خبرآنلاین - رسول صَفرآهنگ- در تحلیل سیاست خارجی ایالات متحده، یکی از خطاهای رایج آن است که جنگ را صرفاً در سطح روابط میان دولتها، موازنه قدرت نظامی یا محاسبات ژئوپلیتیکی بررسی کنیم. جنگ، بهویژه در نظام سیاسی آمریکا، همزمان یک پدیده خارجی و یک مسئله داخلی است. هرگونه استفاده گسترده از نیروی نظامی در خارج از مرزها، دیر یا زود در قالب قیمت انرژی، تورم، مالیات، بودجه عمومی، تلفات انسانی، اعتماد سیاسی و در نهایت رضایت رأیدهندگان به داخل کشور بازمیگردد. از این منظر، کاهش محبوبیت دونالد ترامپ را نمیتوان صرفاً یک نوسان معمول در افکار عمومی دانست، بلکه باید آن را بخشی از فرایند تبدیل یک بحران خارجی به بحران سیاسی داخلی تلقی کرد.
در همین راستا نظرسنجی اخیر Reuters/Ipsos که در فاصله ۱۴ تا ۱۷ اوت انجام شده، تصویری بسیار معنادار ارائه میدهد. تنها ۳۳ درصد از آمریکاییها عملکرد ترامپ را تأیید کردهاند، در حالی که ۶۴ درصد با آن مخالفت کردهاند. این میزان تأیید، پایینترین سطح ثبتشده برای ترامپ در دوره ریاستجمهوری فعلی اوست و با پایینترین سطح دوره نخست او در دسامبر ۲۰۱۷ برابری میکند. اهمیت این رقم زمانی بیشتر میشود که بدانیم این کاهش در شرایطی رخ داده که جنگ ایران دیگر یک عملیات کوتاهمدت تلقی نمیشود و بخش بزرگی از جامعه آمریکا انتظار دارد درگیری برای مدت طولانی ادامه پیدا کند. در همان نظرسنجی، ۸۰ درصد آمریکاییها، شامل ۸۷ درصد دموکراتها و ۷۱ درصد جمهوریخواهان، گفتهاند که مشارکت نظامی آمریکا در ایران برای مدت طولانی ادامه خواهد یافت.
این دادهها از منظر نظری، به یک اصل مهم در مطالعات سیاست خارجی دموکراسیها اشاره میکنند و آن این است که رهبران سیاسی هنگامی که هزینههای سیاست خارجی مستقیماً به زندگی روزمره شهروندان منتقل میشود، با محدودیتهای فزایندهای در حوزه سیاست داخلی مواجه میشوند. این توضیح ضروری است که در ادبیات روابط بینالملل، نظریه جنگ انحرافی یا diversionary theory بر این فرض استوار است که رهبران ممکن است در شرایط فشار داخلی به سیاست خارجی تهاجمی روی آورند تا توجه افکار عمومی را از مشکلات داخلی منحرف کنند یا انسجام ملی ایجاد کنند. اما این نظریه یک روی دیگر نیز دارد و آن این است که جنگی که نتواند در مدت کوتاه نتیجه ملموس تولید کند، ممکن است دقیقاً اثر معکوس داشته باشد و فشار داخلی را افزایش دهد.
تنها ۳۳ درصد از آمریکاییها عملکرد ترامپ را تأیید کردهاند، در حالی که ۶۴ درصد با آن مخالفت کردهاند. این میزان تأیید، پایینترین سطح ثبتشده برای ترامپ در دوره ریاستجمهوری فعلی اوست و با پایینترین سطح دوره نخست او در دسامبر ۲۰۱۷ برابری میکند
از این رو مسئله امروز ترامپ را میتوان از همین زاویه تحلیل کرد. جنگ ایران در ابتدا میتوانست برای دولت او کارکردی متفاوت داشته باشد. یک اقدام نظامی علیه ایران میتوانست در روایت سیاسی کاخ سفید به عنوان نمایش قدرت، جلوگیری از دستیابی ایران به توانمندی هستهای، حمایت از اسرائیل و تثبیت بازدارندگی آمریکا در خاورمیانه صورتبندی شود. اما مشروعیت سیاسی چنین روایتی به شدت به زمان وابسته است. اگر جنگ کوتاه باشد و دولت بتواند پیروزی روشن و قابل فهمی ارائه کند، هزینههای آن ممکن است برای مدتی در برابر احساس موفقیت ملی قرار گیرد. اما اگر جنگ طولانی شود، پرسش اساسی تغییر میکند، «چرا وارد جنگ شدیم؟» به تدریج جای خود را به این پرسش میدهد که «چرا هنوز در جنگ هستیم؟»
این تغییر پرسش، از نظر سیاسی بسیار تعیینکننده است چرا که ترامپ در دوران انتخاباتی خود بر دو وعده متناقض اما در افکار عمومی قابل جمع تکیه کرده بود، از یک سو نمایش قدرت و برخورد سخت با دشمنان آمریکا، و از سوی دیگر پرهیز از جنگهای طولانی و پرهزینه خارجی که در مورد ایران، همین دوگانه به یکی از نقاط آسیبپذیر سیاست او تبدیل شده است. جامعه آمریکا میتواند با یک عملیات نظامی محدود کنار بیاید، اما تحمل آن در برابر جنگی که پایان آن نامعلوم است بسیار کمتر خواهد بود.
چه آنکه نظرسنجیهای ماههای گذشته نیز نشان میدهد که مسئله صرفاً به افت محبوبیت شخص ترامپ محدود نیست. در ژوئن، تنها ۲۹ درصد آمریکاییها از نحوه مدیریت ترامپ در قبال ایران رضایت داشتند و ۵۳ درصد معتقد بودند که اقدام نظامی آمریکا علیه ایران ارزش هزینههای آن را نداشته است. در ژوئیه نیز ۷۹ درصد انتظار داشتند مشارکت نظامی آمریکا برای مدتی طولانی ادامه پیدا کند.
در اینجا باید میان «محبوبیت رئیسجمهور» و «مشروعیت سیاست جنگی» تمایز قائل شد. ممکن است یک رئیسجمهور همچنان از حمایت بخشی از پایگاه سیاسی خود برخوردار باشد، اما سیاست خاصی که اتخاذ کرده است از حمایت عمومی کافی برخوردار نباشد. این تمایز در مورد ترامپ اهمیت ویژهای دارد. کاهش محبوبیت او الزاماً به معنای فروپاشی پایگاه سیاسی جمهوریخواهان نیست؛ بلکه نشاندهنده شکاف فزاینده میان وفاداری حزبی و ارزیابی هزینههای عینی جنگ است.
دادههای نظرسنجی نشان میدهد که جنگ ایران از همان ابتدا با حمایت محدود جامعه آمریکا مواجه بوده است. در آوریل، تنها ۲۴ درصد آمریکاییها معتقد بودند اقدام نظامی آمریکا در ایران با توجه به هزینهها و منافع آن ارزش داشته است، در حالی که ۵۱ درصد چنین نظری نداشتند. در ماههای بعد نیز این نسبت به شکل محسوسی تغییر نکرد و در ژوئیه ۵۱ درصد همچنان معتقد بودند اقدام نظامی ارزش نداشته است. بنابراین، افت اخیر محبوبیت ترامپ را نباید صرفاً نتیجه یک حادثه خبری یا یک نظرسنجی منفرد دانست؛ بلکه باید آن را حاصل انباشته شدن یک روند چندماهه تلقی کرد.

این روند از منظر نظریه «رأیدهنده میانه» نیز قابل توجه است. در نظام دوحزبی آمریکا، رئیسجمهور برای حفظ قدرت سیاسی خود تنها به پایگاه حزبی نیاز ندارد، بلکه باید بتواند بخشی از مستقلها و رأیدهندگان نوسانی را نیز قانع کند. جنگ خارجی، اگر به مسئلهای هویتی تبدیل شود، میتواند در کوتاهمدت پایگاه حزبی را منسجم کند، اما اگر به افزایش هزینههای زندگی منجر شود، مستقلها را از دولت دور خواهد کرد. در واقع، رأیدهنده ممکن است با منطق ژئوپلیتیکی دولت مخالف نباشد، اما در مقام مصرفکننده آمریکایی از افزایش قیمت بنزین، مواد غذایی، هزینه حملونقل و نااطمینانی اقتصادی ناراضی شود. این دقیقاً همان نقطهای است که جنگ ایران از یک بحران امنیت ملی به بحران اقتصادی داخلی تبدیل شده است.
جنگ در خاورمیانه زمانی برای شهروند آمریکایی به مسئلهای سیاسی تبدیل میشود که بتواند آن را در سبد خرید، قبض انرژی یا هزینه رفتوآمد خود احساس کند. تحلیلهای افکار عمومی در ماههای اخیر نشان دادهاند که بخش بزرگی از آمریکاییها افزایش قیمت سوخت را به جنگ ایران مرتبط میدانند. در ماه مه، ۶۴ درصد گفته بودند افزایش قیمت بنزین بر وضعیت مالی خانوارشان اثر گذاشته است و ۸۶ درصد معتقد بودند جنگ ایران دستکم تا حدی مسئول افزایش قیمتهاست. در همان مقطع، ۷۵ درصد نیز دولت ترامپ را در این زمینه مسئول میدانستند.
ممکن است یک رئیسجمهور همچنان از حمایت بخشی از پایگاه سیاسی خود برخوردار باشد، اما سیاست خاصی که اتخاذ کرده است از حمایت عمومی کافی برخوردار نباشد. این تمایز در مورد ترامپ اهمیت ویژهای دارد. کاهش محبوبیت او الزاماً به معنای فروپاشی پایگاه سیاسی جمهوریخواهان نیست؛ بلکه نشاندهنده شکاف فزاینده میان وفاداری حزبی و ارزیابی هزینههای عینی جنگ است
در اینجا مفهوم «سیاست اقتصادی جنگ» اهمیت پیدا میکند. جنگ صرفاً هزینه مستقیم عملیات نظامی ندارد. هزینه واقعی آن از طریق بازار انرژی، بیمه حملونقل، زنجیرههای عرضه، انتظارات تورمی، نرخ بهره و رفتار مصرفکننده نیز منتقل میشود. در مورد ایران، اهمیت تنگه هرمز این اثر را تشدید میکند. هر اختلال جدی در مسیر انتقال انرژی خلیج فارس میتواند اثرات اقتصادی آنی داشته باشد. بنابراین حتی شهروندی که از نظر جغرافیایی هزاران کیلومتر از خاورمیانه فاصله دارد، ممکن است جنگ را نه از طریق تصاویر میدان نبرد، بلکه از طریق قیمت بنزین تجربه کند.
این همان چیزی است که میتوان آن را «داخلیشدن ژئوپلیتیک» نامید، یعنی زمانی که فاصله میان سیاست خارجی و سیاست داخلی از میان میرود. از این منظر، یکی از مهمترین تحولات سیاسی جنگ ایران این است که مسئله اصلی برای افکار عمومی آمریکا از «آیا ایران تهدید است؟» به «آیا هزینه مقابله با ایران ارزش آن را دارد؟» تغییر کرده است. این تغییر، از نظر سیاستگذاری، بسیار عمیق است. پرسش نخست، امنیتی و هویتی است؛ پرسش دوم، اقتصادی و انتخاباتی. دولت میتواند درباره تهدید ایران ساعتها استدلال امنیتی ارائه کند، اما نمیتواند به سادگی افزایش قیمت انرژی یا طولانی شدن جنگ را با استدلالهای ژئوپلیتیکی خنثی کند.
از سوی دیگر باید مفهوم «ائتلاف جنگی» نیز در داخل آمریکا را در مرکز توجه قرار داد. دولت ترامپ برای حفظ حمایت داخلی از جنگ نیازمند آن است که سه گروه را همزمان در پایگاه جمهوریخواه، رأیدهندگان مستقل و نخبگان اقتصادی متقاعد کند. در آغاز جنگ، امکان داشت بخش قابل توجهی از جمهوریخواهان از اقدام علیه ایران حمایت کنند. اما طولانی شدن جنگ و افزایش هزینههای اقتصادی میتواند این ائتلاف را فرسوده کند. دادههای جدید نشان میدهد حتی در میان جمهوریخواهان نیز نگرانی درباره طولانی شدن جنگ وجود دارد. این واقعیت، خطر سیاسی جنگ را برای ترامپ افزایش میدهد، زیرا شکاف درون پایگاه حزبی معمولاً برای رئیسجمهور از مخالفت سنتی حزب رقیب مهمتر است.
در این نقطه باید به نظریه «اثر تجمعی بحران» توجه کرد. محبوبیت روسای جمهور معمولاً به دلیل یک عامل منفرد سقوط نمیکند؛ بلکه مجموعهای از بحرانها در یکدیگر ضرب میشوند. جنگ ایران میتواند در صورتی که همزمان با تورم، نگرانی درباره هزینه زندگی، کاهش اعتماد اقتصادی و اختلافات حزبی همراه شود، نقش «تقویتکننده» داشته باشد. به عبارت دیگر، جنگ لزوماً تنها علت کاهش محبوبیت ترامپ نیست، اما میتواند به عنوان متغیری عمل کند که سایر نارضایتیها را به یک روایت سیاسی منسجم تبدیل میکند.

همین مسئله در دادههای اقتصادی نیز دیده میشود. در یک نظرسنجی اقتصادی منتشرشده در اوت، بیش از نیمی از رأیدهندگان آمریکایی گفتهاند از نظر مالی نسبت به آغاز دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ وضعیت بدتری دارند و نارضایتی از مدیریت تورم و هزینه زندگی به سطوح بالایی رسیده است. در همین فضا، دموکراتها در برخی شاخصهای اقتصادی توانستهاند مزیت خود را افزایش دهند؛ موضوعی که برای انتخاباتی که در نوامبر برگزار خواهد شد، اهمیت مضاعف دارد چرا که جنگی که قرار بود قدرت ترامپ را نشان دهد، اکنون به آزمون محدودیتهای قدرت او تبدیل شده است.
اما پارادوکس اصلی وضعیت کنونی ترامپ همین است. رئیسجمهوری که سیاست خارجی خود را بر نمایش قدرت، تصمیمگیری سریع و فشار حداکثری بنا کرده، اکنون با بحرانی مواجه است که مهمترین ویژگی آن دشواری تبدیل قدرت نظامی به نتیجه سیاسی است. این مسئله یکی از قدیمیترین معضلات نظری سیاست خارجی است: پیروزی نظامی الزاماً به معنای موفقیت سیاسی نیست.
در روابط بینالملل، میان توانایی تخریب و توانایی تحمیل نتیجه تفاوت وجود دارد. یک دولت میتواند ظرفیت نظامی بالایی برای حمله به اهداف داشته باشد، اما این امر به خودی خود تضمین نمیکند که طرف مقابل رفتار مطلوب را بپذیرد. اگر ایران بتواند هزینه جنگ را افزایش دهد، مسیرهای انرژی را مختل کند، بحران را طولانی کند یا از پذیرش یک توافق تحمیلی خودداری کند، آمریکا با مسئلهای مواجه میشود که در ادبیات راهبردی «شکاف میان پیروزی تاکتیکی و موفقیت راهبردی» نامیده میشود.
این شکاف برای ترامپ در داخل آمریکا بسیار پرهزینه است، زیرا سیاستمدارانی که جنگ را با وعده پایان سریع آغاز میکنند، در صورت طولانی شدن آن مسئولیت بیشتری متوجه خود میبینند. یک رئیسجمهور میتواند بگوید جنگ دشوار است؛ اما اگر پیش از آن وعده داده باشد که جنگ کوتاه خواهد بود، افکار عمومی عملکرد او را با همان وعده اولیه مقایسه میکند.
جنگ برای ترامپ صرفاً یک مسئله سیاست خارجی نیست؛ بلکه اکنون به بخشی از محاسبات انتخاباتی جمهوریخواهان تبدیل شده است. حزب حاکم معمولاً در انتخابات میاندورهای با خطر کاهش کرسیهای خود مواجه است و زمانی که رئیسجمهور محبوبیت پایینی دارد، این خطر تشدید میشود
به همین دلیل، مسئله زمان در جنگ ایران اهمیت حیاتی دارد. طولانی شدن جنگ صرفاً به معنای افزایش تعداد روزهای عملیات نیست؛ بلکه به معنای تغییر محاسبه سیاسی شهروندان است. در ماههای نخست، شهروندان ممکن است منتظر نتیجه بمانند. پس از چند ماه، آنها درباره هزینهها سؤال میکنند. پس از آن، مسئولیت سیاسی را متوجه تصمیمگیرنده میدانند. این مسیر از «اعتماد» به «تردید» و سپس از «تردید» به «مسئولیتخواهی» حرکت میکند.
نظرسنجیها نشان میدهد این نقطه تا حد زیادی فرا رسیده است. در ژوئیه، ۵۱ درصد آمریکاییها گفته بودند اقدام نظامی در ایران ارزش نداشته است و ۷۹ درصد انتظار داشتند مشارکت نظامی آمریکا ادامه پیدا کند. در اوت، رقم انتظار برای طولانی شدن جنگ به ۸۰ درصد رسید و محبوبیت ترامپ به ۳۳ درصد سقوط کرد. بنابراین میان طولانی شدن جنگ و فرسایش حمایت عمومی، یک رابطه زمانی قابل مشاهده وجود دارد؛ هرچند از نظر روششناختی نباید آن را رابطه علّی ساده و تکمتغیره تلقی کرد.
نکته مهم دیگر، نقش انتخابات میاندورهای است. جنگ برای ترامپ صرفاً یک مسئله سیاست خارجی نیست؛ بلکه اکنون به بخشی از محاسبات انتخاباتی جمهوریخواهان تبدیل شده است. حزب حاکم معمولاً در انتخابات میاندورهای با خطر کاهش کرسیهای خود مواجه است و زمانی که رئیسجمهور محبوبیت پایینی دارد، این خطر تشدید میشود. اگر رأیدهندگان جنگ ایران را با افزایش قیمتها و نااطمینانی اقتصادی مرتبط کنند، جمهوریخواهان ممکن است مجبور شوند در حوزه انتخاباتی از تصمیمی دفاع کنند که خود بخشی از پایگاه آنان نسبت به آن تردید دارد. از این منظر، جنگ میتواند یک «مسئله دو سطحی» باشد.
در سطح اول، دولت با ایران مذاکره و جنگ میکند؛ در سطح دوم، ترامپ همزمان با کنگره، رسانهها، رأیدهندگان، حزب جمهوریخواه و بازارهای مالی مذاکره میکند. هر تصمیمی در سطح اول پیامدهایی در سطح دوم دارد. اگر ترامپ عقبنشینی کند، ممکن است با اتهام ضعف مواجه شود؛ اگر ادامه دهد، ممکن است با اتهام طولانی کردن جنگ روبهرو شود؛ اگر تحریمها را تشدید کند، خطر افزایش قیمت انرژی وجود دارد؛ و اگر به توافق برسد، مخالفانش ممکن است آن را شکست در تحقق اهداف اولیه معرفی کنند.
این وضعیت همان چیزی است که در نظریه روابط بینالملل از آن به عنوان «بازی دو سطحی» یاد میشود:
چرا که رهبر باید همزمان در برابر طرف خارجی و مخاطب داخلی قابل قبول باقی بماند. قدرت چانهزنی او در خارج، تا حدی به تواناییاش برای مدیریت ائتلاف داخلی وابسته است. اکنون کاهش محبوبیت ترامپ میتواند انعطافپذیری او در سیاست خارجی را محدود کند. در عین حال، نباید نتیجه گرفت که سقوط محبوبیت ترامپ به معنای پایان فوری سیاست جنگی آمریکا خواهد بود. سیاست خارجی کشورها با افکار عمومی تعیین نمیشود. رئیسجمهور آمریکا، بهویژه در حوزه عملیات نظامی، اختیارات گستردهای دارد و نهادهای امنیتی، نظامی و متحدان منطقهای نیز در تعیین مسیر سیاست نقش دارند. افزون بر این، در شرایط جنگی ممکن است رئیسجمهور بتواند از روایت «پیروزی ملی» برای بازسازی حمایت عمومی استفاده کند.
اما مشکل اصلی ترامپ آن است که پنجره زمانی برای چنین بازسازیای در حال محدود شدن است. اگر عملیات نظامی بتواند به توافقی پایدار، کاهش تهدید هستهای ایران و ثبات بازار انرژی منجر شود، امکان دارد بخشی از فشار سیاسی کاهش یابد. اگر چنین نتیجهای حاصل نشود، جنگ به تدریج از یک سیاست خارجی به میراث سیاسی دوره دوم ترامپ تبدیل خواهد شد. این مسئله از منظر نظریه «مسئولیتپذیری دموکراتیک» نیز اهمیت دارد. در نظامهای دموکراتیک، جنگ تنها از طریق پیروزی یا شکست نظامی ارزیابی نمیشود؛ بلکه رأیدهندگان در نهایت درباره تناسب میان اهداف اعلامشده و نتایج واقعی قضاوت میکنند. اگر دولت وعده جلوگیری از تهدید هستهای را بدهد، شهروندان انتظار دارند تهدید کاهش یابد. اگر وعده جنگ کوتاهمدت بدهد، انتظار پایان سریع دارند. اگر وعده کنترل تورم بدهد، افزایش هزینه انرژی میتواند روایت دولت را تضعیف کند.
به همین دلیل، مسئله اصلی ترامپ در تابستان ۲۰۲۶ شاید خود «ایران» نباشد، بلکه مسئله «قاببندی سیاسی ایران» در داخل آمریکا است. دولت میتواند جنگ را به عنوان نبردی برای امنیت ملی تعریف کند، اما مخالفان میتوانند همان جنگ را به عنوان جنگی طولانی، پرهزینه و ناسازگار با وعدههای انتخاباتی معرفی کنند. هر دو روایت از یک مجموعه واقعیت مشترک ساخته میشوند، اما این افکار عمومی است که تعیین میکند کدام روایت سیاسی قدرت بیشتری پیدا کند. در این میان، یک تحول مهم دیگر نیز قابل توجه است. افکار عمومی آمریکا به تدریج میان «تهدید ایران» و «هزینه جنگ با ایران» تفکیک قائل شده است. ممکن است شهروندان همچنان ایران را یک تهدید بدانند، اما الزاماً به این نتیجه نرسند که ادامه جنگ بهترین راه مقابله با آن است. این تفکیک برای سیاست خارجی آمریکا بسیار مهم است، زیرا به معنای آن است که دولت نمیتواند صرفاً با تکرار ادبیات تهدید، حمایت عمومی از جنگ را حفظ کند.
نظرسنجیهای انجامشده از ماه مارس تا اوت این تحول را به خوبی نشان میدهد. در اواخر مارس، ۶۶ درصد آمریکاییها ترجیح میدادند آمریکا سریعاً درگیری را پایان دهد، حتی اگر همه اهداف خود را محقق نکند؛ تنها ۲۷ درصد معتقد بودند واشنگتن باید برای تحقق همه اهداف خود حتی به قیمت طولانی شدن جنگ ادامه دهد. در ماههای بعد، اکثریت همچنان نسبت به ارزش اقدام نظامی تردید داشتند و نگرانی درباره طولانی شدن جنگ افزایش یافت.
این روند را باید در چارچوب یک اصل بنیادی سیاست دموکراتیک فهمید: مردم معمولاً برای اهداف انتزاعی هزینه نامحدود نمیپردازند. امنیت ملی برای مدتی میتواند هزینه اقتصادی را توجیه کند، اما وقتی هزینه افزایش مییابد و نتیجه نامعلوم باقی میماند، رابطه میان هدف و هزینه زیر سؤال میرود. جنگ ایران دقیقاً در این نقطه قرار گرفته است. از این منظر، کاهش محبوبیت ترامپ را باید نه به عنوان یک شاخص مستقل، بلکه به عنوان «متغیر نهایی» مجموعهای از فرایندها تحلیل کرد: طولانی شدن جنگ، افزایش نگرانی درباره قیمت انرژی، کاهش اعتماد به مدیریت اقتصادی، تردید نسبت به ارزش عملیات نظامی، فرسایش وعده پایان سریع جنگ و نزدیک شدن انتخابات میاندورهای. ترکیب این عوامل است که بحران خارجی را به فشار سیاسی داخلی تبدیل میکند.
در نهایت، مهمترین پیام سیاسی نظرسنجی ۳۳ درصدی این نیست که ترامپ صرفاً در یک نظرسنجی امتیاز پایینی گرفته است. اهمیت واقعی این رقم در این است که جنگ ایران دیگر قادر نیست به تنهایی در قالب یک «نمایش قدرت» برای دولت تعریف شود. جنگ اکنون در ذهن بخش قابل توجهی از جامعه آمریکا با هزینه، طولانی شدن، قیمت انرژی و عدم قطعیت گره خورده است. هنگامی که جنگ از نماد قدرت به نماد هزینه تبدیل شود، منطق سیاسی آن تغییر میکند. ترامپ هنوز میتواند این روند را معکوس کند. یک توافق قابل دفاع، کاهش پایدار تنش، بازگشت ثبات به بازار انرژی یا دستیابی به نتیجهای که دولت بتواند آن را به عنوان موفقیت راهبردی عرضه کند، ممکن است بخشی از اعتماد عمومی را بازگرداند. اما در صورت ادامه جنگ بدون دستاورد روشن، کاهش محبوبیت میتواند از یک نوسان مقطعی به یک روند ساختاری تبدیل شود.
در این صورت، جنگ ایران نه فقط بر سیاست خارجی آمریکا، بلکه بر سرنوشت سیاسی دوره دوم ترامپ اثر خواهد گذاشت. مسئله دیگر این نخواهد بود که آیا ترامپ توانایی آغاز جنگ را داشت یا نه، بلکه این خواهد بود که آیا توانایی پایان دادن به آن را با شرایطی دارد که برای رأیدهنده آمریکایی قابل قبول باشد. از منظر حقوق و سیاست بینالملل نیز این تحول واجد معنای مهمی است.
مهمترین پیام سیاسی نظرسنجی ۳۳ درصدی این نیست که ترامپ صرفاً در یک نظرسنجی امتیاز پایینی گرفته است. اهمیت واقعی این رقم در این است که جنگ ایران دیگر قادر نیست به تنهایی در قالب یک «نمایش قدرت» برای دولت تعریف شود
مشروعیت داخلی و مشروعیت بینالمللی دو حوزه جدا از یکدیگر نیستند. دولتهایی که در داخل با فشار شدید مواجه میشوند، ممکن است در خارج یا به سمت مصالحه حرکت کنند یا برای جلوگیری از نمایش ضعف، مواضع سختتری اتخاذ کنند. بنابراین کاهش محبوبیت ترامپ میتواند همزمان دو اثر متضاد بر سیاست ایران داشته باشد. از یک سو افزایش انگیزه برای یافتن مسیر خروج از جنگ و افزایش وسوسه برای دستیابی به یک پیروزی نمادین پیش از عقبنشینی است. به همین دلیل، آینده جنگ ایران تا حد زیادی به یک معادله سیاسی در واشنگتن تبدیل شده است. هرچه هزینه داخلی ادامه جنگ افزایش یابد، ارزش سیاسی یک توافق برای ترامپ بیشتر میشود؛ اما هرچه فشار سیاسی برای نشان دادن پیروزی افزایش یابد، امکان پذیرش توافقی که از سوی مخالفان «عقبنشینی» تلقی شود کاهش مییابد.
بنابراین، رقم ۳۳ درصد را باید بیش از آنکه یک عدد آماری ساده دانست، یک علامت هشدار برای ساختار تصمیمگیری آمریکا تلقی کرد. این عدد نشان میدهد که جنگ ایران در حال عبور از مرز سیاست خارجی و ورود به قلب سیاست داخلی ایالات متحده است. در چنین شرایطی، سرنوشت جنگ دیگر فقط در میدانهای نظامی خاورمیانه تعیین نمیشود، بلکه در پمپبنزینهای آمریکا، در بودجه خانوارها، در مناظرات کنگره، در نظرسنجیهای انتخاباتی و در تصمیم رأیدهندگانی تعیین خواهد شد که از خود میپرسند آیا هزینهای که کشورشان برای این جنگ میپردازد، با نتیجهای که دریافت میکند تناسب دارد یا خیر؟ اگر پاسخ این پرسش در ماههای آینده همچنان منفی باقی بماند، بحران ایران میتواند از یک بحران سیاست خارجی برای ترامپ به یکی از تعیینکنندهترین بحرانهای سیاسی دوره دوم ریاستجمهوری او تبدیل شود.
توییتر نویسنده گزارش را اینجا (safarahang@) دنبال کنید
۲۱۳




نظر شما