به گزارش خبرآنلاین، همزمان با اظهارات اخیر دونالد ترامپ مبنی بر ادامه مذاکرات با ایران و پایان آتشبس، بحث درباره راهبرد جدید آمریکا در قبال تهران بار دیگر در کانون توجه تحلیلگران قرار گرفته است؛ راهبردی که از نگاه برخی ناظران، دیگر بر تفکیک میان مذاکره و فشار استوار نیست، بلکه این دو را بهعنوان اجزای مکمل یک راهبرد واحد به کار میگیرد.
در همین زمینه، حمید ابوطالبی، مشاور سیاسی دولتهای یازدهم و دوازدهم و دیپلمات پیشین ایران، در یادداشتی به واکاوی این تحول پرداخته و استدلال میکند که رفتار اخیر واشنگتن را باید در چارچوب «دیپلماسی اجبارآمیز» و «تاکتیک سالامی» تحلیل کرد؛ الگویی که به گفته او، هدفش تغییر تدریجی قواعد بازی، فرسایش مقاومت طرف مقابل و جابهجایی بحران از «متن توافق» به «اعتبار تعهد» است.
ابوطالبی بر این باور است که تجربه سالهای اخیر، بهویژه رفتار دولت آمریکا در قبال توافقهای پیشین، صورتمسئله مذاکرات را تغییر داده است. به اعتقاد او، اگر در گذشته هدف اصلی دیپلماسی رسیدن به توافق بود، امروز مسئله اصلی، ایجاد سازوکاری معتبر برای تضمین اجرای تعهدات است؛ زیرا توافقی که فاقد ضمانت اجرایی باشد، نهتنها امنیت پایدار ایجاد نمیکند، بلکه میتواند صرفاً بحران را به آینده موکول کند.
مشروح تحلیل حمید ابوطالبی را در ادامه میخوانیم:
«از توافق تا تضمین؛ بحران واقعی، اعتبار تعهدات آمریکاست»
دونالد ترامپ تنها با یک جمله، تصویری روشن از پارادایم جدید سیاست خارجی آمریکا ارائه کرد: «مذاکرات ادامه دارد، اما آتشبس تمام شده است.»
این گزاره را نباید صرفاً یک تناقض لفظی یا تاکتیکی رسانهای تلقی کرد. آنچه در این موضعگیری نهفته است، بازتاب نوعی از سیاستورزی است که در آن، مذاکره دیگر تنها ابزاری برای پایان دادن به بحران نیست، بلکه خود به بخشی از راهبرد مدیریت، کنترل و جهتدهی به بحران تبدیل شده است.
در چنین الگویی، «مذاکره»، «فشار سیاسی» و «تهدید یا اقدام نظامی» در برابر یکدیگر قرار ندارند، بلکه اجزای مکمل یک راهبرد واحد را تشکیل میدهند؛ همان چیزی که در ادبیات روابط بینالملل از آن با عنوان «دیپلماسی اجبارآمیز» (Coercive Diplomacy) یاد میشود. در این چارچوب، مذاکره نه در نقطه مقابل فشار، بلکه در امتداد آن تعریف میشود و به ابزاری برای تنظیم، کنترل و مدیریت بحران بدل میشود.
تاکتیک سالامی (Salami Slicing)
در دل این رویکرد، یک استراتژی شناختهشده نیز عمل میکند؛ «تاکتیک سالامی». منطق این تاکتیک بر پیشبرد تدریجی اهداف استوار است. به جای یک اقدام بزرگ و پرهزینه که میتواند واکنش قاطع طرف مقابل یا حتی جنگی فراگیر را در پی داشته باشد، اهداف راهبردی به مجموعهای از گامهای کوچک، حسابشده و بهظاهر «توجیهپذیر» تقسیم میشوند.
مزیت این شیوه آن است که هر اقدام، بهتنهایی آنقدر محدود به نظر میرسد که نه هزینه آغاز یک رویارویی بزرگ را توجیه میکند و نه واکنش جدی جامعه جهانی را برمیانگیزد. اما حاصل انباشت همین اقدامات کوچک، در نهایت میتواند موازنه قدرت، مرزهای توافق و حتی قواعد بازی را دگرگون کند.

در عرصه سیاست بینالملل و امنیت ملی، این دکترین با هدف عادیسازی فشار و تجاوز، جابهجایی تدریجی خطوط توافق و بازتعریف قواعد حاکم بر تعاملات به کار گرفته میشود. کارکرد این راهبرد را میتوان در سه سطح مشاهده کرد:
نخست؛ فلج کردن اراده دفاعی طرف مقابل؛ هر «برش» کوچک، خواه در قالب حملات محدود و حسابشده، خواه در قالب نقضهای جزئی تعهدات یا پیشرویهای کنترلشده ــ همانند حملات چند شب گذشته یا حتی برقراری محاصره در آینده نزدیک ــ بهگونهای طراحی میشود که بهتنهایی ارزش آغاز یک جنگ فراگیر یا برهم زدن کلی معادله را نداشته باشد.
در چنین شرایطی، طرف مقابل بارها با یک پرسش فرساینده روبهرو میشود:
«آیا این نقض کوچک، ارزش هزینههای یک جنگ یا تنش بزرگ را دارد؟» پاسخهای مکرر «خیر» به این پرسش، بهتدریج اراده مقاومت را فرسوده میکند. نتیجه این روند، نه فروپاشی ناگهانی یک توافق، بلکه تهی شدن تدریجی آن از درون است؛ فرآیندی که در نهایت، نظم امنیتی موجود را بدون یک رویارویی تمامعیار از کار میاندازد.
دوم؛ خرید زمان و مهار واکنشهای بینالمللی؛ این رویکرد به بازیگر متجاوز اجازه میدهد اقدامات خصمانه خود را زیر عناوینی مانند «تنشزدایی موقت» یا «تعدیلهای فنی» پنهان کند. در نتیجه، افکار عمومی و نهادهای بینالمللی نه با یک نقطه عطف آشکار، بلکه با زنجیرهای از واقعیتهای تدریجی روبهرو میشوند؛ واقعیتهایی که هر یک، بهتنهایی، برای شکلگیری اجماع جهانی یا اقدام متقابل کافی به نظر نمیرسند.
حاصل چنین روندی، تحمیل مصالحه به طرف مقابل در شرایطی است که همزمان زیر فشار سیاسی، اقتصادی و نظامی قرار دارد و حتی در میانه بمباران، ناگزیر به تصمیمگیری میشود.
سوم؛ جابهجایی مداوم خطوط قرمز؛ هدف نهایی این تاکتیک، تغییر تدریجی و بیصدای قواعد بازی است؛ بهگونهای که کاهش تنش یا برقراری آتشبس، به پذیرش مطالبات یکجانبه گره بخورد.
در چنین فرآیندی، آنچه دیروز خط قرمزی غیرقابل عبور تلقی میشد، امروز به واقعیتی تثبیتشده تبدیل میشود و فردا، همان واقعیت، نقطه آغاز دور تازهای از چانهزنی خواهد بود.
جابهجایی بحران؛ از متن توافق به اعتبار متعهد
در بستر رویارویی امروز ایران و آمریکا، اعلام همزمان «مذاکره» و «پایان آتشبس» از سوی واشنگتن را باید نخستین برش از یک روند جدید دانست؛ همان چیزی که در ادبیات راهبردی از آن با عنوان «تاکتیک سالامی» یاد میشود. تلاشی برای عادیسازی تدریجی نقض تعهدات از طریق اقداماتی کوچک، مستمر و روزمره؛ اقداماتی که در نهایت، مقاومت ساختاری طرف مقابل را فرسوده و او را در میانه فشار و بمباران به پذیرش مصالحه وادار میکند، بیآنکه ناقض توافق ناگزیر به پرداخت هزینه کامل رفتار خود باشد.
با این حال، اهمیت وضعیت جدید تنها به این دکترین محدود نمیشود. تحول اصلی در جای دیگری نهفته است؛ جایی که این مواضع آشکار میکند مسئله امروز دیگر صرفاً دستیابی به متن یک توافق نیست، بلکه «اعتبار طرف متعهد» است.
از همین رو، حتی اگر توافقی نیز حاصل شود، پرسش بنیادین همچنان پابرجا خواهد بود:
ضمانت اجرای آن چیست؟ چگونه میتوان به امضای رئیسجمهوری اعتماد کرد که خود، نقض تعهدات پیشین را نه یک استثنا، بلکه به بخشی از رفتار راهبردی آمریکا تبدیل کرده است؟
وقتی رئیسجمهوری میتواند همزمان از ادامه مذاکرات و پایان آتشبس سخن بگوید، بحران دیگر صرفاً به «محتوای توافق» مربوط نیست، بلکه به «اعتبار تعهد» منتقل شده است؛ بحرانی ساختاری که با بازنویسی متن توافق، دقیقتر کردن واژگان حقوقی یا افزودن بندهای جدید نیز حل نخواهد شد.
از همین رو:
صورتمسئله مذاکرات دچار تغییر بنیادین شده است.
اگر در گذشته، هدف اصلی دیپلماسی «رسیدن به توافق» بود، امروز مسئله اصلی، «تولید تعهد معتبر» است. تا زمانی که بحران اعتبار تعهدات آمریکا برطرف نشود، هیچ توافقی ــ هرچند دقیق، جامع و متوازن ــ قادر به ایجاد امنیتی پایدار نخواهد بود.
از این منظر، معماری هر توافق آینده نیز ناگزیر باید بر معماری تازهای از اعتبار استوار شود؛ ساختاری که در آن، اعتماد نه بر پایه حسن نیت یا صرفاً وعدههای سیاسی، بلکه بر اساس سازوکارهایی نهادمند، متقابل و قابل سنجش شکل بگیرد.
ارکان سهگانه توافق پایدار
بر این اساس، هر مذاکرهای که با هدف دستیابی به یک توافق احتمالی انجام میشود، تنها زمانی میتواند پایدار و واجد ارزش راهبردی باشد که بر سه رکن عینی استوار شود:
۱. راستیآزمایی متقابل و همزمان؛ پایبندی در برابر پایبندی، بدون تقدم، تأخیر یا امتیازدهی یکجانبه.
۲. تضمینهای اجرایی الزامآور و عینی؛ ایجاد سازوکارهای حقوقی و عملی که مانع از تبدیل توافق به تعهدی صرفاً سیاسی و قابل بازگشت شود. تحقق چنین هدفی، مستلزم حضور، میانجیگری و تضمین قدرتهای بزرگ و بازیگران مؤثر بینالمللی، از جمله چین و روسیه، برای افزایش اعتبار و پایداری توافق است.
۳. «مصالحه مسلح» و بازدارندگی متقابل در برابر نقض تعهد؛ تعریف هزینههایی فوری، ملموس و بازدارنده برای هر اقدامی که آتشبس یا قواعد توافق را نقض کند.
در چنین چارچوبی، آمریکا نباید از این امکان برخوردار باشد که بهصورت یکجانبه آتشبس را نقض کند، توافق را بیاثر سازد یا قواعد بازی را بنا بر اراده خود تغییر دهد.
۳۱۵/۴۲







نظر شما