گروه اندیشه: دکتر سهند ایرانمهر در مطلب حاضر منتشر شده در کانال تلگرامی اش، به کالبدشکافی یکی از مهلکترین خطاهای شناختی و استراتژیک در بدنه اپوزیسیون ایرانی میپردازد: «سیاستزدایی از پدیدههای عینی و عشقبازی با آرزوهای ذهنی». نویسنده با تمرکز بر واکنش مخالفان به پدیدههای بزرگی چون مراسم تشییع آیتالله خامنهای در سال ۲۰۲۶، استدلال میکند که جریانهای مخالف به جای تحلیلِ واقعبینانه این رخداد به مثابه یک «واقعیت اجتماعی» پیچیده، آن را به انگیزههای تقلیلگرایانهای چون اجبار، توزیع غذا یا جعل آماری نسبت میدهند. این رویکرد انکاری، ناشی از صلب بودن وفاداری به روایتی قدیمی است که جامعه ایران را تودهای یکدست، کاملاً غیرمذهبی و صرفاً منتظر فروپاشی فرض میکند؛ فرضیهای که هر بار با رفتار عینی و چندلایه جامعه نقض میشود، به جای بازبینی فرضیه، خودِ مردم متهم به نافرمانی از تئوری میشوند. ایرانمهر با طرح مفهوم فقدان «نظریه جامعه»، تبیین میکند که اپوزیسیون اگرچه درباره حکومت ایدهپردازی کرده، اما لایههای توامان وفاداری، دینداری، سنت، عقلانیت و محاسبات امنیتی مردم را درک نکرده است. نویسنده با اشاره به فرسودگی الگوهای تکراری مانند «این هفته تمومه»، هشدار میدهد که این انسداد و پناه گرفتن در سنگر انکار واقعیت، برای یک جریان مدعیِ آلترناتیو، یک خطای وجودی است که سرمایه فهم جامعه را نابود کرده و سیاست واقعی را به نقزدنهای رسانهای و هزینهتراشی بیحاصل برای مردم تقلیل میدهد. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
بزرگترین خطری که در مسیر هر جریان سیاسی وجود دارد این است که به جای درک واقعیت بیرونی، با تصور ذهنی خود عشقبازی کند. در این هنگام است که به جای امر سیاسی، دچار سیاستزدایی شدهایم؛ یعنی موضوعی که ذاتاً سیاسی است، به شکلی روایت میشود که دیگر موضوع منازعه سیاسی نیست.
واکنش اپوزیسیون به مراسم تشییع آیتالله خامنهای را باید در همین چارچوب فهمید. مراسم تشییع یک رهبر سیاسی، صرفنظر از اینکه چه کسی باشد، یک پدیده سیاسی ـ اجتماعی است. یک تحلیلگر، با دیدن این جمعیت، باید از خود بپرسد که این حضور چه نسبتی با حافظهٔ جمعی دارد؟ چه چیزی درباره مشروعیت، هویت، انسجام یا شکافهای جامعه میگوید؟ و چه تصویری از آرایش نیروهای اجتماعی ارائه میدهد؟
اما کافی است نگاهی به مصاحبهها، تحلیلها و توییتهای بخش عمدهای از اپوزیسیون بیندازید. عمده پرسشها و تحلیلها درباره شمار جمعیت است، یا وعدهٔ غذاییای که به آنها دادهاند، یا اینکه کارمندند یا کارمند نیستند، یا حتی پرسش از هوش مصنوعی که: «هی! گروک، تخمین بزن چند نفرند؟»
این وضعیت نشاندهنده یکی از مهمترین خطاهای شناختی اپوزیسیون است؛ یعنی سیاستزدایی از پدیدههای سیاسی و عجیب آنکه خود را سیاستمدارانی میبینند که قرار است نسخهٔ نجات بپیچند، اما دقیقاً در لحظهای که با یک واقعیت سیاسی مواجه میشوند، آن را از معنای سیاسی تهی میکنند. یعنی به جای آنکه مراسم تشییع را به مثابه یک «واقعیت اجتماعی» مطالعه کنند، آن را به مجموعهای از انگیزههای فردی تقلیل میدهند؛ یکی برای غذا آمده، دیگری برای اضافهکاری، آن یکی از ترس آمده، و دیگری کارمند دولت بوده است.
سلسله موی این خطاهای درهم و مکرر به یک حلقه و دو حلقه ختم نمیشود و در سالهای گذشته نیز هر رخدادی که با پیشبینیهای این جریان سازگار نبود، با همان الگوی آشنا تفسیر شد یعنی اعتراض خیابانی که به نتیجه نمیرسید به نحوهٔ سرکوب تقلیل یافت؛ ناکامی اسرائیل و آمریکا در عملیات نظامی به هزینهٔ هنگفت حکومت برای تسلیحات نسبت داده شد؛ راهپیماییای که پرجمعیت بود، حاصل اجبار معرفی شد؛ و هر مشارکت اجتماعی که با فرض «فقدان کامل پایگاه اجتماعی حکومت» یا شعارهایی مانند «این هفته تمومه» و «این بار فرق میکنه» ناسازگار بود، به جعل، فشار یا خریدن مردم نسبت داده شد
بسیاری از انسانها جهان را آنگونه که هست نمیبینند، بلکه آنگونه میبینند که چارچوبهای ذهنیشان اجازه میدهد. در چنین وضعی، هر دادهای تهدیدی علیه هویت فکری فرد یا جریان سیاسی تلقی و به اصطلاح عامیانه «ناموسی» میشود چنانکه بخش مهمی از ذهن اپوزیسیون ایرانی سالهاست بر این پیشفرض بست نشسته است که جامعه ایران در کلیت خود از مذهب، از نظم موجود و از جمهوری اسلامی عبور کرده و تنها منتظر یک فرصت برای فروپاشی ساختار سیاسی است و هرکه جز این بگوید جزیی از ساختار سرکوب.
این فرض، مبنای بسیاری از تحلیلها، راهبردها و امیدهای سیاسی بوده است؛ از انتظار برای انقلابهای سریع گرفته تا امید بستن به تحریم، فشار خارجی و حتی جنگ. اما هر بار که جامعه رفتاری متفاوت از این تصویر نشان داده، به جای آنکه خود فرضیه مورد بازبینی قرار گیرد، خود جامعه متهم شده است؛ گویی مشکل از مردم است که مطابق نظریه رفتار نمیکنند.
اینجاست که میتوان از فقدان «نظریه ایران» سخن گفت بدین معنا که بسیاری از مخالفان جمهوری اسلامی، نظریهای درباره حکومت دارند، اما نظریهای درباره جامعه ندارند. حکومت را از دریچه نهادهای سیاسی میبینند، اما جامعه را نه به عنوان موجودیتی پیچیده با لایههای مختلف هویتی، تاریخی، مذهبی، قومی، اقتصادی و فرهنگی، بلکه به صورت تودهای یکدست تصور میکنند که باید در لحظهٔ مناسب یک واکنش واحد نشان دهد.
جامعه ایران، مانند هر جامعه دیگری، از مجموعهای از وفاداریها، نارضایتیها، باورهای دینی، محاسبات اقتصادی، حافظه تاریخی، احساسات ملی و منافع فردی تشکیل شده است. ممکن است فردی از عملکرد دولت ناراضی باشد، اما همچنان در یک مراسم ملی یا مذهبی شرکت کند. ممکن است از سیاستهای اقتصادی انتقاد داشته باشد، اما نسبت به امنیت کشور حساس باشد. ممکن است کارمند دولت باشد و همزمان نارضایتی عمیقی داشته باشد؛ یا منتقد حکومت، فردی غیرایدئولوژیک و حتی معترض باشد، اما با مداخله خارجی یا حتی براندازی نیز مخالفت کند.
این پیچیدگی، ویژگی هر جامعه زنده است؛ اما برای ذهنی که جهان را تنها در دوگانهٔ «موافق» و «مخالف» میبیند یا از ساختاری که قبولش ندارد موجودیتی کاملا منفعل،غیر عقلانی، بدون حامی و نامشروع مطلق ساخته، قابل فهم نیست که چگونه این موجود، تاکنون دوام آورده ، در نتیجه مجبور است نکات غیرقابل فهم ماجرا را حذف یا از بازیگران آن انسانیتزدایی کند.
به همین دلیل، مسئله اصلی تعداد حاضران در یک مراسم نیست. حتی اگر درباره تعداد دقیق جمعیت اختلاف وجود داشته باشد، اصل مسئله تغییر نمیکند. پرسش واقعی این است که چرا مشاهده هر میزان از مشارکت اجتماعی، برای بخشی از اپوزیسیون اساساً غیرقابل تصور شده است؟ چرا نخستین واکنش، مشاهده و تحلیل نیست، بلکه انکار است؟
چرا اپوزیسیون نمیخواهد فکر کند با آرزوهایی که با «نشدن» نقش بر آب شدند، یا با وضعیت پس از جنگی که به سرنگونی منجر نشد، یا با جمعیتی که در خیابان یا مراسم تشییع حضور داشت، چه باید کرد؟ عقلا پاسخ این پرسشها نباید مثل پیشنهاد آن کاربر سلطنتطلب در توییتر باشد که پیشنهاد میداد داخل شربت شرکتکنندگان در مراسم تشییع ماده سمی ریخته شود(!) و اگر این قید عقلانی بودن هنوز وجود دارد، پاسخ چیست؟
دلیل این وضعیت را شاید بتوان در سازوکار هویتهای سیاسی جستوجو کرد. هرچه یک جریان سیاسی بیشتر سرمایه نمادین خود را بر یک روایت بنا کند، فاصله گرفتن از آن روایت دشوارتر میشود و اینجا هم فیگور انکار و تقابل راه را بر هر چیز دیگری بسته است. پذیرش اینکه جامعه پیچیدهتر از تصور ماست، تنها اصلاح یک تحلیل نیست؛ اعتراف به این است که سالها پیشفرضهای نظری، راهبردهای سیاسی و حتی امیدهای جمعی نیازمند بازنگریاند.
بسیاری از جریانها حاضرند واقعیت را انکار کنند، اما هزینه چنین بازنگریای را نپردازند و آن را با تحلیلها و راهبردهای خیالی جایگزین کنند؛ راهبردهایی که هزینههای جانی و مالی آن را مردم میپردازند. از همین رو، آنچه امروز در شبکههای اجتماعی دیده میشود، تلاشی برای حفظ انسجام یک جهان ذهنی است. انکار واقعیت، آخرین سنگر نظریهای است که دیگر توان توضیح واقعیت را ندارد.
در اینجا ممکن است این پرسش مطرح شود که مگر حکومت خود چنین نمیکند؟ مگر حکومت نیز گاه روایت مطلوب خود را جایگزین تمام واقعیت نمیکند یا برخی واقعیتهای ناسازگار با روایت رسمی را کمرنگ نمیسازد؟ این پرسش البته که موضوع این یادداشت را تغییر نمیدهد زیرا تقریباً همه نظامهای سیاسی، با درجات متفاوت، در فرآیند حفظ مشروعیت خود به روایتسازی روی میآورند. این پدیده نه مختص ایران است و نه منحصر به یک نظام سیاسی. قدرت، به اقتضای ماهیت خود، همواره میکوشد جهان را از زاویهای روایت کند که استمرارش را ممکن سازد.
اما اپوزیسیون دقیقاً با این ادعا تعریف میشود که میخواهد از این محدودیت عبور کند. اگر حکومت مدعی حفظ نظم موجود است، اپوزیسیون مدعی شناخت عمیقتر جامعه و ارائه بدیلی واقعبینانه برای آینده است. بنابراین، معیار ارزیابی این دو یکسان نیست. از نیرویی که خود را آلترناتیو معرفی میکند، انتظار میرود بیش از آنکه اسیر وفاداری به روایتهای پیشین باشد، به واقعیت وفادار بماند؛ حتی اگر آن واقعیت بخشی از فرضیات دیرینهاش را نقض کند.
تفاوت میان یک نیروی سیاسی بالغ و یک جریان ایدئولوژیک نیز دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود: جریان ایدئولوژیک دادهها را با نظریه خود تطبیق میدهد، اما جریان سیاسی بالغ، نظریه خود را در پرتو دادههای جدید اصلاح میکند. اگر هر واقعیت ناسازگار با پیشبینیها بلافاصله با برچسبهایی مانند جعل، اجبار یا خریدن مردم کنار گذاشته شود، مسئله دیگر حکومت یا اپوزیسیون نیست؛ مسئله، ناکارآمدی دستگاه شناختی است که فرق دوغ و دوشاب را تشخیص نخواهد داد.

از همین رو، تمرکز این یادداشت بر اپوزیسیون، به معنای نادیده گرفتن خطاهای حکومت نیست؛ زیرا حکومت برای بقا، علاوه بر مشروعیت، از ابزارهای نهادی، اداری، امنیتی و اقتصادی نیز برخوردار است. اما اپوزیسیون تقریباً هیچ سرمایهای جز توانایی فهم جامعه و ارائه تحلیلی معتبر از واقعیت ندارد. اگر همین سرمایه نیز قربانی پیشداوریهای ایدئولوژیک شود، چیزی جز نقزدن و هزینهزایی باقی نمیماند.
به همین دلیل، خطای شناختی برای اپوزیسیون یک خطای عادی نیست؛ یک خطای وجودی است. جریانی که جامعه را آنگونه که هست نبیند، نمیتواند مدعی ساختن یا مشارکت در آیندهای باشد که قرار است همین جامعه در آن زندگی کند. بنابراین مهمترین پرسش این است که اپوزیسیون تا چه زمانی میخواهد هر واقعیتی را که با پیشبینیهایشان سازگار نیست، انکار کند؟ تا چه زمان تغییر را تنها در انکار و تقابل و برچسب یا یکدست کردن پیچیدهترین لایههای سیاسی و اجتماعی دنبال خواهد کرد؟
تخیل سیاسی تا کجا قرار است با رمانتیسم رسانهای و امیدهای بیپشتوانه و آمارهای مجازی جایگزین شود؟ آیا سیاست و اجتماع در ایران و طی این دههها و حالا بعد از جنگ و تغییرات شگرف، یک شکل بوده است که سیاست و رویکرد اپوزیسیون هم در تمام این مدتها از الگوی تکراری پیروی کرده است؟ و در نهایت اینکه اگر این مسیر ادامه یابد، چه چیزی از امکان یک سیاست واقعی باقی خواهد ماند؟
۲۱۶۲۱۶







نظر شما