در مصائب و مشکلات ناشی از قطع بودن اینترنت هیچ شک و تردیدی نیست اما بنا بر این باور *که در هر شری ، خیری نهفته است ، یکی از مزایای قطع بودن اینترنت و عدم امکان دسترسی به پلتفرمها و شبکه های اجتماعی پناه آوردن به کتاب و کتابخوانی است.
ماریا بارگاس یوسا در کتابی که با عنوان چرا ادبیات ؟ توسط استاد عبدالله کوثری ترجمه شده است در باب اثرگذاری کتاب و چرایی ضرورت خواندن کتاب به نکات قابل تاملی اشاره میکند ، وی در نقل از بورخس (نویسندهی شهیر آرژانتینی) میگوید؛ بورخس همواره در برخورد با این پرسش که (( فایدهی ادبیات چیست؟)) برآشفته میشد . او این پرسش را ابلهانه میشمرد و در پاسخ میگفت ؛ هیچ کس نمیپرسد فایدهی آواز قناری و غروب زیبا چیست؟ اگر این چیزهای زیبا وجود دارند و اگر به یُمن وجود آنها ، زندگی حتی در یک لحظه کمتر زشت و کمتر اندوهزا میشود ، آیا جستجوی توجیه عملی برای آنها کوته فکری نیست؟
یوسا بر این باور است که هیچ چیز بهتر از ادبیات به ما نمیآموزد که تفاوتهای قومی و فرهنگی را نشانهی غنای میراث آدمی بشماریم و این تفاوت ها را که تجلی قدرت آفرینش چند وجهی آدمی است بزرگ بداریم .برای ایمن داشتن انسان از حماقت ، تعصب،نژادپرستی ، تفرقهی مذهبی و سیاسی و ناسیونالیسم انحصارطلبانه، هیچ چیز از این حقیقت که در آثار ادبی بزرگ آشکار میشود ، موثرتر نیست ، مردان و زنان هر جا که هستند برابرند و تنها بی عدالتی است که در میان آنها بذر تبعیض و ترس و استثمار میپراکند.
وی در ادامه به عبارتی قابل تامل از پروست اشاره میکند که: زندگی واقعی که سرانجام در روشنایی آشکار میشود و تنها زندگیمان که به تمامی زیسته میشود ادبیات است.
در تکمیل اوصاف به کار گرفته شده پیرامون توصیف کتاب و ادبیات ، استاد عزیزم ، جناب کاوه فولادی نسب ، در آغاز کلاس و کارگاههای آموزش نویسندگی ، جهان پیرامون کتاب و نویسندگی را به جهان خیال و اندیشه تعبیر میکنند و چه تعبیر خیال انگیزی است ، پارادوکس حاکم بر اوصاف خیال و اندیشه روشنگر مجهولاتی است که ممکن است در عالم کتاب ، پاسخ آن را دریافت.
بر این ادعا میتوان گواه فراوان ارائه کرد و چه بسیار مکتوبات ارزشمندی که در هیبت یارِ مهربان دوستی مخلص و همدمی همیشگی تلقی میشوند ، که اثر جذاب و دوست داشتنی و البته ساده و سلیسِ جناب ایمان سرورپور را میتوان واجد چنین وصفی دانست، قصهی وال تنها که در سفر به آب های گرم با جهانی متفاوت روبهرو میشود ، دنیایی جدید با حوادثی متنوع!
در کتاب سفر کوانتومی وال تنها ، وال به عنوان شخصیت محوری داستان میگوید :
مدتی از حضورم در شهر خرچنگها میگذشت، اما هنوز کسی به خودش این جسارت را نداده بود که با غریبهی تازهوارد همکلام شود. شبیه روزهایی شده بودم که در شهر والها زندگی میکردم؛ ساکت، به گل نشسته و تماشاگر ، درست مثل همیشه.
والِ تنها که عادت داشته به رصد کردن پیرامون خویش از رفتار خرچنگها چنین میگوید : حالا نوبت تماشای نمایش کوه خرچنگها بود. این صحنه چند بار تکرار شد، اما چیزی که با تمام وجود حس میکردم این بود که در قلب همهٔ خرچنگها، نیازی به آزادی و رها شدن موج میزد.
تناقض عجیبی بود: هر خرچنگی در دلش آزادی خودش را میخواست، اما همین که میدید خرچنگی به سمت آزادی حرکت میکند، انگار به سربازی گوش به فرمان تبدیل میشد؛ تمام خشمش را جمع میکرد و خودش را سپر میکرد تا جلوی آزادیِ آن دیگری را بگیرد.
این، آهنگ خرچنگها بود: تک… تک… تک…( صدای به هم خوردن انبرک خرچنگها)
در دل این شهر، حس عجیبی جریان داشت؛ حس ترس. هر خرچنگی از خرچنگ دیگر میترسید، اما با وجود این ترس، کنار هم زندگی میکردند.
انبرکها یکییکی شروع میکردند به جنبیدن، و خرچنگِ خاطی در چشمبههمزدنی از میان شنها بیرون کشیده میشد و برای همیشه ناپدید میشد. چشمها به همهچیز و همهکس شک داشتند و از میان انبرکها و پاها، مدام یکدیگر را میپاییدند.
میان این موجودات هیچ نقطهٔ مشترکی وجود نداشت جز یک چیز: خرد کردنِ خرچنگِ مزاحم.
در واقع، اتحاد و دوستیِ خرچنگها بر پایهٔ حال خوب و حس دوست داشتن نبود؛ بنیانِ دوستی و اشتراکشان دشمنی بود و بس.
خرچنگِ مزاحم چه کسی بود؟
خرچنگی که یک قدم به سمت چیزی نزدیک میشد که باقی خرچنگها آرزویش را داشتند.
نمیدانم چرا این کار را میکنند. چرا هیچکس از خودش نمیپرسید: مگر نمیشود همهٔ خرچنگها با هم به سمت آب و شنهای گرم (جایی که به آن ساحل میگویند) حرکت کنند؟
شاید ساحل جای خیلی کوچکی بود و اگر همهٔ خرچنگها با هم روی آن جمع میشدند، فرو میرفتند و در اقیانوس غرق میشدند.
اما خب ؛ نمیشد نوبتی به ساحل سفر کنند و از گرمای شنها لذت ببرند؟
نمیشد از این کوه عظیم خرچنگی برای بالا بردنِ ضعیفترها و پیرترها استفاده کنند؟
اقیانوس آنقدر وسیع بود که میتوانست مثل آغوشی گرم و بخشنده، برای لذت بردن تکتک خرچنگها از زندگی جا داشته باشد؛ اما خرچنگها انگار حاضر نبودند برای خودشان کاری انجام بدهند. در عوض، تمام توانشان را به کار میگرفتند تا کسی به سمت چیزی نرود که خودشان آرزویش را داشتند.
آنقدر این کار را ادامه داده بودند که شهر خرچنگها تبدیل شده بود به زندانی تاریک، سرد، وحشتآور و البته بیحصار؛ زندانی که زندانیهایش، زندانبانِ همدیگر بودند.
زندانیهایی که تمام روز انبرکهایشان را جایی میان مرجانها گیر میدادند تا بیحرکتترین و مظلومترین موجودات دریا به نظر برسند.
خرچنگها مدام دروغ میگفتند؛ یعنی از تهِ دل چیز دیگری بودند، اما خودشان را طور دیگری نشان میدادند ، نشان میدادند که آنی نیستند که هستند.
بارها و بارها خرچنگی را زیر نظر گرفته بودم که از لابهلای مرجانها طعمهٔ خوبی به دست آورده بود، اما دور از چشم دیگران، طعمهاش را جایی زیر شنها مخفی میکرد تا در زمان مناسب، بیآنکه کسی بویی ببرد، قورتش بدهد. بعد طوری وانمود میکرد انگار هفتههاست چیزی نخورده.
من در شهرستانها و جنگها متوجه چیزی شبیه به این شده بودم: اتحاد برای یک دشمنیِ مشترک حتی وقتی میان متحدان هیچ دوستی، علاقه یا اشتراکی وجود ندارد. انگار دشمنی میتواند گاهی حتی بالاتر از روابط خویشاوندی قرار بگیرد.
فهمیده بودم کوچکترین تلاشی برای به دست آوردن خواستههای خودشان نمیکنند، اما تمام توانشان را برای به زیر کشیدن دیگران به کار میگیرند.
اما مهمترین چیزی که زندگی در کنار خرچنگها به من یاد داد، یک کلمه بود:
دروغ.
یعنی گفتنِ چیزی که نیستی و بدتر از آن، باور کردنش.
خرچنگها آنقدر ماهرانه دروغ میگفتند و آنقدر عمیق باورش میکردند که دیگر دروغ به نظر نمیرسید. گاهی که حرف از گرسنگی میزدند، صدای قاروقورِ شکمشان شنیده میشد با اینکه من میدانستم همین چند دقیقه پیش، طعمهای را پنهانی از زیر شنها بیرون کشیده و خوردهاند.
من از پنگوئنها بیخیالی یاد گرفته بودم، و حالا خرچنگها به من یاد داده بودند چطور دروغ بگویم و چطور تظاهر کنم به چیزی که نیستم ، طوری که خودم هم باورش کنم.
شاید همین دلیلی بود که مرا در شهر خرچنگها نگه داشته بود.
خرچنگها کمکم به حضورم عادت کرده بودند، یا بهتر بگویم، کاری به کارم نداشتند. آنها آنقدر درگیر پایین کشیدن هم بودند که یک موجود گندهٔ بیتحرک هیچ جذابیتی برایشان نداشت.
من کاری نمیکردم. به سنگی در گوشهای از اقیانوس لنگر انداخته بودم و فقط نگاه میکردم. همین هیچ کاری نکردن و منفعل بودن، دقیقاً چیزی بود که آنها میخواستند.
شبها شهر تاریکتر از همیشه بود، اما گاهی حتی در دل تاریکی هم صدای تقتقِ انبرکها اوج میگرفت و بعد آرام میشد و من میفهمیدم که یک خرچنگ دیگر هم به سطح آب نرسید ، یا فرصت نکرد طعمش را بچشد.
وکیل دادگستری_شیراز
*وَ عَسَی أنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم وَ عَسی أنْ تُحِبُّوا شیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم




نظر شما