در فضای فعلی منطقه، بهنظر میرسد با دومی روبهرو هستیم. یعنی جنگ متوقف شده، اما منازعه و تقابل نه. این همان نقطهای است که میشود از تعبیر «بازدارندگی فرسایشی» استفاده کرد؛ نه به معنای دوره قبل از جنگ، بلکه به معنای مرحلهای پس از درگیری مستقیم که در آن طرفها، هم از هزینه جنگ درس گرفتهاند و هم هنوز آماده عبور از رقابت نیستند. نتیجه، نه صلح است، نه جنگ؛ بلکه نوعی معلقبودن پرهزینه است.
اگر بخواهیم سادهتر بگوییم، امروز ایران و آمریکا ــ و در حاشیه و گاه در متنِ این رابطه، اسرائیل ــ وارد مرحلهای شدهاند که در آن همه میخواهند از تکرار یک برخورد بزرگ پرهیز کنند، اما هیچکدام هم حاضر نیستند دست خالی از میدان بیرون بروند. آتشبس برقرار است، اما بیاعتمادی سر جای خودش مانده؛ کانالهای پیامرسانی فعال است، اما میدان هنوز بسته نشده؛ طرفها محتاطتر شدهاند، اما از مواضع خود کوتاه نیامدهاند. این همان فرسایش است: «ادامه منازعه، بدون اعلام رسمی جنگ.»
تا پیش از وقوع جنگ، بسیاری از تحلیلها بر این مبنا بود که بازدارندگی یعنی دو طرف آنقدر هزینه جنگ را بالا ببرند که کار به درگیری مستقیم نکشد. اما حالا که برخورد مستقیم رخ داده و بعد به آتشبس رسیده، بازدارندگی معنای تازهای پیدا کرده است. حالا موضوع فقط «جلوگیری از جنگ» نیست؛ موضوع «جلوگیری از بازگشت جنگ» است. همین تفاوت، فضای جدید منطقه را پیچیدهتر کرده است.
واقعیت این است که هر جنگی، حتی اگر کوتاه باشد، دو چیز را همزمان روشن میکند: اول، توان واقعی بازیگران را؛ دوم، ترس واقعی آنها را. در دوره پیش از درگیری، خیلی از تهدیدها ممکن است بیشتر جنبه روانی یا تبلیغاتی داشته باشد. اما بعد از جنگ، طرفها بهتر میفهمند که ظرفیت خودشان و رقیبشان تا کجاست، چه چیزهایی قابل کنترل است و چه چیزهایی ممکن است ناگهان از کنترل خارج شود. به همین دلیل، آتشبس فعلی را باید نتیجه خستگی یا ضعف صرف ندانست؛ این آتشبس، حاصل نوعی شناخت متقابل از «هزینههای ادامه جنگ» هم هست.تصوری که آمریکا از قدرت نظامی ایران پیش از شروع جنگ داشت با واقعیت زمان جنگ تفاوت زیادی داشت.قدرت مقاومت ایران، معادلات جنگ را تغییر داد. و طبیعی است که در زمان آتش بس این قدرت نظامی در تصمیم گیری ها تعیین کننده باشد.چرا که هزینه شروع جنگ می تواند غیر قابل پیش بینی باشد. همانطور که آمریکا تصور بسته شدن تنگه هرمز از طرف ایران را نداشت،و این بازخورد هزینه های سنگینی بر آمریکا تحمیل کرد.
برای آمریکا، ورود به یک جنگ باز و پرهزینه در منطقهای که سالهاست تلاش کرده حضور مستقیمش را در آن سبکتر کند، مطلوب نیست. واشنگتن در سالهای اخیر بارها نشان داده که ترجیح میدهد خاورمیانه را «مدیریت» کند، نه اینکه دوباره در آن «غرق» شود. خروج پرهزینه از افغانستان، کشدار شدن جنگ اوکراین، و رقابت سنگین با چین، همه به آمریکا یادآوری کردهاند که باز کردن یک جبهه تمامعیار جدید در غرب آسیا، میتواند بیش از آنکه قدرتنمایی باشد، فرسودگی تولید کند.
برای ایران هم محاسبه ساده نیست. درگیری مستقیم با آمریکا، هرچند ممکن است در کوتاهمدت به انسجام سیاسی یا نمایش قدرت منجر شود، اما در میانمدت و بلندمدت میتواند هزینههای اقتصادی، امنیتی و اجتماعی سنگینی داشته باشد. به همین دلیل، تهران هم در عین نشان دادن آمادگی برای پاسخ، بهخوبی میداند که عبور از یک آستانه مشخص میتواند وارد فازی شود که دیگر جمع کردن آن آسان نیست. به بیان دیگر، هر دو طرف بعد از جنگ اخیر، بیشتر از گذشته فهمیدهاند که آتشبس فقط یک توقف نیست؛ یک ضرورت است.
اما این ضرورت، الزاماً آرامش نمیآورد. در خاورمیانه، خیلی وقتها آتشبس فقط میدان را از شکل سخت به شکل نرمتر، پراکندهتر و فرسایشیتر منتقل میکند. این را در تجربههای مختلف منطقه دیدهایم. در لبنان، بارها پیش آمده که بعد از توقف درگیریها، مرزها آرامتر شدهاند، اما جنگ واقعی به حوزه اطلاعاتی، پهپادی، سیاسی و اقتصادی منتقل شده است. در غزه نیز بارها دیدهایم که پایان یک دور از جنگ، به معنای بازگشت به ثبات نبوده، بلکه فقط فاصلهای میان دو موج درگیری ایجاد کرده است. در عراق و سوریه هم سالهاست همین منطق کار میکند: در ظاهر ممکن است از شدت درگیری کم شود، اما رقابت راه خود را از مسیرهای دیگر باز میکند.
در مورد رابطه ایران و آمریکا ، این وضعیت حالا با وضوح بیشتری دیده میشود. بعد از جنگ، نه آمریکا میتواند بهسادگی ادعا کند که با اعمال فشار، مسئله را تمام کرده، و نه ایران میتواند فرض بگیرد که صرف عبور از مرحله نظامی، معادله را به سود خود تثبیت کرده است. هر دو طرف حالا وارد مرحلهای شدهاند که باید در آن، هم پیام قدرت بفرستند و هم از اشتباه محاسباتی دوری کنند. اینجاست که «فرسایش» به مفهوم اصلی صحنه تبدیل میشود.
آیا فرسایش فقط یعنی تبادل ضربههای کوچک؟ لزوما نه. فرسایش در اینجا معنای وسیعتری دارد. یعنی ادامه فشار اقتصادی، یعنی نااطمینانی مزمن در بازارها، یعنی پیامهای امنیتی پیاپی، یعنی افزایش هزینههای دفاعی، یعنی حفظ آمادهباش سیاسی و رسانهای، و یعنی معلق ماندن افق دیپلماسی. در چنین وضعی، حتی اگر موشکی شلیک نشود، باز هم کشورها دارند هزینه میدهند.
نمونههای واقعیاش کم نیست. کافی است به تجربه سالهای اخیر نگاه کنیم؛ از حملات و ضدحملات در نقاط مختلف منطقه گرفته تا تنش در مسیرهای دریایی و اختلال در تجارت و حملونقل. ماجرای دریای سرخ نشان داد که حتی درگیریهایی که ظاهراً محدودند، چگونه میتوانند قیمت بیمه، هزینه حملونقل و حتی محاسبات راهبردی قدرتهای بزرگ را تغییر دهند. یا در عراق و سوریه، بارها حملات محدود به پایگاهها و نیروهای آمریکایی، پاسخهای حسابشدهای را در پی داشته که نه به جنگ بزرگ منجر شده و نه واقعاً پرونده را بسته است. در این صحنه، همه چیز شبیه یک بازی فرسایشی است: ضربههایی که قرار نیست پایانبخش باشند، اما قرار هم نیست بیهزینه بمانند.
در این میان، اسرائیل جایگاه خاص خودش را دارد. اگر برای آمریکا، مهار بحران اولویت دارد، برای اسرائیل مسئله تا حدی متفاوت است. تلآویو معمولاً از این نگران است که هر نوع آتشبس میان ایران و آمریکا، اگر به یک فهم عملیِ ولو موقت منجر شود، دست ایران را در سطح منطقه بازتر کند. از این زاویه، اسرائیل علاقه مند است نگذارد توازن جدیدی شکل بگیرد که در آن تهران بتواند با هزینهای کمتر، نفوذ خود را حفظ کند. به همین دلیل، در دوره پس از جنگ، نقش اسرائیل میتواند هم عامل فشار باشد و هم عامل بیثباتی؛ یعنی همان بازیگری که ممکن است با یک اقدام یا حتی با بالا بردن سطح تنش سیاسی، محاسبات موجود را بر هم بزند. در واقع اسرائیل تمام تلاش خود را برای جلو گیری از توافق خواهد کرد. همانطور که آمریکا را پس ار سالها متقاعد کرد که به ایران حمله کن ، درحال حاضر نگران توافق است.چرا که توافق بین ایران و آمریکا از نظر اسرائیل یعنی تثبیت قدرت ایران در منطقه.
البته این هم به معنای آن نیست که اسرائیل لزوماً خواهان جنگی تمامعیار است. اتفاقاً یکی از ویژگیهای دوره جدید این است که تقریباً هیچیک از بازیگران اصلی، از جنگ بزرگ استقبال نمیکنند، اما برخی از آنها از بالا نگهداشتن سطح تنش بدشان هم نمیآید؛ چون تنشِ کنترلشده، برای بعضی بازیگران کارکرد دارد: هم قدرتنمایی است، هم ابزار فشار، هم وسیله چانهزنی. مسئله اینجاست که «تنش کنترلشده» همیشه کنترلشده نمیماند. چرا که ظرفیت کشورها متفاوت است، و هر لحظه احتمال هر اتفاقی وجود دارد.
همینجا باید به مهمترین خطرِ دوره پس از آتشبس اشاره کرد: عادی شدن وضعیت غیرعادی. وقتی یک منطقه برای مدت طولانی در شرایط «نه جنگ، نه صلح» بماند، کمکم این وضعیت به چشم بازیگران عادی میشود. اما عادی شدن بحران، از خطر آن کم نمیکند؛ فقط حساسیت نسبت به آن را پایین میآورد. اینجاست که یک خطای محاسباتی کوچک، یک حمله محدود، یا حتی یک سوءبرداشت رسانهای و سیاسی میتواند آتش زیر خاکستر را دوباره شعلهور کند.
تجربه تاریخی هم این را تأیید میکند. بسیاری از جنگهای بزرگ، نه از تصمیم روشن برای شروع جنگ، بلکه از زنجیرهای از واکنشهای محدود و محاسبات ناقص شروع شدهاند. در محیطی که همه در حال سنجیدن آستانه تحمل یکدیگرند، خطر اشتباه همیشه بالاست. بازدارندگی فرسایشی شاید از جنگ جلوگیری کند، اما همزمان میتواند مقدمات جنگ بعدی را هم در خودش حمل کند.
برای ایران، این دوره یک آزمون چندلایه است. از یک سو باید نشان دهد که در موقعیت پس از جنگ، دچار انفعال نشده و هنوز توان اثرگذاری دارد. از سوی دیگر، باید مراقب باشد که این نشان دادنِ قدرت، به مسیری تبدیل نشود که هزینههای تازه و کنترلناپذیر تولید کند. این تعادل، فقط با ابزار نظامی برقرار نمیشود. اگر اقتصاد زیر فشار بماند، اگر افق سیاست خارجی مبهم بماند، و اگر جامعه برای مدت طولانی در وضعیت انتظار و نااطمینانی نگه داشته شود، خودِ فرسایش میتواند به مسئلهای داخلی تبدیل شود.
به بیان روشنتر، کشورها فقط در میدان جنگ فرسوده نمیشوند؛ در میدان اقتصاد، روان عمومی و زمان هم فرسوده میشوند. چیزی که باید مد نظر باشد حفظ این انسجام داخلی ملت ایران است. بزرگترین مانع نفوذ خارجی در ایران بدون تردید این اراده پولادین مردم ایران است.
شاید مهمترین نکته همین باشد: در دوره پس از جنگ،پیروزی فقط این نیست که طرف مقابل را از حمله بعدی منصرف کنید. پیروزی این است که کشور خودتان را از ورود به چرخه استهلاک دائمی حفظ کنید. بازدارندگی اگر صرفاً به معنای توان پاسخ نظامی فهمیده شود، ناقص است. بازدارندگی پایدار، به اقتصاد قابل تحمل، جامعه امیدوار، و دیپلماسی فعال هم نیاز دارد. بدون این سه، حتی اگر جنگی هم رخ ندهد، باز هم ممکن است هزینهها به شکل خاموش انباشته شوند. فشار اقتصادی و فرسایش در مدت زمان آتشبس نارضایتی و نا امیدی در جامعه را در پی خواهد داشت. مدیریت این موضوع از ناحیه دولت بسیار حیاتی و تعیین کننده است.
به همین دلیل، شاید توصیف دقیقتر وضعیت فعلی منطقه این باشد: خاورمیانه وارد دورهای شده که در آن آتشبس، پایان بحران نیست؛ فقط شکل جدید بحران است. اکنون مسئله اصلی این نیست که جنگ تمام شده یا نه. مسئله این است که آیا بازیگران منطقه و قدرتهای درگیر میتوانند این آتشبس را به سکویی برای کاهش واقعی تنش تبدیل کنند، یا قرار است همه در یک مسابقه طولانیِ فرسایش بمانند؛ بسته بودن تنگه تمام اقتصاد جهان را به چالش کشیده است. از طرفی محاصره دریایی ایران نیز مسائل جدی اقتصادی ایجاد کرده است. بنابراین وضعیت موجود منطقه مانند مسابقهای است که برندهاش لزوماً کسی نیست که ضربه آخر را میزند، بلکه کسی است که بیشترین تاب آوری را دارد و کمتر تحلیل میرود.



نظر شما