مذاكرات اسلام آباد

در سال چهارده بار حقوق می‌گرفتیم و شاید بگویند حتما دیوانه بودی که رفتی جزو انقلابیون/  شکاف عمیقی بین طبقات مردم  وجود داشت

شبی که قرار بود انقلاب پیروز شود، در بازداشت بودم؛ در پست فرماندهی اتاقی بود که یک تخت‌خواب و یک تلویزیون سیاه‌سفید داشت. بدون هیچ تفهیم اتهامی نشسته بودم و فکر می‌کردم. تا این‌که ساعت ۶ بعد از ظهر روز بعد، ناگهان برنامه‌های تلویزیون قطع شد و بعد از لحظاتی، آقایی جلوی دوربین نشسته بود که فکر کنم از مجاهدین خلق بود.

به گزارش خبرگزاری  خبرآنلاین به نقل از تابناک - صادق وفایی: پس از گفت‌وگو با امیران خلبان حسین هاشمی، صمد ابراهیمی، کاظم عباس‌نژادی، شفیع حسین‌پور، فرشید اسکندری و بهنام اغنامیان که در سال‌های دفاع مقدس با شکاری F۵ تایگر پرواز کرده و برای میهن انجام وظیفه کرده‌اند، سراغ یکی دیگر از خلبانان این‌شکاری خاطره‌انگیز رفتیم که در شروع دفاع مقدس ۸ ساله خلبان پایگاه دوم شکاری تبریز بوده است.

امیر سرتیپ دوم احمد مهرنیا، علاوه بر ماموریت‌های نظامی در سال‌های جنگ و پس از آن، ماموریت ثبت و ضبط مستندات نیروی هوایی در دفاع مقدس ۸ ساله را نیز به دوش گرفته و کتاب‌هایی مثل مجموعه (تا این‌لحظه ۴ جلدی) «ستاره‌های نبرد هوایی» و «بال‌های شکسته من» (خاطرات امیر آزاده خلبان یدالله عبدوس)، «حمله هوایی به الولید» را در کارنامه پژوهشگری خود ثبت کرده است. 

مهرنیا همرزم و همسنگر دلاورمردانی چون شهید مصطفی اردستانی و عقابان دیگر پایگاه تبریز چون شفیع حسین‌پور بوده که مثل او در عملیات بزرگ حمله هوایی به پایگاه‌های الولید عراق مشارکت داشته است. 

بخش‌هایی از قسمت اول این گفت‌وگو را برگزیده‌ایم که در ادامه می‌خوانید:

 جناب مهرنیا بحث را از مقطع جنگ آغاز کنیم. پایگاه تبریز بودید یا دزفول؟

تبریز و جزو خلبان‌های گردان ۲۳ شکاری بودم.

 آن‌ موقع عملیاتی شده بودید؟

بله و پروازهای پوشش هوایی را انجام می دادیم. من در حمله روز اول نبودم ولی دوستان هم‌دوره‌ام بودند... مثل امیر زنجانی که بعدا شهید شد... خاطره زیبایی از او دارم. در یک‌ پرواز هواپیمایش دچار مشکل شد و به پایگاه نرسید. قرار شد هواپیما را ترک کند اما حیفش آمد و در یک‌ زمین کشاورزی که محصول نداشت و تمام محل شخم خورده بود، هواپیما را نشاند. خلاف جهت شخم زمین، با ۹۰ درجه زاویه آمد نشست! نزدیک‌های مراغه بود... توانست بنشیند. هم خودش هم هواپیما سالم ماندند. این، یکی از نکات عجیب دوران جنگ بود که کسی با  در خاکی بنشیند. آن هم چنان‌ زمینی! دست‌انداز پشت دست‌انداز است و او هم با ۹۰ درجه زاویه با این‌ دست‌اندازها آمده نشسته! کار بزرگی کرد...

جناب مهرنیا شما متولد ۱۳۳۴ هستید.

مهرماه ۳۴.

و سال  ۱۳۵۴ رفتید آمریکا؟

بله.

بازگشت‌تان به ایران هم سال ۱۳۵۶ بود!

بله.

 بعد از بازگشت به کشور هم از طرف ستاد برای پرواز با  انتخاب شدید و برای آموزش رفتید دزفول.

دقیقا! برای آموزش ، پایگاه دزفول، پایگاه اصلی بود و من هم دوره تقریبا ۶ ماهه‌ آموزش را در دزفول گذراندم.

 و بعد هم رفتید تبریز.

بله؛ به تبریز منتقل شدم.

 قبل از شروع جنگ، غیر از بمبارانی که گفتید، ماموریت دیگری داشتید؟

ماموریت‌های پروازهای پوشش‌ هوایی بودند. به‌ علاوه ماموریت‌های FAC (افسر زمینی ناظر مقدم) هم بودند. از لشکر ۶۴ ارومیه، به هرجا لازم بود اعزام می‌شدیم؛ یا در خود ستاد لشکر مستقر می‌شدیم یا مناطقی که احتمال می‌دادیم نیاز است آن‌جا پرواز شود. یکی از این‌ ماموریت‌ها در آلواتان بود که کار قشنگی از آب درآمد... هم خودم تحت فشار افراد مهاجم قرار گرفتم، هم همراهانم. چند گلوله به‌ سمت‌مان شلیک کردند ولی خواست خدا چیز دیگری بود. یک‌ گلوله به پوتینم خورد؛ یکی به کلاهخودی که از نیروی زمینی گرفته بودم. گلوله، بالای کلاه را خش انداخت و کمانه کرد. یک‌ گلوله دیگر هم وقتی توی ماشین نشستم آمد. در حال رفتن به عقبه بودیم. مرا نشانه گرفته بودند و شیشه ماشین که یک‌ جیپ روسی بود، خرد شد. از آن‌ طرف هم چادر ماشین را پاره کرد و رفت بیرون.

با شنیدن صدای انفجار گلوله و شکستن شیشه، یک‌ تکه از شیشه وارد گونه‌ام شد. فکر کردم شهید شده‌ام و تمام است. تصورم این بود که این‌اتفاقات را بعد از شهادتم می‌بینم؛ اما وقتی تکه‌شیشه را از گونه‌ام کشیدم، خون زیادی آمد و دیدم زنده‌ام. یک‌ افسر مرحوم نیروی زمینی همراهم بود که فردی بسیار شایسته بود. اسمش محمد مهام بود. سریع مقدار زیادی دستمال‌کاغذی از جلوی ماشین داد که روی زخم گذاشتم. سرهنگ (قاسمعلی) ظهیرنژاد که آن‌ زمان فرمانده وقت لشکر ۶۴ بود، وارد منطقه شده و داشت راهکار می‌گفت. آن‌ جناب‌ سرهنگ باحال ما در جر و بحث با جناب ظهیرنژاد گفت: «جناب‌ سرهنگ! انگار دارید در دافوس درس می‌دهید! ما در صحنه‌ایم!» درنتیجه قرار شد برگردیم عقب! جناب‌ سرهنگ به من اصرار کرد: «چون تا به حال ۲ گلوله به‌ سمتت آمده و امانت هستی، بیا برویم عقب!»...

* شما و دو سه‌ نفر دیگر، در اتفاقات پیش از انقلاب، از خلبان‌های انقلابی پایگاه تبریز بوده‌اید. ظاهرا این‌قدر فعال بودید که حکم تبعیدتان آمد و سرلشکر (حبیب) خامنه‌ای وساطت‌تان را کرد.

در آن‌ برهه، شرایط از نظر حقوق‌ ماهیانه برای ما خلبان‌ها به‌ویژه شکاری‌ها، عالی بود. اصلا مشکل مالی نداشتیم. شاید بعضی باور نکنند که ۱۴ حقوق در سال می‌گرفتیم و شاید بگویند حتما دیوانه بودی که رفتی جزو انقلابیون! اما مسئله این است که شکاف عمیقی بین طبقات مردم وجود داشت... شرایط طوری بود که اگر جوان‌های امروزمان را که الان غبطه دوران شاه را می‌خورند ببریم به همان‌ دوران، بعید می‌دانم هیچ‌کدام یک‌ هفته یا یک‌ ماه را در آن‌ دوران دوام بیاورند و بتوانند زندگی کنند. ولی تصوراتی را درباره شرایط زندگی در آن‌ دوره به وجود آورده‌اند.

مسئله این است که ما به حکومتی معترض بودیم که ۲ متر قد داشت و می‌گفتیم با این‌ همه امکانات و ثروت ملی چرا قدت ۲ متر است؟ باید خیلی بزرگتر باشی! از حکومتی که روی کار آوردیم توقع‌ داشتیم ۱۵ متر قد داشته باشد اما قدش در ذهن ما کوچک‌تر و کوچک‌تر شد. تصویر آن ۲ متر گذشته که آن‌ روز خیلی کوچک بود، امروز در ذهن عده‌ای بزرگ‌تر شده است.

۹۰ درصد کسانی که به آن‌ روزها غبطه می‌خورند و ما را متهم می‌کنند که چرا انقلاب کردید – که حتما خیری در آن بوده – با زندگی در آن‌ روزگار، حتما انقلاب می‌کردند. بحث خبر و رسانه هم در این‌ زمینه مهم است که آن‌ روز مثل امروز نبود. 

به هرحال در آن‌ شرایط، اوضاع خوبی نداشتیم. البته من با یک‌ ماه حقوقم می‌توانستم ۴۰ سکه بخرم و اگر امروز بخواهم یک‌ربع سکه بخرم باید ۱۰ میلیون بگذارم رویش. اگر آن‌ روز انقلاب کردیم، یک‌ علتش تبعیض و تضاد طبقاتی بود و علت دیگرش این بود که مردی انقلابی به‌ عنوان رهبر نهضت آمد جلوی حکومت؛ که مردی مذهبی بود. یعنی کسی بود که اگر به آن‌ عصر برگردیم، بالای ۹۰ درصد مردم از او تبعیت می‌کنند. چون مردم در عمل به مراجع تقلید اعتقاد داشتند و مراجع برای‌شان همه‌چیز بودند. حلال و حرام مهم بود و به قول امروزی‌ها درصد اطاعت در حد بحث «برو بمیر! چشم!» بود. به همین‌ دلیل انقلاب پیروز شد. ما هم در جبهه‌ای بودیم که آن‌ روز علیه حکومت شاه روشنگری کنیم.

در خود پایگاه (تبریز)؟

بیشتر در پایگاه و کمی هم بیرون.

 در پایگاه خلبان‌هایی بودند که با فعالیت‌های‌تان مخالفت کنند و بگویند «جوانی و داغ! بشین پروازت را بکن!»؟

نه. ۳ گردان پرواز بودیم که هرکدام حال و هوا و فرهنگ سازمانی خودش را داشت.

یعنی گردان ۲۳ که شما بودید، گردان انقلابی بود؟

بله. خلبان‌های انقلابی داشت؛ چه فردی که انقلابی بود و فعالیتی نمی‌کرد و چه خلبانی که فعالیت زیادی داشت... افرادی که در گردان ۲۳ بودند، عمدتا انقلابی بودند. گردان ۲۲ بیشتر کسانی بودند که با حکومت وقت همراه بودند. یعنی با این‌ دید که ما سربازیم و نسبت به حکومت سوگند خورده‌ایم، با حکومت همراهی می‌کردند. از خلبان‌های همین‌ گردان خاطره‌ای دارم که مربوط به روز ۲۶ دی است که شاه رفت. آن‌ روز وقتی اخبار ساعت ۱۴ رادیو را شنیدیم، اولین‌ خبر فرار شاه بود. دو سه‌ نفر از این‌ خلبان‌ها رادیوی ترانزیستوری را کوبیدند زمین که بیچاره شدیم و کشورمان دیگر سرپرست ندارد!

گردان ۲۱ هم کار خودش را می‌کرد و نسبت به انقلاب خنثی بود؛ یعنی کاری به کار انقلاب نداشت. در این‌ گردان البته یک‌ استثنا داشتیم که ستوان حسین خلیلی بود.

بهرام امامی هم بود. نه؟

او گردان ۲۳ بود. ما سه نفر، یک‌ تیم بودیم و با هم کتاب می‌خواندیم. بهرام یک‌ ماشین (پونتیاک) ترنزم داشت که رادیو داشت. رادیوی این‌ ماشین، همه موج‌های بلند و کوتاه را می‌گرفت و تمام اخبار دنیا را با آن می‌گرفتیم؛ BBC، دویچه‌وله، عراق و... شب‌ها یک‌ ساعت می‌نشستیم پای رادیو و خبرها را گوش می‌کردیم. این‌ها خوراک ما بود که دور و برمان چه‌ خبر است و چه شده؟ چون معمولا حکومت‌ها خبرهای ناگوار خودشان را نمی‌گویند.

... من اهل کرمانشاه بودم. بهرام امامی هم کرمانشاهی بود. نامزد من آن‌ زمان در کرمانشاه بود. به همین‌ دلیل به آن‌جا رفت و آمد داشتم و مسیر رفت و آمد هم از تبریز به کرمانشاه بود که از کردستان می‌گذشت؛ از بوکان شروع می‌شد تا نزدیک کرمانشاه. در طول راه خیلی چیزها می‌دیدیم؛ مثلا فروش اسلحه آزاد شده بود و در میدان می‌ایستادند و اسلحه‌ها را آزمایش می‌کردند. در این‌ مسیر نزدیک سی‌ چهل اعلامیه و اطلاعیه هم از دست مردم می‌گرفتیم. عده‌ای مشروب می‌فروختند و هرکسی هر کار دلش می‌خواست می‌کرد. ‌مسیر و حال و هوایش ما را شارژ می‌کرد. روز ۱۱ بهمن بود که تصمیم گرفتیم از تبریز برویم کرمانشاه؛ همان شبی که قرار بود حضرت امام فردایش بیایند. حکومت نظامی برقرار بود؛ هم خود تبریز، هم سنندج.

... من، بهرام امامی، ایرج فاضلی و پرویز گهواره‌ای بودیم. می‌خواستیم به فک و فامیل سر بزنیم و برگردیم. در مسیر دو سه جا به همین‌ مشکلات خوردیم. مثلا در سنندج ایست دادند و خودرو را نگه داشتند. بعد هم بازرسی بدنی شدیم. وقتی فهمیدند خلبان هستیم، گفتند صلاح نیست بروید! و ما را به پاسگاه بردند. شب که شد، یک‌ نفر اطلاعاتی آمد؛ یک‌ سرگرد هم از نیروی زمینی – احتمالا از لشکر کردستان - آمد.

ترک خدمت کرده بودید؟

نه. چهارشنبه عصر می‌رفتیم که از پنجشنبه‌جمعه استفاده کنیم... بیشتر از ۵۰ کیلومتر نباید از پایگاه دور می‌شدیم و اگر دور می‌شدیم، باید مرخصی می‌گرفتیم؛ ولی شرایط طوری بود که این‌حرف‌ها معنا نداشت.

 پس سرخود عمل کردید!

دیگر عادی شده بود. این‌ها بی‌انضباطی‌های کوچک هستند. به هرحال، شب ما را نگه داشتند و تا ۴ صبح درگیر بودیم. با خواهش و زور که «باید برویم پایگاه دزفول و ماموریت داریم»، راضی‌شان کردیم رهای‌مان کنند. به این‌ ترتیب صبح روز ۱۲ بهمن، در کرمانشاه بودم. تظاهرات سنگین و بزرگی برپا بود که در آن از ساز و دهل گرفته تا بزن و بکوب انقلابی، همه برای خوش‌آمدگویی به امام (ره) فعال بودند. در آن‌ تظاهرات شرکت کردم و عکاسی کردم. عکس‌ها را هنوز دارم. این‌ سفر را با ماشین خودم رفته بودم.

... شنبه که برگشتیم پایگاه، برخورد کردند. سر همین‌ برخوردها بالای ۲۰ بار با آقایی به‌ نام ستوان وحید مسئول حفاظت پایگاه نشستم و نسکافه خوردم. آدم مودب و خوبی بود و خوب ارتباط برقرار می‌کرد. گپ می‌زد که چرا این‌کارها را می‌کنی؟ من هم توضیح می‌دادم.

روز ۱۷ بهمن تا ساعت ۱۴ در گردان بودم و رفتم منزل. ساعت ۱۵ زنگ زدند که «پرواز دارید! بیایید گردان!» رفتم و دیدم هم اسم من است، هم امامی هم خلیلی. ۳ معلم خلبان هم بودند که بدون هیچ‌ توضیح و توجیهی گفتند سوار هواپیما شوید برویم. گفتم کجا؟ گفتند نمی‌دانیم.

... پرواز کردیم. خلبان کابین جلوی من، آقای مهدی داوری بود. خدا رحمتش کند! از شهدای جنگ است. در مسیر دو سه بار گفتم «این‌پرواز مشکوک است. همین‌جور سیخو یک‌ مسیر را گرفته‌ایم می‌رویم. کجا می‌رویم؟» نقشه‌ای هم دست‌مان نبود. گفت «چه‌کار داری؟ بنشین!» کمی که بیشتر اصرار کردم، گفت «تقصیر خودتان است.» یعنی نتیجه اعمال خودت است. گفتم «حالا بگو دیگر!» گفت «قول بده نپری بیرون!» گفتم «در این کوه‌های یخ‌زده زاگرس که نمی‌شود اجکت کرد!» گفت «می‌رویم پایگاه شیراز. ولی چرایش را نمی‌دانم.»

بعدازظهر ساعت ۵ بود که رسیدیم شیراز. از پای هواپیما تحت‌الحفظ رفتیم مهمان‌سرا. جز ما ۳ نفر، کسی در مهمان‌سرا نبود. خواستیم برویم در پایگاه دوری بزنیم که گفتند «نمی‌شود! باید داخل بمانید!»

 این‌جا همان‌جاست که حکم تبعید شما به خاش آمده ولی سرلشکر خامنه‌ای وساطت کرده شما را ببرند شیراز؟

ما چیزی نمی‌دانستیم. به هر حال یکی دو ساعت تحمل کردیم. تا آن‌ روز هیچ‌ اطلاعاتی از ارتباط بهرام امامی و تیمسار خامنه‌ای نداشتیم. بعد به جایی رسیدیم که امامی جوش آورد و گفت «من یک‌ زنگ بزنم کار را حل کنم برویم گشتی بزنیم.» آمد با تلفن معمولی مهمان‌سرا، یک‌ شماره گرفت که یک‌ خانم گوشی را برداشت. صدای پشت گوشی بلند بود و ما که کنارش ایستاده بودیم صحبت‌ها را می‌شنیدیم. امامی گفت «سلام زندایی، بهرام هستم. دایی‌ جان هست؟» صدا هم گفت بله و گوشی را داد به دایی جان! ما نمی‌دانستیم دایی‌ جان کیست. بهرام گفت «دایی ما به شیراز آمده‌ایم» و وضع‌مان را گفت. صدای آن‌ طرف تلفن با لهجه کرمانشاهی غلیظ فریاد زد که «بی‌خود با من حرف می‌زنی!»

از نظر حفاظتی ترسید؟

نه. داشت نشان می‌داد از دستش ناراحت است. این (بهرام) هم پوستش سفید بود و گوش‌هایش قرمز قرمز شده بود. گوشی را که گذاشت، گفتیم که بود؟ چه شد؟ گفت دایی‌ام خامنه‌ای بود. گفتیم «شوخی می‌کنی! خامنه‌ای به تو چه ربطی دارد؟» بهرام امامی هم‌دوره و هم‌دسته ما در دانشکده خلبانی بود و چهار سالی را که با هم بودیم، هیچ‌وقت در این‌باره چیزی به ما نگفته بود.  

روز بعد، خدابیامرز (شهید) علی‌اصغر بهنیا که آن‌ موقع فامیلش کوهدشتیان بود، به ما اضافه شد. از دزفول آمده بود. ما را به ترتیب فرستادند پیش سرلشکر (محمدحسین) مهرمند که کمی برای‌مان صحبت و نصیحت‌مان کرد. بعد هم تیمسار انور که به نظرم جانشین مهرمند در ستاد تاکتیکی شیراز بود، چند دقیقه‌ای صحبت کرد.

 نصیحتش چه بود؛ وقتی کار تمام شده و داشت انقلاب می‌شد!

نه. چیزی معلوم نبود. اگر داستان پادگان دوشان‌تپه نیروی هوایی در ۲۱ بهمن اتفاق نمی‌افتاد، آن‌همبستگی مقامات ارتش شکل نمی‌گرفت و پیروزی انقلاب می‌توانست طولانی‌تر شود. شاید اصلا انقلاب نمی‌شد! خیلی قطعی نبود که چه خبر است! بعد از انور، سومین نفری که با او صحبت کردیم تیمسار خامنه‌ای بود. خبر نداشتم تیمسار پیش از من، بهرام امامی خواهرزاده‌اش را دیده است. بعد هم بهنیا را دیده بود که او هم کرمانشاهی بود. سومی من بودم و هنوز خلیلی را ندیده بود.

تیمسار، دفتر خیلی بزرگ و درازی داشت. همین‌ که وارد شدم و احترام گذاشتم، گفت «خودت را معرفی کن! بچه کجایی؟» تا گفتم کرمانشاه، با مشت کوبید روی میز که «چه شده هرچی کرمانشاهی است آبروی ما را می‌برند؟»

پرسید «نمی‌ترسی تو را بکشند؟» گفتم «تیمسار این‌ لباس پرواز را به‌ عنوان کفن پوشیده‌ام و اگر قرار است برای وطنم سربازی کنم و سرم را بدهم، الان موقعش است.» این را که گفتم، صدایم کرد کنار میزش و گفت بنشین! هیچ‌کدام از بچه‌ها را این‌طور دعوت نکرده بود. بعد شروع به صحبت کرد و پرسید که چه می‌کنی و چه می‌خوانی؟ گفتم شریعتی و مطهری و این‌ها. گفت «ببین پسرم! من هم کتاب برای لقمه‌ای نان را خوانده‌ام. ولی نه این‌که در گردان بخوانم و همه جا بگویم چه می‌خوانم. رفتم در بیابان خواندمش و بعد چالش کردم و برگشتم.» یک‌ اشاره هم به عکس (محمدحسین) ربیعی کرد که پشت سرش بود و ناسزایی گفت که همه مشکلات ما به‌ خاطر این‌ یارو است. خیلی شُل است. بعد هم یک اسلحه MP۵ و یک‌ تپانچه از میزش درآورد و گفت پایگاه شلوغ است و من هم به اعتبار این‌ها پشت این‌ میز نشسته‌ام.

یعنی نگران بود انقلابی‌ها بیایند سراغش؟

بله. چنین‌شرایطی بود.

شنیده‌ام ربیعی به‌ عکس تیمسار خاتمی، مقابل آمریکایی‌ها تملق و پاچه‌خواری می‌کرده است. منظور تیمسار خامنه‌ای این بود که ربیعی جلوی آمریکایی‌ها شل و ول است یا این‌که نمی‌تواند وضع موجود را جمع کند؟

نه، بحث آمریکایی‌ها نبود. منظورش این بود که ربیعی نتوانسته شرایط را اداره کند و پایگاه شلوغ شده. بچه‌ها در پایگاه راهپیمایی می‌کردند. صحبت از ۱۸ بهمن است.

 پایگاه تبریز را می‌گویید یا شیراز؟

شیراز. تبریز که شلوغ بود. شیراز هم شلوغ شده بود. پایگاه‌های دیگر چنین‌ وضعی داشتند. تیمسار خامنه‌ای می‌گفت در پایگاه من دارند شعار می‌دهند و من به اعتبار این‌ اسلحه پشت میز نشسته‌ام و نگرانم هر لحظه بریزند توی دفترم. بعد این‌ حرف‌ها گفتم «اصلا ما این‌جا چه می‌کنیم و چرا با شما صحبت می‌کنیم؟» گفت «شانس آوردید. اسم هر چهارتای‌تان در یک نامه بود که بهرام خواهرزاده من هم در آن بود.» تاکید کرد «برای این‌که برای بهرام وساطت کنم، شماها را هم نجات دادم وگرنه به خاش تبعید شده بودید و آن‌جا برای شما اتفاقاتی می‌افتاد. اسم چهارتای‌تان در نامه بود و قرار شد با شما صحبت کنم و اگر بچه‌های خوبی شدید مسئله را حل و فصل‌ کنیم و بروید تا کارتان به جاهای باریک نکشد.»

این‌طور بود که هجدهم بهمن برگشتیم تبریز. صبح فردا  تیمسار علی‌اصغر ایمانیان فرمانده پایگاه تبریز - که فرمانده نیروی هوایی هم شد – صبح به گردان آمد. مرد رئوف و خوبی بود. فرمانده گردان ۲۳ سرگرد رسول‌زاده بود که ایشان هم آمد. تیمسار ایمانیان گفت «پریروز شما را بردند و من در جریان نبودم. عذرخواهی می‌کنم که بدون هماهنگی من، این‌ اتفاق افتاده است.» نمی‌دانستم حرف‌هایش واقعی است یا دلجویی می‌کند. به‌هرحال عذرخواهی کرد و پرسید «حالا چه گفتند؟»

وقتی با تیمسار خامنه‌ای صحبت می‌کردم و گفتم کتاب می‌خوانم، این‌ مطلب را اضافه کردم که کتاب‌ها چیز خاصی ندارند. او هم گفت «خب بخوان! ولی طوری بخوان کسی نفهمد!» من هم کمی کلام او را تغییر دادم و به تیمسار ایمانیان گفتم «تیمسار خامنه‌ای گفته کتاب‌های خوبی می‌خوانی! بخوانید! هیچ عیبی ندارد.» تیمسار ایمانیان پرسید «حالا این‌کتاب‌ها چی هست؟» گفتم برای‌تان می‌آورم ببینید! همان‌ ساعت که کار ما با ایشان تمام شد، به خانه رفتم و ۱۰ جلد عمدتا از شریعتی آوردم و تحویل دفترش دادم و گفتم تیمسار این‌کتاب‌ها را خواسته!

در کیسه و پوشش گذاشتید یا جلدشان معلوم بود؟

داخل یک‌ کیسه بود. فکر کنم یک ساعت بعد بود که آقای وحید مرا خواست. گفت «تو داری چه کار می‌کنی؟ تو دیروز آمدی! می‌دانی چه می‌کنی؟ بابا خیلی حیف است. شما خلبان هستید و کلی زحمت و بودجه برای‌تان هزینه شده!» نهایتا خواهش کرد و گفت «ببین! زیر فلان پله، در بلوک فلان، علیه شاه شعار نوشته‌اند. برو ببین کار کیست؟» گفتم باشد!

صبح فردا، نفری یک‌ تپانچه به خلبان‌ها دادند.

 مدلش چه بود؟

کلت‌های رولور. دلیلش را نمی‌دانستیم. رفتیم و گرفتیم. در دیسپچ ۳ درجه‌دار داشتیم که آن‌جا را کنترل می‌کردند. یکی‌شان آقایی به‌ نام رضوانی بود که تپل و خیلی خنده‌رو بود. از در گردان که آمدم داخل، رضوانی گفت کلتت را نمی‌فروشی؟ گفتم البته. گفت چند؟ گفتم ۲ هزار تومان. گفت واقعا؟ گفتم بله. آن‌ زمان، حقوق ماهیانه درجه‌دارهایی مثل او ۲ هزار تومن بود. بعد رفتم توی گردان. گفتیم و خندیدیم و بعد خارج شدم. ۱۰ دقیقه نشد که دوباره وحید مرا خواست. این‌بار نسکافه را خورده‌ نخورده، گفت برو پست فرماندهی! کارت دارند. فکر کنم روز ۲۰ بهمن بود که مجبور شدم شب را در پست فرماندهی بمانم.

 رضوانی آنتن بود؟ آمار داده بود؟

فکر کردم رضوانی است اما بعدا با استفاده از پرونده‌هایی که آقای خلیلی به دست آورد، فهمیدم آنتن فرد دیگری بوده است.  می‌دانید که آقای خلیلی بعدا مسئول حفاظت شد. ایشان گفت گروهبان ساحلی که در گردان خدمت می‌کرده، درواقع سرگرد اطلاعات و سرگرد ساحلی بوده؛ نه یک‌ گروهبان ساده و درجه‌دار دیسپچ! خیلی هم ساکت و آرام بود و چیزی نمی‌گفت. ساحلی ناپدید شد و او را ندیدم. شاید هم فامیل اصلی‌اش ساحلی نبوده باشد!

شبی که قرار بود انقلاب پیروز شود، در بازداشت بودم؛ در پست فرماندهی اتاقی بود که یک تخت‌خواب و یک تلویزیون سیاه‌سفید داشت. بدون هیچ تفهیم اتهامی نشسته بودم و فکر می‌کردم. تا این‌که ساعت ۶ بعد از ظهر روز بعد، ناگهان برنامه‌های تلویزیون قطع شد و بعد از لحظاتی، آقایی جلوی دوربین نشسته بود که فکر کنم از مجاهدین خلق بود. چون بعد از آن هرگز آن‌ صحنه و آن‌آقا را ندیدم. می‌گفت «ملت ایران متحد شوید! ما تلویزیون را گرفتیم.»

با شنیدن حرف‌های آن‌آقا در تلویزیون، عکس ولیعهد را که بالای در بود، کندم و پایین آوردم! خلاصه در بازداشت هم بی‌کار نبودم. (خنده)

۲۵۹

کد مطلب 2209077

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 11 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین