ریحانه اسکندری: در روزهایی که سینمای کودک و نوجوان بیش از هر زمان دیگری به ایدههای نو، جسورانه و همگام با نسل جدید نیاز دارد، فیلم سینمایی «سفر به لیمونیا» با دستمایه قرار دادن یک جهان فانتزی، میوهای و متفاوت، تلاش کرده است تا مسیر جدیدی را برای سرگرمی بچههای امروز باز کند. این فیلم که این روزها در حال اکران است، بهانهای شد تا میزبان عوامل و بازیگران این اثر در کافه خبر خبرآنلاین باشیم. از کارگردان و نویسنده کار گرفته تا بازیگران باتجربه تر و ستارههای جوان و نوجوانی که بار اصلی کاراکترهای این دنیای خیالی را بر دوش کشیدهاند.
فضای کار برای نسل امروز (نسل زد و آلفا) چالشهای پیچیده خود را دارد؛ نسلی را که با یوتیوب و هوش مصنوعی بزرگ میشود نمیتوان با فرمولهای سنتی و عروسکهای دهههای گذشته پای پرده سینما نشاند. سازندگان «سفر به لیمونیا» با درک همین تفاوت، به سراغ خلق جادویی متفاوت رفتهاند؛ جهانی که در آن همه چیز طعم و رنگ میوه دارد و کاراکترها در بستر یک کمدی موقعیت، حرفهای جدی خود را با زبان صادقانه کودکی میزنند.
در این گفتگو، کمال مقدم (کارگردان)، ابراهیم شفیعی (بازیگر پیشکسوت حوزه طنز و کودک)، محمدرضا شیرخانلو (نویسنده و بازیگر نقش فانتزی فیلم) به همراه سه بازیگر نوجوان و پرانرژی اثر یعنی حسین مبینیپور، رادین آسیابان و محمدمتین محمدی روبهروی ما نشستند. آنها از روزهای سخت اما شیرین فیلمبرداری در سرمای منفی ۲۳ درجه خوانسار گفتند، چالشهای بازی در مقابل المانهای غایب فانتزی را روایت کردند و از جایگاه حساس سینمای کودک به عنوان بنای فرهنگی آینده کشور سخن گفتند. در ادامه، مشروح این گفتوگوی جذاب و خواندنی در کافه خبر پیش روی شماست:
آقای مقدم، این فیلم دنیای فانتزی خاصی دارد. اولین سوالی که دارم این است که چطور به این دنیا رسیدید و ایده اولیهاش چطور برایتان شکل گرفت؟
کمال مقدم: ببینید، من سالهاست که دارم در زمینه کودک کار میکنم؛ یعنی شاید به هر موضوعی در این حوزه فکر کرده باشم. واقعیت این است که ایده این کار از داخل دفتر شکل گرفت. آقای محمدرضا شیرخانلو و آقای مجید حاتمی یک طرح اولیهای داشتند و آمدند با من صحبت کردند. من از طرح خیلی خوشم آمد و در نهایت نتیجهاش شد فیلم سفر به لیمونیا. اما همانطور که گفتم، سابقه چندینساله من در سینمای کودک باعث میشود که همیشه به موضوعات مختلف در این زمینه فکر کنم.

![]()
جناب شیرخانلو به عنوان یکی از نویسندگان، از این طرح بیشتر برایمان بگویید؛ چطور به این دنیای فانتزی رسیدید؟
محمدرضا شیرخانلو: من و مجید حاتمی کلاً وقتی میخواهیم بنویسیم، ذهن هر دو نفرمان خیلی فانتزی فکر میکند. به خاطر اینکه الان به عقیده من به عنوان جوانی که این نسل را میشناسد، و به عقیده مجید ـ که خب تقریباً ۲۰ سال از من بزرگتر است و تجربه بیشتری داردـ دنیای امروزِ کودک این فضا را بیشتر میپذیرد. کاراکترهای فانتزی الان خیلی بیشتر از مدلهای کار کودک قدیمیتر (که عروسکی بودند و اتفاقات آنمدلی در آنها میافتاد) مورد پسند بچهها قرار میگیرند. الان بچهها دارند سینما و کارهای کودک غرب را میبینند، به همین خاطر ما هم معمولاً فانتزی فکر میکنیم. البته در حین فانتزی فکر کردن، به المانهای ایرانی بودن خودمان و حرفهایی که میخواهیم به بچهها بزنیم هم توجه میکنیم. لیمونیا برای ما همینمدلی شکل گرفت؛ یک روز غرق در یک دنیای فانتزی بودیم و فکر کردیم که اگر همه چیز میوهای باشد چه شکلی میشود؟ کاراکترها چه شکلی میشوند؟ و اینگونه بود که لیمونیا کمکم شکل گرفت.
آقای شفیعی، شما همیشه با جهان کودک در ارتباط بودهاید و ما خاطرههای خیلی زیادی با شما داریم. بازی در چنین اثری چه احساسی برایتان دارد؟ به طور کلی انتخابتان در حوزه کودک و نوجوان چطور شکل میگیرد؟
ابراهیم شفیعی: عرض کنم که دنیای کودک و نوجوان و این ژانری که من بیشتر کارهایم در آن بوده، خیلی جذاب است. کار کردن با بچهها لذت خاص خودش را دارد. من در حوزه طنز بزرگسال هم زیاد کار کردهام و جفتش لذتبخش است، اما کار با کودک لذتش صد چندان است. این کار هم وقتی به من پیشنهاد شد، از همان لحظهای که شروع به خواندن متن کردم، من را تا انتها با خود برد. معمولاً فیلمنامهها را که میخوانیم، ممکن است بینش وقفهای بیندازیم، نصفش را بخوانیم و نصف دیگرش را بگذاریم برای بعد؛ اما من پای این متن یکتک نشستم تا آخرش را خواندم. به خاطر اینکه واقعاً من را برد داخل قصه و آن دنیای فانتزی و قشنگ را موقع خواندن کاملاً تصور میکردم. مخاطب هم با این قصه کیف میکند و جلو میرود؛ اتفاقات خیلی شیرینی دارد، حالا یک جاهایی ممکن است کمی بترسد و یکجایی هم برایش خوشایند باشد. برای همین برای من خیلی جذاب بود. از آقای مقدم هم خیلی تشکر میکنم که این نقش زیبا را به من پیشنهاد دادند. چه از نظر حرفهای و چه از نظر محیط کاری، با یک گروه خیلی منسجم و صمیمی روبهرو بودیم و کار خیلی خوبی از آب درآمد.
کار برای حوزه کودک و نوجوان به عنوان یک اولویت در طی این سالها برایتان شکل گرفته؛ چرا اینقدر به این سبک و کار با این گروه سنی علاقهمندید؟
ابراهیم شفیعی: بازخوردی که از بچهها میبینم برای من خیلی لذتبخشتر از بزرگترهاست. بزرگسالها گاهی تعارف میکنند؛ حتی اگر از کاری خوششان نیاید، میگویند «نه، خیلی خوب بود!» و همین باعث میشود آدم نتواند تشخیص دهد حرفشان از روی واقعیت است یا تعارف. اما کودک اینطور نیست؛ ذاتش پاک است و هنوز درگیر پیچیدگیها و دغدغههای بزرگسالی نشده، همه چیزش هم ساده و صادقانه است. اگر از کاری خوشش نیاید، خیلی راحت میگوید «من خوشم نیومد». برای همین کار در فضای کودک برای من لذتبخش است، چون با مخاطبی در ارتباط هستم که واکنشش کاملاً صادقانه است. هیچ چیز بالاتر از صداقت نیست. به همین دلیل ترجیح میدهم کارهای این حوزه را با کمترین حساسیت قبول کنم. البته به این معنا نیست که نخواهم ژانرهای دیگر را تجربه کنم، اما اولویت اصلی من کار کودک است.
بچهها، میخواهم بدانم برای کسانی از شما که اولین تجربه جلو دوربین بود، شرایط چطور پیش رفت؟ استرس داشتید یا نه؟ و کار در این فضای فانتزی چه چالشهایی برایتان داشت؟
حسین مبینیپور: کار کودک خیلی باحاله ولی یکسری چالشها هم دارد. مثلاً ما یک سکانسی داشتیم که یک چمدان را باز کردیم، در واقعیت هیچکدام از آن المانهای فانتزی آنجا نبود و همهچیز بعداً اضافه میشد. تو باید کاملاً میرفتی توی قالب نقش؛ مثلاً بهت میگویند مدیرت با یک کت هفترنگ میآید و پتِ خانگیاش هم یک مرغ است، تو هم عاشق این فضا میشوی و باید خودت را بگذاری آنجا و با نقش حال کنی. من واقعاً با این نقش کیف کردم.
رادین آسیابان: بیشتر تمرکزم روی این بود که بتوانم بازی خیلی خوبی داشته باشم و آن حس و حال خوب را برای بچههای ایران به ارمغان بیاورم تا وقتی فیلم را میبینند لذت ببرند و آن خنده واقعیشان را به ما نشان بدهند. مقابل دوربین اولین تجربهام نبود، ولی باز هم خیلی مبتدی بودم.
محمدمتین محمدی: «سفر به لیمونیا» کار بسیار خوب، بامزه و باحالی بود. به نظر من کار کردن با کودکان کلاً کار سختی است و از عوامل فیلم واقعاً باید تشکر کرد. ما یکسری چالشها داشتیم و جاهایی در سرما کار میکردیم، اما وقتی خروجی کار را میبینیم، خودمان به خودمان افتخار میکنیم و این خیلی ارزشمند است. برای من هم اولین بارم نبود، اما باز هم استرس این را داشتیم که چطور بتوانیم مخاطب کودک را به کار جذب کنیم.
واکنشی هم از بچهها دریافت کردید که برای خودتان جالب باشد؟
رادین آسیابان: من بیشتر این واکنش را از بچههای کوچکتر دیدم؛ مثلاً وقتی که آن غول میآید و آن کارها را میکند، خیلی لذت میبرند و واقعاً خوشحال میشوند و میخندند.
محمدمتین محمدی: مخاطب کودک به جزئیات کار خیلی دقت میکند. برای بچهها فرقی ندارد، یک بار، دو بار یا سه بار فیلم را ببینند، باز هم همان جذابیت را برایشان دارد. این ایده که غول از چمدان درمیآید برایشان خیلی جذاب بود و مشخص بود که کار را دوست داشتهاند.
آقای مقدم، بچهها خودشان به چالشهای کار کودک اشاره کردند. کنترل صحنه و رساندن بچهها به یک زبان مشترک که با هم همکاری کنند و صحنه برایشان بامزه باشد، چطور شکل گرفت؟
کمال مقدم: این بچهها که اینجا هستند، به نمایندگی از ۱۶ نفر دیگر آمدهاند و تعداد بازیگران کودک ما خیلی بیشتر بود. وقتی من به عنوان کارگردان یک دنیایی را برای خودم تصور میکنم، برای ارتباط با بچهها مطمئناً خودم هم باید در همان حال و هوا قرار بگیرم. بچهها شاید خیلی من را اذیت نکنند، من بیشتر از اینکه بچهها را اذیت کنم، سجاد رعیت (دستیار اول کارگردان و برنامهریز) را اذیت میکنم! (با خنده) چون همه این کارها و آماده کردن بچهها به عهده ایشان بود. اما در کل دلم میخواهد کار کودک بسازم. آقای شفیعی حرف خیلی قشنگی زد؛ گفت بزرگترها تعارف میکنند اما با بچهها تکلیفت معلوم است. وقتی از سینما میآیند بیرون و میپرسی خوشت آمد؟ میگوید آره، یا خیلی راحت میگوید نه خوشم نیامد. یعنی قشنگ تکلیفت معلوم میشود و میفهمی راه را درست رفتهای یا نه.
من یک بازخوردهایی در جشنواره سیوهفتم کودک و نوجوان گرفتم؛ وقتی کار ما در بخش ویژه بود و در سینماهای مختلف اکران میشد، من به عنوان یک مخاطب عام میرفتم توی سالن مینشستم و رفتار بچهها را نگاه میکردم. میدیدم بازخورد بچهها چه شکلی است و همانجا مطمئن شدم وقتی «سفر به لیمونیا» به اکران عمومی برسد، بازخورد خوبی میگیرد و همینطور هم شد. خدا را شکر الان به عنوان کارگردان، از بازخوردهایی که میگیرم و از آن حال و هوای جاری در سالنهای سینما خیلی راضیام. یک نکته را هم دلم میخواهد بگویم؛ باید این فرهنگ جا بیفتد که کار کودک را «کودک» قضاوت کند، نه بزرگسال. خیلی وقتها بچهها با پدر و مادرها به سینما میآیند و بیشتر از اینکه بچهها نظر بدهند، والدین نظر میدهند! در صورتی که این فیلم مخصوص بچههاست؛ بزرگترها اگر خوششان آمد یا بدشان آمد، نظرشان محترم است، اما این فرهنگ باید باشد که بدانیم فیلم در چه ژانری و برای چه گروه سنیای ساخته شده است. این فرهنگ هنوز شاید خیلی جا نیفتاده است.
آقای شیرخانلو، ما از شما کارهای زیادی در سنین نوجوانی در پروژههای بزرگسالان (چه طنز و چه جدی) به یاد داریم. این فضا، یک فضای کاملا فانتزی بود و شاید مخاطب چنین تصویری از شما در ذهن نداشت. آیا انتخاب این نقش فانتزی، شروع یک مسیر و انتخاب جدید برای شماست؟
محمدرضا شیرخانلو: من کارهای بزرگسال، کمدی و درام انجام دادهام و کار کودک هم در کارنامهام زیاد داشتم که اتفاقاً همیشه مورد استقبال قرار میگرفت، اما به شخصه هیچوقت بازی در قالب «فانتزی محض» را تجربه نکرده بودم. روز اولی که قرار شد من و مجید حاتمی این متن را بنویسیم، اصلاً قرار نبود من این کاراکتر (لیمو شیرین) را بازی کنم؛ چون خودم درگیر پروژه دیگری بودم. ما متن را نوشتیم و تحویل آقای مقدم دادیم و رفتند برای انتخاب بازیگر و کار من عملاً تمام شده بود. اما طی یکسری اتفاقات، این کاراکتر افتاد تو دامن من که بیا و بازیاش کن! برای خودم ریسک بزرگی بود چون تا به حال اینقدر فانتزی بازی نکرده بودم و با وجود اینکه خودم متن را نوشته بودم، ایدهای نداشتم که در اجرا چطور درمیآید. حتی در تست گریم، تست اول من رد شد؛ نه خودم خوشم آمد و نه آقای مقدم. تست دوم هم دوباره رد شد. فکر میکنم روی تست سوم یا چهارم بود که تازه از گریم خوشمان آمد. خیلی به زمان تولید نزدیک شده بودیم و من تازه گریم را نهایی کرده بودم؛ حالا باید برای کاراکتر دنبال صدا، لحن، مدل راه رفتن و اینجور چیزها میگشتم. واقعاً کار سختی بود ولی الان که بهش فکر میکنم تجربه شیرینی بود. هم در جشنواره و هم در این چند وقت که به سینماها سر زدیم، بچهها خیلی کاراکتر لیمو شیرین را دوست داشتند. واقعیت این است که خودم هم بدم نیامد و به نظرم کاراکتر خوبی شد؛ در مجموع تجربهای سخت اما شیرین و باحال بود.
آقای مقدم و آقای شفیعی، از هر دوی شما میپرسم؛ نسل جدید کودک و نوجوان (که به آنها نسل آلفا میگویند) با فضای یوتیوب، هوش مصنوعی و یک دنیای کاملاً متفاوت روبهروست و شاید قانع کردنشان کار راحتی نباشد. آیا فضای سینمای کودک ما پتانسیل پیش رفتن با تفکرات این نسل پیشرفته را دارد یا هنوز جا داریم؟
ابراهیم شفیعی: بله، واقعاً کار سختی است. همانطور که گفتید الان فضاهای متعدد و رسانههای متنوعی در اختیار بچههاست و آنور آب هم کارهای پرهزینه، پرطمطراق و با تکنولوژی بالا ساخته میشود. اما یک نکته وجود دارد؛ چیزی که میتواند بچه را در هر شرایطی (چه تکنولوژی و جلوههای ویژه باشد و چه نباشد) پای کار بنشاند، «قصه» است. این قصه است که خیلی اهمیت دارد. اگر شما خیلی ساده یک قصه خوب را بیان کنید، هر بچهای مجذوب میشود و اثر را دنبال میکند. در «سفر به لیمونیا» این اتفاق به خوبی افتاد؛ قصه خیلی خوب و روان جلو رفت و موقعیت سادهای داشت، برای همین با قصههای خوب میشود بچهها را جذب کرد. در خلال همین قصههاست که ما میتوانیم حرفها و آموزههای خودمان را به زبان خودمان بیان کنیم. ممکن است ما در تکنولوژی و ویژوالافکت از دنیا عقب باشیم، اما با قصههای خوب میتوانیم بچههای خودمان را جذب کنیم.
کمال مقدم: آقای شفیعی همه چیز را کامل گفتند. اما در تکمیل صحبتشان بگویم که تیم ما در واقع یک فیلم دیگر هم آماده کرده که ساخته شده و اکنون در مرحله تدوین است؛ آقای شفیعی، محمدرضا و بچههایی که اینجا هستند (حسین و متین) در آن کار هم حضور دارند. آن فیلم درصد کار ویژوالش بسیار بالاست، شاید بتوانم بگویم ۹۰ درصد کار جلوههای ویژه تصویری است. اما همانطور که آقای شفیعی گفتند، قصه خیلی مهم است؛ قصه ماست که دارد تماشاچی میآورد و بچهها دوستش دارند. واقعیت این است که تیم ما (هم در بخش نویسندگی، هم کارگردانی و بازیگری) به دنبال این است که آن رسالتی که به عنوان هنرمند بر گردن دارد به درستی ادا کند. به چه دلیل؟ به این دلیل که به نظر من، سینمای کودک مهمترین ژانر سینماست، چون میتواند آینده این کشور را بسازد. شاید این را من خیلی دلم میخواهد که همیشه بگویم و همیشه به یک بهانهای مطرحش میکنم؛ من خودم با فیلم «گلنار» عاشق سینما شدم. خب این خودش یک اتفاق بزرگ برای من بود که بیایم تلاش کنم و هنر را دوست داشته باشم؛ یعنی یک اثری در کودکی به من نشان داد که مسیرم چیست و حالا امروز خودم به عنوان کارگردان اینجا نشستهام. ما خیلی دنبال این هستیم که در کارهایمان حرفهای قشنگ و حرفهای درست بزنیم و بتوانیم اطلاعرسانی و فرهنگسازی درستی بکنیم؛ حالا چه با جلوههای ویژه، چه با موسیقی، رنگ و چه با قصهمان که از همه اینها مهمتر است.
دوستانی که دارند در این ژانر کار میکنند، تعدادشان خیلی کم است ولی کارشان مهمترین است. الان بیشتر کارهای سینما، شاید ۹۰ درصد، شده کمدی بزرگسال. من نمیگویم آن فیلمها بد هستند، نه، خود من هم سالها کمدی کار کردهام؛ ولی به این نتیجه رسیدم که واقعاً اگر من به عنوان هنرمند رسالتی بر گردنم هست، میتوانم با فیلم کودک بهترین شکل آن را اجرا کنم، چون آینده این کشور به دست همین بچههاست.
آقای شفیعی، ما خیلی از چهرههای فعال و قدیمی حوزه سینما و تلویزیون کودک و نوجوان را دیگر کمتر میبینیم یا حضورشان خیلی کمرنگتر شده است. اگر بخواهیم شرایط را بررسی کنیم، چرا داریم این افراد را در این حوزه از دست میدهیم؟ و آیا جایگزینی برای آنها وجود دارد؟
ابراهیم شفیعی: متأسفانه یک دیدگاه خیلی غلطی جا افتاده است؛ البته این اتفاق در بخش طنز و کمدی بزرگسال هم رخ میدهد. مثلاً بازیگری که مدت طولانی کمدی بازی کرده، میگوید «من برای پیشرفتم باید بروم درام و جدی بازی کنم!» در صورتی که این اصلاً تعریف پیشرفت نیست. اینطور جا افتاده که باید کمدی را رد کنیم و برویم سراغ درام تا بگویند پیشرفت کردهایم! یا مثلاً کسانی که در کار کودک بودند و هستند، میگویند «خب ما برویم کارهای دیگر را تجربه کنیم و بزرگ شویم». بزرگ شدن در بازیگری به معنای سوییچ کردن از کار کودک به ژانرهای دیگر نیست؛ ارتقا دادنِ خودِ همین ژانر کودک است که میتواند یک نفر را بالا ببرد و پیشرفت او را نشان دهد. اینکه بگویم «من کار کودک انجام دادم، خب حالا دیگر تا کی کار کودک بسازم؟ بروم کار بزرگسال کنم»، اشتباه است. البته تجربه کردن ژانرهای مختلف کارِ بازیگر است و نباید خودش را محدود کند، اما فرار از کار کودک به بهانه پیشرفت، غلط است.
از طرف دیگر، چرا این آدمها میروند؟ به خاطر اینکه متأسفانه نگاه ویژهای به کار کودک از سمت مسئولان و بالا شکل نمیگیرد. ما الان چقدر از نسل حال حاضر (نسل زد و آلفا) انتقاد میکنیم؟ خود ما، بزرگترها یا مسئولان مدام رفتارهایشان را نقد میکنند که مثلاً احترام به بزرگتر نمیگذارند یا چنین و چناناند. خب ما همهمان این انتقادها را شنیدهایم؛ اما سؤال این است که ما چه کار کردهایم برایشان؟ چه خوراک فرهنگی درستی درست کردیم و در اختیارشان گذاشتیم؟ اگر گذاشتیم و این شده که مسیر را اشتباه رفتهایم؛ اگر هم خوراک فرهنگی مناسب ندادهایم که باز هم اشتباه از ماست و باید از این به بعد جبران کنیم.
اینکه در سال فقط یک فیلم کودک اکران شود، آن هم بدون آن نگاه و حمایتی که از کار بزرگسال میشود، درست نیست. سینماهای محدودتری در اختیار کار کودک میگذارند. در کارهای تلویزیونی هم وقتی پروژهها را سطحبندی (الف، ب، ج) میکنند، کار کودک و نوجوان را درجه «ج» حساب میکنند! خب بله، نتیجه این کارها این میشود که خیلی از بازیگران فعال این حوزه فرار میکنند. میگویند از نظر مالی برای ما صرف نمیکند؛ وقتی برای کار کودک میآییم، یکچهارم قیمتی که جاهای دیگر هستیم به ما پیشنهاد میدهند! چرا باید اینجوری باشد؟ همه جای دنیا پرهزینهترین و پردرآمدترین ژانر، سینمای کودک است اما اینجا برعکس است. سالهاست که ما این حرفها را همه جا میزنیم، ولی اینکه چرا آن اتفاقی که باید بیفتد نمیافتد، من هم نمیدانم. با این حال وظیفه خودمان میدانیم که در همه مصاحبهها بگوییم آقا به کار کودک، به ژانر کودک توجه کنید چون بنای فرهنگی کشور است. آینده این مرز و بوم دست این بچههاست و باید از همینجا و با همین فیلمها، سریالها، تئاترها و کارهای نمایشی ساخته شود. امیدوارم روزی برسد که کار کودک را بیشتر جدی بگیرند.
آقای مقدم، کمی هم درباره بودجه و عملکرد فیلم در گیشه صحبت بکنیم. هزینه ساخت چقدر بود و فکر میکنید عملکرد اکران تا این لحظه موفق بوده است؟
کمال مقدم: خب تا این لحظهای که من اینجا خدمت شما نشستهام، فیلم حدود ۴ میلیارد و ۲۰۰ میلیون تومان فروخته است.
محمدرضا شیرخانلو: (با خنده) از صبح دارد پزِ همین فروش ۴ میلیاردی را به ما میدهد.
کمال مقدم: (با خنده) بله، در این دو هفته اکران فروش خوبی بوده است. البته در کل بودجه زیادی برای ساخت نداشتیم ولی فعلا در آغاز راهیم و انشاءالله در ادامه مسیر اکران، فروش خیلی بهتر هم میشود.
آقای شیرخانلو، در مسیر بازیگری که طی کردید، از همان بچگی با خیلی از بازیگران بزرگ سینما کار کردهاید و جلوی چشم مخاطبان بزرگ شدید. چقدر این آدمها روی مسیر شما تأثیر داشتند و کدامیک بیشتر در ذهنتان ماندگار شدهاند؟
محمدرضا شیرخانلو: خیلیهایشان قطعاً تأثیر داشتند. اما من این را همیشه میگویم؛ تقریباً الان ۱۵ سال است که دارم این کار را میکنم و در تمام این مدت، بیشترین تأثیر را چه در زندگی شخصی و چه در روند کاریام، «مادرم» گذاشته است. هنوز هم هر راهی را که میخواهم انتخاب کنم، ۵۰ درصد تصمیمش را مادرم میگیرد و او مهمترین آدم زندگی من است. اما در کنار آن، قطعاً تجربههای مختلف با آدمهای بزرگی که به اندازه سن من یا حتی بیشتر از سن من تجربه داشتند، خیلی روی من تأثیر گذاشت. هم از آنها کار یاد گرفتم و هم اصلاً دلیل این شدند که من اینقدر عاشق این حرفه بشوم که بیایم سمت نویسندگی، بازیگری را حرفهایتر نگاه کنم و با وجود مشکلاتی که همه میدانیم در این کار هست، همچنان ادامه بدهم. تعدادشان اینقدر زیاد است که شاید یک لیست ۱۰۰ نفره بشود و نمیتوانم تکتک نام ببرم، ولی همگی تأثیرگذار بودهاند.
یکی از پروژههای شاخصی که مخاطبان با آن بزرگ شدن شما را دیدند، سریال «دودکش» بود. یکی از بامزهترین خاطراتی که از آن پروژه در ذهنتان مانده را برایمان تعریف میکنید؟
محمدرضا شیرخانلو: «دودکش» به نظر خودم جزو بهترین کارهای تمام زندگیام است و خودم خیلی دوستش دارم. کار کردن با آن تیم کلاً لذتبخش بود. در فصل اول کارگردان آقای لطیفی بودند و نویسنده آقای نیکنژاد. کار کردن کنار آقای هومن برقنورد و آقای بهنام تشکری (رستمی) که خودِ گوله نمک هستند، خیلی عجیب و غریب و دوستداشتنی بود. در فصل آخر هم که سال ۱۴۰۱ پخش شد، کارگردان آقای نیکنژاد بودند. یادم هست قبل از آن کار، فکر کنم سه چهار سالی بود که تیم را ندیده بودم و آنها هم من را ندیده بودند؛ وقتی آمدم و دیدند چقدر بزرگ شدهام، موقعیتهای خیلی بامزهای شکل گرفته بود. و اما یک خبر ویژه هم بدهم؛ اگر اشتباه نکنم فکر کنم آقای برزو نیکنژاد دارد روی سیناپس و متن فصل جدید «دودکش» کار میکند و دارد فصل جدید را مینویسد... دیگر بیشتر از این لو نمیدهم. همینقدر بدانید که فصل جدید در حال نگارش است.
![]()
آقای مقدم، پروسه انتخاب این بچهها چطور بود؟ چقدر تست گرفتید و چطور به این ترکیب نهایی رسیدید؟
کمال مقدم: واقعیت این است که ما تست گرفتیم، اما اکثر این بچهها شاگردهای خود من در موسسه هستند. یعنی من روند بالا آمدن، آموزش و پیشرفتشان را از نزدیک دیده بودم و انتخابها از درون موسسه خودم بود. برای همین پروسه خیلی سخت و پیچیدهای برای انتخاب نداشتیم؛ چون میدانستم چقدر استعداد دارند و چطور دارند پیشرفت میکنند. در طول تمرینها هم سعی کردم بهترینها و آمادهترینها را برای این نقشها انتخاب کنم.
بچهها، اگر بخواهید یک خاطره شیرین یا بامزه از آقای مقدم و کلا پشت صحنه فیلم برای ما تعریف کنید، چه خاطرهای در ذهنتان مانده است؟
حسین مبینیپور: به نظر من بهترین خاطرهای که من تا الان داشتم، از آقای مقدم، آقای رعیت (دستیار کارگردان)، خانم گلحسنی، آقای کیانی و همه عوامل این بود که یاد گرفتم چقدر پشت هم هستند. همه به همدیگر مهربانی میکردند و هیچوقت هیچکس سر آن یکی داد نمیزد. هیچ بداخلاقی و ناسازگاری در کار نبود. اما خاطره بامزهام این بود که در سرمای منفی ۲۰ درجه، آقای مقدم با لیمو شیرین و بادکنک به ما میزد. (با خنده)
رادین آسیابان: من هم یک خاطره دارم؛ فکر کنم شب دوم فیلمبرداری بود و تازه پلانهای شبانه را شروع کرده بودیم. آن شب، تولد یکی از بچهها بود. خانم گلحسنی رفتند کیک گرفتند و آمدند. جالب این بود که با وجود اینکه باران شدیدی میآمد، در آن شرایط با هم جشن تولد گرفتیم که خیلی خوش گذشت.
محمدمتین محمدی: یک خاطره هم برای من مانده که مربوط به همان اوایل کار و سکانس اول است؛ همانطور که حسین گفت، در صحنه به ما بادکنک و لیمو شیرین میزدند. وقتی لیمو شیرینها به ما میخورد، یهو واقعاً میافتادیم زمین. البته از قصد زمین نمیخوردیم، لیمو شیرین که پرتاب میشد و به ما برخورد میکرد، تعادلمان به هم میخورد. تازه آقای مقدم بعضی وقتها جای ایستادن ما را تغییر میداد و لیمو شیرینها جلوتر به ما میخورد و دیگر نمیدانستیم چطور باید زمین بیفتیم! زمین هم به خاطر لیموهای ریختهشده کاملاً لیز بود، فواره هم آب میزد و زمین و آب کاملاً یخ و سرد بود؛ وقتی میافتادی، دیگر کامل میخوردی زمین!
این پروسههای ضبط و اکران، آن هم در آن شرایط سرمایی که گفتید، برایتان خستهکننده یا سخت نبود؟ چون میدانیم ساعتهای فیلمبرداری معمولاً خیلی طولانی است. چقدر این طولانی بودن کار برایتان سخت یا شیرین بود؟
بچهها (دستهجمعی): سخت بود.
رادین آسیابان: آره سخت که بود، ولی چون همه با هم بودیم، میگفتیم، میخندیدیم و شوخی میکردیم، آنقدرها سختی را حس نمیکردیم. ولی وقتی شب میرفتیم خانههایمان، تازه میفهمیدیم چقدر خستهایم.
محمدمتین محمدی: البته این را هم بگویم که مادر یکی از بچهها برای اینکه انرژی ما اول صبح بالا بیاید، آهنگ میگذاشتند تا سرما را فراموش کنیم و با هم میرقصیدیم. تجربه کردن این سرما و چالشها باعث شد هیجان بیشتری برای ادامه مسیر داشته باشیم.
آقای مقدم، حالا که بحث تکنولوژی شد؛ هوش مصنوعی روزبهروز دارد پیشرفت میکند و در حوزه کودک و نوجوان هم میتواند کارها را هم راحتتر و هم پیچیدهتر کند. رویکرد ما در مقابل این ابزار چه باید باشد؟ باید از آن ترسید یا آماده پذیرش و استفاده از آن بود؟
کمال مقدم: نه، ترس که اصلاً معنا ندارد؛ باید براش آماده بشویم که اتفاقاً ما آماده شدهایم! ما برای سال آینده دو تا کار در دست تولید داریم؛ یک کار به اسم «یالما» که حدود ۹۰ درصد جلو جلوههای ویژه تصویری آن پیش رفتهایم و کار دیگری به اسم «جاده خدا» که هر دو در ژانر کودک و نوجوان هستند. به نظر من باید هوش مصنوعی را پذیرفت، آن را یاد گرفت و اجرا کرد؛ چون نمیشود عقب ماند. اگر بخواهیم با همان نگرش نسل خودمان پیش برویم، به بنبست میخوریم. کارهای زمان ما آثاری هستند که من هنوز هم شخصاً عاشقشان هستم و دوستشان دارم، ولی شاید نسل امروز خیلی آنها را نپسندد. ما باید با دنیای جدید کنار بیاییم و جلو برویم.
ابراهیم شفیعی: البته این را هم بگویم؛ هوش مصنوعی هر چقدر هم پیشرفت کند، باز به هوش طبیعی انسان نمیرسد. الان در بحث دوبله، صدای خیلی از اساتیدی که دیگر در بین ما نیستند و از دنیا رفتهاند را با هوش مصنوعی بازسازی میکنند و روی فیلمهای جدید میگذارند. اما برای ما که سالها از نزدیک با این عزیزان کار کرده بودیم، تشخیصش خیلی راحت است؛ درست است که عین همان صداست، ولی آن «حس» واقعی انسان را ندارد. فعلاً که شرایط اینطوری است، حالا شاید بعداً پیشرفتهتر بشود یا اصلاً کلاً همه چیز را کنار بگذارند و بازیگری از بین برود. ولی در حال حاضر، آن حس انسانی چیزی است که در هیچ هوش مصنوعیای تکرار نمیشود.
آقای شفیعی، شما هم در این زمینه تجربه ارزشمندی دارید. وقتی در مورد هوش مصنوعی در دوبله صحبت میکنیم، به نظر میرسد کارها خیلی سریعتر و راحتتر انجام میشوند. فکر میکنید چقدر این شغل در خطر است؟
ابراهیم شفیعی: همانطور که آقای مقدم اشاره کردند، هوش مصنوعی هر چقدر هم پیشرفت کند، باز یک چیزی کم دارد. البته کار را خیلی راه میاندازد و الان ممکن است اکثر کارها با همین ابزار دوبله و صداگذاری بشوند، ولی در کل، آن رنگ صدا و «حسی» که با تکنیک گوینده تلفیق میشود، یک چیز دیگر است و فعلاً هوش مصنوعی نتوانسته آن را بازآفرینی کند. حالا شاید یک سال یا دو سال دیگر آن حس هم دربیاید و هیچ فرقی با حس انسان نکند، اما باز هم پشت آن ابزار، باید فکر و طراحی یک آدم کاربلد (نویسنده و طراح) باشد. یعنی باز هم این کدِ هوش انسانی است که میتواند آن را پرورش دهد. برای همین ترسی وجود ندارد؛ در هر حوزهای پیشرفت بوده است. مثلاً در عکاسی، یک زمانی نگاتیو بود و بعد دیجیتال شد؛ عکاسها که نترسیدند، بلکه کارشان را با شیوهها و روشهای جدید ادامه دادند. در همه حوزهها همین است.
اتفاقا دوبله فارسی، مخصوصاً در حوزه انیمیشن، جایگاه بسیار جذابی دارد. شاید تنها جایی باشد که نسل جدید و قدیم هیچ فرقی با هم ندارند و همه ترجیح میدهند انیمیشن را با دوبله فارسی ببینند تا زیرنویس، چون جذابیت اثر را چند برابر میکند. شما سالهاست در این فضا فعالید؛ چه احساسی به این کار دارید؟
ابراهیم شفیعی: دقیقاً همانطور که گفتم من حوزه کودک را ترجیح میدهم، در دوبله هم همین اولویت را دارم. من سریال، فیلم، کارهای درام و جنگی و همهچیز صحبت کردهام، ولی کار کودک برایم یک جذابیت فوقالعاده دارد. اول از همه برای خود من جذاب است؛ مثلاً کاراکتر «پاتریک» در باب اسفنجی در مرحله اول برای خود من خیلی دوستداشتنی است. برای بچهها هم همینطور است؛ همیشه وقتی من را میبینند میپرسند چطوری دوبله میکنی؟ صدایش را درمیآوری؟ و برای این کارهای کودک خیلی ذوق و شوق دارند.
در حوزه انیمیشن، بزرگسالان ممکن است فیلمهای رئال را با زیرنویس ترجیح بدهند، اما به قول شما انیمیشن با زیرنویس اصلا لذت بخش نیست. چون آن تکیهکلامها، مزهها و اصطلاحاتی که خود دوبلورهای ایرانی وارد کاراکترها میکنند، برای بچهها ملموس و آشناست. اگر عیناً ترجمه شود، ممکن است با اصطلاحات و لحنهایی مواجه شویم که برای بچه ایرانی کاملاً غریبه باشد. ولی در دوبله ایرانی، کار طوری پرداخت میشود که برایشان جذاب و آشنا باشد. من الان ۲۵ سال است که این مسیر را دنبال میکنم و هنوز برایم جذاب است.
شاهکار پاتریکی که شما دوبله کردید، یکی از پرطرفدارترین نسخههایی است که از این کاراکتر خلق شده است. جز پاتریک، کدام کاراکترها در این ۲۵ سال بیشتر در ذهنتان مانده و مخاطبان با آنها خاطره دارند؟
ابراهیم شفیعی: بعد از پاتریک، نقش «گرو» در انیمیشن «من شرور» را خیلی دوست دارم که به نظرم یک شاهکار بود. در این ۲۵ سال کاراکترهای مختلفی بوده که حتی نسل دهه هشتادیها هم با آنها بزرگ شدند و خاطره دارند؛ مثل انیمیشن «در جستجوی نمو»، «شگفتانگیزان» یا «آلوین و سنجابها». دوبله این کارها به خاطر ریزهکاریها و مکسهایی که دارد، خیلی پیچیده است و دوبلور باید کلمه به کلمه روی ارائهاش تأکید بگذارد؛ یک داستان کاملاً پیچیده و تخصصی دارد ولی خروجیاش همیشه جذاب و ماندگار میشود.
![]()
اگر خاطره جذاب یا ناگفتهای از این پروژه دارید، بفرمایید. چون مشخص است پشت صحنه خیلی بامزهای داشتهاید.
ابراهیم شفیعی: یک خاطره بگویم از مرغی که در کار بود به نام «جسی». یک سکانسی را آقای مقدم میخواستند بگیرند که این مرغ فرار کند و ما بدویم دنبالش. اما این جسی اصلاً تکان نمیخورد. طفلک سردش شده بود و یخ زده بود. هر چقدر صدایش میکردیم و ترغیبش میکردیم که باید بدوی، همانجا کز کرده بود و نشسته بود. خیلی هم طول کشید و وقت گرفت؛ فکر کنم آخرش هم آقای مقدم آن پلان را کات کرد و نذاشت، چون ما همگی آماده بودیم دنبالش فرار کنیم ولی او اصلاً تکان نمیخورد.
کمال مقدم: در ادامه همان خاطرهای که بچهها درباره پرتاب بادکنک و لیمو شیرین گفتند؛ یک روز خیلی صبح زود آفیش بودیم و یکی دو بار تمرین کردیم. فاصله ما زیاد بود و چون سکانس-پلان بود و همه را باید در یک برداشت میگرفتیم، ناگهان وایرلس مانیتور دوربین من قطع شد. من پشت مانیتور بودم و کلاً تصویر نداشتم. از طرفی دستیارها به بچهها گفته بودند وقتی این بادکنکها و لیموها را میزنیم، باید قشنگ بخورد به سر و صورتشان تا نمای فیلم قشنگتر بشود. خلاصه وایرلس قطع بود و من هم ضبط را دادم و گفتم خودم لیموها را پرتاب میکنم و پلان را میگیریم، بعداً میروم خروجی را چک میکنم. لیموی اول را پرتاب کردم خورد، دومی را زدم آن هم دقیق خورد! گفتم خب پس انگار نشانهگیری من از همه بهتر است. شروع کردم به زدن و تمام آن صحنه که در فیلم میبینید را همانجا بدون مانیتور گرفتم و لیموها را من زدم.
ابراهیم شفیعی: البته برنامهریزی آقای سجاد رعیت طوری بود که بیشتر شبیه خوشگذرانی بود؛ اصلاً کلاً طوری برنامه را چیده بود که خیلی به بازیگران و عوامل فشار نیاید. ولی خب شرایط آبوهوایی خوانسار بسیار سخت بود؛ ما آنجا سرمای منهای ۲۳ درجه را هم دیدیم، ولی طبیعت فوقالعادهای داشت و به خاطر رفاقتها واقعاً عالی گذشت.
![]()
آقای شیرخانلو، شما چطور؟ خاطرهای هست؟
محمدرضا شیرخانلو: من از لیمونیا هیچ خاطره خوبی ندارم. فقط سرما یادم است و باد شدید. گریم خیلی سختی داشتم، هر چیزی که از پشت صحنه به یاد میآورم این است که قبل از پلان، لباسهایم را سفت گرفته بودم که باد نبرد. هر روز باید سرم را میتراشیدند و تمام صورتم به لاتکسِ گریم حساسیت داده بود. کار واقعاً سختی بود.
ابراهیم شفیعی: من این سختی را قبلاً در نقش بابای عمو پورنگ هم تجربه کرده بودم. کارهای فانتزی خروجی شیرینی دارند، ولی تولیدشان واقعاً پدر آدم را درمیآورد!
کمال مقدم: یک نکته جالب بگویم که شاید باور نکنید؛ ما برای فیلم سفر به لیمونیا نزدیک به ۱۰۰ کیلو لیمو شیرین خریدیم. فیلمبرداری ما در شهر خوانسار بود و اینجا جا دارد از مردم شریف خوانسار تشکر کنم که خیلی با ما همراه بودند؛ واقعا با ما همراهی کردند. همچنین از تهیهکنندهمان آقای مسافرچی و پخشکننده کار، واقعاً جا دارد تشکر کنم. اما جالب این بود که ما ۱۰۰ کیلو لیمو شیرین برای این پروژه خریدیم؛ چون در آن فصل لیمو شیرین کم گیر میآمد، فکر میکنم کل آن تایمی که ما آنجا بودیم، دیگر لیمو شیرینی در مغازههای شهر پیدا نمیشد چون همه را ما خریده بودیم. فکر میکنم نزدیک به ۵۰ کیلو بال و بازو مرغ هم خریدیم. در مورد لیموها، در جریان برداشتها مدام میخوردند زمین، له میشدند و خراب میشدند و باید جایگزین میکردیم.
به عنوان صحبت پایانی، اگر نکتهای هست که مایلید به عنوان حرف آخر بزنید، بفرمایید.
محمدرضا شیرخانلو: من یک حرفی دارم که کلاً همه جا میگویم و خیلی هم دلم میخواهد روی آن تأکید کنم؛ نسل من و بعد از من، مدلش با نسلهای قبل خیلی فرق کرده است. ماها آروم و قرار نداریم و دلمان همش چیزهای جدید میخواهد. برای همین همهمان داریم خودمان را تغییر میدهیم؛ من الان خودم دارم هوش مصنوعی یاد میگیرم، آیتی (IT) میخوانم و کارهای مختلف انجام میدهم. مدل نسل ما کلاً متفاوت است؛ خواهش میکنم مثل نسل خودتان با ما رفتار نکنید. این تمام حرفی است که میخواهم بزنم. به ما بچههای دهه هشتاد به بعد، باید مثل آدمهای یک سیاره دیگر نگاه کنید و با یک مدل دیگر با ما تعامل داشته باشید.
۵۹۲۴۴




نظر شما