نرگس کیانی: پرده که گشوده میشود دانشآموزی جوان را میبینیم با لباسهایی آراسته بر تن و ظاهری بشاش و موقر که راحت و راضی نشستهاند؛ کارلوس؛ پسری پرانرژی و خوآنا؛ دختری زیبا روی مبلهای سمت چپاند و روی راحتی چند نفر دیگر؛ آندرس، پدرو و آلبرتو و روی مبل دو نفره، لولیتا و اسپرانسا.... با نگاهی عمیقتر اما درمییابیم که همگی نابینا هستند. اینجا سالن سیگار یک آموزشگاه شبانهروزی ویژه نابینایان در اسپانیاست.... همهچیز طبق روال پیش میرود تا این که دانشآموز تازهوارد، ایگناسیو؛ پسری لاغر، جدی و تودار وارد میشود... دو شخصیت دیگر این نمایشنامه؛ دُن پابلو؛ مدیر نابینای آموزشگاه، شیک و شقورق با شقیقههای سفید به همراه همسر بینایش؛ دُنا پپیهتا، منشی آموزشگاه هستند و پدر ایگناسیو، حضوری کوتاه روی صحنه دارد.
«شعلههای سرکش تاریکی» (In The Burning Darkness) یا آنطور که روی نسخه منتشرشده از سوی نشر ماکان با ترجمه پژمان رضایی (۱۳۸۲) میبینیم؛ «در تاریکی سوزان» یا نام انتخابی محمد یعقوبی؛ «بر شانههای آنتونیو» عنوان نخستین نمایشنامه آنتونیو بوئرو بایِخو (۲۰۰۰- ۱۹۴۹) از برجستهترین نمایشنامهنویس مدرن اسپانیای قرن بیستم است و در کنار اثر دیگرش؛ «داستان یک پلکان» شالوده هنر نمایشنامهنویسیِ او دانسته میشود. «شعلههای سرکش تاریکی» با ترجمه مهین اسکویی؛ بنیانگذار «تئاتر آناهیتا»؛ به همراه مصطفی اسکویی، اگر بخت یارش بود که نبود و اگر مجوز اجرا میگرفت که نگرفت قرار بود ۳۸ سال پیش، به کارگردانی و با بازی مهین اسکویی در نقش دُنا پپیهتا و مهدی فتحی در نقش دُن پابلو روی صحنه برود. این اتفاق البته هیچگاه رخ نداد و مهین اسکویی (۱۳۸۴- ۱۳۰۹) در سالهای پایانی عمر به هوشمند هنرکار؛ از دانشآموختگان «تئاتر آناهیتا» سفارش کرد از یاد نَبِرَد که روزی باید این متن را کارگردانی کند.
هوشمند هنرکار، این شبها، در حال اجرای اثری است که با درگذشت مهین اسکویی، تبدیل به وصیتِ او شد حکم دستِ بیرونمانده از خاک را پیدا کرد. بازیگران این روزهای «شعلههای سرکش تاریکی»، کاظم هژیرآزاد در نقش دُن پابلو و ناهید مسلمی در نقش دُنا پیپهتا هستند با حضور ۸ بازیگری که تنها یک نفرشان؛ بهار مهدوی، نابیناست. باقی بازیگران این اثر نمایشی، با پشت سر گذاشتن دورانی حدودا یک سال و نیمه تا دو سال، از آموختن الفبای بازیگری در کلاسهای درس هوشمند هنرکار شروع به کار کردهاند تا به نقطهای برسند که بتوانند در سالن استاد فرهاد ناظرزاده کرمانی تماشاخانه ایرانشهر روی صحنه بروند. آنچه در ادامه میخوانید حاصل حضور کاظم هژیرآزاد و ناهید مسلمی به همراه هوشمند هنرکار در کافهخبر خبرگزاری خبرآنلاین است برای صحبت در مورد نمایشی که کارگردان آن هنگام آوردن نام مهین اسکویی و بر زبان آوردن این جمله، چشمهایش پُر میشود و صدایش میلرزد: «مهین اسکویی، یکی، دو سال پیش از فوتش، عین این جمله را به من گفت که وصیت میکنم این متن را روی صحنه ببری و خدای من شاهد است که در طول این مدت چه میزان برای روی صحنه بردن متنی که او اجرای آن را بر عهدهام گذاشته بود تلاش کردم و هربار نشد.»

هر سه شما، پیش از این هر یک به طریقی، از مهین و مصطفی اسکویی یاد کردهاید. ازجمله ناهید مسلمی که در گفتوگویی ضمن اشاره به حضورشان در گروه تئاتر آناهیتا از این گفته بودند که روی صحنه رفتن «شعلههای سرکش تاریکی» در سال ۱۳۶۷ آن قدر نزدیک مینمود که حتی کار طراحی و دوخت لباسهای بازیگران نیز انجام شده بود. کاظم هژیرآزاد، نه به این شکل اما به گونهای دیگر از این زن و شوهر یاد کرده و در مراسم خاکسپاری مصطفی اسکویی (۱۳۸۴- ۱۳۰۲) از او به عنوان پدر دوم خود نام برده بودند. هوشمند هنرکار نیز در گفتوگو با یکی از رسانهها، از روی صحنه بردن این نمایش به عنوان ادای دِینی که مهین اسکویی بر عهدهشان گذاشته بود یاد کرده بودند. میخواهم گفتوگو را با صحبت از مهین اسکویی و مصطفی اسکویی و تئاتر آناهیتا و آموزش شیوه واقعگرایانه استانیسلاوسکی در بازیگری در این تئاتر (۱۳۴۳- ۱۳۳۷/ سینما- تئـاتر گلریز کنونی) آغاز کنیم.
ناهید مسلمی: همانطور که میدانید زندهیاد مهین اسکویی قرار بود این نمایشنامه را خودش روی صحنه ببرد. سال ۱۳۶۷ بود و من به عنوان عضوی از گروه تئاتر آناهیتا بازی در نقش یکی از دختران نابینای آموزشگاه را بر عهده داشتم. آن زمان هوشمند هنرکار هم عضو گروه تئاتر آناهیتا و در حکم دستیار خانم اسکویی بود. خاطرم هست کار تا آنجا پیش رفت که حتی مرحله طراحی و دوخت لباسها را هم پشت سر گذاشتیم اما متاسفانه در لحظات آخر از اجرا ممانعت و اعلام شد مجوز صادر نمیشود. این نمایش قرار بود اولین حضور من روی صحنه تئاتر حرفهای باشد که نشد. خاطرم هست همزمان، بهزاد فراهانی در حال تمرین «مریم و مردآویج» بود و من در نقش یکی از سیاهیلشکرها به آن اجرا پیوستم. «مریم و مردآویج» یک نوبت در سالن برج آزادی و یک نوبت در سالن اصلی مجموعه تئاتر شهر روی صحنه رفت. با این حال، حسرت روی صحنه رفتن با مهین اسکویی به دلم ماند تا این که بالاخره هوشمند هنرکار با همتی والا تصمیم به شکستن طلسم اجرای این متن گرفت. ضمن این که برایم جای افتخار بسیار دارد که نقش دُنا پپیهتا را که من هماکنون بازی میکنم خود خانم اسکویی در کنار کارگردانی متن بر عهده داشتند و ایفای نقش مقابل، دُن پابلو را که هماکنون کاظم هژیرآزاد بر عهده دارد، زندهیاد مهدی فتحی بازی میکرد.
شاید برای شما جالب باشد و برای من غمانگیز که بعدها یک بار دیگر با توقیف متنی دیگر از این نویسنده اسپانیایی مواجه شدم. سال ۱۳۹۰، اشکان خیلنژاد نمایشنامه «نورگیر» آنتونیو بوئرو را برای دو نوبت در بخش بینالملل سیامین جشنواره تئاتر فجر روی صحنه برد. بازیگران آن نمایش من، هوشنگ قوانلو، نوید محمدزاده، معصومه رحمانی و پوریا رحیمیسام بودیم. این نمایش در همان دو نوبت اجرا مورد توجه قرار گرفت تا جایی که اشکان خیلنژاد نامزد دریافت جایزه بخش ویژه شد. با این حال، به واسطه آنچه «سیاهنمایی» خوانده شد اجازه اجرای عمومی نگرفتیم.
کاظم هژیرآزاد: مصطفی اسکویی، به واقع، حکم پدر دوم مرا داشت؛ چه از نظر آموزش الفبای زندگی و چه از نظر آموزش الفبای بازیگری و من مدیون او هستم. من کارگرزاده بودم و پدرم راننده کامیونی زحمتکش بود که ۶ بچه را بزرگ کرد. هر کدام از ما ۶ بچه به سویی گرایش پیدا کردیم و من، هم کارمند وزارت راه شدم و هم ۱۲ سال متمادی را خدمت مصطفی اسکویی گذراندم، در چندین و چند دوره از کلاسهای او شرکت کردم و از اندیشهها و تکنیکش آموختم و آنها را در کارهایم به کار گرفتم. ضمن این که در «تئاتر آناهیتا» دوستان باسوادی یافتم که به آنها مدیونم. دوستان باسوادی که کتابهایی میخواندند که خواندنشان ممنوع بود و جرم به حساب میآمد، با این حال من نیز این کتابها را از آنها امانت میگرفتم و میخواندم. هوشمند هنرکار ازجمله این دوستان من در گروه تئاتر آناهیتا بود که کارگردان شد و کار کردن با او همیشه موجب خوشحالیام است. چراکه هر دو، تکنیکهای جهانی مشترک و یکسان را از زندهیادان مصطفی و مهین اسکویی آموختیم و به واسطه سابقه مشترک در «آناهیتا» از زبانی مشترک برخورداریم و حرف یکدیگر را به خوبی میفهمیم.
هوشمند هنرکار: همانطور که ناهید مسلمی اشاره کرد، زندهیاد مهین اسکویی ۳۸ سال پیش قصد اجرای این نمایش را داشت اما توفیق اجرا پیدا نکرد. من به خانم اسکویی بسیار نزدیک و در حکم معاونش بودم تا جایی که سالهای آخر، در گروه زمان، او مانده بود و من و تعداد اندکی از اعضای گروه. خاطرم هست که من برای کارگردانی این متن توسط او، پافشاری بسیار کردم و حاضر بودم هر کاری انجام دهم. هرچند خودش عقیده داشت دیگر نمیتواند و یکی، دو سال پیش از فوتش، عین این جمله را به من گفت که وصیت میکنم این متن را تو روی صحنه ببری. خدای من شاهد است که در طول این مدت چه میزان برای اجرای متنی که او اجرای آن را بر عهده من گذاشته بود تلاش کردم و هربار نشد. آخرین خیزم هم برای اجرا با جنگ ۱۲ روزه و اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ و جنگ ۳۹ روزه در آستانه ناکامی بود تا سرانجام در تماشاخانه ایرانشهر روی صحنه رفتیم.

«شعلههای سرکش تاریکی»؛ یک تراژدی به تمام معنا در همه ابعاد کلاسیک آن، اثری موجز و مشحون از جدالی به تمام معنا در ابعاد اجتماعی، فلسفی، روانشناختی و انسانی است. از آن دست متنهایی که جدا از خط داستانیشان میتوان تعابیر متعددی از آن داشت. تعابیری که شاید یکی از آنها را بتوان در قالب این سوال مطرح کرد که آیا من محق هستیم که به بهانه محافظت از دیگری، او را در تاریکی نگه داریم؟! به عنوان کارگردان و بازیگران این اثر نمایشی، علاقهمندید تعبیر مخاطب چه باشد یا دست کم امیدوارید که مخاطب پس از دیدن اجرا، به چه بیندیشد؟
هژیرآزاد: من متن این نمایشنامه را در حوزه ایده ازلی و ابدیِ جدال میان خیر و شر تفسیر میکنم. جدالی که در تمام طول تاریخ قابل ملاحظه است و عجیب آن که در بسیاری از مواقع، خیر است که برای نشر خود، تاوان میپردازد، قربانی میدهد و شهید میشود. داستان نمایشنامه «شعلههای سرکش تاریکی» نیز از این قاعده مستثنی نیست و تماشاگر را به تماشای داستان جدال همیشگی میان دو جبهه خیر و شر مینشاند، دو جبههای که یکی در جهت نشر روشنایی میکوشد و دیگری نفع خود را در استمرار تاریکی میبیند.
مسلمی: من از کاراکتری که بازی میکنم؛ از دُنا پپیهتا مثال میزنم. دُنا پپیهتا، از نظر خود، در حال انجام درستترین کار ممکن است و آنجا که باید تصمیم بگیرد گمان میکند بهترین تصمیم را گرفته است. او تنها چشم بینا در خیل نابینایان است و تصور میکند که آنچه انجام میدهد تامینکننده خیر جمعی، خیر جمعی نابینایان حاضر روی صحنه است. تا جایی که ابایی از ایفای نقش، اگرچه ضمنی و ریاکارانه، در حذف نیرویی که گمان میکند خلاف این خیر جمعی است ندارد و اینگونه یک تراژدی بزرگ را رقم میزند. این تصور دُنا پپیهتا برای من قابل تسری به دیگر کاراکترها و همچنین به کلیت جامعه نیز هست. کسانی که حتی درصدی را برای احتمال ناحق بودن گفته و عمل خود و محق بودن دیگری در نظر نمیگیرند.
هنرکار: برای پاسخ دادن به سوالتان، ابتدا باید به بستری که «شعلههای سرکش تاریکی» در آن نوشته شد اشاره کنم. بوئرو در هنگام نگارش این اثر، در حال گذراندن دوران محکومیت خود در زندان بود و بیش از چند ماه از روزی نمیگذشت که به او اعلام کرده بودند به خاطر درخواستهای متعدد تجدیدنظر در مورد حکمش و همچنین مکاتبات بینالمللی، فعلا اعدامش از دستور کار خارج شده است. خروجی کار نویسندهای که محکوم به اعدام شده و مدتی بعد، مجازات اعدامش به سی سال زندان تنزل یافته، تحت تاثیر این سختترین مصائب، ممکن است دچار چه تغییر و تحولاتی شود؟ درنتیجه، نمیتوان گفت «شعلههای سرکش تاریکی» را، نمایشنامهای صرفا در مورد دیدن، در مورد بینایی و نابینایی و یک آموزشگاه شبانهروزی برای دانشآموزان نابینا دانست. درواقع، این اثر حتما شبیه به منشوری است که هنگام عبور نور از آن، میتوان نتایج گوناگون حاصل کرد. برای همین در پاسخ به سوال یکی از رسانهها در مورد دلیل اجرای این اثر در شرایط کنونی، اشاره کردم آنچه بوئرو در «شعلههای سرکش تاریکی» میگوید دهههاست که میتواند مسئله هر جامعه انسانی و ازجمله جامعه ما باشد. ضمن این که جسارت بوئرو در طرح مسئله، با وارد کردن کاراکتری آنارشیست به نام ایگناسیو قابل تحسین است. سوالاتی که ایگناسیو مطرح میکند بسیار ساده است ازجمله این که چرا آنها که آن سوی این دیوارند (آموزشگاه شبانهروزی برای دانشآموزان نابینا)، میبینند و ما که اینسوی دیواریم، نه؟ و چرا ما باید تظاهر کنیم که تفاوتی میان ما و آنها وجود ندارد؟ اما همین سوالات ساده آشوبی در آموزشگاه برمیانگیزد که در نهایت به نقطه اوج تراژدی میرسد.

در آغاز نمایش با توجه به بازی باورپذیر اغلب بازیگرانتان چنین احساسی پدید میآید که شاید از حضور بازیگران نابینا و کمبینا ازجمله بازیگران گروه دو کارگردانی که سالهاست به شکلی مستمر با این بازیگران کار میکنند؛ غلامرضا عربی و مجتبی گوهرخای استفاده کردهاید. با این حال آنطور که متوجه شدم جز بهار مهدوی که از گروه آقای گوهرخای به شما پیوسته است دیگر بازیگران بینا هستند و با تمرین به این نقطه رسیدهاند. میخواهم ابتدا جناب هژیرآزاد در خصوص چگونگی بازی در نقش یک مدیر آموزشگاه نابینا توضیح دهند و سپس شما از سیری که در تمریناتتان طی کردید صحبت کنید.
هژیرآزاد: من تا به حال در نقش نابینا بازی نکرده بودم. با این حال همانطور که به بهار مهدوی اشاره کردید، او تنها فرد نابینای گروه است و من بسیار به او نگاه میکنم تا ببینم چهطور برمیخیزد، چهطور مینشیند، چهطور میایستد، چهطور راه میرود، صدایش که میزنید چهطور به سمت شما برمیگردد و... در واقع، در تمام طول تمرین و هماکنون در اجرا، تلاش کردهام بهار را تماشا و از او تقلید کنم.
هنرکار: ابتدا باید اشاره کنم که این نمایش باید با بازیگران نوجوان روی صحنه میرفت ولی ما در بازیگری ایران، تقریبا بازیگر حرفهای رده سنی نوجوان نداریم. پس باید خودم بازیگرانی را پرورش میدادم. من، نزدیک به دو سال است که کارگاه بازیگری برگزار میکنم و با بیشتر بچههایی که روی صحنه دیدید حدودا ۲۰ ماه است که در حال تمرینم. این شیوه از تمرین، برای پیداکردن زبان مشترکی که کاظم هژیرآزاد در پاسخ به پرسش نخست شما به آن اشاره کرد، با آموختن الفبای بازیگری به آنها آغاز شد. ما آرامآرام پیش رفتیم و بازیگران من، حتی پیش از آن که بدانند کدام متن برای اجرا انتخاب شده و قرار است روی صحنه چه کنند، بنا به درخواست من از حدود ۱۰ ماه پیش شروع به مطالعه، تمرکز و کار روی حرکات رفتاری نابینایان کردند. با این حال، وقتی کار با متن را آغاز کردیم و ذرهذره با شخصیتها آشنا شدند میدیدم که حضور روی صحنه تئاتر حرفهای، به چه میزان برای آنها به عنوان بازیگر تازهکار دشوار است. پس ناگزیر بودیم طول دوره تمرین را هرچه بیشتر کنیم تا در نهایت به آنچه میخواهیم برسیم. با همه اینها اما اکنون هربار که در رورانس، مخاطبانی را مشاهده میکنیم که در طول اجرا درنیافتهاند که این بازیگران واقعا نابینا هستند یا نقش افراد نابینا را بازی میکنند، خستگی از تنمان بیرون میرود. این را هم بگویم که من آن دوره را بسیار دوست داشتم و مجموع چیزی که گذشت، بسیار برایم خوشایند بود. شاید باورش برایتان سخت باشد اما در دورانی که دلهای بیشترمان خونین است همین بچههای نسل زد بودند که به من انرژی میدادند. من، بیتعارف باید بگویم که میدانم این نوجوانان به اندازه دوران نوجوانی هیچکدام از ما؛ از دوران نوجوانی کاظم هژیرآزاد تا دوران نوجوانی ناهید مسلمی، نه کتاب میخوانند و نه با ادبیات آشنایی دارند. با این حال بیاغراق میگویم، شور و حالی که این نسل به من به عنوان یک متولد نیمه دوم دهه ۴۰ منتقل میکنند، آنقدر کارساز است که اگر نبودند کاملا محتمل بود که تصمیم به رهاکردن کار بگیرم و بگذارم بروم. همانطور که هماکنون نیز برای گرفتن چنین تصمیمی، این پا و آن پا میکنم و این بچهها هستند که مرا نگه داشتهاند.
با توجه به این که «شعلههای سرکش تاریکی» را بدون حضور تهیهکننده، سرمایهگذار یا حامی مالی روی صحنه بردهاید طبیعتا این شبها معضل همیشگی اهالی تئاتر و دشواریهای اقتصادی را بسیار احساس میکنید.
هنرکار: من اگر بخواهم سفره دلم را در مورد مسائل اقتصادی باز کنم، نه فقط در مورد مسائل اقتصادی اجرای خودم که در مورد مسائل اقتصادی کلیت تئاتر، احتمالا خون خواهید گریست. به نظر من، در حال حاضر هیچ دلیل وجودی برای ادامه حیات تئاتر ایران وجود ندارد. به عبارت دیگر، به عنوان مثال، کاظم هژیرآزاد یا ناهید مسلمی، هیچ پاسخ منطقی برای این سوال ندارند که دلیل روی صحنه رفتنشان چیست؟ یا خود من، دلیل تئاتر کار کردنم در این شرایط چیست؟ شاید ۱۰، ۱۵، ۲۰ سال پیش بودجهای بود و قراردادی و دست کم به ظاهر احترامی اما در حال حاضر با بازار مکارهای مواجهایم که ظاهرش پررونقتر از هر دورانی است ولی چهقدر میتوان گفت اتفاقاتی که در دهه ۸۰ و حتی ابتدای دهه ۹۰ برای تئاتر ایران رخ داد هماکنون در حال رخ دادن است؟!
هژیرآزاد: من اما پایداری هوشمند هنرکار را بیاغراق و صادقانه، تحسین میکنم.
هنرکار: البته که مشخص نیست تا چه زمانی بتواند پایدار بماند!

هژیرآزاد: ببینید، چرخ زندگی شخص من به عنوان یک بازیگر، بیش از هر چیز با دستمزد سریالهای تلویزیونی میچرخد. در واقع نه دستمزد سینما و نه دستمزد شبکه نمایش خانگی و طبیعتا نه دستمزد تئاتر، در شرایطی که حقوق بازنشستگیام ماهانه ۱۵ میلیون تومان است، زندگی مرا تامین نمیکند. در این میان، وضعیت تئاتر از همه عجیبتر است، تئاتر واقعا نانی ندارد و نمیتواند زندگی اهالیاش را تامین کند مگر به ندرت؛ زمانی که حامی مالی قَدَرقُدرتی پیدا شود که بتواند گروه نمایش را به گونهای تامین مالی کند که هم سرمایه اولیه مورد نیاز تامین شود و هم امکان پرداخت دستمزد مکفی به اعضای گروه وجود داشته باشد. در غیر این صورت، آورده گیشه هرچهقدر هم باشد نهایتا سرمایه اولیه را برمیگرداند، نه بیشتر.
در این میان دردناک است که طبیعتا هوشمند میداند که نان من نخست از تلویزیون و سپس از سینما و شبکه نمایش خانگی میآید، پس حضورم در جلسات فیلمبرداری آثار تلویزیونی، سینمایی و ویاودیها باید براساس ساعاتی باشد که به من اعلام شده است، باید پیش از شروع فیلمبرداری برای گریم حاضر شوم، باید قبل از آفیششدن تمرین کنم و... پس چارهای برای او نمیماند جز این که ساعات تمرین و زمان اجرایش را با برنامه من هماهنگ کند. این دقیقا خلاف آن چیزی است که از اساتیدمان در حوزه تئاتر، ازجمله از مصطفی اسکویی آموخته بودیم. من در حالی مصطفی اسکویی را پدر دوم خود مینامم که رفتارم دقیقا خلاف چیزی است که او از من میخواست. او عقیده داشت اگر انسانی خود را هنرمند خطاب میکند، باید با تمام وجودش برای هنر مایه بگذارد و خود را به تمامی وقف هنر کند. در حالی که شرایط کنونی زندگیِ منِ نوعی، بهویژه وضعیت اقتصادی، چنین اجازهای به من نمیدهد و نمیگذارد تمام وجودم در اختیار هنر باشد. اینجاست که طنزی تلخ را به یاد میآورم که میگفت ما نه تمام وجودمان که تنها دنبالچهمان در اختیار هنر است. به عبارت دیگر شرایط به گونهای شده که منِ نوعی به شخصه دیگر پای اعتقاداتم به تئاتر نمیایستم و ناگزیرم برای توجیه خود بگویم: «بودور کی وار! (همین است که هست!)» اما در پس پرده میدانم که در حال خیانت به تئاتر هستم، چه من و چه دیگران، همه ما نسبت به آنچه آموختهایم خیانت کرده و میکنیم در حالی که چاره دیگری هم نداریم. با وجود همه این دشواریها و گرفتوگیرها، اگه بتوانیم اثر هنری نیمبندی هم تحویل مخاطب دهیم، باید کلاهمان را هم بالا بیندازیم.
خانم مسلمی میخواهم سوالی هم در مورد آخرین آثار تلویزیونی و سینمایی شما بپرسم. تازهترین حضور شما در تلویزیون به بازی در سریال «ششماهه» مهران مدیری برمیگردد. سریالی که منقدانش عقیده داشتند در مقایسه با دیگر سریالهای مدیری در جایگاه پایینتری قرار دارد. میخواهم بدانم به عنوان بازیگر این سریال، نظرتان در مورد چنین انتقاداتی که علیالخصوص فیلمنامه و کارگردانی را هدف گرفته بود، چیست؟
مسلمی: شاید برایتان جالب باشد بدانید که برای من و مهران مدیری تا پیش از سریال «ششماهه» تنها یک مرتبه امکان همکاری پیش آمده بود. آذر و دی ۱۳۶۹، زمانی که دکتر قطبالدین صادقی، نمایش «سیمرغ- سیمرغ» را با بازی بازیگرانی چون بهروز رضوی، میکائیل شهرستانی سیاوش چراغیپور، کریم اکبریمبارکه، رضا عطاران، مهران مدیری، یوسف صیادی و... در سالن اصلی مجموعه تئاتر شهر روی صحنه برد. هوشمند هنرکار و من نیز در آن اثر بازی میکردیم. با این حساب، خاطره اولین و آخرین همبازی شدن ما به ۳۶ سال پیش بازمیگردد.
سال گذشته بعد از پخش «جوکر»، مهران مدیری خودش با من تماس گرفت و گفت میخواهم سریالی بسازم و دوست دارم تو هم در آن بازی کنی. من هم به شوخی گفتم: «مرا پاک یادتان رفته بود. این همه سال گذشته است و حالا متوجه شدهاید من طنز هم کار میکنم؟!» او هم کم نیاورد و جواب داد: «نه! تو همیشه قند و عسل بودهای!» گفتم: «تازه فهمیدهای من قند و عسلم!» باری، قرار گذاشتیم و به دفترشان رفتم. خاطرم هست از همان ابتدا که فیلمنامه را به من دادند تا بخوانم، متوجه شدم که دیگر بازیگران معتقدند فیلمنامه اندکی تلخ است و احتمال این که ـ با توجه به شرایط موجود ـ قلابش به تماشاگر گیر نکند، وجود دارد. با این حال، مهران مدیری خودش معتقد بود چنین نیست و تاکید داشت فیلمنامه خوبی است و مخاطب را جذب خواهد کرد. هرچند، در عمل ظاهرا همان اتفاقی افتاد که بازیگران میگفتند و مخاطبان آثار آقای مدیری، «ششماهه» را به اندازه آثار قبلیاش نپسندیدند و کار نگرفت. هرچند ما به عنوان بازیگر همه سعی و تلاش خود را کردیم و تصور میکنم مشکل از فیلمنامه بود که «ششماهه» به اندازه سریالهای قبلی او محبوب نشد.

شما در چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر، با «آرامبخش» به نویسندگی و کارگردانی سعید زمانیان، فیلمساز فیلم اولی حضور داشتید. فیلمی که با فقدان دستیار کارگردان آن؛ جواد گنجی در اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، کنار کشیدن کارگردان آن به دلیل همین سوگ از بخش مسابقه و خداحافظی الناز شاکردوست از بازیگری همراه بود.
من فیلمنامه آن فیلم را بسیار دوست داشتم. چون موضوعی که فیلمنامه حول آن میگشت؛ سرپرستی و فرزندخواندگی همواره برایم از موضوعات جداب و ارزشمند بوده است. البته این که همیشه بچهها را دوست داشتهام و اصلا به خاطر بچه ازدواج کردم هم بیتاثیر نبود.حتما خاطرتان هست که خرداد ۱۳۶۹، چه زلزلهای شهرهای منجیل، رودبار، طارم و... را لرزاند. من همان زمان بسیار علاقهمند بودم یکی از کودکانی را که خانوادهاش در این زلزله مصیبتبار از دست رفته به فرزندی بپذیرم اما شرایط موافقت با این درخواست به ویژه برای زنان به شدت دشوار بود. به هر حال، آنچه گفتم اشارهای برای توضیح چرایی علاقهمندیام به فیلمنامه «آرامبخش» بود. همانطور که شما اشاره کردید، گروه تولید این فیلم در سال ۱۴۰۴ جوان عزیزی را به نام جواد گنجی از دست داد. در مجموع طبیعتا فضایی سنگین و روزهایی دشوار بود که امیدوارم هیچوقت شاهد تکرار آن نباشیم.
جناب هژیرآزاد، پیش از «اهل ایران»، آخرین باری که شما را در شبکه نمایش خانگی دیدیم با سریال «بامداد خمار» بود. با وجود این که طبیعتا حضورتان در قاب، وزنهای محسوب میشود اما با توجه به بسیار کوتاه بودن نقشتان مسئلهای با آن نداشتید؟
هژیرآزاد: ابتدا باید اشاره کنم که سریال «بامداد خمار» از حضور نویسندهای بهره میبرد که به عقیده من یکی از بهترین نویسندگان ما در زمینه تاریخینویسی است. حسین کیانی، نویسندهای است که زبان آرکائیک را بسیار خوب میشناسد، همانطور که به عنوان مثال در مورد داود میرباقری چنین چیزی گفته میشود. «بامداد خمار» داستان زیبای عاشقانهای دارد و من در آن نقش یکی از وزرای شاه را بر عهده داشتم که در غیاب او که به خاطر سفر به فرانسه اداره امور را به دست گرفته است. اگر بیننده «بامداد خمار» بوده باشید حتما به خاطر دارید که در سکانس پایانی فصل اول، محبوبه از پای سفره عقد اصلان میگریزد و جناب وزیر به همراه دیگر مهمانان ویلان و سیلان میماند، بعد هم سوار درشکه میشود و مجلسی را که عروس آن را بر هم زده ترک میکند.
این اما تمام نقش من نبود! نویسنده «بامداد خمار» مونولوگی نیمصفحهای با جملاتی بسیار زیبا به زبان آرکائیک برای بنده نوشته بود که جایگاه و پایگاه و علم و اشراف مرا نسبت به وضعیت مملکت نشان میداد. من دو هفته زمان صرف از بَر کردن این مونولوگ کردم. زمان فیلمبرداری هم بسیار خوشنود بودم که یک سویم رضا کیانیان نشسته و سوی دیگرم علی مصفا و آن سوتر داود فتحعلیبیگی. خلاصه در دلم با خود اینطور میگفتم که وقتی نشانش بدهند کیف خواهم کرد، قسمت آخر «بامداد خمار» است و من چه مونولوگی میگویم. قسمت آخر را نشان دادند و من دیدم تنها کاری که این شخصیت انجام میدهد این است که سوار کالسکهاش میکنند، به عروسی میآوردند و دوباره سوار کالسکهاش میکنند و از عروسی میبرندش. با حسین کیانی تماس گرفتم و گفتم چرا اینطور شد و مونولوگ من کو؟! حسین باور نمیکرد تا خودش دید و با خانم آبیار تماس گرفت و خانم آبیار هم باور نمیکرد و دست آخر معلوم نشد حذفش کار چه کسی بوده و دلیلش چه بوده است. به هر حال اما حسین کیانی قول داده است که در فصل سوم برایم مونولوگی بنویسد تا حذف مونولوگم در عروسی محبوبه و اصلان جبران شود.
گفتوگپ را با سوالی از خودتان به پایان ببریم. به عقیده من آنچه در مسیر روی صحنه بردن این اثر نمایشی به خرج دادهاید بیش از انجام وظیفه و گونهای ایثار است. در این مسیر باقی خواهید ماند و بر آن پای خواهید فشرد؟
هنرکار: واقعیت این است که من به نتیجهای رسیدهام، نه از سر اندوه و باختن روحیه و از دست دادن امید که گمان میکنم از سر واقعیتگرایی؛ من دستهایم را بالا برده و تسلیم شدهام. در واقع پذیرفتهام که اگر میخواهی تئاتر کار کنی، شرایطش دقیقا همین چیزی است که میبینی؛ بیهیچ توجیه وجودی. اگر با همین شرایط هستی، یا علی مدد، اگر نیستی، به سراغ سینما، تلویزیون، شبکه نمایش خانگی، تدریس، تالیف، ترجمه و... برو. صادقانه میگویم که اگرچه ممکن است دردناک به نظر برسد اما این را نه از سر اندوه که از سر واقعگرایی میگویم.

۵۹۲۴۲







نظر شما