به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، روزهای قبل که روی صندلیهای آبی مترو مینشستم، پچپچ همسفرهای مترویی رنگا رنگ بود. یکی میرفت کلاس کنکور و دیگری دنبال کافهای میگشت که با دوستش چند ساعتی را آنجا وقت بگذراند. امروز ولی انگار همه ما مقصدی مشترک داریم. لباس تنمان همرنگ است. عکسی که توی کوله پشتی و روی دستمان جا به جا میشود، یک صورت را نشان میدهد.
بنابر روایت فارس، امروز از آن معدود روزهایی است که همه ما به یک دلیل مشترک اشک میریزیم.
کارت دعوت شما رسید!
شماره مسئول خواهران هیئت دانشگاه افتاد روی موبایلم. مستقیم رفت سر اصل مطلب: «واسه دیدار دانشجویان با رهبری انتخاب شدی، میای؟!»
چقدر منتظر این لحظه بودم؟ فقط گفتم بله و روز شماری کردم. تاریخ دیدار ما برای روز اربعین بود. آن روز صبح باید صبر میکردم تا همدانشگاهیها از شهرستان برسند و همگی کارت ورودمان را تحویل بگیریم. آن قدر صبر کردیم که شدیم چند نفر انتهای حسنیه امام خمینی. آقا که وارد شدند، نشستند کنج حسینیه و مراسم عزاداری شروع شد. همه سالهای دانش آموزی و نوجوانی را با رؤیای دیدار دانشجویی طی کرده بودم بلکه یک لحظه بتوانم رهبر را از نزدیک ببینم. آن روز یک لحظه هم این دیدن قسمتم نشد. به خودم دلداری دارم که دیدار بعدی هم هست حتما.حالا امروز دیدار دوم است. من در حیاط مصلی تهران ایستادهام. دور تا دورم دختران نوجوانی هستند که کارت دعوت دیدار به دستشان رسیده.با این تفاوت که صندلی ساده و چوبی آقا، خالی است. کمی بالاتر از صندلی، پنج تابوت پیچیده در پرچم هستند که همه چشمها را به خودشان میخ کوب کردهاند.پنج تابوت که نود میلیون دل را به خود گره زدهاند.

یک ایران، در سفر
تابوت زهرا خانم گلپایگانی، از آنچه در عکسها دیده بودم کوچکتر به نظر میآید. بغل دستیام میپرسد: «دستمال کاغذی داری؟»جمعیت یک صدا فریاد میزند: «میکشیم میکشیم آنکه اماممان کشت.»
بغل دستی دوباره میگوید: «صورتت قرمز شده، آب بدم؟»به لهجهاش میخورد یزدی باشد. او و چند دختر هم سن خودش، شالها سبز روی گردن انداختهاند. دوست میشویم با هم. برایم تعریف میکند: «نمیدونی با چه بیچارگی تونستم مامانم رو راضی کنم. خودش به خاطر مامان بزرگم که مریضه نتونست بیاد. میگفت ازدحامه. شلوغه. خطرناکه. وقتی گفتم با مدرسه میریم، بهونه امتحان نهایی رو آورد. به مامانم گفتم اگه با آقا خداحافظی نکنم، تا آخر عمرم دلم میسوزه. راضی شد. قراره تا دوشنبه و روز تشییع اینجا بمونیم. بعدش برمیگردیم یزد.»

گلوله اشکهای بلوری روی صورت بچههای نوجوان، یک طور دیگر دل را داغ میکند. ما چه کسی را از دست دادیم؟ او که بود که در دل بزرگ و کوچک ما این طور جا داشت؟با همین فکرها نشستم روی جدول. صدای نازک دختری را شنیدم که به کسی میگفت: «آقا فدای ما شد، نه ما فدای اون!»برگشتم سمت او. میگوید یازده ساله و اسمش نرگس است.

تو هم از خودمونی!
سهم نوجوانها در این وداع، کمتر از بزرگترها نیست. از پیکسلهای مختلفی که روی لباس و کیف بچههاست گرفته تا عکسهایی که هر کدام با سلیقهای خاص تزئین شدهاند، ارادت قلبی بچهها به آقای شهید را نشان میدهد. چقدر ترکیب این دو کلمه برایمان غریب است. آقا و شهید. فاطمه ۱۲ ساله هم انگار ذهنش درگیر همین مفهوم است. به این فکر میکند حالا که آقا شهید شده، وظیفه ما چیست؟

منتقم خون امام
بغضی که توی گلوهایمان گیر کرده، یک سرش وصل است به کینهای که دشمن روی دلمان کاشته. نوجوانهای ما هم به این انتقام فکر میکنند. این را از صدای انوشای ۱۴ ساله میفهمم وقتی که مرگ بر اسرائیل را با فریاد روی زبان میآورد.







نظر شما