۰ نفر
۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۸:۱۹

افکار عمومی در ایالات متحده همواره از جنگ ویتنام تا  جنگ عراق، نشان داده‌اند که هنگامی که مخالفت اجتماعی در آمریکا به سطحی گسترده و سازمان‌یافته می‌رسد، می‌تواند مشروعیت سیاسی جنگ را تضعیف کرده و حتی مسیر تصمیمات دولت را تغییر دهد.

افکار عمومی در ایالات متحده همواره یکی از عوامل تعیین‌کننده در سرنوشت جنگ‌ها و مداخلات خارجی این کشور بوده است. تجربه‌های تاریخی، از جنگ ویتنام تا  جنگ عراق، نشان داده‌اند که هنگامی که مخالفت اجتماعی در آمریکا به سطحی گسترده و سازمان‌یافته می‌رسد، می‌تواند مشروعیت سیاسی جنگ را تضعیف کرده و حتی مسیر تصمیمات دولت را تغییر دهد. با این حال، در قبال تنش‌ها و حملات اخیر مرتبط با ایران، علی‌رغم وجود نشانه‌هایی از بی‌اعتمادی افکار عمومی نسبت به سیاست‌های جنگ‌طلبانه و نگرانی درباره پیامدهای اقتصادی و امنیتی آن، جامعه آمریکا شاهد شکل‌گیری یک جنبش ضدجنگ فراگیر نبوده است. این سکوت نسبی، پرسشی مهم را پیش روی تحلیلگران سیاسی و اجتماعی قرار می‌دهد: چرا جامعه‌ای که در مقاطع مختلف تاریخی توانسته علیه جنگ بسیج شود، امروز در برابر بحران‌های جدید خاورمیانه واکنش محدود و پراکنده‌ای نشان می‌دهد؟ پاسخ به این پرسش را نمی‌توان صرفاً در سطح «موافقت» یا «بی‌تفاوتی» اخلاقی جست‌وجو کرد؛ بلکه باید مجموعه‌ای از تحولات ساختاری در جامعه آمریکا را از تغییر ماهیت جنگ‌های مدرن و فرسودگی روانی جامعه گرفته تا دگرگونی رسانه‌ها، افول نهادهای مدنی و بحران اعتماد عمومی، به‌عنوان عوامل تعیین‌کننده در شکل‌گیری این سکوت مورد بررسی قرار داد.

۱ . جنگ‌های مدرن و حذف «هزینه ملموس» از ذهن شهروند آمریکایی

یکی از مهم‌ترین دلایل سکوت نسبی افکار عمومی آمریکا در برابر جنگ‌های جدید خاورمیانه از جمله حمله به ایران، تغییر ماهیت جنگ در عصر مدرن است. در جنگ ویتنام، میلیون‌ها خانواده آمریکایی مستقیماً درگیر بودند. سربازی اجباری وجود داشت و تصاویر کشته‌شدن سربازان آمریکایی هر شب از تلویزیون پخش می‌شد. جنگ وارد خانه‌های مردم شده بود. در عراق نیز اگرچه سربازی اجباری نبود، اما تلفات انسانی آمریکا، هزینه‌های اقتصادی و دروغ مربوط به «سلاح‌های کشتار جمعی» به تدریج مشروعیت جنگ را فرسوده کرد. اما امروز جنگ‌ها عمدتاً با اتکا به حملات هوایی، پهپادها و عملیات محدود انجام می‌شوند؛ جنگ‌هایی که هزینه انسانی آن برای جامعه آمریکا تا حد زیادی نامرئی شده است. در چنین شرایطی، حتی مخالفت اخلاقی با جنگ نیز الزاماً به کنش اجتماعی گسترده تبدیل نمی‌شود، زیرا شهروند عادی احساس نمی‌کند مستقیماً درگیر پیامدهای آن است. فناوری‌های نوین نظامی، ماهیت تجربه جنگ را برای جامعه آمریکا به‌طور اساسی تغییر داده‌اند. جنگ‌های مدرن دیگر مانند جنگ ویتنام با اعزام گسترده نیرو و بازگشت تابوت سربازان به شهرهای آمریکا همراه نیستند، بلکه عمدتاً از طریق حملات هوایی و عملیات از راه دور انجام می‌شوند. این تحول نه تنها فاصله جغرافیایی میان جامعه آمریکا و میدان جنگ را افزایش داده، بلکه نوعی فاصله عاطفی نیز ایجاد کرده است. شهروند آمریکایی جنگ را بیشتر به‌صورت تصاویر پراکنده در صفحه تلفن همراه تجربه می‌کند، نه به‌عنوان واقعیتی ملموس در زندگی روزمره خود. هرچه جنگ انتزاعی‌تر و دورتر شود، احتمال تبدیل آن به بحران اخلاقی داخلی نیز کاهش می‌یابد. به همین دلیل، بسیاری از بحران‌های خاورمیانه برای بخش بزرگی از جامعه آمریکا به رخدادهایی دوردست و غیرملموس تبدیل شده‌اند؛ رخدادهایی که ممکن است نگرانی ذهنی ایجاد کنند، اما الزاماً انگیزه‌ای برای کنش اجتماعی پایدار تولید نمی‌کنند. افکار عمومی آمریکا زمانی به نیروی تعیین‌کننده بدل می‌شود که جنگ به زندگی روزمره مردم نفوذ کند؛ یعنی یا تلفات گسترده آمریکایی ایجاد شود، یا بحران اقتصادی ملموس پدید آید، یا احساس شود کشور وارد یک باتلاق فرسایشی شده است.

۲. اخلاق گزینشی و استاندارد دوگانه در بازنمایی رنج انسان‌ها

در سیاست خارجی آمریکا، مفاهیمی مانند حقوق بشر و حمایت از غیرنظامیان همواره به شکلی کاملاً یکسان و جهان‌شمول به کار گرفته نمی‌شوند، بلکه اغلب تحت تأثیر ملاحظات ژئوپلیتیکی و روایت‌های سیاسی قرار دارند. رسانه‌ها و نخبگان سیاسی معمولاً رنج برخی قربانیان را برجسته می‌کنند، در حالی که رنج برخی دیگر کمتر دیده می‌شود یا در حاشیه روایت‌های امنیتی قرار می‌گیرد. این استاندارد دوگانه به تدریج بر افکار عمومی نیز اثر می‌گذارد و ظرفیت بسیج اخلاقی جامعه را به‌صورت گزینشی شکل می‌دهد. در موضوع ایران، بسیاری از روایت‌های رسانه‌ای آمریکا همچنان در چارچوب «تهدید امنیتی» تنظیم می‌شوند؛ چارچوبی که در آن، توجه به ابعاد انسانی بحران به حاشیه رانده می‌شود. نتیجه آن است که حتی فجایع انسانی نیز الزاماً به مطالبه اخلاقی گسترده تبدیل نمی‌شوند، زیرا افکار عمومی پیشاپیش در معرض نوعی چارچوب‌بندی سیاسی قرار گرفته که اولویت را به امنیت و ژئوپلیتیک می‌دهد، نه به همدلی انسانی. در واقع واکنش افکار عمومی آمریکا به بحران‌های بین‌المللی صرفاً تابع میزان خشونت یا شمار قربانیان نیست، بلکه تا حد زیادی تحت تأثیر نوع بازنمایی رسانه‌ای و جایگاه سیاسی بازیگران در حافظه جمعی غرب قرار دارد. در عمل، نوعی «سلسله‌مراتب همدلی» در نظام رسانه‌ای و سیاسی غرب شکل گرفته که بر اساس آن، رنج برخی ملت‌ها سریع‌تر و عمیق‌تر به مسئله‌ای اخلاقی تبدیل می‌شود، در حالی که رنج برخی دیگر در حاشیه باقی می‌ماند. در چنین بستری، حتی قربانیان غیرنظامی نیز اغلب نه به‌عنوان انسان‌هایی مستقل از منازعه سیاسی، بلکه در دل یک چارچوب امنیتی دیده می‌شوند. به همین دلیل، فجایعی مانند کشته‌شدن دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه میناب نیز نتوانستند همان سطح همدلی گسترده‌ای را برانگیزند که افکار عمومی آمریکا در قبال برخی بحران‌های دیگر نشان می‌دهد. در واقع، افکار عمومی پیش از آنکه به رنج انسانی واکنش نشان دهد، به «تصویر سیاسی قربانی» واکنش نشان می‌دهد.

 3. فرسودگی روانی جامعه آمریکا و شکل‌گیری «بی‌حسی سیاسی»

جامعه آمریکا در دهه اخیر زیر فشار بحران‌های متوالی دچار نوعی خستگی و فرسودگی روانی شده است؛ از بحران مالی ۲۰۰۸ گرفته تا شکاف‌های عمیق سیاسی، همه‌گیری کرونا، تنش‌های نژادی، جنگ اوکراین و بحران غزه. نتیجه این وضعیت، شکل‌گیری نوعی «بی‌حسی سیاسی» در بخش بزرگی از جامعه است؛ وضعیتی که در آن مردم ممکن است نسبت به سیاست‌های دولت بدبین یا حتی مخالف باشند، اما انرژی روانی و اجتماعی لازم برای سازماندهی اعتراضات گسترده را از دست داده‌اند. در چنین فضایی، مخالفت‌ها بیشتر در سطح فردی، شبکه‌های اجتماعی یا گفت‌وگوهای خصوصی باقی می‌ماند و کمتر به خیابان منتقل می‌شود. سکوت ظاهری افکار عمومی الزاماً به معنای رضایت نیست؛ بلکه گاه نشانه فرسایش ظرفیت بسیج اجتماعی در یک جامعه خسته و قطبی‌شده، است. بسیاری از مردم، حتی اگر با سیاست‌های جنگی دولت مخالف باشند، باور ندارند که اعتراضات بتواند تغییری واقعی در تصمیمات راهبردی ایجاد کند. این بحران اعتماد، محصول سال‌ها قطبی‌شدن سیاسی، نفوذ گسترده لابی‌ها، و شکاف میان نخبگان حاکم و جامعه است. در چنین فضایی، بخشی از افکار عمومی به جای کنشگری فعال، به نوعی کناره‌گیری سیاسی و انفعال روی می‌آورد. سکوت امروز جامعه آمریکا را باید تا حدی نشانه همین بحران عمیق اعتماد دانست؛ بحرانی که در آن مردم نه لزوماً موافق جنگ‌اند و نه آماده بسیج علیه آن، زیرا احساس می‌کنند سازوکارهای قدرت از حوزه تأثیرگذاری آنان خارج شده است.

4 .افول نهادهای سنتی ضدجنگ در آمریکا

جنبش‌های ضدجنگ در آمریکا زمانی قدرت گرفتند که بخشی از یک هویت جمعی و پروژه فرهنگی گسترده‌تر بودند. در دوران جنگ ویتنام، اعتراض به جنگ با جنبش حقوق مدنی، جنبش دانشجویی، موسیقی اعتراضی و جریان‌های ضدسیستم پیوند خورده بود و همین امر امکان بسیج گسترده اجتماعی را فراهم می‌کرد. اما جامعه آمریکا امروز به شدت فردگرا، قطبی و اتمیزه شده است. افراد ممکن است به‌طور فردی با جنگ مخالف باشند، اما خود را بخشی از یک «ما»ی سیاسی مشترک احساس نمی‌کنند. شبکه‌های اجتماعی نیز بیش از آنکه همبستگی پایدار ایجاد کنند، افراد را در اتاق‌های پژواک پراکنده و کوتاه‌مدت نگه می‌دارند. در چنین شرایطی، مخالفت سیاسی اغلب در سطح ابراز نظر شخصی باقی می‌ماند و کمتر به سازماندهی جمعی و کنش خیابانی تبدیل می‌شود. از این منظر، سکوت جامعه آمریکا را باید نه فقط نتیجه رضایت، بلکه نشانه ضعف پیوندهای جمعی و افول ظرفیت کنش سازمان‌یافته در جامعه معاصر آمریکا دانست. جنبش ضدجنگ آمریکا در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۲۰۰۰ بر شانه نهادهای قدرتمندی چون اتحادیه‌های کارگری، جنبش‌های دانشجویی، سازمان‌های چپ و رسانه‌های مستقل استوار بود. اما بسیاری از این ساختارها امروز یا تضعیف شده‌اند یا قدرت بسیج گذشته را ندارند. دانشگاه‌ها که زمانی موتور اصلی اعتراضات ضدجنگ بودند، اکنون تحت فشار شدید سیاسی، امنیتی و مالی قرار دارند و به‌ویژه پس از اعتراضات غزه با فشارهای گسترده‌تری مواجه شده‌اند و بسیاری از دانشجویان و استادان هزینه کنشگری را بسیار سنگین می‌بینند. فضای سیاسی آمریکا نیز به گونه‌ای قطبی شده که هر اعتراض ضدجنگ می‌تواند فوراً به اتهام «ضدیت با امنیت ملی» یا جانبداری ایدئولوژیک تعبیر شود. نتیجه این فرایند، کاهش توان جامعه مدنی برای تبدیل نارضایتی پراکنده به جنبش سازمان‌یافته است؛ حتی در شرایطی که بخش قابل توجهی از افکار عمومی نسبت به سیاست‌های جنگی دولت تردید دارد.

5 .رسانه‌ها، الگوریتم‌ها و مدیریت توجه عمومی

در عصر جنگ ویتنام، چند شبکه تلویزیونی محدود تجربه‌ای تقریباً مشترک برای کل جامعه آمریکا می‌ساختند؛ اما امروز فضای رسانه‌ای به شدت پراکنده و الگوریتمی شده است. شبکه‌های اجتماعی به جای تمرکز افکار عمومی، توجه را دائماً میان صدها بحران و سوژه مختلف تقسیم می‌کنند. حتی فجایع انسانی بزرگ ممکن است تنها برای چند ساعت یا چند روز در صدر اخبار بمانند و سپس زیر موجی از اخبار جدید ناپدید شوند. علاوه بر این، روایت غالب رسانه‌های جریان اصلی آمریکا درباره ایران عموماً در چارچوب امنیتی و ژئوپلیتیکی تنظیم می‌شود؛ چارچوبی که در آن مفاهیمی چون «تهدید منطقه‌ای»، «بازدارندگی» و «امنیت اسرائیل» برجسته‌تر از رنج غیرنظامیان دیده می‌شود. مسئله دیگر اشباع اطلاعاتی و فرسایش حساسیت اخلاقی است. در عصر رسانه‌های دیجیتال، مشکل اصلی دیگر کمبود اطلاعات نیست، بلکه وفور و تراکم بی‌وقفه اطلاعات است. شهروند آمریکایی امروز هر روز با حجم عظیمی از تصاویر جنگ، بحران، خشونت، مهاجرت، کشتار و فاجعه انسانی مواجه می‌شود؛ وضعیتی که به تدریج نوعی «خستگی شناختی و عاطفی» ایجاد می‌کند. ذهن انسان برای حفظ تعادل روانی، در برابر تکرار مداوم تصاویر خشونت نوعی مکانیسم دفاعی ایجاد می‌کند که نتیجه آن کاهش حساسیت اخلاقی و عادی‌شدن تدریجی رنج دیگران است. در چنین فضایی، حتی فجایع بزرگ نیز ممکن است تنها برای مدت کوتاهی توجه افکار عمومی را جلب کنند و سپس در موج بی‌پایان اخبار جدید ناپدید شوند. بنابراین، سکوت افکار عمومی آمریکا در قبال حمله به ایران را نمی‌توان صرفاً نتیجه بی‌خبری دانست؛ بلکه باید آن را تا حدی محصول «اشباع اطلاعاتی» و فرسایش ظرفیت همدلی در جامعه‌ای دانست که پیوسته در معرض مصرف سریع و گذرای بحران‌ها قرار دارد.

6. تصویر تاریخی ایران در حافظه سیاسی آمریکا

افکار عمومی هیچ‌گاه در خلأ شکل نمی‌گیرد؛ بلکه بر بستر حافظه تاریخی و روایت‌های سیاسی ساخته می‌شود. ایران در ذهن بخش بزرگی از جامعه آمریکا طی دهه‌های گذشته عمدتاً از خلال بحران گروگان‌گیری ۱۹۷۹، پرونده هسته‌ای، شعارهای ضدآمریکایی و تنش‌های منطقه‌ای بازنمایی شده است. این تصویر تاریخی باعث شده حتی بخشی از آمریکایی‌های مخالف جنگ نیز نسبت به تحولات مربوط به ایران همان سطح همدلی عاطفی را نداشته باشند که مثلاً در قبال قربانیان برخی بحران‌های دیگر مشاهده می‌شود. در سیاست بین‌الملل، همدلی عمومی اغلب تابع تصویرسازی رسانه‌ای و تاریخی است، نه صرفاً میزان رنج انسانی. به همین دلیل، درک واکنش محدود جامعه آمریکا بدون توجه به این پیش‌زمینه تاریخی ممکن نیست.

7.  چرا غزه به جنبش اجتماعی تبدیل شد اما ایران نه؟

تفاوت واکنش افکار عمومی آمریکا به غزه و ایران نشان می‌دهد که صرف وقوع خشونت یا تلفات انسانی برای شکل‌گیری جنبش اجتماعی کافی نیست. در موضوع غزه، تصاویر ویرانی و کشتار به‌طور مستمر و روزانه در شبکه‌های اجتماعی بازتولید شد و هم‌زمان جامعه عرب، مسلمان و بخش بزرگی از نسل جوان مترقی آمریکا توانستند آن را به مسئله‌ای اخلاقی و هویتی در دانشگاه‌ها و فضای عمومی تبدیل کنند. اما در مورد ایران، درگیری‌ها از منظر رسانه‌ای کوتاه‌تر، مبهم‌تر و امنیتی‌تر بازنمایی شده‌اند و هنوز به یک بحران انسانی مداوم در ذهن جامعه آمریکا تبدیل نشده‌اند. جنبش‌های اجتماعی نیازمند تداوم روایت، تکرار تصویر و امکان همذات‌پنداری عاطفی هستند؛ عناصری که تاکنون در موضوع ایران به اندازه غزه شکل نگرفته‌اند.

8.  فاجعه مدرسه میناب و ناتوانی در تبدیل فاجعه انسانی به مطالبه عمومی

جنایت بسیار فجیع حمله به مدرسه شجره طیبه میناب و شهادت ۱۶۸ دانش‌آموز خردسال، از منظر انسانی ظرفیت آن را داشت که به یک شوک اخلاقی در افکار عمومی جهان تبدیل شود؛ اما این رخداد نتوانست در آمریکا به یک مطالبه اجتماعی فراگیر بدل شود. دلیل اصلی این مسئله را باید در تحول سازوکارهای ادراک جنگ و همدلی عمومی در جامعه آمریکا جست‌وجو کرد. طی دو دهه گذشته، افکار عمومی آمریکا به‌طور مداوم با تصاویر خشونت و تلفات غیرنظامیان در خاورمیانه مواجه بوده و همین تکرار مداوم، نوعی «خستگی عاطفی» و عادی‌سازی جنگ و تراژدی ایجاد کرده است. از سوی دیگر، در رسانه‌های آمریکایی غالباً رویدادهای مرتبط با ایران حتی فجایع انسانی نیز زیر سایه مفاهیمی چون بازدارندگی، تهدید منطقه‌ای یا رقابت استراتژیک قرار می‌گیرند. در غیاب یک روایت انسانی مستمر و شبکه‌ای سازمان‌یافته برای تبدیل این نوع فجایع به مطالبه اجتماعی، حوادثی مانند کشته‌شدن کودکان غیرنظامی ممکن است برای مدتی کوتاه در فضای سیاسی و رسانه‌ای مطرح شوند، اما نتوانند به موجی پایدار در افکار عمومی تبدیل شوند. این وضعیت بیش از آنکه نشان‌دهنده بی‌اهمیت‌بودن جان قربانیان باشد، بازتاب پراکندگی رسانه‌ای، فرسودگی روانی و کاهش ظرفیت بسیج اخلاقی در جامعه معاصر آمریکاست.

8. دیاسپورای ایرانی و بحران ناتوانی در تبدیل رنج ایران به مطالبه عمومی در آمریکا

دیاسپورای ایرانی در آمریکا، علی‌رغم برخورداری از سرمایه علمی، اقتصادی و فرهنگی قابل توجه، تاکنون نتوانسته در موضوع جنگ و امنیت ایران به یک نیروی اجتماعی منسجم و اثرگذار در افکار عمومی آمریکا تبدیل شود. مهم‌ترین دلیل این وضعیت را باید در شکاف‌های عمیق سیاسی و هویتی در میان ایرانیان مهاجر جست‌وجو کرد. بخشی از این جامعه، به دلیل مخالفت شدید با جمهوری اسلامی، هرگونه فشار خارجی علیه حکومت ایران را بالقوه در راستای تغییر سیاسی مطلوب خود ارزیابی می‌کند؛ در حالی که بخش دیگری بر مخالفت با جنگ، تحریم و مداخله نظامی تأکید دارد و معتقد است هزینه اصلی چنین سیاست‌هایی را مردم عادی ایران می‌پردازند. این دوگانگی باعث شده دیاسپورای ایرانی نتواند مانند برخی جوامع مهاجر دیگر، روایتی واحد و انسانی از رنج جامعه ایران در فضای عمومی آمریکا تولید کند. افزون بر این، بسیاری از ایرانیان مهاجر، به‌ویژه نسل‌های حرفه‌ای و دانشگاهی، به دلیل فضای امنیتی و قطبی سیاست آمریکا، ترجیح داده‌اند از کنشگری مستقیم سیاسی درباره ایران فاصله بگیرند تا در معرض برچسب‌زنی یا هزینه‌های اجتماعی قرار نگیرند. در نتیجه، جامعه ایرانی آمریکا با وجود ظرفیت بالقوه بالا، هنوز نتوانسته رنج مردم ایران را به یک مطالبه اخلاقی و ضدجنگ در افکار عمومی آمریکا تبدیل کند.

نتیجه‌گیری

در مجموع، بررسی الگوهای واکنش افکار عمومی آمریکا نسبت به جنگ‌های خاورمیانه و به‌طور خاص در قبال تحولات مرتبط با ایران نشان می‌دهد که سکوت یا کنش محدود اجتماعی را نمی‌توان به معنای رضایت یا بی‌حسی کامل اخلاقی تفسیر کرد. یکی از تفاوت‌های مهم جامعه آمریکا با دوران جنگ ویتنام، فروپاشی هویت‌های جمعی و تضعیف احساس تعلق به کنش سیاسی مشترک است. در جامعه‌ای که افراد بیش از آنکه خود را عضو یک جنبش اجتماعی بدانند، در قالب مصرف‌کنندگان منفرد رسانه و شبکه‌های اجتماعی عمل می‌کنند، تبدیل نارضایتی فردی به اعتراض جمعی دشوارتر می‌شود. در سطح نگرش عمومی، یافته‌های نظرسنجی‌های اخیر حاکی از آن است که سیاست‌های مداخله‌جویانه و جنگ‌محور دولت‌ ترامپ، با سطح قابل توجهی از بی‌اعتمادی و مخالفت افکار عمومی مواجه بوده‌اند؛ به‌گونه‌ای که در برخی پیمایش‌ها، حمایت از این رویکردها در سطح اقلیت (حدود یک‌سوم یا کمتر) قرار داشته است. با این حال، این مخالفت نگرشی به‌طور مستقیم به کنش جمعی گسترده یا جنبش‌های ضدجنگ سازمان‌یافته تبدیل نشده است. این شکاف میان «نگرش انتقادی» و «کنش سیاسی» یکی از ویژگی‌های برجسته جامعه معاصر آمریکا در مواجهه با جنگ‌های دوردست است. از این منظر، می‌توان گفت مسئله اصلی نه فقدان حساسیت نسبت به پیامدهای انسانی جنگ، بلکه گسست میان آگاهی، اعتراض فردی و بسیج اجتماعی است. حتی در شرایطی که افکار عمومی در سطح نظرسنجی‌ها نسبت به سیاست‌های جنگی و مداخله‌گرایانه دولت، از جمله در دوره ترامپ، موضع انتقادی نشان می‌دهد، این نگرش به‌دلیل عواملی همچون فرسودگی سیاسی، قطبی‌شدن جامعه، ضعف نهادهای ضدجنگ، پراکندگی رسانه‌ای و محدودشدن تجربه مستقیم از هزینه‌های جنگ، به حرکت جمعی پایدار تبدیل نمی‌شود. بنابراین، سکوت ظاهری جامعه آمریکا را باید در چارچوب یک پارادوکس فهم کرد: هم‌زمانیِ مخالفت گسترده در سطح افکارسنجی با ناتوانی در تولید کنش جمعی مؤثر. این وضعیت نشان می‌دهد که در سیاست معاصر آمریکا، فاصله میان «افکار عمومی» و «کنش عمومی» بیش از هر زمان دیگری افزایش یافته و همین شکاف، فهم رفتار اجتماعی در قبال جنگ را پیچیده‌تر کرده است. جامعه آمریکا امروز بیش از آنکه با فقدان مخالفت با جنگ مواجه باشد، با بحران تبدیل مخالفت خاموش به کنش جمعی روبه‌روست. به بیان دیگر، مسئله اصلی نه نبود افکار ضدجنگ، بلکه ناتوانی ساختار اجتماعی و رسانه‌ای در سازماندهی و تداوم این افکار در قالب جنبش سیاسی مؤثر است.
6464

کد مطلب 2224686

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 6 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین