به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین ، ایبنا به نقل از هیل، نوشت: امسال بزرگترین جایزه هالیوود به فیلم «یک نبرد پس از دیگری دیگر» تعلق گرفت که از مخاطبان میخواهد با تروریستها همدردی کنند. در نیویورک، یک نمایش تئاتر در راه است به نام «لوئیجی: موزیکال» که یک مجرم را در مرکز داستان قرار میدهد، تنها چند بلوک دورتر از جرمی که الهامبخش آن بوده است.
نه این فیلم و نه این نمایش، این واکنش را از صفر خلق نکردهاند. آنها به یک آمادگی فرهنگی گستردهتر برای همذاتپنداری با افرادی که روزگاری به روشنی محکومشان میکردیم، دامن میزنند. در سراسر فرهنگ و زندگی عمومی، ما بیش از پیش تمایل داریم که رفتارهای نادرست را از دریچه رنجش، بیگانگی و بیاعتمادی به نهادها بازتفسیر کنیم. خود تخلف و گناه تغییری نکرده است. آنچه تغییر کرده، تمایل روزافزون ما به همذاتپنداری عاطفی با خشمی است که پشت آن عمل نهفته است.
جاناتان آلپرت رواندرمانگری است که در شهر نیویورک و واشنگتن دیسی طبابت میکند و نویسنده کتابِ پیشرو «ملت درمان» (Therapy Nation) است.
از درک رفتار تا تمرین همدلی با جرم
این روانشناس طی یادداشتی می نویسد: به عنوان یک رواندرمانگرِ در حالِ طبابت در نیویورک و واشنگتن، این تغییر را از نزدیک میبینم. مردم به طور فزایندهای تمایل دارند رفتارها را به شیوهای تبیین کنند که آن را نرمتر، بافتمندتر و پذیرفتنیتر میکند. ما دیگر فقط سعی نمیکنیم رفتار نادرست را بفهمیم. داریم همدلی با آن را تمرین میکنیم. با گذشت زمان، این همدلی کم کم جای قضاوت را میگیرد.
بخشی از این تغییر ریشه در کاهش اعتماد دارد. وقتی مردم ایمان خود را به نهادها از دست میدهند، قضاوتهای اخلاقی را متوقف نمیکنند — بلکه آنها را جابهجا میکنند. اگر احساس شود که در سیستم تقلبی و دستکاری ایجاد شده است، سرکشی دیگر چندان شبیه به رفتار نادرست نیست، بلکه بیشتر شجاعت به نظر میرسد.
روانشناسی کمک میکند تا بفهمیم چرا این موضوع چنین عمیقاً طنینانداز میشود. وقتی سیستمها خیلی بزرگ یا بیپاسخگو به نظر میرسند، ناامیدی به دنبال یک چهره میگردد. بیشتر مردم نمیتوانند با یک دیوانسالاری روبه رو شوند یا یک نظام اقتصادی را از نو طراحی کنند، اما میتوانند بر یک مدیرعامل انگشت بگذارند. میتوانند یک میلیاردر را محکوم کنند. میتوانند یک جنایتکار را به یک نماد تبدیل کنند. آنچه به عنوان درک شروع میشود، میتواند به راهی برای اجتناب از مسئولیت تبدیل شود.
در اتاق درمان: «نوعی درکِ» لوئیجی
من این بازچهارچوبدهی را در مطب خودم میشنوم. یک از مراجعه کنندگان که از قبضهای درمانی ناامید است به من میگوید که کسی مثل لوئیجی را «یک جورهایی درک میکند». او به سرعت اضافه میکند که خشونت را تأیید نمیکند، اما خشم پشت آن را میفهمد. مراجعه کننده دیگری که با هزینههای رو به افزایش دستوپنجه نرم میکند، شانه بالا میاندازد و میگوید: «همهاش تقلبی است» و بعد با تحقیری آشکار از میلیاردرها حرف میزند. در هر دو مورد، هدف انتقاد از یک انسان خاص بودن خارج میشود و به یک نماد تبدیل میگردد. سیستم انتزاعی است، اما شرور ملموس است.
خطر مدنی: وقتی مرزهای اخلاقی سست میشوند
اینجاست که خطر مدنی آغاز میشود. وقتی انسانها به نمادهای هر آنچه شکسته به نظر میرسد، تقلیل داده میشوند، مرزهای اخلاقی کم کم شل میشوند. این پدیده در کل طیف سیاسی دیده میشود. وقتی مخالفان فراتر از هرگونه رستگاری تلقی شوند، خویشتنداری فرسایش مییابد. اگر کسی شریر تعریف شود، هر پاسخی میتواند موجه به نظر برسد.
ما پیشتر هم جرقههایی از این پدیده را در زندگی عمومی دیدهایم — از افرادی که ترور چارلی کرک را جشن گرفتند تا کسانی که از نافرجام ماندن سوءقصدها به جان دونالد ترامپ ابراز ناامیدی کردند. در هر دو مورد، واکنش نشاندهندهٔ همان فرسایش خویشتنداری اخلاقی است. وقتی یک شخصیت عمومی به نماد هر چیزی که مردم از آن متنفرند تبدیل شد، خشونت میتواند از نظر عاطفی رضایتبخش به نظر برسد. این نشانهٔ آن است که مرزهای اخلاقی واقعاً در حال تغییر هستند.
نقش رسانههای اجتماعی و نهادهای فرهنگی
رسانههای اجتماعی این روند را تسریع میکنند. ظرافت و جزئیات منتشر نمیشوند، اما قطعیت اخلاقی چرا. انسانهای پیچیده به نمادهایی تقلیل مییابند: قهرمان یا شرور، یاغی یا ستمگر. وقتی این اتفاق افتاد، قضاوت تنگتر و خشم به نوعی چسب اجتماعی تبدیل می شود.
نهادهای فرهنگی نیز نقش دارند. دانشگاهها، صنعت سرگرمی و بخشی از قشر روشنفکر، به طور فزایندهای رفتارهای نادرست را از دریچه تبیین (explanation) قاببندی میکنند نه مسئولیت. تروما، نابرابری و بیگانگی به لنز مسلط تبدیل میشوند. این عوامل میتوانند مهم باشند. اما وقتی تبیین به طور مداوم جایگزین قضاوت شود، خط بین درک رفتار و توجیه آن کمرنگ میشود.

پاداش روانی: خشم مشترک و احساس تعلق
همچنین یک پاداش روانی در کار است. خشم مشترک، وضوح و احساس تعلق ایجاد میکند. یک دشمن مشترک میتواند به مردم احساس قطعیت اخلاقی بدهد در فرهنگی که در غیر این صورت ناپایدار به نظر میرسد. اما این وضوح هزینه دارد. تقسیم جهان به خیر و شر، آسانتر از تحمل پیچیدگی، ابهام و خویشتنداری میشود.
یک موزیکال درباره یک جنایتکار این اشتها را نمیآفریند — بلکه بازتابدهنده تغییر گستردهتری در نحوه پردازش خشم، بیاعتمادی و سرزنش توسط آمریکاییهاست. اقتدار توخالی به نظر میرسد. تخلف، اصیل و واقعی به نظر میرسد. روزگاری ما از شرورها میترسیدیم چون نماد فروپاشی اخلاقی بودند. حالا ما به طور فزایندهای از آنها برای ساماندهی به رنجشهایمان استفاده میکنیم.
خطر این نیست که ما در تشخیص رفتار نادرست ناتوان باشیم، بلکه این است که چنان به تبیین آن، بافتمند کردنش و همذاتپنداری با آن عادت کنیم که در نهایت شروع به توجیهش کنیم. و وقتی این اتفاق افتاد، خویشتنداری مدنی نیز در کنار آن فرسایش خواهد یافت.
۲۱۶۲۱۶




نظر شما