۰ نفر
۲ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۵:۳۰
چرا روزنامه ایران را تاسیس کردیم؟

گفتم می‌خواهم بروم، حالا یا استعفا بدهم یا بازنشسته شوم یا مرا بازخرید کنید. می‌دیدم به عنوان مدیرکل اخبار داخلی این‌جا نشسته‌ام و یک دفعه خبری در خروجی است. به سردبیر سیاسی وقت زنگ می‌زدم و می‌گفتم این خبر چیست؟‌ می‌گفت از وزارتخانه زنگ زده‌اند و گفته‌اند این خبر باید کار شود.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، محمد فاضلی مدیرمسئول اسبق روزنامه ایران و مدیرکل اخبار داخلی پیشین ایرنا، در بخش دوم گفت‎وگو با «میز تاریخ شفاهی ایرنا» به مواردی چون چرایی استعفا از ایرنا، خاطره ای از جنگ تحمیلی، چگونگی تاسیس روزنامه ایران و چگونگی انتصاب به عنوان مدیر مسئولی این روزنامه می‌پردازد.

از استعفایتان از ایرنا می‌گفتید؟

گفتم می‌خواهم بروم، حالا یا استعفا بدهم یا بازنشسته شوم یا مرا بازخرید کنید. می‌دیدم به عنوان مدیرکل اخبار داخلی این‌جا نشسته‌ام و یک دفعه خبری در خروجی است. به سردبیر سیاسی وقت زنگ می‌زدم و می‌گفتم این خبر چیست؟‌ می‌گفت از وزارتخانه زنگ زده‌اند و گفته‌اند این خبر باید کار شود. گفتم با من نباید چک می‌کردی؟ گفت آن‌ها گفته‌اند.

یک آقایی را گذاشته بودند که رابط وزارتخانه بود و خبر از آن‌جا می‌آمد. من پافشاری شدیدی کردم که دیگر باید بروم. وقتی می‌آمدم ایرنا تا ساعت ۸ شب آنجا بودم. به لحاظ کار تقریبا همه‌کاره ایرنا بودم چراکه معاون خبر اختلافاتی با مدیرعامل داشت. با این حال از فردا وقتی به ایرنا می‌آمدم اصلا نمی‌دانستم کجا باید بنشینم. نمی‌دانستم میز و اتاقم کجاست. برای همین رفتم و در اتاق خبر نشستم.

آقای خادم‌المله به عنوان مدیرعامل آمد. ایشان گفت باید بمانی. با ایشان از قدیم دوست بودم. کلی از ایشان خواهش کردم که اگر نباشم بهتر است. بالاخره قانونی آمد که آقای خادم‌المله هم رفت. ایشان ۵،۶ ماه بیشتر نتوانست دوام بیاورد. آقایی به جای ایشان آمد به نام جلال فیاضی که به نظرم این کاره نبود.

یک روز دیدم جوانی که کل تجربه‌اش یک نشریه داخلی تامین اجتماعی بود را به ایرنا فرستادند. من دیدم خیلی شرم‌آور است اگر باز هم بخواهم بمانم. اصرار آن‌ها را یادم نمی‌رود. یک دفعه گفتند قانونی آمده است که افراد با بیش از ۲۵ سال سابقه را با ۳۰ سال بازنشسته می‌کند. من حتی نامه سربرگ‌دار را هم برنداشتم. همان‌جا یک تکه کاغذ روی تلکس روی میز را بریدم. کج و کوله هم بود. روی آن نوشتم که می‌خواهم بازنشسته شوم. مسئولین وقت هم روی همان نامه اقدام کردند.

خیلی‌ها مدت‌ها بود که درخواست بازنشستگی داده بودند ولی کسی به درخواست آن‌ها توجه نکرده بود. ولی روی تقاضای من سریع اقدام کردند. همان جوانی که هم سن و سال پسرم بود به دوستش گفته بود و آن دوستش به پسر من گفته بود که بابای دوستت را هم بیرون کردیم. در حالی که مرا بیرون نکرده بودند و خودم استعفا داده و از ایرنا بیرون آمده بودم. وقتی بیرون آمدم سابقه ۲۵ سال من هم کامل نبود ولی به خاطر این‌که مرا رد کنند از آن چشم پوشی کردند و من با ۲۵ سال خدمت بازنشست شدم.

خاطره خاصی از خبرگزاری ایرنا دارید؟

زندگی ما در ایرنا هر لحظه‌اش خاطره است. تا دل‌تان بخواهد خاطره دارم. می‌توانم به یکی دو تا از آن‌ها اشاره کنم. یکی مربوط به جنگ است. شب عملیات والفجر ۸ (آزادسازی فاو) بود که ما را با قایق به آن طرف اروند داخل خاک عراق بردند. هنوز منطقه پاکسازی نشده و هیچ امکاناتی هم به آن طرف منتقل نشده بود. امکاناتی که بود یک سری چیزهایی بود که از خود عراقی‌ها غنیمت گرفته بودند. هنوز جنازه‌های عراقی در مسیر و داخل سنگرها بود. خود من حتی نیروی عراقی را دیدم که داشت جان می‌داد.

وقتی به آن طرف رفتم دیدم منطقه خیلی وسیع است و پیاده نمی‌شود کل آن را دید. فاو شبیه شهرک‌های نظامی بود که مشابه آن را ما در ایران داریم. خانه‌های سازمانی در آن بود. به یکی از رزمنده‌ها گفتم موتورت را به من بده. گفت نه. گفتم موتورت را به من قرض بده از تو عکس می‌گیرم و در صفحه اول روزنامه چاپ می‌کنم. از این وعده‌های معمولی برای این‌که بتوانم موتور را از او بگیرم.

بالاخره موتور را به من داد. در حالی که هواپیماهای عراقی مدام داشتند منطقه را بمباران می‌کردند. روی موتور نشستم و در جاده شروع به حرکت کردم. اصلا نمی‌دانستم به کجا می‌روم. ولی غرش موتور به من شهامت داده بود و تنم از صدای بمب نمی‌لرزید. داشتم می‌رفتم که یک‌مرتبه دیدم یک هواپیمای عراقی دارد به سمت من می‌آید. انگار مرا نشانه گرفته بود. رسیدم به یک میدان کوچولو. داخل میدان سنگری با کیسه‌های شن درست کرده بودند. دیدم الان هواپیما مرا می‌زند. موتور را رها کردم و داخل کیسه‌های شن پریدم. هواپیما رد شد و آن طرف‌تر مرا زد و رفت.

وقتی شرایط آرام‌تر شد صدای زوزه باد می‌آمد. یک‌مرتبه صدای تق شنیدم. جرات نمی‌کردم بروم موتور را بردارم و سوارش شوم. تنم می‌لرزید. نگاه کردم دیدم در یک خانه سازمانی باز شد. یک چوب که روی زیرپیراهنی گذاشته بودند و آن را تکان می‌دادند از در بیرون آمد. بعد هم یک نفر با نیم‌تنه بالای لخت بیرون آمد. شخص دیگری هم زیر بغل این را گرفته بود. هر دو از خانه بیرون آمدند. پاهایم سرّ شده بود. گفتم الان به من حمله می‌کنند و دروغ می‌گویند که مجروح شده‌اند.

از ترس به فارسی داد زدم بنشینید و اشاره به این کار کردم. دیدم نشستند. گفتم بلند شوید. دیدم بلند شدند. دو سه بار این کار را کردم و دیدم ظاهرا آن‌ها تصمیم گرفته‌اند خود را تسلیم کنند.

من موتور داشتم ولی با آن چکار می‌توانستم بکنم. آمدم موتور را روشن کردم. این‌ها هم که مجروح بودند و نمی‌توانستند بدوند. زیر بغل همدیگر را گرفته بودند. گفتم به سمت روی جاده بیایید. یک ساعت با فاصله پشت این‌ها با موتور حرکت کردم تا به رزمندگان ایرانی رسیدم و گفتم دو اسیر گرفته‌ام.

آن‌ها باور نمی‌کردند که من با موتور اسیر گرفته باشم. من همیشه همراه خودم دوربین داشتم. در خبرگزاری یکی از چیزهایی که در مدیریتم اعمال می‌کردم این بود که هم خبرنگار باید عکاسی بلد باشد و هم عکاس کار خبری. عکاس وقتی می‌خواهد عکس بگیرد باید بداند دارد چه موضوعی را دنبال می‌کند و متناسب با آن عکس بگیرد. این‌طور نباشد که دستش را روی شاتر دوربین بگذارد و پشت سر هم عکس بگیرد. باید طوری عکس بگیرد که خود عکس مفهوم داشته باشد.

کتاب‌هایی زمان جنگ به نام imposed war (جنگ تحمیلی) چاپ شد. من تنها خبرنگاری هستم که عکس‌هایم در این کتاب در کنار عکس‌های عکاسان حرف‌های ایرنا چاپ شده است. آن‌ها واقعا عکاسان بی‌نظیری بودند به‌ویژه با عکس‌هایی که زمان جنگ گرفته بودند. من افتخارم این است که عکس‌هایم در این کتاب‌ها به عنوان خبرنگار منتشر شده است.

خاطره دیگر هم که به آن افتخار می‌کنم و می‌خواهم آن را با این عنوان که ببینید شرایط چقدر تفاوت کرده است، بیان کنم به این شرح است.

خبری آمد که مسئول وقت منطقه آزاد قشم، آنجا را ملک شخصی خودش کرده است و برای همسرش کشتی تفریحی گرفته است. سریع و بدون این‌که هماهنگ کنم به منطقه آزاد قشم رفتم. یک هفته در گرمای آن‌جا بودم. گفتم آمده‌ام یک گزارش تهیه کنم. هرچه رئیس وقت منطقه آزاد و روابط عمومی‌اش خواستند مرا نمک‌گیر کنند قبول نکردم. گفتند اگر ماشین می‌خواهی برایت بگیریم، اگر سیگاری هستی به تو سیگار می‌دهیم. هیچ‌کدام را قبول نکردم و گزارشی تهیه کردم. وقتی به تهران رسیدم قرار ملاقاتی با کمیسیون اصل ۹۰ مجلس گذاشتم و گفتم چنین گزارشی دارم. به نظرم این گزارش، افتخار ایرناست. چراکه منجر به تغییر رئیس منطقه آزاد قشم شد.

مدیرعامل ایرنا در آن مقطع که بود؟

فکر کنم آقای وردی‌نژاد بود. ایشان یک حُسنی که داشت این بود که به خبرنگار میدان می‌داد و از او حمایت هم می‌کرد. یادم نمی‌رود که یک سری خبر تهیه کرده بودیم که به یک نماینده شاخص مجلس برخورده بود. آقای وردی‌نژاد گفت خودت جوابش را بده. وقتی من جواب او را دادم و روزنامه‌ها هم آن را چاپ کردند خیلی به این نماینده برخورد. او به آقای وردی‌نژاد گفته بود به سردبیرت گفته‌ای جواب مرا بدهد؟!‌

این اخلاق آقای وردی نژاد که به خبرنگارش بها می‌داد خیلی خوب بود.

از ایرنا بگذریم و سراغ روزنامه ایران برویم. این روزنامه چطور تاسیس شد؟

وقتی روزنامه همشهری تاسیس شد آقای وردی‌نژاد خیلی پیگیر بود که روزنامه‌ای راه بیندازد. اکثر خبرنگارهای ایرنا حقوق کمی می‌گرفتند و برای این‌که دخل و خرج آن‌ها با هم همخوانی داشته باشد در روزنامه‌های دیگر کار می‌کردند. بعضی‌شان نیز کار غیرمرتبط داشتند.

آقای وردی‌نژاد همیشه می‌گفت یک روزنامه تاسیس می‌کنیم که همه نیروهای‌مان به آن‌جا بیایند و دیگر هم کسی حق نداشته باشد برای روزنامه‌های دیگر کار کند. من خودم آن موقع در روزنامه همشهری کار می‌کردم. موقعیت خوبی هم در آن‌جا داشتم.

شاهد بودم که از نیروهای ایرنا به روزنامه اطلاعات می‌روند و یک ماه کار می‌کنند و دو سه هزار تومان حقوق می‌گیرند.

قبل از آن در ابتدای کار، من به آقای وردی‌نژاد و آقای منتظرموعود پیشنهاد دادم و گفتم مگر ما رسانه دولت نشده‌ایم. این همه همایش وزارتخانه‌ها برگزار می‌کنند. آن‌ها را مجبور کنید کارهای خبری همایش‌های‌شان را به ما بسپارند. این پیشنهاد از طرف من بود. شروع کار به این صورت بود. آقای وردی‌نژاد گفت خودت برو و صحبت کن. بعضی‌ها را هم که زور من نمی‌رسید را خود آقای وردی نژاد صحبت می‌کرد.

مثلا می‌گفت کارهای خبری نمایشگاه کتاب را ایرنا انجام‌دهد و در ازای آن پول بگیرد. از گردشگری و ... شروع کردیم و بعد سراغ ارتش و ... رفتیم. کارهای فوق برنامه می‌گرفتیم و پولش را بین بچه‌ها تقسیم می‌کردیم. طوری که وقتی پول را می‌گرفتیم من روی همان میز اتاق خبر، سهم بچه‌ها را نقدی می‌دادم.

امور مالی معترض شد. ما جلسه‌ای با آقای وردی نژاد و آقای منتظر موعود گذاشتیم و قرار شد یک شرکت زیر مجموعه تاسیس شود. شرکتی راه افتاد که فکر کنم اسمش تکا بود و بعدها به عصر ایران تغییر نام پیدا کرد. این برای این بود که کارها نظام پیدا کند و قاعده‌مند شود.

قبل از آن کل فوق برنامه‌ها دست من بود. با هر جایی که قرارداد می‌بستیم تا کار خبری‌اش را انجام دهیم به من اختیار تام داده بودند تا پولش را بین بچه‌ها تقسیم کنم. یادم است آقایی که سه هزار تومان می‌گرفت تا یک ماه در روزنامه اطلاعات کار کند، برای دو روز کار در ستاد خبری، ۱۰ هزار تومان به او می‌دادم. کار به جایی رسیده بود که او می‌گفت ۱۰ هزار تومان کم است.

بعد که شرکت راه انداختیم آقای وردی نژاد گفت این طور نمی‌شود و باید خودمان یک رسانه بزنیم و روزنامه داشته باشیم. این منجر به تاسیس روزنامه ایران شد. من آن زمان در روزنامه همشهری کار می‌کردم. آقای وردی نژاد گفت بیا و بخش سیاسی روزنامه را به عهده بگیر. من هم رفتم و بخش سیاسی ایران را راه انداختم. نیروهایی را به کار گرفتم که افراد توانمندی بودند.

من از ابتدا در روزنامه همشهری بودم و جذب نیرو را در آنجا دیده بودم. از پول پاشی‌هایی که کرباسچی در همشهری انجام می‌داد الگوبرداری شد. انگار یک الگوی مشابه و دقیقا کپی برابر اصل بود.

روزنامه راه اندازی شد ولی من گفتم نمی‌آیم. چون که متاسفانه کسانی که تا آن موقع تحریریه و روزنامه را ندیده بودند صرفا به این خاطر که در ایرنا مسئولیت داشتند خود را به آقای وردی نژاد تحمیل کردند که در روزنامه ایران هم پست بگیرند. گفتم تا این‌ها در مجموعه هستند من نمی‌آیم.

اولین روزنامه مانندی که در ایرنا چاپ شد صفر تا صدش کار من بود. یعنی آن قدر آقای وردی نژاد به من اطمینان داشت که نه محتوا را کنترل کرد نه صفحه بندی و غیره را. من خودم یک الگوبرداری از روزنامه همشهری کردم و بچه‌های همشهری را آوردم و آن را منتشر کردیم. فردا دیدم روی تابلوی کنار آسانسور، این از آن تشکر کرده بود و آن از این! بدون این که اسمی از من بیاورند. برای من اما مهم این بود که کار به نحو احسن انجام شده و مثل توپ صدا کرده است.

به آقای وردی نژاد گفتم دیگر نمی‌آیم. مجددا به همشهری رفتم. چون همشهری از اول هم می‌گفت نباید بروی. به همشهری رفتم و آنجا بودم تا زمانی که آقای وردی نژاد مرا به ماموریت خارج از کشور فرستاد. رفتم و برگشتم و آقای وردی نژاد هم از ایرنا رفت و من هم با بعدی‌ها نتوانستم کار کنم.

چطور مدیرمسئول روزنامه ایران شدید؟

این شرایط وجود داشت تا زمانی که آقای روحانی رئیس جمهور شد. به من پیشنهاد دادند به روزنامه ایران بیایم. من از روزی که کارهای بنّایی اولیه و چینش میزهای روزنامه ایران را انجام داده بودم به عنوان کسی که در کنار بچه‌های دیگر بودم همیشه دلم با این روزنامه بود. اما اتفاقی افتاده بود تا مدتی آنجا نباشم.

زمانی که این پیشنهاد را به من دادند شرایطم طوری بود که اصلا نمی‌توانستم کار در بخش خصوصی را رها کنم و اگر این کار را می‌کردم از نظر مالی خیلی ضرر می‌کردم. آقای علی جنتی وزیر ارشاد بود. به ایشان گفتم شغل من این است و چند سالی است که از فضای رسانه دور شده‌ام و این مقدار هم درآمد دارم. گفتم من دلم در روزنامه ایران است و به مسائل مالی و مادی هم نگاه نمی‌کنم. ولی شاید یکی از آرزوهای من این بود که در روزنامه ایران تاثیرگذار باشم. تاریخ پاک کردنی و از بین بردنی نیست و من دوست دارم در تاریخ این روزنامه نقش داشته باشم. یک سری ایده‌هایی دارم که مشابه آن را در خارج از کشور دیده‌ام . دوست دارم این ایده‌ها را اینجا پیاده کنم. همیشه می‌گفتم اگر روزی مدیرمسئول ایران شوم این کارها را انجام می‌دهم. تا به حال هم فرصتی نشده ولی الان که فرصتی پیش آمده است فارغ از این که می‌دانم از نظر مالی برایم بسیار مضر است و درآمدی دارم که شما یک صدم آن را هم به من نخواهید داد مدیرمسئولی ایران را قبول می‌کنم. ایشان در نهایت قبول کرد و گفت با شرایط تو موافقیم. گفتم من شرط خاصی ندارم ولی اگر بخواهم کار کنم آدم فرمانبرداری نیستم. آیا دست من باز است که کارهایی که می‌خواهم را انجام دهم؟‌ آقای جنتی چارچوبی را مطرح کرد و گفت در این چارچوب هیچ کاری با تو نداریم.

آقای جنتی فرد خیلی باز و خوبی است. شاید یکی از وزاری ارشاد بسیار ذهن باز ما است. یعنی جمهوری اسلامی از زمان تاسیسش، وزیری مثل آقای جنتی را به خود ندیده است. شاید برخی بگویند آقای مهاجرانی بهتر بود ولی به نظر من جنتی بهتر است.

من با آقای جنتی صحبت‌هایم را کردم. ایشان گفت دیگر با شما کاری ندارم. انصافا تا زمانی که بود هم هیچ کاری با من نداشت.

چه ایده‌ها و برنامه‌هایی برای روزنامه ایران داشتید؟

فکر نمی‌کنم که در قالب این بحث بگنجد. اما یادم نمی‌رود که با آقای کرباسچی به برزیل رفته بودم. او تازه می‌خواست روزنامه همشهری را راه بیندازد. شروع کار ما از مترو بود و تا برزیل ادامه داشت. آنجا با هم صحبت می‌کردیم. اولین موضوع این بود که روزنامه مخاطب محور باشد. در حالی که روزنامه ایران تبدیل شده بود به بولتن دولت. در حالی قرار نبود بولتن دولت باشد. دوم این که پل ارتباطی دقیقی بین مردم و مسئولین باشد. یعنی خواسته‌ها و انتظارات مردم را به دولت منتقل کنیم. بدون تبلیغ و چاپلوسی و اغراق نیز کارهای دولت را برای مردم تشریح کنیم.

یادم است یک جلسه با معاونین رئیس جمهور داشتیم. معاون اول و معاونین معاون اول خیلی به کار من معترض بودند. در صورتی که من از وزیر تاییدیه گرفته بودم و وزیر هم از رئیس جمهور. معاونین می‌گفتند ما می‌گوییم این کار را بکن. ماجرا هم از یک عکس شروع شده بود که گفتند عکس رئیس جمهور را چرا از این طرف کار کرده‌ای؟

گفتم من بولتن ریاست جمهوری منتشر نمی‌کنم. شما باید به مخاطب خود خوراکی بدهی که ترغیب شود و روزنامه را بخرد. گفت ما پول روزنامه را می‌دهیم و ما می‌گوییم که چطوری باشد. گفتم من دیگر نیستم، یک نفر را بیاورید که این کارها را بکند. من نه نیاز مالی دارم نه سن و سالم اقتضا می کند که بخواهم خود را برای شما شیرین کنم. من آمده‌ام برای این جوری کار کردن، اگر قبول ندارید خداحافظ.

من یک حرف را هیچ وقت از یادم نمی‌رود. آقایی به نام کشاورز در ایرنا بود. ایشان معاون من بود. نکته‌ای به من گفت. گفت می‌دانی چرا در خبرگزاری تو می‌توانی این طور عمل کنی و ما نمی‌توانیم؟ گفتم چرا؟ گفت چون خیلی از ما درآمدمان را بر اساس اضافه کاری و غیره تنظیم کرده‌ایم ولی تو بیرون کار داری و نیاز مالی نداری و همه این را می‌دانند. برای همین زیاد سر به سر تو نمی‌گذارند.

شکر خدا من از خبرگزاری ارتزاق نکردم و آنجا به خاطر دلم کار کردم. همیشه هم گفتم کار خبرگزاری عشق من است و کار بیرون معیشت من.

۲۵۹

کد مطلب 2264798

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 2 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین