدادند. گزارشی که او از این شناسایی تهیه کرد، به دست شهید حسن باقری رسید؛ فرمانده نابغهای که برای طراحی عملیاتها به چنین اطلاعات دقیقی نیاز داشت.
این روایت، بخشی از خاطرات همان شناسایی جسورانه است؛ مأموریتی که از دل تاریکی شب و آبهای خروشان اروند آغاز شد. به همین خاطر با «فتحالله جعفری»؛ بنیانگذار زرهی سپاه (رئیس هیات مدیره مؤسسه شهید باقری) گفتوگو کردیم تا جزئیات این شناسایی کمنظیر را بازگو کند؛ روایتی از دریادل شهید علیرضا تنگسیری که در ادامه میخوانیم:
اروند؛ رؤیای تسلط صدام در آغاز جنگ
حزب بعث عراق و صدام در جنگ و تجاوز به کشورما، یکی از مهمترین خواستههایش حاکمیت بر اروند بود. همانطور که امروز تنگه هرمز برای امریکا و متجاوزین اهمیت بازگشایی پیدا کرده، آن زمان هم اروند برای عراق مهم بود.
مسأله تسلط بر اروند؛ در سال ۱۳۵۹ حسن باقری از اسیرای عراقی سوال مهم را می پرسیدند، همه اسرا به اتفاق یک پاسخ داشتند، رودخانه اروند وحشی و غیر قابل عبور است یا از اسرای جدید عراقی سؤال میکرد که چرا از اروند عبور نکردید تا جزیره آبادان را اشغال کنید. آنها رودخانه اروند را غیر قابل عبور میدانستند.
وقتی یک نوجوان ۱۷ ساله مأمور عبور از اروند شد
اما یک نفر برای اولینبار از رودخانه اروند عبور کردند و در منطقه فداقیه شناسایی کردند و گزارشی دقیق برای حسن باقری ارسال کردند، علاوه برآن علیرضا تنگسیری برای ما روایتی از تاریخ و هدف از شناسایی را بیان کرد:
«ما عبور از رودخانه را در دو مقطع انجام دادیم؛ در مقطع اول یک عملیات شناسایی توپخانه دشمن بود. و عملیات دوم برونمرزی بود و قرار بر این شده بود که دو نفر از برادرانی که از تهران آمده بودی یکی اسمش مرتضی بود و یک برادر دیگر هم بود. آنکه اسمش مرتضی بود چهرهاش عین شهید سیدمرتضی آوینی بود، بچههای بسیار شجاعی بودند. من بعد از اینکه از عملیات برگشتیم از اینها سؤال کردم که شما شنا بلد هستید؟ گفتند نه ما شنا بلد نیستیم. گفتم اگر همان اول میگفتید خیلی سخت میشد.
همانطور که مستحضر هستید من زمانی که جنگ شد و این جنگ تحمیلی به ما تحمیل شد، ۱۷ سال و یک ماهم بود. در این سن شاید آن کارهایی که ما کردیم عجیب بود، چون من بچه رودخانه بودم و خانه ما تا رودخانه شاید ۱۰۰ متر فاصله بود. روستای خزلآباد آبادان بود و کمتر از ۱۰۰ متر فاصله داشت و من اینقدر به آب علاقه داشتم که در جوانی با بلم و شناور و آب آشنایی داشتم. به لحاظ اینکه پدر من ماهیگیر و ناخدا بود و به هر حال یک قرابت خوبی با رودخانه و آب داشتم. خُب وقتی که دفاع مقدس پیش آمد در واقع اوایل جنگ بود و گفتند که ما میخواهیم اینطور کاری را انجام بدهیم و شما که معروف هستید و بهتان بت آبی میگویند و دائماً در آب بودید. من قبلاً با شنا آنطرف رودخانه اروند رفته بودم».
آمادهسازی برای یک مأموریت مخفیانه
در اینجا عرض اروند ۵۵۰ متر بود. دقیقاً همان روبهروی خانه ما در واقع میخواستند عملیات برونمرزی را انجام بدهند. این دو نفری که از تهران تشریف آوردند. من گفتم من در خدمتتان هستم. ما یک بلمی را که بهش چنکو میگویند که نیمیش فلزی است و نیمیش تخته است ما این را تهیه کردیم.
زیرش فلز و پلیت است و رویش هم تخته است. گفتم خُب یک آموزشی باید داد و چگونگی کار با سلاح مخصوصاً آنموقع ما سلاح کلاش نداشتیم. آنموقع ام.۱ و ژ.۳ بود، کلاش خیلی محدود بود، سه سلاح کلاش و ۵ روز تمرین کردیم و آماده شدیم که شبانه از رودخانه عبور کنیم.
انتخاب بهترین مسیر عبور از اروند
در واقع بهترین نقطهای که از لحاظ جغرافیایی بود و ما میدانستیم که میشود راحت عبور کرد بین خسروآباد و خزلآباد بود که یک محل بود که به این مهر حاج علی و به روستا هم فداقیه میگویند. ما با این دو برادری که آمده بودند و دو نفر هم من آوردم و در مجموع ۵ نفر میشدیم. ما با دو تا بلم آنطرف رفتیم.
از نهر حاج علی سوار شدیم و شبانه آنطرف رفتیم. در آنجا چون اوایل جنگ بود، خالی بود یعنی عراقیها حساسیت کمتری داشتند و اصلاً فکر نمیکردند. برایشان غیر قابل باور بود، چون عراقیها اصلاً روی این قضیه فکر نکرده بودند، حلقه محاصره در ذوالفقاری و همین روستای سادات کامل کنند، از این طرف رودخانه اروند نیامدند چون اظهارات آنها این بود که این رودخانه یک رودخانه وحشی است و سرعت آب در این رودخانه بسیار زیاد است و نمیشود. عبور کرد.
من تجربه عبور از این رودخانه را داشتم و من با شنا هم عبور کرده بودم. ما زمانی را انتخاب کردیم که بین جزر و مد باشد. یک زمان ایستایی بود مخصوصاً زمانی که میخواست مد شود. اوایل مد بهترین زمان بود، مد باعث میشد که آنطرف چون جولانی بود، یواشیواش آب بالا بیاید و ما میتوانستیم در نهرها برویم، ما به آنجا رسیدیم.
جذر شش ساعت طول میکشید. هر شش ساعت یکبار این اتفاق میافتاد، روبهروی خزلآباد این اتفاق کاملاً ملموس است. ما جزر و مد، قایقرانی و ماهیگیری را بلد بودیم، حتی این موضوع در عملیات خیبر هم خیلی به درد ما خورد.
حرکت مخفیانه در نیزارها
ما شبانه از رودخانه عبور کردیم. ابتدا یک جولان که یک علفهایی بود که ارتفاعش ۵۰ سانت بود، از جولان که عبور میکردیم به اسبول میرسیدم که ارتفاعش ۳ متر بود. ما در نهر رفتیم و در این نهر حاج علی که رفتیم. قبلاً هم این مسیر را رفته بودم و حتی تا نزدیک آن روستا هم رفته بودم، اما داخل روستا نرفته بودم.
فاصله روستا تا لب رودخانه حدوداً ۲ کیلومتر بود. ما قایقهامان را یعنی آن دو تا بلم را در نیزارها مخفی کردیم. حالا زمانی بود که عراقیها در ۹ آبان به کوی ذوالفقاری آمدند و شکست خوردند. عرض نهر حاج علی ۱۵ متر بود وقتی مد کامل میشد ۱۵ متر و حدود ۱۲، ۱۳ متر عرض داشت. یک جایی شکسته بود که سد بود و بهش سده میگفتند و از روی آن میشد راه برویم.
پنهان کردن بلمها در دل نیزارها
این سدهها را زده بودند که دور درختها را کلاً آب نگیرد و بتوانند آب را مهار کنند. بعد یک نهرهایی داشت زیر آن شکسته بود و ما قایقهامان را از این شکستگی عبور دادیم، چون بلمها کوچک بودند، آنها را بردیم و در نیزارها و جولانها قایم کردیم، به طوری که اگر در روز هم برای گشت میآمدند پیداشان نمیکردند.
طنابشان را هم به همان نیزارها بستیم و راه افتادیم. هوا هم سرد بود و ما خیس شده بودیم، تا سینه ما کاملاً خیس بود. چون من بعضی از جاها از قایق پیاده میشدم و وقتی میخواستم طناب قایق را ببندم چون این عزیزان ما از تهران آمده بود اما واقعاً بچههای شجاعی بودند. من خیلی دلم میخواهد این عزیزان را ببینم. حالا نمیدانم شما با اینها صحبت کردید یا نکردید؟ ولی برای من خیلی جالب است.
رسیدن به روستای خالی از سکنه فداقیه
ما از قایق پیاده شدیم و با همان ۴ نفر به سمت روستای فداقیه راه افتادیم. حدود دو کیلومتر راه رفتیم، اما خیلی یواشیواش رفتیم. حدود ساعت ۳ بامداد ما به روستا رسیدیم. روستا یک چیزی در حدود ۱۵۰ خانوار داشت، اما کسی در روستا نبود و ما نمیدانستیم که کسی نیست.
البته روستا تخلیه شده بود. ما از خیابان اصلی که آمدیم. یک خیابان ۱۲ متری بود، البته خانهها گلی بود، زمین گلی بود. البته آن زمان که ما رفتیم بارندگی نبود، در خانهها همه باز بود، در حیاطها باز بود. ما انتخاب کردیم.
خوابی کوتاه در خانهای با درِ آبی
یک خانه پیدا کردیم که در چوبی داشت و رنگ آبی هم به در خانه زده بودند. ما داخل حیاط آن خانه رفتیم. اول که وارد میشدیم یک تارمه مانندی بود یعنی وقتی وارد میشدید یک سرپوشی بود و بعد وارد یک حیاط میشدید. یک حیاط بزرگ داشت که دور تا دورش اتاق اتاق بود.
ما در یکی از این اتاقها رفتیم که یک تخت داشت و پشهبند هم داشت، یعنی همه وسایل مردم مانده بود، چون به آنها گفته بودند که جنگ فوقش سه روز تا یک هفته طول میکشد، شما با خودتان وسایل برندارید وسایلتان اینجا بماند و خودتان هم به بصره بیایید، وقتی جنگ تمام شد برمیگردید. آن بندگان خدا هیچی با خودشان نبرده بودند. ما در همان اتاقی که خدمت شما عرض کردم رفتیم و چون اینقدر خسته بودیم و تشک روی زمین بود، ما هم تشک گذاشتیم و خوابیدیم.
۲۹۲۱۸




نظر شما