ریشه‌هایی که هنوز رؤیای بهار را در سر دارند

گاهی یک تابلو، تنها یک اثر هنری نیست؛ سندی است از حافظه‌ی یک ملت. روایتی است که با رنگ آغاز می‌شود و به تاریخ، فلسفه و هویت ختم می‌شود. اثر هنرمند ایرانی که در بیینال با ریشه‌هایم در مال گالریز لندن به نمایش درآمده، از همین جنس است؛ اثری که پیش از آنکه چشم را مخاطب قرار دهد، ذهن را به تأمل وا می‌دارد.

در نخستین نگاه، گستره‌ای از آبی، تمام فضای بوم را در بر گرفته است. اما این آبی، آبیِ آسمان‌های آرام یا دریاهای شاعرانه نیست؛ آبیِ سکوت است. سکوتی که پس از قرن‌ها گفت‌وگو با تاریخ، بر سیمای یک تمدن نشسته است. در سنت زیبایی‌شناسی، رنگ آبی همواره میان دو قطب حرکت کرده است؛ از یک سو نشانه‌ی آرامش و معنویت و از سوی دیگر، استعاره‌ای از فاصله، غربت و تأمل. هنرمند با محدود کردن پالت رنگی به طیف‌های سرد، آگاهانه مخاطب را از آسودگی بصری محروم می‌کند تا نگاه، به جای لذت بردن از رنگ، در جست‌وجوی معنا سرگردان شود.

در مرکز اثر، تنه‌ای عظیم بر ریشه‌هایی آشکار استوار است؛ ریشه‌هایی که برخلاف طبیعت، در دل خاک پنهان نیستند، بلکه بیرون زده‌اند؛ زخمی، عریان و در معرض دید. این تصویر، بیش از آنکه به گیاه‌شناسی تعلق داشته باشد، به تاریخ تعلق دارد. ریشه، در اینجا استعاره‌ای از حافظه است؛ حافظه‌ی ملتی که هر بار کوشیده‌اند روایتش را از نو بنویسند، اما نتوانسته‌اند آن را از خاک و  زمان و در واقع ریشه هایش  جدا کنند.

ایران، سرزمینی است که همواره با همین  ریشه‌ها شناخته شده است؛ نه فقط ریشه‌های قومی یا تاریخی، بلکه ریشه‌های فرهنگی. از سنگ‌نبشته‌های هخامنشی تا شاهنامه، از معماری اصفهان تا غزل حافظ، همه گواه آن‌اند که این سرزمین بیش از آنکه بر قدرت سیاسی تکیه کرده باشد، بر دوام فرهنگ استوار مانده است. شاید از همین روست که در این نقاشی، ریشه از تنه مهم‌تر است؛ زیرا آنچه آینده را زنده نگه می‌دارد، گذشته‌ای است که هنوز نفس می‌کشد و سر به دل خاک دارد.

بی‌اختیار تمام ترکیب بندی اثر به گونه‌ای ست که چشم و ذهن به سوی منشور کوروش کشیده می‌شود؛ نه صرفاً به عنوان سندی تاریخی، بلکه به مثابه نمادی از اندیشه‌ای که انسان را شایسته‌ی کرامت می‌دانست. در جهانی که امروز تکنولوژی، شبکه‌های ارتباطی و هوش مصنوعی، نوید نزدیکی انسان‌ها را می‌دهند، هنرمند ایرانی لپ‌تاپ‌ . رایانه‌هایی خاموش، گوشی تلفن خانگی که به هیچ جا دیگر متصل نیست را در گوشه‌ های تصویر نشانده است. این ابزارها نه روشن‌اند و نه در حال ارتباط؛ حضوری دارند، اما نقشی ندارند. گویی پرسشی تلخ در دل اثر نهفته است: آیا فناوری، که قرار بود فاصله‌ها را از میان بردارد، توانسته است رنج انسان را نیز کاهش دهد؟ برای ایرانی که سال‌هاست میان محدودیت، مهاجرت، دلتنگی و امید در رفت‌وآمد است، تکنولوژی هنوز نتوانسته جای خالی همدلی، عدالت و آزادی را پر کند.

ریشه‌هایی که هنوز رؤیای بهار را در سر دارند

قایق رهاشده در پیش‌زمینه نیز یکی از هوشمندانه‌ترین عناصر ترکیب‌بندی است. مرا نا خودآگاه در مواجهه‌ی اول به سوی شعر سپهری سوق داد: قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب، دور خواهم شد از این خاک غریب.

قایق، از دیرباز نماد سفر و نجات بوده است، اما اینجا نه بر آب، که بر خاکی خشک و بی‌حرکت و در تلاشی برای نجات از غرق شدن آرمیده است. این تصویر، نه پایان سفر، که تعلیق آن است؛ گویی مهاجرت، مقصد نبوده، بلکه وضعیتی دائمی شده است. بسیاری از ایرانیان، در دهه‌های اخیر، قایق‌های خود را به آب سپرده‌اند؛ اما آنچه با خود برده‌اند، نه خاک، بلکه ریشه بوده است.

از منظر زیبایی‌شناسی، اثر به‌گونه‌ای هوشمندانه میان رئالیسم و سوررئالیسم حرکت می‌کند. عناصر، واقعی‌اند، اما نسبتشان با یکدیگر، منطقی رؤیاگونه دارد. این جابه‌جایی معنا، مخاطب را از خوانش مستقیم بازمی‌دارد و او را به مشارکت در کشف مفهوم دعوت می‌کند. فضای خالی گسترده، افقی دور، ضرباهنگ آرام خطوط و حذف هرگونه ازدحام و هیاهوی بصری، سکوت را به مهم‌ترین عنصر در این ترکیب‌بندی تبدیل کرده است.

در اجرای اثر نیز تضادی سنجیده دیده می‌شود. تنه‌ی درخت با بافتی خشن و ضربه‌هایی استوار شکل گرفته، در حالی که آسمان و زمین با حرکت‌های نرم و سیال قلم‌مو جان یافته‌اند. بافت های برجسته ی منشور کوروش نیز همین گونه است و همین تقابل، گفت‌وگویی میان استقامت و فرسودگی ایجاد می‌کند. ریشه‌ها، با پیچ‌وتاب‌هایشان، یادآور خوشنویسی ایرانی‌اند؛ گویی زمین، خود، مشغول نوشتن سرگذشت خویش است.

به همین سبب است که این اثر را باید از نزدیک دید و با آن مواجه شد و تاثیر مستقیم از آن گرفت تا در مواجهه با این تابلو، ناخواسته شعر اخوان ثالث در ذهن طنین افکند؛ نه به دلیل سردی حاکم برتصویر، بلکه به سبب سکوتی که بر آن سایه انداخته است دقیقن همان زمانی را تداعی می کند که:

«سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است...»

اما اگر اخوان، زمستان را روایت می‌کند، این اثر در همان حال، از امکان بهار نیز سخن می‌گوید. امید، در این تابلو فریاد نمی‌زند؛ نجوا می‌کند. نور محوی است که در افق دیده می‌شود، همان روزنه‌ای است که اجازه نمی‌دهد تصویر به یأس مطلق فروغلتد.

5959

این امید، امیدی ساده‌دلانه نیست؛ امیدی است که از دل تاریخ عبور کرده است. همان تاریخی که بارها و بارها ایران را آزموده، اما نتوانسته است ریشه‌های فرهنگش را بخشکاند.

ریشه‌هایی که هنوز رؤیای بهار را در سر دارند

این اثر، دعوتی است به «جور دیگر دیدن»؛ دیدن ایران نه صرفاً از دریچه‌ی سیاست و خبر، بلکه از منظر فرهنگی که هزاران سال دوام آورده است.

هنر، زمانی ماندگار می‌شود که از مرزهای جغرافیا عبور کند و به زبان مشترک انسان بدل شود. این نقاشی، اگرچه از رنج ایرانی سخن می‌گوید، اما روایتش جهانی است؛ روایت انسان معاصری که میان پیشرفت فناوری و خلأ معنوی، میان مهاجرت و دلبستگی، میان خاطره و آینده سرگردان مانده است، و چه نیک زمانی در قلب اروپا به نمایش در آمد و بازدیدکنندگان بین الملل زیادی را مقابل خود به تفکر واداشت.

در روزگاری که تصاویر، شتاب‌زده مصرف می‌شوند و به همان سرعت فراموش می‌گردند، چنین اثری مخاطب را وادار می‌کند مکث کند؛ نه برای یافتن پاسخ، بلکه برای شنیدن پرسش‌هایی که سال‌هاست در اعماق فرهنگ ایرانی بی‌صدا تکرار می‌شوند. شاید ارزش واقعی این نقاشی نیز همین باشد؛ اینکه به جای ارائه‌ی پاسخ، ریشه‌های اندیشیدن را دوباره در ذهن مخاطب زنده می‌کند. و مگر رسالت هنر، جز همین است؟

* مترجم و ناشر

5959

کد مطلب 2240823

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 1 =

آخرین اخبار