گروه اندیشه: گفت و گوی حاضر توسط مرتضی امیر عباسی روانکاو برند با دکتر کیوان شعبانی مقدم مترجم فلسفه، انجام شده است. این گفت و گو به بازخوانی شاهکار باستانی «الاغ طلایی» اثر آپولیوس میپردازد. متن با مرور کهنالگوهای «چهارپایان نمادین» در تاریخ اندیشه، لوسیوس (قهرمان داستان) را نماد انسانی میداند که بر اثر کنجکاوی لجامگسیخته و پناه بردن به جادو (راهحلهای میانبر)، به الاغ مسخ میشود. این مسخ، استعارهای از بلعیده شدن توسط «سایه» و تنزل انسان به سطح بقای محض است. در این تحلیل، رنج لوسیوس در کالبد حیوانی، بستری برای «بیداری اخلاقی» و گذار از «ایگوی متکبر» به «آگاهی خالص» قلمداد شده است که در نهایت با نمادپردازی «جویدن گل سرخ» (پذیرش رنج آگاهی بهجای راحتی یونجه)، مسیر رستگاری و توسعه را ترسیم میکند.به عبارت دیگر، محور اصلی بحث، تضاد میان «آگاهی بیدار انسانی» و «کالبد محدود حیوانی» است این گفت و گو را در ادامه می خوانید:
****
تبارشناسی مسخ؛ کالبدشکافی روانکاوانه سقوط و صعود در کتاب الاغ طلایی
مقدمه: طویلهی تاریخ اندیشه و ادبیات، پر است از چهارپایان نمادین که همواره بار مفاهیم سنگینی را بر دوش کشیدهاند، اما در این میان دو سه الاغ بیش از سایرین نمایانگر وضعیت متناقض بشری هستند. نخستین آن ها، الاغ کهنالگویی و مشهور ملا نصرالدین است؛ حیوانی که تنها یک مرکب بارکش نیست، بلکه آینهی تمامنمای بلاهتها، تناقضات و روزمرگیهای انسان طمع ورز است. از منظر روانشناسی تحلیلی، الاغ ملا تجسم یک اید (غریزهی) بومی و رامشده است که در همزیستی با ایگوی (من) سرگردان سوارش، گاه از او خردمندانهتر رفتار میکند.
وقتی ملا بر الاغش وارونه مینشیند، در واقع نمایشی از یک طغیان ناخودآگاه علیه منطق خطی و عقلانیت ابزاری جهان سر میدهد؛ او به جای نگریستن به آیندهای توهمآمیز، چشم به مسیر طیشده و گذشته میدوزد. الاغ او استعارهای از کالبد مادی ما است که در هیاهوی هستی بارها گم میشود، با اضطراب جستجو میشود و در نهایت، بار حماقتهای تکراری بشر را با صبوری و طنزی تلخ به دوش میکشد. او نماد انسان گرفتار در چرخهی بقای روزمره است که نه راه پیش دارد و نه تاب پسروی.
پس از این نماد طنزآلود، در ساحت فلسفهی غرب به الاغ بوریدان میرسیم. همان تمثیل مشهور ژان بوریدان، فیلسوف فرانسوی، که میان دو کُپهی یونجهی هماندازه گرفتار شده بود. حیوان بختبرگشته چون دلیلی عقلانی برای ترجیح یکی بر دیگری نمییافت، در برزخ بیتصمیمی آنقدر ماند تا از گرسنگی تلف شد. او قربانی فلج تحلیلی و انفعال مطلق بود؛ نمادی از وسواسهای فکری که قدرت عمل را از انسان سلب میکند.
اما در نقطهی مقابل این دو یعنی بلاهت روزمرهی الاغ ملا و سکون مرگبار الاغ بوریدان الاغ قصهی ما قرار دارد؛ قهرمان شاهکار آپولیوس که برخلاف اسلاف رواییاش، نه قربانی روزمرگی و نه قربانی سکون، بلکه قربانی زیادهخواهی، کنجکاوی لجامگسیخته، و حرکت پرشتاب در مسیر تباهی شد. او نمرد، بلکه در کالبدی پستتر فرو رفت تا الفبای زنده بودن و معنای هستی را از زاویهای دردناک و عریان بیاموزد. پیش از آنکه به سراغ متن باستانی این اثر سترگ و کالبدشکافی روانکاوانهی آن برویم، شاید بد نباشد نقطهی اتصال این کهنالگوی سقوط را در حافظهی جمعی خودمان جستجو کنیم.

نوستالژی وحشت، وقتی در شهربازی غریزه مسخ میشویم
برای بسیاری از ما، نخستین مواجهه با مفهوم هولناک مسخ شدن، نه در متون ثقیل فلسفی، بلکه در قابی کودکانه اما بهشدت گزنده رخ داد. سکانس تکاندهندهی انیمیشن پینوکیو را به یاد بیاورید؛ آنجا که عروسک چوبی قصه، با وعدهی رهایی از هرگونه قانون و مسئولیت، به شهربازی قدم میگذارند. مکانی که در ظاهر تجلیگاه آزادی مطلق و در باطن، مسلخ خرد انسانی است.
هنوز طنین دوبلههای شاهکار فارسی در گوشمان زنده است؛ صداهایی که با چربزبانی و فریب دام پهن میکردند و در مقابل، معصومیتی که در هیاهوی لذتهای آنی قربانی میشد. آن لحظهی شوم که در اوج سرمستی مادی، خندههای مستانه به عرعر تبدیل شد و گوشهای دراز، حقیقت پنهان را فاش کرد
هنوز طنین دوبلههای شاهکار فارسی در گوشمان زنده است؛ صداهایی که با چربزبانی و فریب دام پهن میکردند و در مقابل، معصومیتی که در هیاهوی لذتهای آنی قربانی میشد. آن لحظهی شوم که در اوج سرمستی مادی، خندههای مستانه به عرعر تبدیل شد و گوشهای دراز، حقیقت پنهان را فاش کرد، نخستین درس هستیشناسی ما بود. هشداری تکاندهنده مبنی بر اینکه غرق شدن بیقیدوشرط در غریزه و تن دادن به بلاهت، پاداشی جز استحاله به پستترین فرمهای حیوانی ندارد.
البته ادبیات همواره آینهی تمامقد این هراس ازلی بوده و هر بار از زاویهای به این هبوط پرداخته است. در دوران مدرن، فرانتس کافکا با رمان مسخ، این کابوس را در قالب تبدیل شدن گرگور سامسا به حشرهای عظیمالجثه، به نمادی از الیناسیون (ازخودبیگانگی) و لهشدن انسان زیر چرخدندههای روزمرگی و مناسبات بیرحم جهان سرمایهداری بدل کرد.
در اتمسفر ادبیات و هنر ایران نیز، روانکاوانهترین و تکاندهندهترین تصویر از این استحاله را در داستان گاو اثر غلامحسین ساعدی (و اقتباس سینمایی جاودانهی داریوش مهرجویی) میبینیم؛ جایی که مش حسن در پی یک ترومای عمیق و از دست دادن تنها دلبستگیاش، مرزهای ایگوی (من) انسانی خود را به کل از دست میدهد و در هذیانی تراژیک و اسکیزوفرنیک فریاد برمیآورد: من مش حسن نیستم، من گاو مش حسنم.
در اینجا، مسخ نه مانند پینوکیو محصول لذتجویی است و نه مانند سامسا محصول کار گل؛ بلکه زادهی فروپاشی روانی و یگانگی بیمارگونه با ابژهی ازدسترفته است. اما قرنها پیش از آنکه کارلو کلودی این مفهوم را برای کودکان صورتبندی کند، کافکا ازخودبیگانگی مدرن را به تصویر بکشد، یا ساعدی زوال عقل انسان داغدار را روایت کند، آپولیوس، فیلسوف و نویسندهی رومی ساکن افریقا، در رمان الاغ طلایی این سقوط تراژیک را با عمقی خوفناک و لحنی گزنده روایت کرده بود.
ادامهی سلسله گفتوگوهای تحلیلی، این بار من (مرتضی امیرعباسی، روانکاو برند و پژوهشگر روایت) با دکتر کیوان شعبانی مقدم، مترجم این اثر و عضو هیأت علمی دانشگاه رازی، به سراغ این متن باستانی رفتهایم تا کالبدشکافی دقیقی از منحنی سقوط و عروج انسان در این شاهکار ادبی به دست بیاوریم و آن را با مخاطبان به اشتراک بگذاریم. رویکرد ما در این خوانش، علاوه بر نقد روانکاوانه، نگاهی تحلیلی به وضعیت گذار جوامع از بحرانهای تحمیلی، جنگها، و مسیر دشوار توسعه و بازآفرینی پسابحران خواهد بود.
****
محور اول: روم باستان، انحطاط سایهها و شکست خام قهرمان در هزارتوی غریزه
امیرعباسی: جناب شعبانی مقدم، برای ورود به بحث طرح کلی رمان را مرور میکنیم: لوسیوس، جوانی اشرافزاده و کنجکاو، در پی کشف اسرار جادوگری و استفادهی اشتباه از یک پماد، به یک الاغ مسخ میشود؛ در حالی که هوش و عقل انسانیاش دستنخورده باقی میماند. او پس از تحمل رنجها و بردگیهای فراوان، تنها با خوردن برگهای گل سرخ است که میتواند به فرم انسانی خود بازگردد. از منظر روانشناسی تحلیلی یونگ، لوسیوس جستجوگر به جای مواجهه آگاهانه با سایهی خود، توسط آن بلعیده میشود و کالبد الاغ، تجسد فیزیکی همین سایهی حیوانی است. پرسش من این است: در بستر کهنالگوها، مکانیسم این سقوط به درهی تاریک غرایز را چگونه تحلیل میکنید؟ و این مسخ شدن، چه نسبتی با فروپاشی ساختارهای اخلاقی در جامعهی روم باستان دارد؟
شعبانی مقدم: برای درک عمیقتر این تجسد سایه، باید اتمسفر زیستجهان آپولیوس را بکاویم. امپراتوری روم در قرن دوم میلادی، در دوران پس از اوج شکوفایی خود، درگیر نوعی رخوت، فساد پنهان و اضطراب دوران گذار بود. در چنین جوامعی که ساختارهای عقلانی و اخلاقی دچار تصلب یا فروپاشی میشوند، گرایش به جادو - که نماد یافتن راهحلهای میانبُر، غیرعقلانی و غریزی برای دور زدن قوانین سخت هستی است -بهشدت رواج مییابد.
لوسیوس دقیقاً نمایندهی چنین جامعهای است. او خرد را پس میزند تا از طریق جادو به قدرت و لذت دست یابد. استحاله او به الاغ، یک تنبیه تصادفی نیست؛ بلکه پیامد منطقی تن دادن به راهحلهای جادویی و غریزی است. وقتی انسان، یا حتی یک جامعه، در مواجهه با بحرانها و تلاطمها، بهجای خردورزی و تحمل رنج رشد، به غرایز بنیادین پناه میبرد، در واقع کالبد انسانی خود را خلع کرده است.
در وضعیت بقا، اید (غرایز صیانت ذات) بر سوپرایگو مسلط میشود. اگر لوسیوس را نماد انسانی بدانیم که در مواجهه با وسوسهها یا فشارهای بیرونی، سپر آگاهیاش را میاندازد، مسخ او به الاغ، همان تقلیل یافتن ساحت انسانی به یک ماشین بارکش برای زنده ماندن است
در سطح کلانتر و با نگاهی به دغدغههای معاصر مانند شرایطی که یک ملت در درگیری با یک جنگ تحمیلی و آسیبهای روانی ناشی از آن تجربه میکند، این سقوط کهنالگویی معنای مضاعفی مییابد. جنگها و بحرانهای تحمیلی، ذاتاً جوامع را به سطح بقا تنزل میدهند.
در وضعیت بقا، اید (غرایز صیانت ذات) بر سوپرایگو مسلط میشود. اگر لوسیوس را نماد انسانی بدانیم که در مواجهه با وسوسهها یا فشارهای بیرونی، سپر آگاهیاش را میاندازد، مسخ او به الاغ، همان تقلیل یافتن ساحت انسانی به یک ماشین بارکش برای زنده ماندن است.
او دیگر سوژهای تاریخساز نیست، بلکه ابزاری است در دست دیگران. سایهای که لوسیوس را میبلعد، در حقیقت همان انفعال در برابر غریزه است؛ و آپولیوس با نبوغی حیرتانگیز نشان میدهد که خروج از مدار خرد، چگونه انسان را از مرتبهی یک جستجوگر معنا به یک چهارپای اسیر در طویلهی تاریخ تنزل میدهد.
محور دوم: تراژدی آگاهی در کالبد حیوانی و تماشای جهان از زاویهی اصطبل
امیرعباسی: نکتهی درخشان و زجرآور داستان، تضاد ویرانگر میان عقل بیدار و کالبد خوابزده و غریزی است. لوسیوس اشرافزاده به پایینترین لایههای اجتماع پرتاب میشود، بار میکشد و شلاق میخورد. اما همین جایگاه حقیر، او را به یک ناظر خاموش بدل میکند که فساد و ذات کثیف و عریان آدمها را از نزدیک میبیند. چرا آپولیوس اصرار دارد که قهرمانش از نظر ذهنی مسخ نشود؟ و این تجربهی زیسته از زاویهی دید پایین (اصطبل) و ناتوانی در بیان حقیقت، چه کارکردی در بیداری درونی لوسیوس و پیشبرد درام دارد؟
شعبانی مقدم: اگر لوسیوس هم از نظر جسمی و هم از نظر ذهنی مسخ میشد، ما با یک پدیدهی طبیعی روبهرو بودیم، نه یک تراژدی. تراژدی دقیقاً در فاصلهی میان آگاهی و ناتوانی در عمل متولد میشود.
آپولیوس با نگه داشتن آگاهی لوسیوس، کهنالگوی ناظر خاموش را خلق میکند. این حبس شدن آگاهی در کالبدی لال و بارکش، استعارهای است بیبدیل برای وضعیتی که انسانها در دورانهای تاریک، از جمله در دوران جنگهای تحمیلی و بحرانهای سهمگین اجتماعی تجربه میکنند.
نگاه از زاویهی اصطبل (پایینترین سطح اجتماع)، کارکردی درمانی و زاینده دارد. لوسیوس اشرافزاده، باید به خاکستر مینشست تا واقعیت برهنه و بیرتوش بشری را لمس کند. این رنج عریان، در واقع چکش آهنگری سرنوشت است که بر سندان آگاهی لوسیوس کوبیده میشود تا ایگوی (من) کاذب و متکبر او را خرد کند
در زمان جنگ، گاهی جامعه خود را همچون ذهنی بیدار مییابد که در کالبدی مجروح، فلج و تحت سیطرهی جبر زمانه گرفتار شده است. جامعه، فساد پنهان (احتکار، خیانت، سوءاستفاده از شرایط بحرانی) را میبیند، اما به دلیل شرایط اضطراری و خفگی ناشی از بحران، قدرت فریاد زدن ندارد؛ درست مانند لوسیوس در اصطبل دزدان.
نگاه از زاویهی اصطبل (پایینترین سطح اجتماع)، کارکردی درمانی و زاینده دارد. لوسیوس اشرافزاده، پیش از مسخ شدن، جهان را از برج عاج میدید و توهم شناخت داشت. او باید به خاکستر مینشست تا واقعیت برهنه و بیرتوش بشری را لمس کند.
این رنج عریان ناشی از ناتوانی در بیان حقیقت، در واقع چکش آهنگری سرنوشت است که بر سندان آگاهی لوسیوس کوبیده میشود تا ایگوی (من) کاذب و متکبر او را خرد کند. این همان فرایندی است که یک ملت نیز در گذر از کوره راه جنگ طی میکند: تمام توهمات فرو میریزد، نقابها میافتند و انسانها و جامعه با عریانترین حقیقت وجودی خویش روبهرو میشوند. بیداری درونی، نه در کتابخانههای مجلل روم، بلکه در بوی عفونت اصطبل و زیر ضربات شلاق واقعیت اتفاق میافتد.
محور سوم: تهوع اگزیستانسیال و کیمیاگری رستگاری
امیرعباسی: در فصل نهایی، لوسیوس به یک تهوع وجودی از وضعیت حیوانیاش میرسد. او دیگر صرفاً از شلاق خوردن خسته نیست، بلکه از نفس این زیست غریزی به ستوه آمده است. در اینجا با یک شرط نمادین و شگرف روبهرو میشویم: او برای شکستن طلسم، باید به جای یونجه، گل سرخ بخورد. انسانی که پس از این اتفاق زاده میشود، دیگر آن جوان خام نیست؛ بلکه سالکی تطهیرشده در کورهی رنج است. تحلیل شما از این کیمیاگری رنج در پایانبندی کتاب چیست؟ آپولیوس با این گذار استعاری از یونجه به گل سرخ، چه پیامی دربارهی ظرفیت بازآفرینی انسان میدهد؟ و بهویژه، چگونه میتوان این استعاره را به مقولهی عبور جوامع از بحرانها (مثل دوران پساجنگ) و رسیدن به توسعه پیوند زد؟
شعبانی مقدم: در کیمیاگری باستان، فلز پست در آتش میسوزد تا به طلا تبدیل شود. نام کتاب نیز بیدلیل الاغ طلایی نیست؛ چرا که الاغ بودن او، پیشدرآمدی است بر طلایی شدن روانش.
تهوع اگزیستانسیالی که اشاره کردید، همان نقطهی جوش آگاهی است. وقتی یک انسان یا یک ملت از صرفاً زنده ماندن خسته میشود و تمنای زندگی کردن میکند، رستاخیز آغاز میشود. استمداد از الهه ایزیس، از منظر کهنالگویی، پناه بردن به مادر کبیر و حکمت شفابخش زنانگی الهی است که مرهمی بر زخمهای جهان پدرسالارانهی خشن و جنگزده میگذارد.
اما درخشانترین نمادپردازی آپولیوس، شرط رهایی است: خوردن گل سرخ. الاغ به طور غریزی یونجه میخورد؛ یونجه نماد نیازهای تقلیلیافته، روزمرگی، و تن دادن به شرایط موجود است. اما گل سرخ، زیباست، عطرآگین است، و مهمتر از همه، تیغ دارد. جویدن گل سرخ برای یک حیوان، کاری غیرطبیعی و دردناک است. آپولیوس میگوید برای انسان شدن، برای بازگشت به خرد و تعالی، باید از راحتی حیوانی جویدن یونجه دست کشید و درد جویدن گل سرخ آگاهی را به جان خرید.
اما درخشانترین نمادپردازی آپولیوس، شرط رهایی است: خوردن گل سرخ. الاغ به طور غریزی یونجه میخورد؛ یونجه نماد نیازهای تقلیلیافته، روزمرگی، و تن دادن به شرایط موجود است. اما گل سرخ، زیباست، عطرآگین است، و مهمتر از همه، تیغ دارد. جویدن گل سرخ برای یک حیوان، کاری غیرطبیعی و دردناک است
اگر بخواهیم این استعاره را با شرایط امروز و گذار از دورانهای ویرانگر مانند جنگ تحمیلی به دوران پساجنگ و مقولهی کلان توسعه تطبیق دهیم، پیام آپولیوس بسیار راهگشاست. در دوران جنگ و بحران، یک ملت خواهناخواه به خوردن یونجهی شرایط (یعنی جیرهبندی، بقا، تحمل، و کنار گذاشتن توسعهی فرهنگی و زیرساختی) تن میدهد. این اقتضای زندهماندن کالبد اجتماع در برابر هجوم دشمن است. اما وقتی غبار جنگ مینشیند، خطر بزرگ این است که جامعه به جویدن همان یونجه عادت کرده باشد.
توسعه در دوران پساجنگ، دقیقاً به معنای جویدن گل سرخ است. توسعه درد دارد؛ نیازمند اصلاحات ساختاری، کنار گذاشتن عادات مخرب دوران بحران، و پذیرش رنج آگاهی و بازآفرینی فرهنگی است. انسانی که از کالبد الاغ خارج میشود، لوسیوسی است که حالا میداند جادو و میانبرهای پوپولیستی کارگر نیستند؛ بلکه این نظم، خرد، و حکمت الهی ایزیس (قوانین بنیادین هستی) است که او را نجات میدهد. کشوری که از ویرانههای یک جنگ تحمیلی برمیخیزد، تنها زمانی میتواند روند توسعهی حقیقی را آغاز کند که به جای جستجوی مقصران جادویی یا راهحلهای یکشبه، رنج تغییر (گل سرخ) را ببلعد و کالبد آسیبدیدهی خود را با تکیه بر آگاهی انباشتهشده در سالیان درد، بازآفرینی کند.
محور چهارم: از اصطبل تسالی تا اخلاق عملی؛ پیوند الاغ طلایی با فلسفه پیتر سینگر
امیرعباسی: جناب شعبانی مقدم شما کارنامهی پرباری نیز در ترجمهی آرای «پیتر سینگر»، فیلسوف برجستهی اخلاق معاصر (آثاری چون اخلاق عملی و ایدههای جنجالی) دارید. لوسیوس با تنزل به کالبد یک حیوان، بیرحمی را در عریانترین شکل خود تجربه میکند و سینگر نیز در فلسفهاش خواستار گسترش دایرهی اخلاقی انسان به حیوانات و کاهش رنج در جهان است. به عنوان سؤال پایانی: شما چگونه این نگاه از زاویهی اصطبل در الاغ طلایی را با مفهوم اخلاق عملی سینگر پیوند میدهید؟ آیا میتوان گفت پیتر سینگر نیز در دوران مدرن، با ایدههای جنجالیاش، ما را به جویدن همان «گل سرخ» دعوت میکند؟

شعبانی مقدم: در نگاه اول شاید جهان اسطورهای آپولیوس و رویکرد فایدهگرایانه و تحلیلی پیتر سینگر از هم دور به نظر برسند، اما هستهی مرکزی هر دو، مسألهی رنج و بیداری اخلاقی است.آنچه لوسیوس در کالبد الاغ تجربه میکند، در واقع یک کلاس درس بیرحمانه از همان چیزی است که پیتر سینگر در کتاب اخلاق عملی و دغدغههایش پیرامون حقوق حیوانات بیان میکند. لوسیوس
اشرافزاده که تا پیش از این رنج دیگری را نمیدید، حالا خود تبدیل به همان دیگری تحت ستم شده است. این تجربه، دایرهی همذاتپنداری او را به شکل دردناکی گسترش میدهد. در اندیشهی سینگر، شرط اساسی اخلاقی زیستن، دقیقاً همین فراتر رفتن از منافع فردی یا گروهی و درک رنج سایر موجودات است.
از منظری کلانتر، وقتی سینگر در اخلاقی زیستن در یک دنیای به هم پیوسته از مسئولیت ما در قبال فقر جهانی، محیط زیست و پیامدهای اعمالمان سخن میگوید، در واقع هشدار میدهد که بقای صرف و غرق شدن در روزمرگی (همان جویدن یونجه) دیگر برای انسان مدرن کافی و اخلاقی نیست. ما در جهانی درهمتنیده زندگی میکنیم که هر انتخاب بیخردانهای میتواند منجر به یک مسخ اجتماعی و جهانی شود.

کتاب ایدههای جنجالی سینگر، تجلی همان خارهای گل سرخ است. سینگر ابایی ندارد که با مفروضات راحت اما غیراخلاقی جامعه درگیر شود. او از ما میخواهد که در مواجهه با دوراهیهای دشوار زندگی (از سقط جنین و اتانازی گرفته تا وظیفه در قبال پناهندگان)، تعصبات و غرایز بدوی را کنار بگذاریم و بر اساس خرد و کاهش حداکثری رنج تصمیم بگیریم. بنابراین، بله؛ گذار از زیست غریزی به یک زندگی اخلاقی در چارچوب فلسفهی سینگر، نیازمند پذیرش رنج تغییر و مواجههی عقلانی با بحرانهاست. لوسیوس برای رهایی از مسخ، به الهه ایزیس و گل سرخ پناه برد؛ و انسان و جامعهی مدرن پسابحران نیز، برای رهایی از توحش و انفعال، چارهای جز پناه بردن به خردورزی، اخلاق عملی و تعهد به کاهش رنج جهانی ندارد.
تکمله
داستان لوسیوس، در نهایت یک بیدارباش تاریخی و فرازمانی است. متنی که با بیرحمی نشان میدهد چگونه غرق شدن در روزمرگی، شیفتگی به قدرتهای کاذب و راهحلهای جادویی، و تسلیم شدن در برابر مادیت، میتواند انسان را از درون مسخ کند؛ بیآنکه خود متوجه تغییر کالبدش شود. روانکاوی این اثر به ما گوشزد میکند که افتادن در ورطهی بقا و فراموش کردن معنا، ما را به بارکشانی بیاراده در اصطبلهای تاریخ تقلیل میدهد.
اما در عین حال، این شاهکار باستانی بشارتی روشن و امیدبخش در دل خود پنهان دارد. بشارتی که میگوید حتی از تاریکترین اصطبلهای غریزه و از زیر سنگینترین بارهای حقارت تحمیلشده نیز میتوان راهی به سوی نور، رستگاری، و بازسازی کالبد فردی و اجتماعی گشود. چه یک فرد رنجدیده باشیم و چه ملتی که زخم جنگها و بحرانهای تحمیلی را بر تن دارد، مسیر توسعه و صعود تنها یک شرط دشوار و کیهانی دارد: اینکه التهاب دردناک جویدن گل سرخ آگاهی و توسعه، جایگزین رضایت حقیرانه به خوردن یونجهی عادتها و انفعال شود.
بیشتر بخوانید:
با کلمات شیک، خیانت به وطن این رکیکترین واژه قابل توجیه نیست/ وقاحت با کروات یا شرافت با ناسزا؟ / بگذارید این سیلاب گداخته از رنجواژگان روان شود
سمفونی باروت و بیداری / جنگ نه پایان روایت که آغازی جدید با توسعه است / بزرگترین مانیفست توسعه پایدار رشد و بلوغ عاطفی در جنگ
شکوه روزمرگی در سایهی جنگ؛ زنده باد «زندگی» / خانه تکانی، چسب روی شیشه در آستانه انفجار / چگونه روزمرگی ایرانی، مانیفستِ مقاومت شد؟
۲۱۶۲۱۶




نظر شما