مذاكرات اسلام آباد

۱ نفر
۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۱:۳۰
مردی که در همه عمر ایران را فریاد زد

چهل روز از درگذشت اصغر دادبه گذشت؛ در مراسم یادبود چهلمین روز درگذشت این چهره فرهنگی از عشق و دوستی‌اش به ایران و زبان فارسی گفته شد؛ از اینکه در همه عمر، ایران و انسان را فریاد زد، دلبسته سعدی و حافظ بود و همه عمر را صرف ادبیات کرد.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایسنا، آیین یادبود چهلمین روز درگذشت اصغر دادبه، مدیر فقید بخش ادبیات و عضو شورای عالی علمی مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی با عنوان «شیدای میهن» با حضور چهره‌هایی چون ژاله آموزگار، علی‌اشرف صادقی، غلامرضا امیرخانی، اکبر ایرانی و... سه‌شنبه، پانزدهم اردیبهشت در مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی برگزار شد.

علی میرانصاری، معاون ادبیات مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی که دبیری نشست را بر عهده داشت در سخنانی گفت: به یاد اصغر دادبه که در همه عمر، ایران و انسان را فریاد زد، و با عشق از زبان فارسی سخت گفت؛ از فردوسی، عطار، مولانا و از عشق بزرگش حافظ شیراز. او با منطق ارسطویی از هویت ملی ایران دفاع کرد، دفاعی که جزء جزء آن در ضمیر و نهاد ما باقی است. خدایش بیامرزد که درباره او هرچه بگوییم و هرچه بنویسیم، کم گفته‌ایم و کم نوشته‌ایم.

او افزود: به همین خاطر امروز در اربعین آقای دادبه در اینجا گردهم آمده‌ایم تا در باب مراتب علمی و فضائل حقوق او صحبت کنیم. زمانی که صحبت از مراتب علمی و ادبی دکتر دادبه پیش می‌آید نام این مرکز مطرح می‌شود که آقای دکتر دادبه مهم‌ترین مقطع علمی و ادبی خود را در آنجا گذراند. آقای دادبه برای نخستین بار در سال ۱۳۷۳ به این مرکز آمد و بعد از فوت کتر زرین‌کوب به عنوان مدیر بخش ادبیات برگزیده شد و حضور ایشان ۳۱ سال طول کشید.

کاظم موسوی بجنوردی، رئیس مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی براساس متنی مکتوب که در بزرگداشت اصغر دادبه خواند، گفت: «دریغ و درد بی‌پایان که فرهنگ ایران یکی از فرزندان شایستۀ خود را از دست داد. آنچه پیوسته بر این اندوه و غم بزرگ می‌افزاید اینکه فقدان او با حوادث ناگوار و جنگ تحمیلی بر میهن عزیز مقارن شد. امید است که در آینده شاگردان و دلبستگان محضر علمی استاد در شناساندن او حداکثر کوشش را به کار برند؛ زیرا نام دادبه با فرهنگ ایران و زبان فارسی چنان پیوندی دارد که یاد او در واقع تجدید خاطرۀ عظمت فرهنگ و تمدن ما در قرون و اعصار متمادی است.

دکتر دادبه شیفتۀ ادب فارسی بود و به شخصیت‌های ممتاز عرصۀ اندیشه و ادب ایران به‌ویژه حافظ و سعدی دلبستگی تمام داشت و طی مدتی، بیش از نیم‌قرن کوشیده بود صلاحیت‌ها و شایستگی‌های لازم را برای شناخت هرچه بیش‌تر و عمیق‌تر زوایای نهان‌ماندۀ ادب فارسی در خود گرد آورد و احتمالاً از همین رهگذر به علوم‌ حکمی و فلسفی و اندیشه‌های کلامی هم علاقه‌مند شده بود. نیک می‌دانست که شناخت فرهنگ ایران به جامعیتی هرچه گسترده‌تر نیاز دارد. او بسیار می‌خواند و جز به ضرورت نمی‌نوشت. گذشته از جنبه‌های علمی، در وجود او حقیقتی دیده می‌شد که بر جذابیت شخصیت وی می‌افزود.

استاد دادبه شخصیتی آرام و مهربان داشت و با وجود مهارت در سخن‌گویی و خطابه، گزیده‌گو بود و معلوم بود که در تدریس و تقریر نیز شیوه‌ای خاص خود دارد و متعهد است تا مطلب را بر دانشجویان و علاقه‌مندان به‌درستی روشن کند. با این همه چون سخن به ایران و فرهنگ ایران و زبان فارسی می‌رسید، به جوش‌وخروش درمی‌آمد و سخنش که از دل و ‌جان می‌جوشید، حال‌وهوایی عاشقانه می‌یافت و به‌راستی که عاشق و والۀ ایران بود و در این راه هیچ بیمی به دل راه نمی‌داد و از هیچ ملامتی هراس نداشت. عشق به ایران در او موضوعی بسیار فراتر از حب وطن بود و از سالیان دراز تحقیق و تفکر سرچشمه می‌گرفت. ‌ فرهنگ ایران برای او امری انسانی بود و با تفکر و عواطف انسانی پیوند داشت و از تعصب و خشونت فرسنگ‌ها دور بود.

برای مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی مایۀ افتخار است که از حدود سه دهه پیش از وجود مغتنم او در مدیریت بخش ادبیات برخوردار بودیم و دکتر دادبه در مقام عضو شورای عالی علمی نیز پیوسته ما را از نظرات خود بهره‌مند می‌کرد. واپسین فعالیت گستردۀ او در مدیریت بخش، نظارت بر طرح تهیه و تدارک قسمت‌های مختلف مقالۀ «سعدی» بود که می‌خواست از هر جهت معرّف شیخ اجل سعدی شیرازی باشد و وجوه گوناگون شخصیت شاعر و ‌حکیم بلندآوازۀ ایران را نشان دهد. افسوس که دست اجل مهلت نداد، اما از پیگیری‌های او برای تألیف مدخل سعدی پیداست که از اندیشۀ سعدی غافل نبود و شمع وجود نازنین او با فکر به سعدی به خاموشی گرایید.

فقدان او برای عالم تحقیق در باب ایران و ‌زبان فارسی به‌راستی خسارت‌بار است و زمان هرچه بیش‌تر بگذرد، بار این امصیبت سنگین‌تر می‌شود.»

مردی که در همه عمر ایران را فریاد زد

فتح‌الله مجتبایی، استاد دانشگاه نیز ابتدا با خواندن بیت «همگی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد/ دریغا من شدم دریغاگوی خاقانی» گفت: گاهی دریغاگویی نیست و به داغ‌دیدگی می‌رسد. زمانی که شنیدم دادبه دنیا را ترک کرده، یکی از داغ‌دیدگی‌های زندگی‌ام زنده شد و این را گفتم «داغ‌ها دیدم در این عمر دراز ای بسا نفرین بر این عمر دراز» برای و من دوستان علاقه طولانی داشتم، ارتباط جانی و حیاتی پیدا می‌کردم و یکی از آن اشخاص دکتر دادبه بود.

 او سپس درباره آشنایی‌اش با اصغر دادبه از دانشکده الهیات تا همکاری‌اش در مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی گفت و خاطرنشان کرد: الفت و دوستی عمیق بین من و او شکل گرفت و گاهی در منزل هم را می‌دیدیم، تا این اواخر در ماه دوسه بار هم را می‌دیدیم. از فکر و ذوق ادبی ایشان و تشخیص ایشان لذت می‌بردم. طبع شعر داشت و اشعار طنزآمیز می‌گفت و مجلس را گرم می‌کرد. دادبه مجسمه محبت و مجسمه فهم بود و چنین آدمی کم در زندگی‌ام دیده‌ام.

سید عباس صالحی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز در سخنانی با تسلیت درگذشت دادبه، اظهار کرد:  اصغر دادبه درس‌آموخته فلسفه بود اما تعلق ویژه به ادبیات داشت و این تعلق تا پایان عمر همراهش بود. به نظر، تعلق او به ادبیات از منظرها و دریچه‌های مختلف بود و یک بخش قابل توجه آن عشق عمیق او به ایران بود.

او خاطرنشان کرد: ایران جایگاه خاصی در منش و روش و منطق نظری و عملی استاد عزیز ما داشت. ایشان حس می‌کرد ادبیات تجلی ایران از زاویه‌های مختلف است. در همه تمدن‌ها و ملت‌ها ادبیات آن ملت جایگاهی دارد، اما در ایران ادبیات هم میوه ایران است و هم شاخ و برگ ایران و هم ریشه ایران است. شاید کمتر ملت و تمدنی را بتوانیم بشناسیم که ادبیات چنین جایگاهی برایشان داشته باشد. در ایران ادبیات چنین جایی را دارد.

وزیر فرهنگ و ارشاد  اسلامی در ادامه بیان کرد: استاد دادبه در نوشته‌ها و سخنرانی‌هاش به این نکته توجه داشت که ادبیات هسته هویت ایرانی است، اگر این هسته را از هویت ایرانی بگیریم ایران و ایرانی باقی نمی‌ماند، از این جهت این تعلق خاطر را نشان می‌داد.

او افزود: همچنین استاد دادبه به این نکته توجه داشت که ادبیات زبان حکمت ایرانی‌ست؛ حکمت ایرانی در طول هزاران زبان خود را ادبیات انتخاب کرد. این یکی از تمایزها و امتیازهای تمدن ایرانی است که چنین زبانی را برای حکمت خسروانی خودش انتخاب کرده است. شعر هم قبل از اسلام و هم بعد از اسلام، زبان حکمت ایرانی‌ست. او در مقالات خود به این نکته توجه داشت که در نظریه اخلاقی، حکمت ایرانی کم‌آزاری است. در واقع کم‌آزاری نظریه اخلاقی حکمت ایرانی‌ست. در تمدن یونانی با نظریه اعتدال، در حکمت ارسطویی یا نظریه دانایی در نگاه سقراطی افلاطونی بنیان اخلاقی خود را ساخت اما در ایران و حکمت ایرانی کم‌آزاری است و به تبیین استان به معنای بی‌آزاری است. به دیگران آزار نرساندن چه محیط زیست و طبیعت و چه انسان. این موضوع از ایران به ادیان و فلسفه‌های هندی و غیره سرایت کرد است. استاد دادبه به ادبیات تعلق پیدا می‌کرد و  تمام عمرش را به نحوی برای ادبیات صرف کرد.

سیدعباس صالحی در ادامه اشعاری از اصغر دادبه را درباره خلیج فارس خواند.

مردی که در همه عمر ایران را فریاد زد

نصرالله پورجوادی، استاد فلسفه با تسلیت درگذشت دادبه براساس متنی مکتوبی که نوشته بود، گفت: «امروز صبح که می‌خواستم خودم را برای سخنرانی آماده کنم و چند جمله‌ای در سوگ دوست عزیزم، اصغر دادبه بگویم، ابتدا خاطراتم را مرور کردم، خاطراتی  که از سال ۱۳۴۸ از پادگان فرح‌آباد تهران شروع و یاد ملاقات‌های با او در مرکز نشر دانشگاهی داشتم و گعده‌هایی که با دوستان مشترکمان داشتیم و این سال‌های اخیر که گاهی در خانه او در قمصر مهمانش بودم و سپس این چند ماه اخیر و بیماری او، ضعف و ناتوانی روزافزون او در پیش چشمانم می‌آمد. و آنچه در دلم می‌ماند، حسرت بود.  در این میان به یاد کلیپی افتادم که مدتی پیش دیده بودم؛ خانمی می‌گفت ما همه عریان به این دنیا می‌آییم، با دست خالی درحالی که هیچ‌چیزی با خود نداریم و بعد هم یکی ما را شست‌وشو می‌کند و روزی که این دنیا را ترک می‌کنیم لخت و عریان با دستان خالی، یکی ما را می‌شوید و سپس در گور می‌گذارند.

این نشان می‌دهد ما هیچ‌چیز در دنیا نداشتیم که متعلق به ذات ما باشد، قدرت و شناخت و علم و چیز مادی و لباس و ملک نداشتیم و زمانی که می‌رویم چیزی با خود نمی‌بریم، همه چیز موقتی است، همه چیز عاریتی است، حتی زندگی ما، چون این زندگی را از ما می‌گیرند و ما را به خاک می‌سپارند.

قدما به موقتی و عاریتی بودن زندگی خیلی توجه داشتند. ما زندگی را در جان می‌بینیم و جان را یکی اجزای اصلی وجود خودمان می‌انگاریم. انسان از دو چیز جسم تشکیل شده است، جسم و بدن، جسم و جان یا ماده و جان که همان گوهر زندگی است. جان مایه زندگی است و با رفتن جان از بدن، زندگی‌ ما هم به انتها می‌رسد. ما معتقدیم به هنگام مرگ، زمانی که جان از بدن می‌رود، در حقیقت انسانیت و هویت انسانی را از دست می‌دهیم ولی در قدیم  اینطور فکر نمی‌کردند و حتی امروز هم خیلی‌ها اینطور فکر نمی‌کنند، از نظر آن‌ها وقتی زندگی را از انسان گرفتند، ‌اینطور نیست که هویت انسانی خود را از دست بدهد. هویت او می‌ماند. خودِ او می‌ماند. بعضی‌ها معتقدند حواس او هم هنوز با او هست و به همین خاطر وقتی مرده را در گور می‌گذارند، در گوشش شهادتین را تلقین می‌کنند. شیعیان اعتقاد به امامان  را هم تلقین می‌کنند تا مرده یادش باشد که به سؤال نَکیر و مُنکَر چه جوابی بدهد.

قدیمی‌ها معتقد بودند که انسان وقتی  می‌میرد هویت خود را از دست نمی‌دهد، بعضی‌ها معتقد بودند حتی حواس و شعور او به نحوی با او می‌ماند، زندگی در هنگام مرگ از انسان گرفته می‌شود ولی زندگی امر ذاتی نیست، از ذاتیات نیست، بلکه عرضی است.  زندگی هم مثل قدرت و مال و منال عاریتی است و مانند لباس است، انسان لباس را از تنش در می‌آورد ولی هویت او از  دست نمی‌رود، او می‌ماند. بعد زندگی در شب اول قبر موقتا به انسان برمی‌گردد. در قیامت هم زندگی دوباره به انسان برمی‌گردد. پس زندگی امری عاریتی و عرضی است.

در مزدیسنا، زردشتیان معتقد بودند که انسان در هنگام مرگ، هویت و خود حقیقی خویش را از دست نمی‌دهد. شب سوم همان خودی که به آن دئنا گفته می‌شود، به روان نیکان ظاهر می‌شود. حکما و عرفا حتی برای زندگی مراتبی قائل بودند. زندگی از نظر ایشان درجاتی داشت، زندگی معمولی، زندگی ضعیفی بود و این زندگی می‌توانست شدت و قدرت غنای بیشتری داشته باشد. در واقع هدف انسان در زندگی تقویت و شدت بخشیدن به کیفیت زندگی بود.  وقتی کیفیت زندگی بالاتر می‌رفت، به زندگی دیگر تبدیل می‌شد که به آن زندگانی می‌گفتند.

فرق زندگی و زندگانی این بود که زندگی چیزی است که علتش بیرون از خودش بود. زندگی را به ما می‌دهند و از ما می‌گیرند، زندگی از خود ما نیست، زندگی‌ عاریتی علتش بیرون از خودش است اما زندگانی، زندگی‌ای است که علتش در خودش است لذا موقتی نیست و جاودانه است. زندگانی، زندگی در ساحت مینو است. ما در فلسفه ایران‌شهری گیتی داریم و مینو داریم. در گیتی زندگی می‌کنیم و اگر این زندگی را از حیث کیفیت ارتقا دهیم به ساحت مینو  وارد شویم به زندگانی‌ای تبدیل می‌شود که هرگز نمی‌میرد؛ زیرا علت زندگی او، از خودش است. اصطلاحا می‌گویند قائم به ذات است. ذات نمی‌میرد و  قیام او به خودش است نه به غیر. ما زنده‌ایم به لطف کسی دیگر، کسی که خود از حیات باقی برخوردار است، عین حیات است. حیات ما، حیاتِ بالله است، او الحی است و القیوم.

عرفانی ما به زندگی مینوی که همان زندگانی است، زنده‌دلی می‌گفتند. زنده‌دل کسی بود که از حیات مینوی برخوردار شده باشد. انسان  در زندگی معرفت و شناخت خود را از دریچه حواس به دست می‌آورد اما در زندگان از دریچه دل. کارِ دل شهود است. راه عرفان راه زندگانی و راه رسیدن به زندگانی است. مانی را گفته‌اند که زنده‌تر بود؛ یعنی می‌توانست مریدان و طالبان را به زندگانی برساند. حضرت عیسی هم که مرده زنده می‌کرد، زنده‌گر بود.  کلمه زندیق هم در اصل یعنی زنده‌گر. مانی را زندیق می‌خوانند، منظورشان همان زنده‌گر بود.

زندیق امروز معنای بدی پیدا کرده اما در اصل معنای بدی نداشته است.

برگردم به منظور عرضی بودن زندگی و عاریتی بودن و موقتی بودن آن، ما وقتی متولد شدیم و زندگی را در آغوش کشیدیم یا زندگی ما را در آغوش کشید، هیچ قدرتی نداشتیم. لخت و عور با دستان خالی  ولی مشت کرده. ولی به تدریج قدرت پیدا کردیم و توانا شدیم و جوان بودیم و با زور جوانی خدا را هم بنده نبودیم، تولید مثل کردیم و بعد افول شروع شد پیری  سراغمان آمد و ضعف و ناتوانی به تدریج وجود ما را دربرگرفت. و من هفته‌ها و روزهای آخر زندگی دوستمان، دکتر دادبه را به یاد می‌آورم، می‌گفتند هیچ‌چیز نمی‌خورد، نمی‌تواند بخورد، نشسته و به زمین چشم دوخته بود و نیم‌نفسی می‌کشید. قدرت اینکه کامل نفس بکشد، نداشت. ما روزهای جوانی را باهم دیده بودیم، روزهایی را من و او در اوج قدرت جسمانی و ذهنی و فکری بودیم، در دوران سربازی و در پادگان وقتی باهم می‌دویدیم. در مرکز نشر دانشگاهی می‌آمد و باهم صحبت می‌کردیم و وقتی پشت میکروفون می‌رفت و با شدت و حدت از زبان فارسی و از ایران عزیزش و ایران عزیزمان دفاع می‌کرد. و بعد دریغا همه را از او گرفتند، از همه ما می‌گیرند. دیروز نوبت او بود و فردا نوبت من و پس فردا نوبت شما. این سرنوشت ماست. روزی لخت آمدیم  با دستان خالی و کسی هم ما را شست و شو دادم و روزی هم همانطور که آمدیم خواهیم رفت.»

مردی که در همه عمر ایران را فریاد زد

سیروس شمیسا، استاد زبان و ادبیات فارسی نیز متنی احساسی همراه با شعر و مرثیه‌ برای دادبه خواند.

او در این متن به روزهایی اشاره داشت که بنا به دلایلی به مرکزی می‌رفت که دادبه هم آنجا بستری بود و در ادامۀ آن گفت: مرا نمی‌شناخت اما گاهی نگاه مبهم و دردآلود داشت. چندبار برای او ابیاتی خواندن ولی عکس‌العملی نداشت. اساسا دوستی من باو بر محور شعر و شاعری آن هم از نوع رمانتیک پا گرفته بود. من هم مثل او اشعار رمانتیک امثال حمیدی شیرازی، نورانی وصال، فخرالدین مزارعی را دوست داشتم.

او همچنین در این سوگ‌نوشته با اشاره به اینکه دادبه به‌گونه‌ای شعر می‌خواند که آدمی را مجذوب خود می‌کرد، گفت: دادبه در حقیقت شاعر بود، هرچند شعر نمی‌نوشت. گویی مصداق این بیت بود که من سال‌ها پیش گفته بودم «شاعر بی‌شعر بود، شعر بی‌تفسیر بود/ نقش بی‌نقاش یا نقاش بی‌تصویر بود».

شمیسا در انتهای این متن گفت: در آخرین دیدار وقتی او را به شمال می‌بردند، چندی او را نگریستم و در درون خود به سختی گریستم. دیری نگذشت که جنازه او را از رشت به تهران آوردند و به خاک سپردند و همه چیز به یک باره تمام شد.

مردی که در همه عمر ایران را فریاد زد

پریسا سنجابی، پژوهشگر و مشاور اصغر دادبه در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی در سخنانی مکتوب گفت: نخستین اردیبهشت بدون حضور استاد دادبه! اردیبهشتی بدون خوانش شیرین از سروده‌ها و حکمت‌های سعدی و به دور از هیاهوی دانشجویانی که برای تبریک روز و هفته معلم به دور ایشان حلقه می‌زدند. غیبتِ او، تنها فقدانِ یک نام در فهرستِ استادان نیست، بلکه خاموشیِ چراغی است که سال‌ها مسیرِ پُرفرازونشیبِ پژوهشِ ادبی را برایِ نسل‌هایِ بسیاری روشن نگاه داشته بود. با این همه، بر خود می‌بالم و این افتخار را غرورآفرین می‌شمارم که قریب دو دهه از درخشان‌ترین و سازنده‌ترین فصل‌هایِ عمرِ پژوهشی و اندیشه‌ورزی‌ام را در سایه‌سارِ حضورِ این استادِ دردانه سپری کرده‌ام. دو دهه‌ای که هر روزش درسِ جدیدی بود، نه در چارچوبِ کتاب‌هایِ درسی، بلکه در مکتبِ زندگیِ علمیِ استادی که پژوهش را نه شغل، که عبادتی می‌دانست و هر کلمه را چون تکه‌ای از پازلِ حقیقت می‌کاویید. به یاد دارم آن روزهایی را که دانش‌آموخته‌ای کم‌تجربه بودم، تازه از فضایِ خشک و ساختاریافته دانشگاهیِ به عرصه لطیف و بی‌کرانِ ادبیات قدم نهاده بودم و تشنه یادگیری، اما سرگردان در میانِ انبوهِ پرسش‌ها. حضرتِ استاد، با گشاده‌روییِ بی‌آلایش و تواضعی که گویی میراثِ زنده دیارِ کویری‌اش بود، نه تنها راهنمایِ من، که پناهگاهِ فکریِ من شد. استاد با تشویق‌های ضمنی و بس موثر، به شاگردِ نوپا جرأتِ پرسشگریِ بی‌پروا می‌بخشید.

در این گذرِ زمان، نه تنها دانشِ من افزون گشت، که جهان‌بینیِ پژوهشی‌ام نیز در کوره نگاهِ تیزبین و روشنگرِ ایشان پخته شد  و صیقل یافت.از حیرتِ آغازینِ شاگردی به پرسش‌گریِ مسئولانه، و از پذیرشِ منفعلِ متون به خوانشِ انتقادی و خلاقِ آن‌ها رهنمون گشتم.

بی‌تردید باید گفت دکتر دادبه استادی نه کم‌نظیر، که بی‌نظیر بودند. در نهایتِ متانت و مناعتِ طبع،و وقار. با نگاهی پژوهشی که ریشه در  خرد غریزی و تیزهوشیِ ذاتی داشت، به قضایایِ ادبی می‌نگریست. او به متن‌ها نه به‌ عنوانِ مجموعه‌ای از واژگانِ مرده، که به‌مثابه جان‌هایِ زنده‌ای می‌نگریست که در بسترِ تاریخ و فرهنگِ این سرزمین نفس می‌کشند. روشِ او در خوانشِ متون، ترکیبی بود از دقت، ذوقِ شاعرانه و ژرف‌نگریِ فلسفی؛ سه‌گانه‌ای که هر یک به‌تنهایی کافی بود، اما در وجودِ ایشان چون حلقه‌هایِ زنجیری استوار، یکدیگر را تکمیل می‌کردند و هر پژوهش را از سطحِ گزارشِ صرف، به پهنه کشفِ معنایِ نهفته ارتقا می‌داد. در ذهنِ مشکل‌پسندِ او، هیچ چیزِ نیمه‌کاره‌ای نمی‌گنجید، هر پژوهش باید به کمال می‌رسید، هر تحلیل باید از مرزِ ظن فراتر می‌رفت و هر واژه باید در جایگاهِ حقیقیِ خود می‌درخشید. این کمال‌گراییِ متین، هرگز به وسواسِ آزاردهنده بدل نمی‌شد، بلکه به شیوه‌ای تربیتی بدل می‌گشت که شاگرد را وامی‌داشت تا از سطحِ پذیرشِ منفعل عبور کند و به تولیدِ اندیشه مستقل گام بردارد. جوهرِ وجودیِ او، سرشار از حرکتی بی‌وقفه به سویِ کمال بود؛ نه کمالِ نمایشی، که کمالِ درونیِ استواری که ریشه در عشق به ادبِ پارسی و مسئولیتِ فرهنگی داشت.

این بزرگمرد، آمیزه‌ای نادر از ایران دوستیِ خالص، احاطه بی‌بدیل بر منابعِ ادبی و متونِ نظم و نثر، قوتِ استنباطِ منطقی، حافظه شگرفِ تصویری و متنی، و دقتِ نظریِ خیره‌کننده بود.

ادبِ پارسی، این گنجینه جاودانِ فرهنگ و هویتِ ایرانی، بی‌تردید وامدارِ همتِ والایِ این استادِ فرزانه است. هر صفحه‌ای که امروز در مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی با دقتِ بیشتری خوانده می‌شود، هر متنی که با روشی نظام‌مند ویراسته می‌گردد، و هر پژوهشی که با اصالت و استواریِ بیشتری پایه‌ریزی می‌شود، ردپایی از روشِ استادانی چون دادبه در خود دارد. او نه تنها معلمِ ادبیات  و فلسفه بود، که معمارِ اندیشه‌ای بود که می‌کوشید پیوندِ ناگسستنیِ میانِ گذشته پرافتخارِ ادبی و آینده پویایِ پژوهش را استوار سازد. نامِ او اکنون نه تنها در کتاب‌ها، که در ذهن‌ها، در روش‌ها و در سیره شاگردانی زنده است که راهِ او را با همان جدیت و همان عشق ادامه می‌دهند. باشد که این سطور، نه پایانِ ستایش، که آغازِ یادآوریِ رسالتی باشد که بر دوشِ هر پژوهشگری نهاده شده است و در آخر  پاسداشتِ میراثِ استادان، نه با اندوهِ  و سوگ محض، که با استمرارِ راهِ آنان، با صیانتِ از روشِ پژوهشیِ اصیل، و با تربیتِ نسل‌هایی که ادب را نه میراثیِ خاک‌خورده، که آینه‌ای برایِ اندیشیدن به فردا بدانند.   

روحش شاد و یادش گرامی باد.»

در این مراسم، سرمد قباد، پزشک نیز گزارشی از پرونده پزشکی اصغر دادبه ارائه داد.

59243

کد مطلب 2215063

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 11 =