یک رسانه زنده باید مدام خودش را بازتولید کند؛ چهرههای نو بیاورد، قالبهای تازه بسازد، و از دلِ گفتوگوهای واقعی جامعه حرف بیرون بکشد. آنچه امروز میبینیم دقیقاً نقطه مقابل این است: همان چهرهها، همان تحلیلها، همان میزگردهایی که نتیجهشان از قبل معلوم است. این یکنواختی نهفقط مخاطب جدید جذب نمیکند، بلکه همان مخاطب قدیمی را هم فرسوده و بیحوصله کرده. رسانهای که در را به روی کارشناس مستقل، دانشگاهی، و نسل جوان میبندد، کمکم زبان فهمِ جامعهای که قرار است برایش حرف بزند را هم گم میکند.
انتقاد اخیر رئیسجمهور پزشکیان از عملکرد صداوسیما، چندمین هشدار علنی او به این سازمان در کمتر از یک سال گذشته است؛ این بار با محوریت نقش رسانه ملی در دامن زدن به شکاف و تفرقه میان مسئولان. واقعیت این است که صداوسیما با تشدید تکصدایی، کاهش تنوع دیدگاهها و فاصله گرفتن از استانداردهای یک رسانه عمومی، خودش دامنه این انتقادها را گستردهتر کرده. مسئله اصلی، دور شدن از کارکردهای بنیادین رسانه عمومی است؛ کارکردهایی که غیبتشان شکاف اجتماعی را عمیقتر، سرمایه اجتماعی را فرسودهتر و توان حکمرانی در حفظ انسجام ملی را کمتر کرده.
نقطه شروع همه این بحرانها، فاصله گرفتن صداوسیما از فلسفه وجودی خودش بهعنوان «رسانه ملی» است. رسانه ملی یعنی جایی که همه گروههای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و نسلی خودشان را در آن بازنماییشده ببینند؛ کارکردش ساختن حس تعلق، سرمایه اجتماعی و یک فضای عمومی مشترک است. وقتی بخش بزرگی از جامعه در قاب این رسانه جایی برای خودش پیدا نمیکند، صداوسیما تبدیل میشود به بلندگوی یک قرائت محدود از جامعه و همین، هم دامنه نفوذش را میکاهد، هم توانش را برای ساختن انسجام ملی.
پیامد طبیعیِ این وضعیت، افول مرجعیت خبری صداوسیماست. این مرجعیت هرگز محصول انحصار فرکانس یا بودجه دولتی نبوده، بلکه ثمره سالها انباشت اعتماد، صداقت، شفافیت، سرعت و حرفهایگری بوده. مخاطب امروز در یک بازار رقابتیِ روایتها زندگی میکند؛ به محض اینکه رسانه رسمی در بیان واقعیت دچار تأخیر، گزینشگری یا تکصدایی شود، افکار عمومی خودش را میکشد سمت منابع جایگزین. نفوذ روزافزون رسانههای فارسیزبان خارج از کشور و پیامدهای ناگوار آن، چیزی نیست جز نتیجه همین خلأیی که رسانه ملی در پاسخگویی به نیاز خبری و تحلیلی جامعه بهجا گذاشته.
این بحران در شرایط جنگ و بحران رنگ خطرناکتری به خودش میگیرد. رسانه یکی از ارکان مدیریت بحران و حفظ امنیت روانی جامعه است؛ در چنین لحظاتی، رسانه ملی باید مرجع قابلاعتماد مردم، پناهگاه روانی جامعه و روایتگر منافع ملی باشد. سنجیدنش هم چندان پیچیده نیست: آیا اعتماد عمومی را بالا برده؟ آیا حس همبستگی ملی را تقویت کرده؟ آیا اضطراب و نااطمینانی اجتماعی را کم کرده؟ آیا میان افکار عمومی و راهبردهای کلان کشور پیوندی مبتنی بر اعتماد ساخته؟ اگر جواب اینها منفی یا مبهم باشد، باید قبول کرد رسانه در یکی از اصلیترین مأموریتهایش شکست خورده. در دل جنگ و بحران، هر بازتولید اختلاف یا برجستهسازی شکاف سیاسی حتی با نیت خیر هزینهای سنگین روی انسجام ملی میگذارد.
و در پس همه اینها، یک غلبهی خاموش نشسته: غلبه منطق تبلیغات بر منطق ارتباطات حرفهای. ارتباطات حرفهای از واقعیت شروع میشود و بر پایه دقت، شفافیت و اعتماد عمومی ساخته میشود؛ تبلیغات اما ذاتاً برای جهتدهی به نگرش مخاطب طراحی شده. هر جا تبلیغ جای ارتباط حرفهای را بگیرد، رسانه مهمترین سرمایهاش را از دست میدهد. بازسازی مرجعیت صداوسیما بدون بازگشت به شفافیت، صداقت، استقلال حرفهای و احترام به شعور مخاطب ممکن نیست. و امیدآفرینی هم نباید با آرزوفروشی اشتباه گرفته شود؛ امید پایدار وقتی شکل میگیرد که رسانه، همراه با بیان صادقانه دشواریها، راهحلها و افقهای واقعی را هم نشان بدهد، نه اینکه با تصویرسازی اغراقآمیز فاصله میان روایت رسمی و زندگی واقعی مردم را بیشتر کند.
مسئله عمیقتر اما جای دیگریست: صداوسیما دیگر نقش تاریخیاش را در همگرا کردن حاکمیت و جامعه ایفا نمیکند. رسانه ملی قرار بود پلی باشد که سیاستهای کلان را با زبانی روشن و قانعکننده به مردم برساند و در عوض، صدای دغدغههای مردم را هم به بالا برساند. وقتی همین رسانه خودش تبدیل به یکی از میدانهای دعوای سیاسی میشود، یا در بازتاب مواضع رسمی کشور دچار گزینشگری و دوگانگی میشود، این کارکرد پلبودن از بین میرود. و در نهایت، ریشه همه اینها به یک چیز برمیگردد: بازسازی اعتماد عمومی و سرمایه اجتماعی، که خودِ زیربنای هر حکمرانی است.
نکتهای که کمتر به آن پرداخته میشود، ورشکستگی صداوسیما در تولید ایده و صدای تازه است.
کد مطلب 2249946








نظر شما