حسامالدین آشنا : منظور از گفتمان حداکثری لزوماً یک تشکیلات منسجم، اتاق فکر مشترک یا شبکه سازمانیافته نیست. شواهد موجود بیشتر از یک زیستبوم رسانهای و فکری حکایت دارد: چهرههایی که در رسانههای مشترک ظاهر میشوند، سخنان یکدیگر را بازنشر میکنند و در موضوعاتی مانند تغییر دکترین هستهای، بستن تنگه هرمز و بیفایدهبودن مذاکره به نتایج مشابهی میرسند. وجود این همپوشانی روشن است؛ اما برای ادعای فرماندهی واحد یا هماهنگی پنهان، سندی در دست نیست.
نقد این جریان نباید از این پیشفرض آغاز شود که همه نگرانیهایش بیاساس است. برعکس، نقطه قوت گفتمان حداکثری آن است که یک واقعیت ناخوشایند را جدی میگیرد: آمریکا لزوماً با حسننیت، استدلال حقوقی یا امضای یک توافق متوقف نمیشود.
تشخیص درست
تجربه سیاست خارجی نشان داده است که مذاکره میتواند همزمان با فشار، عملیات روانی، تحریم و حتی آمادهسازی نظامی ادامه یابد. توافق بدون تضمین ممکن است نقض شود. آتشبس میتواند شکننده باشد و دشمن از فاصله میان دو درگیری برای بازسازی توان خود استفاده کند. این بخش از تشخیص را نمیتوان نادیده گرفت.
منطق اصلی گفتمان حداکثری ساده و قابلفهم است: اگر واشنگتن به این نتیجه برسد که حمله به ایران هزینهای قابلتحمل دارد، احتمال تکرار آن افزایش مییابد.
از این منظر، بیانیههای سیاسی، محکومیتهای حقوقی و دعوت به خویشتنداری بهتنهایی بازدارندگی نمیسازند. دشمن باید بداند که حمله برای نیروهای نظامی، اقتصاد، قیمت نفت و بنزین، افکار عمومی و موقعیت انتخاباتی دولت آمریکا هزینه خواهد داشت.
به همین دلیل، چهرههای این جریان معمولاً بر تلفات نیروهای آمریکایی، قیمت بنزین، نقش کنگره، قانون اختیارات جنگی، تنگه هرمز و آسیبپذیری اقتصاد جهانی تأکید میکنند.
این توجه، گاه دقیقتر از تحلیلهای سادهانگارانهای است که هر مذاکره را الزاماً مقدمه صلح میدانند. هشدار درباره توافق بدون تضمین، استفاده ابزاری از مذاکره و شکنندگی آتشبس از بخشهای قابلاعتنای این گفتمان است.
بررسی مواضع این طیف نیز نشان میدهد برخی هشدارهای آن، از جمله احتمال تکرار حمله، اهمیت تنگه هرمز و کافینبودن مذاکره برای جلوگیری از جنگ، دستکم تا اندازهای با تحولات بعدی سازگار بودهاند.
پس مسئله این نیست که این جریان دشمن را نمیشناسد. اتفاقاً درباره برخی نقاط فشار آمریکا حرفهای مهمی دارد. مشکل از جایی آغاز میشود که از تشخیص بیماری به تجویز درمان میرسد.
درمانی خطرناکتر از بیماری
نسخههای این جریان معمولاً از مسیری آشنا عبور میکنند: اگر فشار محدود کافی نیست، باید فشار را بیشتر کرد؛ اگر تهدید مؤثر نیست، باید آن را واقعیتر کرد؛ و اگر بازدارندگی شکل نگرفت، باید هزینه را به بالاترین سطح رساند.
نتیجه این منطق، پیشنهادهایی مانند بستن طولانی تنگه هرمز، تحمیل صدها کشته به نیروهای آمریکایی، حرکت به سوی تغییر حداکثری دکترین هستهای، هدفگرفتن مسیرهای جایگزین صادرات انرژی و تخریب گسترده زیرساختهای نفتی یا آبشیرینکنهای منطقه است.
در ظاهر، همه این توصیهها یک هدف دارند: جلوگیری از تکرار حمله به ایران. اما در سیاست کافی نیست بدانیم یک اقدام چه آسیبی به دشمن میزند. باید دید هزینه همان اقدام برای ایران چقدر است، دشمن در مرحله بعد چه خواهد کرد و کدام بازیگران دیگر از آن سود میبرند.
مشکل گفتمان حداکثری این است که معمولاً ستون «هزینه آمریکا» را با دقت پر میکند، اما ستونهای «هزینه ایران»، «سود روسیه»، «زیان چین»، «واکنش اعراب» و «منفعت سیاسی اسرائیل» را کمرنگتر میبیند.
روسیه؛ برندهای بیرون از میدان
یکی از مهمترین نتایج بررسی این توصیهها، نقش روسیه است. فرض کنیم ایران تنگه هرمز را برای مدتی طولانی ببندد یا مسیرهای جایگزین صادرات نفت کشورهای خلیج فارس هدف قرار گیرند. قیمت نفت، بیمه و حملونقل بهشدت بالا میرود. آمریکا و اروپا زیر فشار اقتصادی قرار میگیرند. این همان نتیجهای است که طرفداران چنین سیاستی دنبال میکنند.
اما آمریکا تنها پرداختکننده این هزینه نیست. ایران نیز با کاهش درآمدهای نفتی، اختلال در تجارت، گرانشدن واردات، افزایش هزینه بیمه و فشار بر بودجه و معیشت مردم روبهرو میشود. چین، مهمترین خریدار نفت ایران و یکی از بزرگترین مصرفکنندگان انرژی عبوری از هرمز، ناچار است نفت گرانتری بخرد. کشورهای عربی منطقه نیز برای حفاظت از صادرات و زیرساختهای خود، بیشتر به آمریکا وابسته میشوند.
در این میان، یک صادرکننده بزرگ نفت خارج از منطقه درگیری میتواند بدون پرداخت هزینه اصلی، انرژی خود را گرانتر بفروشد؛ روسیه نه مجبور است تنگه را ببندد، نه صادراتش از هرمز عبور میکند و نه بنادرش در مرکز جنگ قرار دارند. بااینحال، از کاهش عرضه انرژی و افزایش قیمت نفت، بدون تحمل هزینه مستقیم جنگ، سود قابلتوجهی میبرد.

هرچه ایران منزویتر شود و روابطش با اروپا، کشورهای عربی و حتی چین دشوارتر گردد، وابستگی تهران به مسکو بیشتر میشود. کشوری که گزینههای کمتری دارد، قدرت چانهزنی کمتری نیز خواهد داشت. به این ترتیب، سیاستی که با هدف فشار بر آمریکا پیشنهاد شده، ممکن است در عمل به افزایش قدرت چانهزنی روسیه و وابستگی بیشتر ایران به مسکو منجر شود.
بررسی منافع بازیگران نشان میدهد که در چنین وضعی، روسیه و دیگر صادرکنندگان خارج از خلیج فارس در کوتاهمدت سود میبرند؛ درحالیکه ایران، چین، کشورهای عربی و مصرفکنندگان انرژی هزینه میپردازند. البته این سخن به آن معنا نیست که گویندگان این توصیهها آگاهانه برای تأمین منافع روسیه سخن میگویند. چنین ادعایی بدون سند، نادرست و غیرمنصفانه است. موضوع، قصد گوینده نیست؛ پیامد عینی سیاست است.
روسیه نیز در بلندمدت از جنگی مهارنشدنی، رکود اقتصاد چین، گسترش هستهای در منطقه و آسیبدیدن روابطش با کشورهای عربی زیان خواهد دید. بنابراین مسکو را باید برنده تاکتیکی و یکی از بازندگان بالقوه راهبردی این مسیر دانست. اما در همان مقطعی که مردم ایران هزینه بحران را میپردازند، درآمد فوری نفت گران به روسیه میرسد. این واقعیتی است که در بحثهای حداکثری معمولاً کمتر دیده میشود.
اسرائیل؛ برنده سیاسی
اگر روسیه برنده اقتصادی کوتاهمدت این سیاستها باشد، اسرائیل میتواند برنده سیاسی آنها شود. پیشنهاد حمله به تأسیسات نفتی، آبشیرینکنها و مسیرهای صادراتی کشورهای عربی، تفاوت میان دشمن مستقیم و کشورهای منطقه را از میان میبرد. کشوری که تا دیروز میکوشید میانجی باشد یا خود را از جنگ دور نگه دارد، ناگهان احساس میکند آب، انرژی و امنیت اقتصادیاش از سوی ایران تهدید میشود. نتیجه قابلپیشبینی است: نزدیکی بیشتر به آمریکا و حتی اسرائیل.
اسرائیل سالها تلاش کرده است ایران را نه فقط دشمن خود، بلکه تهدید مشترک آمریکا و جهان عرب معرفی کند. حرکت ایران به سوی بازدارندگی هستهای یا تسلیحاتی، تهدید زیرساختهای غیرنظامی، نفی مطلق مذاکره و اعلام آمادگی برای واردکردن تلفات گسترده به آمریکا، بهترین مواد تبلیغاتی برای تقویت همین روایت است.
بررسی منافع بازیگران نشان میدهد اسرائیل، با وجود زیان اقتصادی احتمالی ناشی از بیثباتی منطقه، بزرگترین برنده سیاسی توصیههای حداکثری است. این توصیهها ادعای اسرائیل درباره «تهدید مشترک ایران» را برای آمریکا و کشورهای عربی باورپذیرتر میکنند. به بیان ساده، نسخهای که قرار است آمریکا را از اسرائیل جدا کند، ممکن است آمریکا، اسرائیل و کشورهای عربی را در یک جبهه واحد قرار دهد.
بازدارندگی با مجازات یکی نیست
خطای اصلی گفتمان حداکثری، یکسانگرفتن بازدارندگی با مجازات حداکثری است. بازدارندگی یعنی دشمن بداند که حمله برایش هزینه دارد. اما برای ساختن بازدارندگی الزاماً نباید بیشترین خسارت ممکن را وارد کرد. گاهی یک پاسخ محدود، معتبر، هدفمند و قابلکنترل از یک حمله فراگیر مؤثرتر است. زیرا بازدارندگی فقط به اندازه خسارت بستگی ندارد. توان ایران برای تحمل پاسخ بعدی، امکان کنترل تشدید، مشروعیت حقوقی اقدام، حفظ شرکا، جلوگیری از تشکیل ائتلاف دشمن و وجود راه خروج از بحران نیز تعیینکنندهاند.
اگر حملهای چنان گسترده باشد که امکان عقبنشینی طرف مقابل را از بین ببرد، ممکن است بهجای ایجاد ترس، مطالبه انتقام ایجاد کند. کشتهشدن شمار زیادی از نظامیان آمریکایی میتواند جامعه آمریکا را علیه جنگ بسیج کند؛ اما ممکن است همان جامعه را برای جنگی بزرگتر آماده سازد. حمله به زیرساختهای منطقه نیز میتواند قیمت نفت را بالا ببرد، اما همزمان حضور نظامی بیشتر آمریکا، فروش گستردهتر تسلیحات و تشکیل ائتلاف دریایی ضدایرانی را مشروع کند. راهبردی که فقط درباره آغاز و شدت پاسخ سخن میگوید و درباره شرایط توقف، امتیاز لازم برای پایان بحران و مرحله بعدی سکوت میکند، راهبرد کاملی نیست.
عددهایی که بیشتر سیاسیاند تا محاسباتی
یکی از ویژگیهای گفتمان حداکثری، استفاده از اعداد قطعی است: ۵۰۰ کشته آمریکایی، دو ماه انسداد تنگه، عوارض ۱۰درصدی یا تخریب زیرساختهایی که بازسازی آنها دو سال زمان ببرد. عدد، سخن را قاطع و اقناعکننده میکند. اما پرسش این است که این اعداد چگونه محاسبه شدهاند. چرا ۵۰۰ کشته باید آمریکا را متوقف کند و نه وارد جنگی گستردهتر؟ چرا دو ماه انسداد، بیش از آمریکا اقتصاد ایران را فرسوده نمیکند؟ چرا نرخ ۱۰ درصد موجب درآمدزایی میشود و به عملیات نظامی برای بازگشایی مسیر نمیانجامد؟
در مطالب عمومی بررسیشده، مدل محاسباتی، داده اطلاعاتی یا تحلیل سناریویی شفافی برای این آستانهها ارائه نشده است. این اعداد بیشتر ابزار اقناع سیاسیاند تا نتیجه یک برآورد قابلبازبینی. در سیاستگذاری ملی، جسارت در عدددادن جایگزین محاسبه نمیشود.
نقش مثبت گفتمان حداکثری
وجود یک جریان بدبین و سختگیر در ساختار تصمیمگیری لزوماً مضر نیست. هر دولتی به کسانی نیاز دارد که خوشبینیها را به چالش بکشند، بدترین سناریوها را بررسی کنند و نقاط ضعف توافق را نشان دهند. گفتمان حداکثری میتواند نقش «تیم قرمز» را بازی کند؛ یعنی بپرسد دشمن چگونه فریب میدهد، چه تضمینی وجود ندارد و کدام آسیبپذیری آمریکا قابل استفاده است.
اما تیم قرمز نباید تصمیم نهایی را بگیرد. سیاست ملی باید علاوه بر هزینه دشمن، هزینه خودی، واکنش متحدان، منافع بازیگران ثالث، مشروعیت حقوقی، تابآوری اقتصادی و امکان توقف بحران را نیز محاسبه کند.
سیاست ایران نمیتواند فقط به این پرسش پاسخ دهد که چگونه آمریکا را بیشتر تحت فشار قرار دهد. باید همزمان بپرسد: چگونه امنیت ایران را افزایش دهیم، بیآنکه اقتصاد خود را فرسوده کنیم؟ چگونه از آمریکا امتیاز بگیریم، بیآنکه چین را متضرر و ایران را به روسیه وابستهتر کنیم؟ چگونه بازدارندگی بسازیم، بیآنکه کشورهای عربی را به آغوش اسرائیل برانیم؟ مسئله گفتمان حداکثری این نیست که خطر آمریکا را نمیبیند؛ اتفاقاً گاهی آن را دقیقتر از رقیبان خود میبیند. مسئله از جایی آغاز میشود که هزینه دشمن را میشمارد، اما هزینه ایران و منفعت بازیگران ثالث را کمتر محاسبه میکند.
در چنین نسخهای ممکن است روسیه نفت گرانتر بفروشد، اسرائیل ائتلاف گستردهتری بسازد، آمریکا حضور نظامی خود را توجیه کند و ایران صورتحساب سیاستی را بپردازد که قرار بود امنیتش را افزایش دهد. به این ترتیب تشخیص میتواند درست باشد، اما تجویز خطرناک بماند.
2323







نظر شما