به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، هر جا که روایتها تاریک شدهاند، مردم این سرزمین راهشان را با استعاره روشن کردهاند؛ با آتش، با خورشید، با نوری که در جان آدمی میتابد. برای همین، وقتی خبر رفتن یک چهره بزرگ میرسد، نخستین چیزی که در ذهن ایرانی شکل میگیرد، تصویر یک غروب است؛ غروبی که نمیدانی چقدر باید طول بکشد و چه زمانی به طلوع بعدی میرسد.
تشییع خورشید البته کار مردم است. مردمی که میدانند خورشید دفن نمیشود؛ فقط از چشم میرود تا در جایی دیگر در معنایی دیگر در حافظهای دیگر طلوع کند. در فرهنگ ایرانی، خورشید همیشه بیش از یک ستاره بودهاست؛ نشانهای از دوام، سمبلی از روشنایی و یادآور این نکته ساده که نور اگر حتی لحظهای خاموش شود، باز هم به زندگی برمیگردد.
در چنین فرهنگی خیابانها صفحهای هستند که بر آن احساسات جمعی نوشته میشود. هر کس در دل خود چیزی میآورد: تصویری از سالهای دور، خاطرهای از یک سخن، سایهای از یک حضور یا حتی نگرانیها و امیدهایی که با نام آن فرد گره خورده بوده است. حاصل جمع هزاران تجربه شخصی است که برای ساعاتی کنار هم قرار میگیرند و یک تصویر بزرگ میسازند.
شاید از بیرون فقط ازدحام دیده شود اما آنچه در لایههای عمیقتر جریان دارد چیزی نزدیک به همان فرهنگ کهن ایرانی است که در آن مرگ پایان نبود، ادامه بود. خاک در ذهن ایرانی همیشه محل حفظ و نگهداری بوده، نه فراموشی. هیچ بذر مهمی روی زمین نمیماند. هر چه ارزشمند است در خاک گذاشته می شود تا بماند.
با این نگاه تشییع رهبرشهید (آیتالله خامنهای) پایان حضور او نیست؛ آغاز شکل تازهای از بودن است؛ نوری که به روزگار حضور بیشتر در چشم دیده میشد، بعد از رفتن در ذهن و دل مردم کار خود را ادامه میدهد. گاهی حضور آدمها در زمان نبودنشان واضحتر میشود؛ مثل همان چیزی که سعدی میگوید:
قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید. ایران کشور نورهای ماندگار است. هر دورهای، خورشیدی داشته که مردم به او امید بستهاند، از او نشانه گرفتهاند یا او را معیار فهم روزگار خود قرار دادهاند. اما در یک چیز مشترکند: پس از رفتن، هنوز روشن میمانند.
ایرانیان همیشه بلد بودهاند میان رفتن و ماندن فرق بگذارند. رفتن، طبیعی است؛ اما ماندن دست مردم است.
خورشید، اگر به دل مردم راه پیدا کرده باشد نه در غروب گم میشود و نه در خاک میماند؛ چون نور جایی برای دفن ندارد.
منبع:حوزه
طاهره موحدیپور







نظر شما