تفاوت نقش خانواده‌ها در «نمی‌توانم جدا شوم»؛ «نمی‌خواهم عشق بورزم»

در لحظات اوج خشم می توان با آتش‌بس یک‌طرفه و گفتگوی همدلانه خشم را مهار کرد و رابطه را به سمت تفاهم برد.فضایی برای آرامش ایجاد کرده و از آسیب به روابط جلوگیری کنید.

به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، در تار و پود زندگی مشترک، گاه گره‌هایی کور می‌خورند که باز کردنشان نه تنها دشوار، بلکه گاه غیرممکن به نظر می‌رسد، چگونه تصمیمات ناخواسته در گذشته، می‌توانند سایه‌ای سنگین بر حال و آینده‌ی فرد افکنند و چگونه عدم توانایی در حل ریشه‌ای مشکلات، منجر به فرسودگی عاطفی و احساس بن‌بست مطلق می‌شود؟

بنابر روایت حوزه،برای واکاوی این موضوع و گشودن گره‌های پیچیده زندگی مشترک، گفتگویی تخصصی در برنامه پرسمان خانواده رادیو معارف با حجت‌الاسلام والمسلمین جعفر جدیری، عضو هیئت علمی دانشگاه معارف اسلامی و زوج‌درمانگر خانواده صورت گرفته است که متن آن تقدیم شما می‌گردد.

پرسش:

سال ۱۳۷۶ ازدواج کردم و مقداری طلا و سکه به‌عنوان مهریه تعیین شد. همان لحظه از این تصمیم پشیمان شدم و خواستم از ادامه‌ی ازدواج منصرف شوم، اما همسرم به‌دلیل ترس از آبرو و شرایط آن زمان، و با توجه به مسائل اقتصادی و تورم، اجازه نداد کار به طلاق برسد.

از آن زمان تا امروز، زندگی را به‌صورت کج‌دار و مریز ادامه داده‌ایم. حتی چندین بار کارمان به مشاجره و تصمیم به طلاق کشید، اما باز هم ادامه دادیم. اکنون که به پنجاه‌وچهارسالگی رسیده‌ام، دیگر توان ادامه دادن ندارم.او فردی خودرأی و زودباور است و به نظر من، با مشاوره هم این مشکلات حل نخواهد شد. واقعاً به نقطه‌ی آخر رسیده‌ام.

پاسخ:

بله، ظاهراً واقعاً ایشان به نقطه‌ی آخر رسیده‌اند؛ یعنی به راه‌حلی فکر می‌کنند که دیگر برایشان چاره‌ساز نیست. درباره‌ی سن ایشان هم اگر پنجاه‌وچهارساله باشند و حتی فرض کنیم در بیست‌وچهارسالگی ازدواج کرده باشند، یعنی حدود سی سال است که این بار را تحمل می‌کنند.

به‌طور کلی، اعتقاد بر این است که ازدواج‌هایی که با عشق و رضایت دوطرفه آغاز می‌شوند و در آن‌ها اجبار و اکراهی وجود ندارد، معمولاً اگر با مشکل هم مواجه شوند، تا حد زیادی قابل حل‌اند.

اما وقتی می‌گویند ازدواج از روی اکراه و به‌صورت اجباری بوده، یعنی از همان ابتدا، پایه و زیرساخت ازدواج دچار اشکال بوده است. در چنین شرایطی، اگر این زندگی ادامه پیدا کند، هر سالی که می‌گذرد، مشکلات آن بیشتر می‌شود و گره‌ها کورتر می‌گردد.

نکته‌ای هم در سؤال وجود داشت و آن این‌که در همان زمان عقد، ایشان می‌خواستند از ادامه‌ی ازدواج منصرف شوند یا جدا شوند، اما این اتفاق نیفتاد. ظاهراً دلیل این ناتوانی هم ترس از آبرو و مسائل مشابه بوده است.

این یعنی در همان زمان، ایشان واقعاً از این ازدواج پشیمان شده بودند، اما نتوانستند آن را به سرانجام برسانند. از آن زمان به بعد هم شاید با این امید ادامه داده‌اند که اوضاع بهتر شود یا شرایط تغییر کند، اما هرچه گذشته، این اتفاق نیفتاده است.

پس چه اتفاقی دارد می‌افتد؟

ما می‌خواهیم بگوییم این ازدواج، نه از روی یک علاقه و عشقِ بالغانه، بلکه ظاهراً از روی اکراه و اجبار شکل گرفته است. بله، گاهی اجبار به این معناست که مثلاً کسی مجبور می‌شود با پسرعمویش ازدواج کند؛ و گاهی هم اجبار از نوع دیگری است، یعنی من وارد مسیری شده‌ام، اما در همان ابتدا احساس کرده‌ام که نباید وارد آن می‌شدم، با این حال جلو رفته‌ام.

این هم نوعی اجبار است. چنین اجباری باعث می‌شود افراد احساس کنند که رفتارهای طرف مقابل، فقط رفتارهای منفی او نیست، بلکه بخشی از شخصیت اوست.

در ادامه‌ی همین سؤال، ایشان گفته بود که همسرش خودخواه است، دهن‌بین است و... .

چه اتفاقی می‌افتد؟ وقتی من ناراحتی‌ای در درونم دارم، ممکن است در ابتدا ترسی داشته باشم از این‌که چه اتفاقی خواهد افتاد، و با همین ترس ادامه بدهم؛ اما این ترس ممکن است به‌تدریج تبدیل به خشم شود.

تفاوت نقش خانواده‌ها در «نمی‌توانم جدا شوم»؛ «نمی‌خواهم عشق بورزم»

اما پرسش اینجاست که خشم چطور خودش را نشان می‌دهد؟

فرض کنید طرف مقابل، مثلاً وقتی می‌گوید: «آره، این رو مامانم گفته»، من این رفتار را صرفاً یک واکنش ساده نمی‌بینم، بلکه آن را نشانه‌ی «دهن‌بینی» می‌دانم. به این ترتیب، یک رفتار تبدیل می‌شود به برچسب شخصیتی. وقتی این برچسب زده می‌شود، یعنی ما باور کرده‌ایم «شخصیت فرد این‌گونه است».

اگر من به این نتیجه برسم که شخصیت طرف مقابل چنین است، دیگر احساس می‌کنم توان سازگاری با او را ندارم، چون باور دارم شخصیت انسان به این سادگی قابل تغییر نیست. در این‌جا، من خودم را مواجه می‌بینم با ویژگی‌هایی از یک شخصیت که نمی‌تواند و نمی‌خواهد تغییر کند.

نتیجه چیست؟ خشم من بیشتر می‌شود، امیدم کمتر، و ناامیدی جای سازگاری را می‌گیرد.

همین باعث می‌شود بارها تا آستانه‌ی طلاق پیش بروم؛ اما هر بار بازمی‌گردم، در حالی که خشمم فروکش نکرده است. چرا؟ چون هنوز باور دارم شخصیتی روبه‌روی من ایستاده، یا در کنار من زندگی می‌کند، که همان شخصیت دارد مرا از درون فرسوده می‌کند؛ احساس می‌کنم این شخصیت دارد پدر من را درمی‌آورد.

به همین خاطر، فرد به جایی می‌رسد که می‌گوید: «شاید حتی با مشاور هم قابل حل نباشد.»

نکته‌ی اساسی این است که باید ریشه‌یابی کنیم چرا این اتفاق افتاده است. ریشه‌ی اصلی ماجرا این است که در ابتدای کار، یک ترس اولیه وجود داشته؛ ترسی که باعث شده ازدواج شکل بگیرد.

مثال بزنم: آن زمان شاید می‌شد گفت «آقا این عقد را کمی عقب بیندازیم تا فکر کنیم»، اما به هر دلیلی این اتفاق نیفتاده است. همان ترس اولیه، امروز تبدیل شده به خشم.

الان رفتارهای منفی طرف مقابل در ذهن فرد تبدیل شده به آنچه روان‌شناس‌ها می‌گویند «اسنادهای پایدار»؛ یعنی هر رفتار منفی را نه یک اتفاق، بلکه بخشی از شخصیت ثابت طرف مقابل می‌بیند. و همین باعث می‌شود خشم هر روز بیشتر شود، تا جایی که آدم احساس می‌کند «دیگر هیچ راهی ندارم».

این یک ریشه‌یابی خیلی خلاصه نسبت به این مسئله بود.

اما چند نکته‌ی دیگر:

ایشان می‌گوید همسرش دهن‌بین است. اگر واقعاً چنین باشد و نه این‌که صرفاً برچسبی باشد، معمولاً این ویژگی از «کمبود عزت‌نفس» ناشی می‌شود.

در مورد لجاجت هم همین‌طور است. من بارها دیده‌ام لجاجت زمانی ظاهر می‌شود که طرف مقابل نتواند یک تعامل سازنده برقرار کند؛ یعنی هر حرفی که خانم می‌زند، شوهر فوراً برچسب «دهن‌بینی» یا هر برچسب دیگری را به او می‌زند. این برچسب‌ها مشکل را حل نمی‌کنند؛ فقط رابطه را فرسوده‌تر می‌کنند.

وقتی این اتفاق می‌افتد، طرف مقابل هم عملاً «دنده‌ی لج» را می‌اندازد؛ یعنی لجبازی تبدیل می‌شود به یک روند دوطرفه. انگار یک جور مسابقه‌ی طناب‌کشی شکل می‌گیرد:

تو کاری می‌کنی که او لج دارد، او هم کاری می‌کند که تو لج کنی و در نهایت هر دو نفر، گرفتار چرخه‌ی رفتارهای تکراری می‌شوند.

با همه‌ی این‌ها، یک نکته پایانی هست که از همه خطرناک‌تر است:

این جمله که «من فکر نمی‌کنم با مشاوره حل شود.»

به نظرم این نگرش می‌تواند مسیر را از ابتدا ببندد و امید را نابود کند.

حالا راهکارش چیست؟

من یک سؤال از همان فرد می‌پرسم می‌گویم:

«آقا محترم، این سؤال را از خودتان بپرسید:

شما الان ۵۴ سالتان است، ولی به هر حال در همین ۵۴ سالِ زندگی، مخصوصاً در این ۳۰ سال زندگی مشترک، چه چیزی باعث شد این زندگی را نگه دارید؟»

یعنی می‌خواهم بگویم:

وقتی کسی تا این سن رسیده و همین‌قدر طول داده، یعنی حتماً چیزی در این زندگی بوده یا چیزی دیده، یا چیزی داشته، یا حتی چیزهایی یاد گرفته که باعث شده با وجود همه‌ی سختی‌ها دوام بیاورد.

بنابراین کاری که از ایشان می‌خواهم انجام دهد این است:

این دلایل را یک بار برای خودش مرور کند؛ نه برای اینکه گذشته را توجیه کنیم، بلکه برای اینکه ببیند «چه چیزی هنوز ظرفیتِ ادامه دادن دارد»، و همان را مبنا قرار دهد.

نکته‌ی اول:

یک بار این‌ها را مرور کنید: «الان چه چیزهایی دارید که می‌تواند کمک کند از این فضا بیرون بیایید؟»

نکته‌ی دوم:

در اغلب مشکلات زناشویی، مشکل اصلی «گفتگو» است.

یعنی به جای اینکه گفتگو شکل بگیرد، ما می‌افتیم دنبال برچسب: «تو دهن‌بینی»، «تو لج‌بازی»، و بعد هم این می‌شود لجبازی.

توصیه‌ی من این است: به جای اینکه هر دو نفر وارد جنگ شوند، یک آتش‌بس یک‌طرفه ایجاد کنید.

به زبان ساده، به آن آقا می‌گویم:

«تو گفتی لجبازی دوطرفه است؛ من پیشنهاد می‌کنم یک بار خودت شروع‌کننده‌ی آرامش باش. آتش‌بس یک‌طرفه یعنی: وقتی طرف مقابل تحریک می‌کند یا می‌خواهد وارد درگیری شود، تو وارد همان درگیری نشو.

هر چقدر هم بخواهد بحث را به سمت خودش ببرد، تو وارد درگیر شدنِ متقابل نشو.»

آتش‌بس یک‌طرفه یعنی تو به خودت فرصت بدهی و هم‌زمان به طرف مقابل هم فرصت بدهی.

فرصت برای اینکه هر دو از فضای خشم خارج شوند و بتوانند در یک فضای دوستانه‌تر صحبت کنند فضایی که در آن، به جای جنگیدن، امکان شنیدن و فهمیدن به وجود می‌آید.

دو تکنیک را می‌توان به عنوان راهکار مطرح کرد:

آتش‌بس یک‌طرفه و سکوتِ جنگ (سکوتِ نظامی).

در آتش‌بس یک‌طرفه، این معنا مدنظر نیست که تا پایان عمر تحمل کنید یا طرف مقابل آزادانه هر رفتاری خواست انجام دهد. مقصود این است که شما از «فضای خشم» خارج شوید تا امکان گفت‌وگوی سازنده فراهم شود.

اگر بخواهم جای این آقا صحبت کنم، می‌گویم: «استاد، من می‌ترسم اگر من چیزی نگم، پررویی یا گستاخیِ طرف مقابل بیشتر شود.»

پاسخ من این است: «خیر؛ این آتش‌بس به معنای رها کردن مسئله نیست. شما یک‌طرفه سکوت می‌کنید تا کنترل هیجان و خشم در دست شما باشد. اگر هم قرار باشد مدت کوتاهی تحمل کنید، در واقع یک گام موقت است.»

پس آتش‌بس یک‌طرفه نسخه‌ی موقت است تا شما خشم را مدیریت کنید و بعد به مرحله‌ی بعد برسید.

مرحله‌ی بعد: گفت‌وگوی سالم و همدلانه

وقتی گفتگوهای ما پر از برچسب‌ها و مارک‌زدن‌ها باشد، دیوار دفاعی طرف مقابل مستحکم‌تر می‌شود و احتمال تشدیدِ بددهنی، دهن‌بینی و لجبازی بالا می‌رود.

اما اگر گفت‌وگو همدلانه باشد، یعنی من به جای آغاز کردن از رفتارهای او، از خودم شروع کنم در واقع احساسات خودم را بیان کنم بدون اینکه طرف را منکوب کنم یا برچسب بزنم، نتیجه متفاوت می‌شود.

در اینجا یک تکنیک رایج داریم: پیامِ من (به جای پیامِ تو).

یعنی به جای اینکه بگویید «تو دهن‌بینی/تو لج‌بازی»، بگویید:

«من وقتی این حرف را می‌شنوم، احساس … پیدا می‌کنم» یا «من ناراحت می‌شوم چون …».

وقتی پیام شما محکوم‌کننده نباشد، احتمال اینکه طرف مقابل از رفتارهای دفاعی‌اش کمی فاصله بگیرد بیشتر می‌شود.

بنابراین آتش‌بس یک‌طرفه باید برای یک دوره‌ی کوتاه باشد تا خشم شما پایین بیاید و بعد وارد گفت‌وگوی سازنده و همدلانه شوید.

نکته‌ی تکمیلی:

گاهی رفتار یا حرف درست را تأیید کنید.

گاهـی لازم است رفتار یا سخن مثبت طرف مقابل را نیز به رسمیت بشناسید.

مثلاً اگر گفت «فلانی این حرف را زد»، به جای اینکه فوری بگویید «اصلاً دهن‌بین است» یا «لج می‌کند»، گاهی بگویید:

«این بخشش حرف خوبی بود» یا «به نظرم نکته‌ی درستی گفت».

گاهی همین تأیید باعث می‌شود فرد از حالتِ تهاجمی و جبهه‌گیری خارج شود.

هدف این است که به جای مقابلِ هم ایستادن، کنار هم قرار بگیرید. تقابلِ دائمی، فاصله را بیشتر می‌کند و رابطه را به سمت دشمنی می‌برد؛ اما کنار هم ایستادن زمینه‌ی تفاهم را تقویت می‌کند.

درباره‌ی مهریه

نکته‌ی مهم دیگری نیز وجود دارد: مهریه سنگین و مسئله‌ساز می‌تواند در تشدید تنش‌ها نقش جدی داشته باشد.

اگر واقعاً مشکل مهریه مطرح است، بهتر است همین موضوع در همان گفت‌وگوی سازنده و همدلانه مطرح شودبا خود همسر یا با حضور یک فرد معتمد بزرگ‌تر.

ممکن است توافق‌هایی مثل:

- بخشش بخشی از مهریه،

- یا توافق برای پرداخت قسطی و تدریجی،

- یا تبدیل آن به یک توافق روشن و قابل اجرا

بتواند تنش را کاهش دهد.

در هر صورت اگر مهریه به جای آرامش، «فشار و تهدید» ایجاد کرده باشد، باید برای آن راه‌حل واقع‌بینانه پیدا شود و صرفاً به عنوان مسئله‌ی حل‌نشدنی رها نشود.

جمع‌بندی درباره‌ی ناامیدی از مشاوره

در پایان، نسبت به نگرانیِ مطرح‌شده که «مشاوره دیگر جواب نمی‌دهد»، عرض من این است که:

همیشه فرصت هست.

من به هم به این آقای محترم و هم به همسرشان و نیز به دیگر افراد توصیه می‌کنم که حداقل یک‌بار تلاش را امتحان کنند.

بله، این آقا حدوداً سی سال این‌گونه زندگی کرده‌اند و ممکن است فراز و نشیب‌هایی وجود داشته باشد و شاید برخی ویژگی‌های همسر هم برای ایشان آزاردهنده باشد؛ اما روان‌شناسان و مشاوران خانواده برای همین موارد نیز راهکار دارند؛ گاهی راهکار مشترک برای هر دو نفر، گاهی راهکار برای مدیریت رفتار و احساسات خود فرد، و گاهی هم راهکارهای اختصاصی برای رابطه.

پس نتیجه این است: حداقل امتحان کنید.

گاهی با یک شروع درست، مسیر کاملاً تغییر می‌کند.

پیشنهاد می‌شود حتماً یک مشاور متخصص را بیابید و برای مدتی تحت نظر ایشان قرار بگیرید. چنانچه پس از طی این دوره، نتیجه‌ای حاصل نشد، می‌توانید اعلام کنید که «مشاوره اثری نداشته است». اما از همین آغاز، با این استدلال که «۳۰ سال را به این شکل زیسته‌ام و لذا دیگر فایده‌ای ندارد»، قضاوت نکنید؛ زیرا این استدلال از نظر منطقی پذیرفتنی نیست.

اطمینان داشته باشید که برای هر سبک زندگی و هر شرایطی، راهکارهایی وجود دارد. حتی اگر مشاوره تنها ۲۰ درصد از کیفیت زندگی شما را بهبود ببخشد، باز هم ارزشمند خواهد بود؛ چرا که می‌توانید با ۲۰ درصد آرامش بیشتر و ذهنی آسوده‌تر، به مسیر زندگی خود ادامه دهید.

کد مطلب 2223806

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 3 =

آخرین اخبار