در تمدنی همچون ایران که پیوند میان هنر و معمارانه با جهانبینی هستیشناختی گره خورده است، هنر تجسمی همواره وظیفهی بازنمایی حقیقت و پویایی جامعه را بر عهده داشته است. با این حال، در عصر حاضر، شاهد یک انحراف عملکردی در مدیریت هنرهای شهری هستیم. هنر از جایگاه «رسانه تمدنی» به جایگاه «عنصر تزیینی سطحی» تنزل یافته است. این فرسایش، نه یک اتفاق تصادفی، بلکه محصول بحرانی در ساختار مدیریت و فقدان حاکمیت تخصص است.
یکی از ریشههای بنیادین آسیبهای هنری، نادیده گرفتن سلسلهمراتب قانونی و اساسنامهای است. عدم رعایت مصوبات «شورای عالی انقلاب فرهنگی» و اساسنامههای مدون هنری، راه را برای ورود «سلیقه شخصی» به جای «تخصص حرفهای» باز کرده است. در این میان، شاهد نوعی بیارتباطی و عدم اقتدار در نهادهایی نظیر معاونت هنری وزارت ارشاد هستیم که منجر به ایجاد خلأ قدرت در تصمیمگیریهای کلان میشود.
در این فضای مبهم، شهرداریها و سازمانهای فرهنگی با نگاهی صرفاً عمرانی و مدیریتی، به جای تعامل با متخصصان، به دنبال «زیباییسازی مقطعی» هستند. این تداخل وظایف باعث شده است که انجمنهای هنری، بهجای ایفای نقش نظارتی و علمی، در فرآیند تصمیمگیریهای شهری، به ابزاری برای اعمال خواستههای شخصی و غیرکارشناسی بدل شوند. در واقع، «سهم مهلکی از سلیقه شخصی» بر پیکرهی هنرهای شهری ایران سایه افکنده و جایگزین استانداردهای علمی شده است.
نتیجهی مستقیم این مدیریتِ غیرکارشناسانه، ظهور خروجیهای هنری غیرقابل قبول است. آنچه امروز در فضاهای شهری در قالب نقاشی، مجسمهسازی و معماری مشاهده میکنیم، هنری است که از «خلاقیت روز» تهی و در دام «کلیشههای تکراری» گرفتار شده است. این آثار، اگرچه از نظر ابعاد ظاهری بزرگ هستند، اما از نظر محتوایی، دچار «سادهسازی مفرط» شدهاند. متاسفانه ما با هنری مواجه هستیم که فاقد پیامهای تاثیرگذار و مخاطبشناختی است؛ هنری که بیش از آنکه از تمدن ایران الهام بگیرد، بر بازتولید الگوهای سطحی و بیروح تکیه دارد. این نوع نگاه، هنر را از یک پدیده پویا به یک پدیده ایستای مخدوش تبدیل کرده است.
در تحلیل مدیریت هنری ایران، با سوءمدیریت رفتاری و کرداری روبرو هستیم ودر عرصههای پیچیده سیاسی و اساسی مدیریت میتواند مسائل عظیم را به سادگی کوچک و حل نماید، اما در عرصه هنر و فرهنگ، شاهد هستیم که کوچکترین تصمیمات سلیقهای، به بحرانهایی عظیم و «کوه»های دردسر تبدیل میشوند. این سوءمدیریت، نشاندهنده تسلط نداشتن بر ابزارهای هنری برای مدیریت فضای عمومی است. در حالی که قدرت واقعی یک ملت در تسلط بر «هنر و فرهنگ» نهفته است، مدیریت فعلی، ظرفیتهای خلاقانه را به جای هدایت، سرکوب میکند.
برای عبور از این بحران، بازنگری در ساختار قدرت و مدیریت هنر ضرورت دارد. هنر نباید در گروِ سلیقه مسئولان یا تصمیمات سطحی شهرداریها باشد، بلکه باید بر پایه اصول «تخصصگرایی»، «قانونمداری» و «تعامل میان دانشگاه و نهادهای اجرایی» بنا شود. وظیفه هنر و هنرمند ایجاد پویایی در جامعه و بازتولید شکوه تمدنی است. تنها با مشخص شدن دقیق وظایف هنر وهنرمند در سطح کشور ( سادهسازی)، بزرگترین مشکلات کشور وقتی ساده سازی شود قابل حل هست «کارشناس» به جای «مسئول»، میتوان از فروپاشی هویت بصری کشور جلوگیری کرد و هنر را از وضعیت «تزیین سطحی» به جایگاه «رسانه تمدنی» بازگرداند. جان کلام، مسائل هنری بایستی به هنرمندان واگذار شود و مدیران مدیریت نمایند!
*طراح ،نقاش ،مجسمه ساز
5959
نظر شما