به گزارش خبرآنلاین، در ماههای اخیر، مجموعهای از تحولات پیدرپی در روابط ایران با کشورهای آمریکای لاتین رخ داده است: پرو روابط دیپلماتیک خود با ایران را قطع کرد و پس از آن کلمبیا در سپتامبر ۲۰۲۶ رسماً به روابط دیپلماتیک با تهران پایان داد؛ همزمان، آرژانتین و شیلی سفارت خود در تهران را تعطیل کردند، هرچند روابط دیپلماتیک دو کشور همچنان برقرار مانده است. این توالی، این پرسش را پیش میکشد که آیا با مجموعهای از تصمیمهای مستقل مواجه هستیم، یا باید آنها را در چارچوب تغییری گستردهتر در فضای سیاسی و دینی آمریکای لاتین بررسی کرد.
یکی از زمینههای مهم این تحولات، روی کار آمدن جریانهای راستگرا در شماری از کشورهای منطقه است. با این حال، راست آمریکای لاتین صرفاً یک راست سیاسی یا اقتصادی نیست، بلکه راستی ایدئولوژیک و دینی است. در این میان، گسترش اونجلیکالیسم و بهویژه جریانهای مسیحی صهیونیستی اهمیت ویژهای پیدا میکند. مواضع آشکار برخی چهرههای سیاسی منطقه در حمایت از اسرائیل و صهیونیسم، از جمله رئیسجمهور آرژانتین، یکی از نمودهای این تغییر در فضای سیاسی آمریکای لاتین است. نقطه آشکار این تحول را میتوان در موضع خاویر میلی، رئیسجمهور آرژانتین، دید که در مارس ۲۰۲۶ با صراحت اعلام کرد: «افتخار میکنم که صهیونیستترین رئیسجمهور جهان هستم.»
اهمیت این مسئله زمانی بیشتر میشود که رشد کمی و کیفی کلیساهای اونجلیکال و افزایش وزن اجتماعی و سیاسی آنها را نیز در نظر بگیریم. این جریان تنها یک نیروی دینی نیست، بلکه از شبکههای گسترده اجتماعی، آموزشی و سیاسی برخوردار است و با توجه به جایگاه اونجلیکالها در ساختار سیاسی ایالات متحده، بهویژه در دوره کنونی دولت ترامپ، احتمال تداوم و گسترش تأثیر آن در سالهای آینده وجود دارد. اونجلیکالیسم پیوندی عمیق با تحولات دینی و اجتماعی آمریکا دارد و عملاً در خدمت منافع و سیاست آمریکا است. از سوی دیگر، آمریکای لاتین همواره برای واشنگتن از اهمیت راهبردی ویژهای برخوردار بوده است. از این منظر، گسترش اونجلیکالیسم در این منطقه را نمیتوان کاملاً مستقل از سیاست و نفوذ آمریکا بررسی کرد. در کنار آن، ضعفهای تاریخی و نهادی کلیسای کاتولیک نیز زمینهای مساعد برای پیشروی کلیساهای اونجلیکال فراهم آورده است.
بعد دیگری از مسئله به تصویری بازمیگردد که برخی جریانهای اونجلیکال از ایران ارائه میکنند. در این روایت، ایران نه صرفاً مخالف اسرائیل یا صهیونیسم، بلکه کشوری «ضدیهودی» معرفی میشود. مقابله با چنین تصویری تنها از مسیر دیپلماسی رسمی ممکن نیست و نیازمند دیپلماسی عمومی و دینی فعالتری است. ارتباط با یهودیان غیرصهیونیست و بهویژه جامعه یهودیان ایران، معرفی سابقه دیرینه حضور یهودیان در ایران، میراث تاریخی آنان، اماکن و آرامگاههای منسوب به پیامبران و مقدسین بنیاسرائیل و جایگاه ایران و پادشاهان هخامنشی در عهد عتیق، میتواند بخشی از این روایت متفاوت باشد. در کنار آن، گفتوگو با طیفهای معتدلتر اونجلیکال نیز میتواند در چارچوب سیاستی بلندمدت مورد توجه قرار گیرد.
گفتوگوی حاضر که توسط مصطفی رستگار با محمد مسجدجامعی، سفیر پیشین ایران در واتیکان، در مؤسسه مطالعات راهبردی اسلام معاصر (مرام) انجام گرفت، در پی بررسی همین مجموعه عوامل و نسبت میان آنهاست.
تحولات آمریکای لاتین نوعی همزمانی و مشابهت دارد؛ کلیساهای اونجلیکال نقش تعیینکننده دارند
*** بهعنوان نخستین سؤال، آیا به نظر شما تحولاتی را که به برخی از آنها اشاره شد، میتوان در قالب یک روند منطقهای تحلیل کرد، یا هر کشور دلایل و شرایط خاص خود را در تحولات اخیر دارد؟ در این میان، البته باید به نقش اونجلیکالها نیز توجه کرد؛ زیرا نوعی مقارنت معنادار میان این تحولات و افزایش نفوذ آنان دیده میشود.
اقداماتی که در زمینه محدودکردن یا قطع روابط با ایران در آمریکای لاتین صورت گرفته، در فاصله زمانی نسبتاً کوتاه و بهویژه پس از جنگ رمضان تشدید شد. این تصمیمات عمیقاً تحت تأثیر فضای فکری مشترک منطقه است و کلیساهای اونجلیکال در این میان نقشی تعیینکننده دارندکشورهای منطقه آمریکای لاتین از جهات مختلف شباهتهای فراوانی با یکدیگر دارند و این امر مختص امروز نیست. حتی در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، زمانی که کوبای فیدل کاسترو کشوری بسیار انقلابی بود، در مجموعه آمریکای لاتین تا حد زیادی پذیرفته شده بود. علت این امر، نوعی اشتراک تاریخی، زبانی، عاطفی و در مجموع فرهنگی میان کشورهای این منطقه است. حتی نویسندگان و شاعران آنها و فضای داستانها و ادبیاتشان نیز به یکدیگر بسیار نزدیک است.
ازاینرو، آمریکای لاتین را میتوان به یک اعتبار، یک مجموعه نسبتاً بههمپیوسته دانست که فضای فرهنگی مشترکی بر بخش بزرگی از آن حاکم است؛ چه در کشورهایی که اکثریت جمعیت را بومیان و سرخپوستان تشکیل میدهند و چه در کشوری مانند اروگوئه که بخش عمده جمعیت آن از مهاجران اروپایی تشکیل شده است.
به همین دلیل، تحولاتی که در این منطقه رخ میدهد، غالباً نوعی همزمانی و مشابهت دارد. در مسئله روابط با ایران نیز کموبیش چنین وضعیتی دیده میشود. اقداماتی که در زمینه محدودکردن یا قطع روابط با ایران صورت گرفته، در فاصله زمانی نسبتاً کوتاه بهویژه پس از جنگ رمضان، آغاز و تشدید شده و آخرین نمونه آن در مورد کلمبیاست.
اینکه علل این تحولات چیست، خود بحث مفصلی دارد؛ اما اجمالاً میتوان گفت یکی از مهمترین عوامل در این تصمیمهای متوالی، کلیساهای اونجلیکال هستند.
چند سال پیش در کتاب مسیحیت انجیلی که با همکاری شما سرانجام یافت و در آن زمینههای پیشروی کلیساهای اونجلیکال در جهان معاصر را بررسی کرده بودم، اشاره کردم که در میان مناطق مختلف جهان، شاید هیچ منطقهای به اندازه آمریکای لاتین ظرفیت توسعه و گسترش کلیساهای اونجلیکال را نداشته باشد. این کتاب در سال ۱۳۹۸ توسط انتشارات روزنامه اطلاعات منتشر شد و اخیراً نیز چاپ جدید آن عرضه شده است. دلایل این گسترش متعدد است که در ادامه به آن میپردازیم.
بنابراین، در پاسخ کوتاه به سؤال شما باید گفت اقداماتی که در این کشورها در قبال ایران صورت گرفته، عمیقاً تحت تأثیر فضای دینی و سیاسی و فرهنگی کموبیش مشترک قرار دارد و در این میان، کلیساهای اونجلیکالِ فعال در آمریکای لاتین، نقشی تعیینکننده دارند.

در آمریکای لاتین مهمترین رقیب کاتولیسیسم، کلیساهای انجیلی هستند
*** تا جایی که اطلاع داریم، آمریکای جنوبی از نظر تاریخی عمدتاً سرزمینی کاتولیک بوده است و از آغاز گسترش مسیحیت در این قاره، کاتولیسیسم حضور غالب داشته است. با این حال، بر اساس آمارهای موجود، امروز شاهد نوعی پسروی کاتولیسیسم در برابر رشد کلیساهای تبشیری یا اونجلیکال هستیم. علت این تحول چیست؟ چه نقاط ضعفی در کلیسای کاتولیک وجود دارد که سبب میشود افراد بهطور فزاینده از آن فاصله بگیرند و به سوی کلیساهای انجیلی حرکت کنند؟ همچنین، در کنار کلیساهای انجیلی، آیا ادیان یا مذاهب دیگری نیز وجود دارند که کاتولیکها به سوی آنها گرایش پیدا کنند؟
کلیسای کاتولیک با آیین اروپایی وارد این قاره شد؛ آیینی که با جهان فرهنگی، مناسک و باورهای بومیان فرسنگها فاصله داشت. حتی زمانی که بومیان با صداقت این دین را پذیرفتند، بسیاری از مفاهیم آن نامأنوس باقی ماند، زیرا تناسبی با ساختار فکری و زبانی پیشین آنان نداشتدر حال حاضر، مهمترین رقیب کلیسای کاتولیک در آمریکای لاتین، عملاً همین کلیساهای اونجلیکال هستند. البته در مناطق دیگر جهان وضع به این صورت نیست. برای مثال، در آفریقای سیاه، علاوه بر حضور اونجلیکالها که از رقبای کلیسای کاتولیک بهشمار میآیند، جریان جدیدی نیز با عنوان «کمتیسم» شکل گرفته است؛ جریانی که حدود دو یا سه دهه از پیدایش آن میگذرد و بهویژه در دهه اخیر، با تأکید بر «هویت آفریقایی»، بیشتر مطرح شده است.
منظورم این است که در آفریقای سیاه، کلیساهای اونجلیکال تنها رقیب کلیسای کاتولیک نیست و جریانهایی مانند کمتیسم نیز حضور دارند؛ اما در آمریکای لاتین، عملاً مهمترین رقیب کلیسای کاتولیک همان کلیساهای انجیلی هستند.
حال برای اینکه روشن شود چرا چنین وضعیتی پدید آمده، ابتدا باید موقعیت کلیسای کاتولیک در آمریکای لاتین را بررسی کنیم و این مسئله تا اندازهای نیازمند یک بحث تاریخی است و اینکه اساساً کلیسای کاتولیک چگونه و توسط چه کسانی وارد آمریکای لاتین شد.
اروپاییهایی که وارد قاره آمریکا شدند، عملاً بخشهای وسیعی از آن را به استعمار کشیدند؛ استعماری بسیار خشن و پرهزینه برای جمعیت بومی. بر اساس برخی آمارها، از زمان ورود اروپاییها حدود شصت میلیون بومی و سرخپوست در سراسر قاره آمریکا کشته شدند. در بخش جنوبی عمدتاً اسپانیاییها و پرتغالیها حضور یافتند و در بخش شمالی نیز انگلیسیها، آلمانیها و دیگر اروپاییان وارد شدند. کاهش جمعیت بومی ابعاد بسیار وسیعی داشت؛ بخشی از آنان در جنگها کشته شدند و شمار بیشتری نیز بر اثر بیماریهایی از میان رفتند که اروپاییان با خود آورده بودند و بومیان در برابر آنها ایمنی نداشتند.
اما بحث ما فعلاً درباره آمریکای جنوبی است. کسانی که به این منطقه آمدند، عمدتاً اسپانیایی بودند و در بخشی که امروز برزیل است، پرتغالیها حضور داشتند. آنان دین خود را نیز همراه آوردند و در بسیاری از موارد، بهویژه در دو سه قرن نخست حضورشان، پذیرش آیین کاتولیک اجباری بود و بومیان میبایست آن را میپذیرفتند.
کلیسای کاتولیکی که به آمریکای جنوبی منتقل شد طبیعتاً همان صورت اروپایی کاتولیسیسم بود؛ یعنی الهیات، مفاهیم دینی، هنر، آداب و رسوم و حتی شیوه عبادت، همگی در چارچوب الگوی کاتولیکیِ اروپایی قرار داشت.
*** وقتی میفرمایید پذیرش آیین کاتولیک اجباری بود، منظورتان این است که با زور و فشار نظامی انجام میشد و اگر کسی نمیپذیرفت، ممکن بود کشته شود؟
بله. کسانی که نمیپذیرفتند، در موارد فراوانی بهعنوان دشمن تلقی میشدند و کشته میشدند.
*** این وضعیت در سراسر آمریکای لاتین وجود داشت؟
بهطور کلی چنین بود؛ البته در مناطق تحت استعمار اسپانیا شدت بیشتری داشت و در قلمرو پرتغالیها، ظاهراً کمتر بود. بومیان و سرخپوستان این مناطق، پیش از ورود اروپاییها، برای خود آداب و رسوم، سنتها، اعتقادات و مراسم خاص خود را داشتند.
در مقابل، آیین کاتولیکی که به این مناطق آورده شد، دقیقاً صورتی اروپایی داشت و اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، صورت اسپانیایی و پرتغالی کاتولیسیسم بود. زیرا حتی در خود اروپا نیز کاتولیسیسمِ رایج در شبهجزیره ایبریا، یعنی اسپانیا و پرتغال، با اشکال کاتولیسیسم در شمال و مرکز اروپا تفاوتهایی داشت.
بنابراین، آنان با نوع خاصی از آیین کاتولیک وارد این سرزمینها شدند؛ آیینی که از نظر مفاهیم، آداب، مناسک و شیوه دینداری با جهان فرهنگی بومیان فاصله زیادی داشت. حتی اگر بومیان با حسن نیت کامل و بدون مقاومت نیز میخواستند این دین را بفهمند و به آن عمل کنند، بسیاری از مفاهیم و مناسک آن برایشان نامأنوس و دشوارفهم بود، زیرا با ساختارهای فرهنگی و اعتقادی پیشین آنان تفاوت بسیار زیادی داشت.
فاصله جهان فرهنگی بومیان با کاتولیسیسم، فهم دین را برای آنان نامأنوس میساخت
*** ممکن است برای روشنتر شدن بحث، مصادیقی را ذکر بفرمایید؟
الهیات آزادیبخش میتوانست موقعیت کلیسای کاتولیک را بازسازی کند؛ چرا که پاسخی متناسب با دردهای اجتماعی و تاریخی جامعه ارائه میداد. اما واتیکان بهشدت در برابر آن ایستاد و سرکوبش کرد. وقتی نهادی بحران را از درون حل نکند، نیروی بیرونی یعنی جریانهای اونجلیکال خلأ آن را پر میکنندبومیان این منطقه در چارچوب تمدنها و نظامهای فرهنگی کاملاً متفاوتی زندگی میکردند. برای مثال، تمدنهای بزرگی مانند آزتکها و اینکاها وجود داشتند که آثار باقیمانده از آنها نشاندهنده سطح بالای تمدنی، معماری و فرهنگیشان است. با این حال، نوع اعتقادات آنان، تصوری که از طبیعت و بهویژه از خورشید داشتند و نیز شیوه عبادت، مناسک و مراسمشان، با آیین کاتولیک تفاوت بسیار زیادی داشت.
واقعیت این است که شاید در کمتر منطقهای، آیین کاتولیک به اندازه آمریکای لاتین با چنین فاصلهای از زمینه فرهنگی و اعتقادی بومی، مواجه شده باشد؛ حتی در مقایسه با چین. در چین، مسیحیت نخستینبار از طریق ایران وارد شد و بعدها نیز در قرون پانزدهم، شانزدهم و هفدهم، اروپاییان آن را گسترش دادند. البته چینیها نیز عمدتاً در چارچوب سنتهای بودایی و دیگر سنتهای بومی خود میاندیشیدند و مفاهیمی مانند خدا، پیامبر، کتاب مقدس و آداب دینی به معنایی که در ادیان ابراهیمی ــ اعم از اسلام، مسیحیت و یهودیت ــ وجود دارد، برایشان تازگی داشت. به همین علت گسترش آیین کاتولیک در چین نیز با مشکلاتی مواجه بود، اما با این حال، کاتولیسیسم در چین بهمراتب قابلفهمتر و قابلجذبتر از آمریکای لاتین بود.
اگر بخواهم خلاصه کنم، حتی در مواردی که مردم بومی آمریکای لاتین آیین کاتولیک را با صداقت و صمیمیت پذیرفته بودند، بسیاری از مفاهیم آن همچنان برایشان چندان قابلفهم نبود. زیرا یک دین زمانی برای یک جامعه بهطور عمیق قابلفهم میشود که با مجموعهای از ساختارهای فکری، تصورات فرهنگی، ویژگیهای شخصیتی و حتی ساختار زبانی آن جامعه نوعی تناسب داشته باشد. مسئله اصلی در آمریکای لاتین تا حد زیادی همین فاصله میان این دو جهان فرهنگی بود.
*** اگر بخواهیم همین مسئله را با بیانی الهیاتی توضیح دهیم، آیا میتوان گفت «دگربودگی» کاتولیکهایی که وارد آمریکای لاتین شدند، در نسبت با جوامع بومی بسیار پررنگ و عمیق بود؟
بله، در مقایسه با بومیانی که در آنجا زندگی میکردند، واقعاً چنین بود.
*** آیا در مواجهه مسیحیت کاتولیک با جوامع دیگر نیز این میزان از دگربودگی وجود داشت؟
نه، به این اندازه نبود؛ در آمریکای لاتین این دگربودگی هم عمیق بود و هم دامنه وسیعی داشت. بنابراین، از همان ابتدا یک مشکل اساسی وجود داشت.
جنبش ضدکشیشی در قرن نوزدهم به تقابل تاریخی روشنفکران با کلیسا انجامید
امروز فردی مانند خاویر میلی در رأس قدرت قرار گرفته که با صراحت میگوید "افتخار میکنم صهیونیستترین رئیسجمهور جهان هستم". اینکه در کشوری برخوردار از سابقه فرهنگی مانند آرژانتین چنین فردی به قدرت میرسد، نشاندهنده تغییری بنیادین است؛ در گذشته امکان بیان آشکار چنین مواضعی وجود نداشتنکته دوم به اروپاییهایی بازمیگردد که از اسپانیا و پرتغال و در دورههای بعد، بهویژه از ایتالیا و دیگر کشورهای اروپایی، به آمریکای جنوبی مهاجرت کردند. برای مثال، بخش بزرگی از جمعیت آرژانتین ریشه ایتالیایی دارند. در برزیل نیز، بهویژه در ایالت سائوپائولو که از مناطق توسعهیافته این کشور است، جمعیت قابلتوجهی با تبار آلمانی، هلندی و ایتالیایی زندگی میکنند. همچنین در برزیل شمار زیادی از مهاجران لبنانی نیز حضور دارند.
برگردیم به اصل بحث. اروپاییهایی که به آمریکای جنوبی مهاجرت کرده بودند، بهتدریج هم از نظر جمعیت افزایش یافتند و هم نسلهای بعدی آنان در آنجا شکل گرفت. با این حال، همچنان تحت سلطه پادشاه اسپانیا و یا پرتغال قرار داشتند.
از اوایل قرن نوزدهم، مجموعهای از جنبشهای استقلالطلبانه در آمریکای جنوبی شکل گرفت. این جریانها دیگر نمیخواستند تحت حاکمیت پادشاه اسپانیا باقی بمانند و خواهان استقلال سیاسی بودند. در مقابل، حکومت اسپانیا و مدیران و کارگزارانی که از سوی آنان اعزام شده بودند، در برابر این نیروهای استقلالطلب مقاومت میکردند. از همین دوره، بهویژه در کشورهای مهم منطقه، روند استقلال آغاز شد.
در اینجا مسئله درباره نسبت کلیسای کاتولیک با همین اروپاییهای مهاجر و نیروهای استقلالطلب است. کلیسای کاتولیک مالک بخش قابلتوجهی از زمینهای مرغوب بود و در قرن نوزدهم، عملاً از استعمار اسپانیا حمایت میکرد و در جهت منافع آن قرار داشت. به همین دلیل، روشنفکران، لیبرالها و آزادیخواهان آن دوره ــ که بسیاری از آنان خود اروپاییتبار بودند و نه از جمعیت بومی ــ در برابر کلیسا موضع گرفتند.
این تقابل تنها ناشی از موقعیت اقتصادی و ثروت گسترده کلیسا نبود، بلکه به موضع سیاسی آن نیز مربوط میشد. افزون بر این، این روشنفکران عمیقاً تحت تأثیر جریانهای فکری اروپا، بهویژه اندیشههای برآمده از انقلاب کبیر فرانسه و نسلهای بعدی روشنفکران اروپایی قرار داشتند.
همانطور که میدانید، در جریان انقلاب کبیر فرانسه بخش مهمی از اموال و، دقیقتر بگوییم، زمینها و داراییهای متعلق به کلیسای کاتولیک ملی و مصادره شد. انقلابیون فرانسوی عملاً در برابر کلیسای کاتولیک قرار گرفتند و حتی شمار زیادی از شخصیتهای دینی و روحانیون کلیسا را اعدام کردند.
روشنفکران آمریکای لاتین نیز عمیقاً تحت تأثیر همین جریانهای فکری بودند. ازاینرو، از قرن نوزدهم به بعد نوعی جنبش «آنتیکلریکال»، یعنی ضدروحانیت و ضدکلیسا، و در مواردی حتی ضد آیین کاتولیک، در آمریکای لاتین شکل گرفت و بهتدریج تحول پیدا کرد.
فعلاً فقط به همین دو عامل اشاره میکنم و عوامل دیگر را برای ادامه بحث میگذارم. به هر حال آیین کاتولیک از دو جهت با نوعی ناهماهنگی مواجه بود: نخست، در نحوه نفوذ و استقرارش در میان جوامع بومی؛ و دوم، در موقعیتی که در نزد اروپای مهاجر پیدا کرد.
محکومیت الهیات آزادیبخش توسط واتیکان، امکان بازسازی کلیسای کاتولیک را سوزاند
فرد به محض پیوستن به کلیسای اونجلیکال رها نمیشود، بلکه وارد شبکهای منسجم با وظایف مشخص میگردد؛ از تبلیغ چهرهبهچهره تا امور خدماتی. در مقابل، این تشکیلات به فرد هویت میدهد و در اشتغال و آموزش از او حمایت میکند. این ساختار تشکیلاتی برگ برنده جذب آنان استپس از استقلال کشورهای آمریکای لاتین، تحولات گسترده دیگری رخ داد. از اوایل قرن بیستم، کلیسای کاتولیک به دلیل ریشههای تاریخی و حضور دیرینه خود، دستکم از نظر ظاهری، موقعیتی نیرومند یافت. بهویژه پس از جنگ جهانی دوم، کلیسای کاتولیک در بسیاری از موارد، در کنار رژیمهای دیکتاتوری آمریکای لاتین قرار گرفت؛ رژیمهایی که در این منطقه بسیار متعدد بودند، از حکومت پینوشه گرفته تا نمونههای فراوان دیگر.
دوباره به اصل بحث برگردم. کلیسای کاتولیک در آمریکای لاتین از همان آغاز حضورش، یعنی از قرن شانزدهم، با مجموعهای از مشکلات تاریخی مواجه بود و بخش مهمی از این مشکلات در دوران جدید نیز همچنان ادامه پیدا کرد. با این حال، اکثریت مردم، به دلیل گرایش طبیعیشان به دین و اینکه نمیتوانستند بدون نوعی اعتقاد دینی زندگی کنند، همچنان در چارچوب آیین کاتولیک باقی ماندند. از سوی دیگر، کلیسای کاتولیک به دلیل پیشینه تاریخی، امکانات و ثروتی که در اختیار داشت، از موقعیت اجتماعی قابلتوجهی برخوردار بود. از همین رو، این تصور شکل گرفت که کاتولیسیسم در آمریکای لاتین بسیار نیرومند و تأثیرگذار است.
در تحلیل نهایی، واقعیت کاملاً به این صورت نیست؛ البته نمیتوان گفت کلیسای کاتولیک نیز فاقد تأثیر بوده است. یکی از مهمترین چالشهایی که این کلیسا پس از جنگ جهانی دوم با آن مواجه شد و از درون خود آمریکای لاتین برخاست «الهیات آزادیبخش» بود؛ جریانی که با گوتیرز شناخته میشود که البته کشیشی آزادیخواه بود. این الهیات در مقطعی طرفداران بسیار زیادی پیدا کرد. واتیکان، بهویژه در دوره ژان پل دوم و با نقش پررنگ راتسینگر، در برابر این جریان ایستاد و آن را به شدت محکوم کرد.
در واقع، الهیات آزادیبخش میتوانست امکانی برای بازسازی موقعیت کلیسای کاتولیک در آمریکای لاتین فراهم کند؛ زیرا میکوشید پاسخی متناسب با مسائل اجتماعی و تاریخی این جوامع ارائه دهد. اما این مسیر نیز با مخالفت شدید روبهرو شد و عملاً محدود گردید.
در نتیجه، اگر به وضعیت کنونی، یعنی سال ۲۰۲۶، نگاه کنیم، کلیسای کاتولیک دیگر در موقعیتی نیست که بتواند بهسادگی در برابر جنبشی بسیار پرانرژی و حتی خلاق مانند جریانهای اونجلیکال، ایستادگی کند.
وقتی یک نهاد دینی بحران را از درون حل نکند، نیروی بیرونی خلأ آن را پر میکند
*** بحث را با توضیح بیشتر درباره نقاط ضعف کلیسای کاتولیک ادامه بدهیم. شما به برخی از این موارد اشاره کردید، اما ظاهراً عوامل دیگری نیز وجود دارد که نیازمند توضیح است. در کنار آن، میخواهیم درباره نقاط قوت کلیساهای انجیلی نیز صحبت کنیم.
حمایت از اسرائیل برای عموم اونجلیکالهای آمریکایی یک وظیفه دینی و آخرالزمانی است، نه صرفاً انتخابی سیاسی. باور دارند بازگشت عیسی مسیح زمانی محقق میشود که یهودیان در سرزمین مقدس گرد آیند. به همین دلیل، توسعه اونجلیکالیسم در آمریکای لاتین همزمان در خدمت منافع ژئوپلیتیک واشنگتن و اهداف دینی این کلیساهاستهمانطور که عرض میکردم، کلیسای کاتولیک در این منطقه با مشکلات و ضعفهایی مواجه بوده است؛ البته نقاط قوتی هم دارد و نمیتوان آنها را نادیده گرفت، اما وجود این مشکلات واقعیتی روشن است.
در دهه ۱۹۶۰، شماری از شخصیتهای مذهبی تلاش کردند برای این وضعیت راهحلی پیدا کنند. همانطور که پیشتر گفتم، یکی از مهمترین این راهحلها، الهیات آزادیبخش بود که بهویژه در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ رشد قابلتوجهی پیدا کرد. البته امروز این جریان تا حد زیادی کمرمق شده و عملاً کلیساهای اونجلیکال در بسیاری از عرصهها جای آن را گرفتهاند.
بهطور کلی، وقتی یک دین یا نهاد دینی با بحران روبهرو میشود، بهترین حالت این است که بحران را از درون خود، حلوفصل کند. اگر این اتفاق نیفتد، نیروی دیگری از بیرون، آن خلأ را پر میکند. در اینجا نیز اگر در برابر برخی تلاشهای اصلاحی آنهمه مقاومت نمیشد، شاید کلیسای کاتولیک تا این اندازه با مشکل مواجه نمیشد.
برای روشنتر شدن موضوع، مثالی میزنم. در سال ۱۹۹۲ سفیر ایران در واتیکان بودم. همانطور که میدانید، ۱۴۹۲ سال کشف آمریکا تلقی میشود و بنابراین ۱۹۹۲ مصادف با پانصدمین سالگرد کشف آن بود. پاپ وقت، ژان پل دوم، بسیار اصرار داشت که پانصدمین سالگرد مسیحیشدن آمریکای لاتین ــ یا به تعبیر خود کلیسا، اونجلیزاسیون ــ جشن گرفته شود و در نهایت نیز این کار انجام شد.
اما این برنامه با مقاومت قابلتوجهی از سوی روشنفکران آمریکای لاتین، چه مذهبی و چه غیرمذهبی، روبهرو شد. استدلال آنان این بود که آنچه شما جشن میگیرید، در واقع پانصدمین سالگرد استعمار ماست، نه صرفاً پانصدمین سال مسیحیشدن؛ زیرا مقدمه و بستر این تنصیر، همان فرایند استعمار بود.
برگردم به اصل موضوع. الهیات آزادیبخش به این ترتیب بهتدریج کنار رفت و آنچه عملاً جای آن را گرفت، همین کلیساهای اونجلیکال بود.
رویگردانی از چپگرایی در آمریکای لاتین؛ فضای فکری دهه شصت و هفتاد فروپاشیده است
اما پیش از ادامه بحث، لازم است به یک تحول زمینهای اشاره کنم. بهویژه طی ده سال اخیر ــ هرچند این تحول تا حدی جنبه جهانی دارد ــ در آمریکای لاتین شاهد نوعی موج راستگرایی هستیم؛ یا شاید دقیقتر باشد که بگوییم نوعی فاصلهگرفتن از چپگرایی رخ داده است. در دهههای ۱۹۶۰، ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، حتی در دورههایی که رژیمهای نظامی بر برخی کشورهای منطقه حاکم بودند، در میان روشنفکران و جوانان آمریکای لاتین نوعی گرایش عمومی به چپ وجود داشت؛ اما امروز دیگر آن فضا وجود ندارد.
خود من یکبار برای شرکت در کنفرانسی به برزیل رفته بودم. در آن نشست، استادان معتبر و شناختهشدهای حضور داشتند. یکی از آنان، آقای ژوگاریب، استاد اقتصاد دانشگاه هاروارد و در عین حال برزیلی بود. نهفقط ایشان، بلکه برخی دیگر از شرکتکنندگان نیز میگفتند که هر چند وقت یکبار برای دیدار با کاسترو میروند و با او گفتوگو میکنند؛ هم کاسترو آنان را میپذیرفت و هم خود این افراد به چنین دیدارهایی علاقهمند بودند. این نشاندهنده فضای فکری آن دوره بود.
در پرو نیز، همان کشوری که شما اشاره کردید، گروه چپگرای «راه درخشان» یا «توپاک آمارو» وجود داشت که حتی در مقاطعی دست به اقدامات مسلحانه میزد. چنین فضایی در آمریکای لاتین و بهویژه آمریکای جنوبی امروز، دیگر وجود ندارد.
حتی گرایشهای ناسیونالیستیِ پیشین نیز تا حد زیادی تغییر کردهاند. برای مثال، در آرژانتین جریان «پرونیسم» وجود داشت. پرون، از رؤسایجمهور این کشور، شخصیتی ناسیونالیست بود و از این جهت میتوان او را، با تفاوتهایی، در کنار چهرههایی مانند ناصر، سوکارنو و نهرو قرار داد. اما امروز فضای سیاسی آرژانتین بهکلی تغییر کرده و فردی در رأس قدرت قرار گرفته که با صراحت از مواضع بسیار نزدیک به صهیونیسم سخن میگوید؛ البته در اینجا با «صهیونیسم مسیحی» نیز مواجه هستیم.
در گذشته بیان آشکار مواضع میلی در آرژانتین غیرممکن بود
*** ما از گذشته درباره آمریکای لاتین معمولاً دو نکته میشنیدیم. نخست اینکه کسانی که از ایران به این منطقه سفر میکردند، میگفتند در آنجا نوعی گرایش به انقلاب، همدلی با انقلاب اسلامی و نیز نوعی استعمارستیزی و استکبارستیزی وجود دارد. نکته دوم این بود که گفته میشد مردم آمریکای لاتین نسبتاً بهآسانی دین خود را تغییر میدهند و مثلاً یک فرد کاتولیک در این منطقه ممکن است بهراحتی مسلمان شود. آیا ازبینرفتن آن فضای پیشین، ناظر به این دو ویژگی نیز هست؟
بله، تا حدی چنین است.
*** یعنی آن حالت استکبارستیزی نیز کاهش پیدا کرده است؟
آن حالت، به تعبیری که شما به کار بردید، البته قابل تعمیم به کل جامعه نیست؛ اما در میان نخبگان فرهنگی و فکری، آن نوع تعهد به اندیشه چپ و نیز نوعی همراهی و حتی دفاع از ایدئولوژیهایی مانند الهیات آزادیبخش ــ که واقعاً تا حدی از اندیشه چپ الهام گرفته بود ــ دیگر به شکل گذشته وجود ندارد.
اینکه توده مردم و بدنه اجتماعی امروز چگونه فکر میکنند، موضوع دیگری است؛ اما در عمل، جوامع، بهویژه در منطقهای مانند آمریکای لاتین، تا حد زیادی تحت تأثیر و هدایت نخبگان خود قرار دارند. در گذشته، در آرژانتین، پرون و پرونیستها چنین جایگاهی داشتند؛ اما امروز فردی مانند خاویر میلی و جریان سیاسی پیرامون او در موقعیت رهبری قرار گرفتهاند.
میلی شخصیتی بسیار خاص است و با صراحت میگوید من افتخار میکنم که صهیونیستترین رئیسجمهور جهان هستم؛ یعنی میخواهد بگوید در حمایت از یهودیت و اسرائیل، حتی از خود یهودیان نیز جلوتر است. اینکه در کشوری مهم و ثروتمند و برخوردار از سابقه فرهنگی همچون آرژانتین، چنین فردی به ریاستجمهوری میرسد، خود نشانه یک تغییر مهم است.
البته در رسیدن او به قدرت عوامل مختلف سیاسی، اقتصادی، تجاری و مالی نقش داشتهاند؛ در این تردیدی نیست؛ اما مسئله مهم این است که امروز چنین مواضعی با صراحت بیان میشود، درحالیکه در فضای سیاسی و فرهنگی گذشته آرژانتین، اساساً امکان بیان آشکار چنین مواضعی به این شکل وجود نداشت.
جامعه آمریکای لاتین توان مقاومت فرهنگی اروپا را در برابر ایدئولوژیهای جدید ندارد
*** آیا همین تغییر نگرش نیز تا حدی محصول فعالیت و گسترش کلیساهای اونجلیکال است؟
این تصور که در روابط دیپلماتیک "هرچه بیشتر، بهتر است" الزاماً درست نیست. اصرار گذشته بر افتتاح سفارتخانهها در دوردستترین نقاط، بدون ارزیابی ظرفیتهای واقعی، سیاست درستی نبود. ما باید اندازه و ظرفیت خود را بشناسیم تا بعداً با هزینه تعطیلی سفارتخانهها بر اثر امواج سیاسی مواجه نشویممطمئناً چنین است. نکتهای که میخواهم به آن اشاره کنم این است که برای مثال، همین چند روز پیش پاپ به فرانسه سفر کرد. فرانسه یکی از لائیکترین کشورهای اروپای غربی است، با این حال در پاریس حدود ششصد هزار نفر در مراسم دعای او شرکت کردند. در چنین جامعهای شما بهسادگی نمیتوانید اونجلیکالیسم را تبلیغ کنید و تنها شمار محدودی از افراد، آن هم به دلایل خاص، ممکن است جذب آن شوند. اما در آمریکای لاتین، واقعاً هزاران، دهها هزار و حتی صدها هزار نفر جذب کلیساهای اونجلیکال میشوند.
جامعه فرانسه و، بهطور کلیتر، جوامع اروپایی از نظر فرهنگی، دینی و تاریخی از انسجام و استحکام بیشتری برخوردارند و بهراحتی نمیتوان جهتگیری دینی آنان را تغییر داد. ممکن است فردی از دین فاصله بگیرد، اما اینکه به همان سهولتی که در آمریکای لاتین رخ میدهد، از یک سنت دینی به شاخه یا دین دیگری منتقل شود، در اروپا بسیار دشوارتر است. علت آن نیز تا حد زیادی به استحکام تاریخی و فرهنگی این جوامع بازمیگردد.
در مورد آمریکای لاتین، من تاکنون فقط به دو عامل اشاره کردهام، درحالیکه عوامل بیشتری وجود دارد. مسئله این نیست که این منطقه فاقد فرهنگ یا شخصیتهای بزرگ فرهنگی است؛ برای مثال، فردی مانند گابریل گارسیا مارکز نویسندهای در سطح جهانی است. بحث بر سر این است که جامعه، بهعنوان یک کل، توان مقاومت در برابر ایدئولوژی و جریان دینی جدید را ندارد.
برگردم به اصل موضوع. عرض میکردم که در سراسر آمریکای جنوبی نوعی رویگردانی از چپ به وجود آمده است. با توجه به این تحول، حتی معلوم نیست در انتخابات آینده برزیل، رئیسجمهور فعلی، آقای لولا، بتواند مجدداً پیروز شود. در کلمبیا نیز رئیسجمهور پیشین گرایش چپ داشت و مواضع بسیار صریحی علیه اسرائیل اتخاذ میکرد؛ تا آنجا که، اگر اشتباه نکنم، در واکنش به حوادث غزه روابط کشورش با اسرائیل را قطع کرد.
در همین آرژانتین، رئیسجمهور اسبق خانم کرشنر بود که در یکی از سخنرانیهایش در سازمان ملل، تا آنجا که به یاد دارم، با نگاهی مثبت نسبت به حزبالله و مبارزان لبنانی صحبت کرد. نمیخواهم بگویم صریحاً از آنها دفاع کرد، چون تعابیرش را به خاطر ندارم؛ اما به هر حال موضع او با وضعیت امروز کاملاً متفاوت بود. اکنون فردی مانند میلی جای او آمده است.
همین تغییر را در شیلی نیز میبینید. رئیسجمهور پیشین شیلی ــ که اکنون نامش را به خاطر ندارم ــ فردی مستقل و ناسیونالیست و با گرایشهای عدالتخواهانه و تا اندازهای چپ بود، اما امروز فردی با جهتگیری کاملاً متفاوت در رأس قدرت قرار گرفته است. بنابراین، قابل انکار نیست که فضای سیاسی آمریکای لاتین در مجموع، در مقایسه با ده یا بیست سال پیش، تغییر زیادی کرده است.
فرد پس از جذب در کلیسای اونجلیکال رها نمیشود؛ تشکیلات دائماً برای او نقش تعریف میکند
اما درباره اونجلیکالها و اینکه چرا در آمریکای لاتین پیشروی میکنند، چند عامل وجود دارد. بخشی از آن به خود ایدئولوژی و ساختار الهیاتی اونجلیکالها بازمیگردد؛ بخشی به سیاستهای آمریکا مربوط است و بخش دیگری نیز به ویژگیهای تشکیلاتی کلیساهای اونجلیکال.
اجازه بدهید از عامل سوم شروع کنم. اصولاً این جریان، جریانی بسیار تشکیلاتی است. البته کاتولیسیسم نیز ساختار تشکیلاتی دارد، اما مقصود من از تشکیلاتیبودن در اینجا این است که فرد، به محض پیوستن به کلیسای اونجلیکال، در درون شبکهای قرار میگیرد که برای او وظایف مشخصی تعریف میکند. برای مثال، ممکن است از او خواسته شود هفتهای یکبار جزوه توزیع کند، به خانههای مردم مراجعه کند، با آنان صحبت کند و کتاب یا مطالب تبلیغی در اختیارشان قرار دهد، یا در مکانهای عمومی با مردم گفتوگو کند. حتی ممکن است موظف باشد در امور داخلی همان مرکز و یا کلیسا، کارهای خدماتی انجام دهد و از جمله شستن دستشوییها.
بنابراین، فرد پس از جذبشدن رها نمیشود، بلکه تشکیلات دائماً برای او نقش و مسئولیت تعریف میکند. در کنار آن، اعضا نیز معمولاً موظفاند بخشی از درآمد خود را به کلیسا یا تشکیلات اختصاص دهند که در مواردی ممکن است به حدود بیست درصد برسد. البته رابطه یکطرفه نیست؛ تشکیلات نیز از اعضای خود حمایت میکند. اگر فرد به کار، ادامه تحصیل یا کمک مالی نیاز داشته باشد، در بسیاری از موارد همین شبکه به او کمک میکند. بنابراین، با یک ساختار منسجم و حمایتی مواجه هستیم، نه صرفاً با یک تعلق اعتقادی فردی.
*** این حدود بیست درصد را سالانه بهعنوان کمک به کلیسا پرداخت میکنند؟
ظاهراً میزان ثابت و یکسانی ندارد. آن ده درصد که معمول است، اما در برخی موارد میزان پرداخت میتواند تا حدود بیست درصد و شاید بیشتر هم برسد.
بنابراین، همانطور که عرض میکردم، کسی که اونجلیکال میشود، وضعیتش مانند یک فرد کاتولیک نیست که حداکثر هفتهای یکبار به کلیسا برود یا گاهی با کشیش محل ارتباط داشته باشد. فرد وارد تشکیلات میشود و این ویژگی تشکیلاتی اهمیت بسیار زیادی دارد؛ هم در جذب افراد و هم در استفاده از تواناییها و امکانات آنان و البته در مقابل از او حمایت میکنند به گونههای مختلف. پس یکی از ویژگیهای مهم کلیساهای اونجلیکال همین ساختار تشکیلاتی آنهاست.
*** در واقع، با نوعی شبکه مواجهیم که افراد را جذب میکند، به آنان مأوا و پناه میدهد، برایشان هویت و نقش اجتماعی تعریف میکند و در مواردی حمایتهای گوناگون، حتی حمایت اقتصادی، در اختیارشان قرار میدهد.
بله. معمولاً اونجلیستهایی که برای تبلیغ به خارج از کشور میروند، عمدتاً داوطلب هستند. این وضعیت با الگوی سنتی کلیسای کاتولیک تفاوت دارد. برای مثال، کشیش کاتولیکی که در گذشته برای تبلیغ به کشوری مانند اوگاندا یا تایلند اعزام میشد، مأمور کلیسا بود؛ یعنی تشکیلات او را برای انجام این وظیفه میفرستاد، خواه از طریق یکی از طریقتها و سازمانهای دینی کاتولیک باشد و یا از طریق مرکزیت کلیسا و واتیکان.
اما در کلیساهای اونجلیکال وضعیت متفاوت است. افرادی که برای تبلیغ میروند، غالباً داوطلباند. اساساً در این کلیساها عنوان «پاستور» به معنای «شبان» رایجتر و دقیقتر است و مفهوم «کشیش» به معنایی که در کلیسای کاتولیک وجود دارد، چندان در مورد آنها صدق نمیکند.
*** یعنی در کلیساهای اونجلیکال، لزوماً با یک مقام رسمی روبهرو نیستیم که از سوی یک کلیسای مرکزی منصوب شده و جایگاه ثبتشده و مشخصی داشته باشد؛ بلکه فعالیت تبلیغی میتواند عمومیتر باشد و حتی افراد بهصورت خودجوش وارد آن شوند؟
بله، این امکان وجود دارد؛ اما در عین حال، تشکیلات نیز میتواند به فرد مأموریت مشخصی بدهد. برای مثال، به او گفته میشود که اکنون باید برای تبلیغ به منطقه آمازون بروید. من خودم نمونههایی از این افراد را دیدهام؛ بعضی از پاستورهای اونجلیکال که برای فعالیت تبلیغی به آمازون میرفتند، اتفاقاً کانادایی بودند. منظورم این است که در اینجا نیز تشکیلات وجود دارد و همین تشکیلات وظیفهای را بر عهده فرد میگذارد و او موظف است آن را انجام دهد.
*** پس هم در کلیسای کاتولیک تشکیلات وجود دارد و هم در کلیساهای اونجلیکال. تفاوت این دو نوع تشکیلات در چیست؟
در کلیسای کاتولیک، تشکیلات عمدتاً مجموعهای مشخص از افراد را دربرمیگیرد و از آنان حمایت میکند؛ کسانی مانند کشیش، راهب، راهبه و اسقف. یعنی ساختاری وجود دارد که اعضای رسمی و مشخص خود را دارد.
اما در کلیساهای اونجلیکال، تفاوت مهم این است که تقریباً همه اعضا در درون این شبکه تشکیلاتی قرار میگیرند. تشکیلات برای تکتک افراد مسئولیت و وظیفهای تعریف میکند و از آنان انتظار دارد کاری را بر عهده بگیرند.
پنتیکاستیها الهیات را از حالت پیچیده خارج کرده و آن را به دینی کاملاً مردمی تبدیل کردند
*** تا اینجا در مورد علل گسترش کلیساهای انجیلی یا اونجلیکال در آمریکای لاتین، به سه عامل اشاره کردید: نخست، ساختار الهیاتی خود اونجلیکالیسم؛ دوم، سیاستهای آمریکا در این زمینه؛ و سوم، ویژگیهای تشکیلاتی کلیساهای اونجلیکال. بحث را با عامل سوم آغاز کردید و ویژگیهای تشکیلاتی و شبکهای این کلیساها و نحوه جذب و حمایت از افرادی را که به آنها میپیوندند توضیح دادید. لطفاً دو عامل دیگر، یعنی ساختار الهیاتی اونجلیکالیسم و سیاستهای آمریکا در قبال فعالیت این جریان در آمریکای لاتین را بررسی کنید.
وقتی یک کنیسه در تهران هدفمند مورد حمله قرار گرفت، ما حتی در مستندسازی آن ناتوان بودیم. میشد با تولید گزارشهای حرفهای به زبانهای مختلف و مصاحبه با جامعه یهودیان ایران، ادعای کشیشهای اونجلیکال کاخ سفید مبنی بر ضدیهودی بودن ایران را خنثی کرد؛ اما غفلت رسانهای ما فرصت را به دشمن داددر مورد ساختار الهیاتی، باید توجه داشت که تعریف دقیق کلیساهای اونجلیکال کار آسانی نیست؛ اما شاید بتوان گفت ستون فقرات بخش مهمی از این جریان را پنتیکاستیها تشکیل میدهند. اگر بخواهم بسیار خلاصه بیان کنم، این جریان دین را از حالت صرفاً الهیاتی، نظری و عالمانه خارج کرده و آن را به دینی کاملاً مردمی تبدیل کرده است؛ دینی که در زندگی روزمره مردم قابل فهم و اثرگذار است و میتواند افراد را به خود جذب کند.
یکی از نکات مهم در این ساختار اعتقادی، مفهوم «تولد دوباره» است. این جریان میگوید صرف اینکه پدر و مادر یا اجداد شما مسیحی بودهاند، یا اینکه در کودکی و یا بعدها غسل تعمید گرفتهاید، کافی نیست؛ بلکه شما باید «دوباره متولد شوید». این تولد دوباره به این معناست که فرد بهصورت واقعی و عمیق، مسیح را بهعنوان نجاتدهنده و کتاب مقدس را بهعنوان کلام و حقیقت الهی بپذیرد و خود را نسبت به آنها متعهد بداند.
برای تثبیت این اعتقاد نیز به فرد گفته میشود که در برابر دیگران مسئولیت دارد؛ چه در برابر خانواده، دوستان و همسایگان و چه در برابر هموطنان و حتی سایر مردم جهان. در نتیجه، در هر عضو این احساس ایجاد میشود که باید به نوعی مبلغ باشد؛ چه از طریق سخن گفتن و تبلیغ مستقیم و چه از طریق رفتار و شیوه زندگی. این باور نیز وجود دارد که اگر چنین مسئولیتی را انجام دهد، مورد عنایت خداوند قرار میگیرد و خداوند او را یاری خواهد کرد.
از نظر الهیاتی این جریان معمولاً وارد پیچیدگیهای فلسفی و کلامیِ سنتی نمیشود؛ برای مثال، مباحث پیچیدهای درباره تثلیث، نسبت خداوند با حضرت مسیح، نسبت این دو با روحالقدس و مسائل مشابه، در مرکز توجه آن قرار ندارد. در نتیجه، با دینی بسیار عملی، پرتحرک و بانشاط مواجهیم؛ دینی که از درون فعال است و پیوسته میکوشد دیگران را نیز به سوی خود جذب کند و این تحرک و نشاط نیز مرتب بازتولید میشود.
اونجلیکالیسم از دوره ریگان به ابزار ژئوپلیتیک نفوذ آمریکا در حیاط خلوت تبدیل شد
با توجه به همان ویژگی تشکیلاتی که عرض کردم، حالا بخش دوم را توضیح بدهم که مربوط به آمریکاست. اصولاً ایالات متحده از قرن نوزدهم، یعنی از زمانی که به یک قدرت منطقهای و بعد از جنگ جهانی دوم به یک قدرت جهانی تبدیل شد، همواره به آمریکای جنوبی ــ و در کنار آن آمریکای مرکزی ــ بهعنوان چیزی شبیه «حیات خلوت» خود نگاه کرده است. این منطقه برای آمریکا مهم، بلکه بسیار مهم بوده و همواره تلاش کرده است کشورهای این مجموعه با سیاستها و منافع آن همراه باشند. به همین دلیل نیز در برابر گرایشهای چپی که در آمریکای لاتین وجود داشت، بهشدت مقاومت میکرد؛ چه جریانهایی که در آن دوران مورد حمایت شوروی بودند و چه جریانهایی که استقلال بیشتری داشتند. در مجموع، آمریکای مرکزی و آمریکای جنوبی برای آمریکا بخشی از حوزه امنیت ملی آن تلقی شدهاند.
نکته دوم این است که، بهویژه در میان جمهوریخواهان و مخصوصاً از دوره ریگان به بعد، اونجلیکالیسم به یکی از ابزارهای مهم گسترش نفوذ آمریکا در آمریکای جنوبی و آمریکای مرکزی تبدیل شد. رؤسایجمهور دموکرات نیز در این زمینه اقداماتی داشتند، اما نه با شدت و گستردگیای که در میان جمهوریخواهان دیده میشد.
علت این امر نیز تا حدی به ماهیت خود اونجلیکالیسم بازمیگردد. میتوان گفت اونجلیکالیسم، در بستر تاریخی جدیدش، تا حد زیادی محصول تحولات پروتستانی در جامعه آمریکاست. یعنی پروتستانتیسمی که وارد آمریکا شد، در آنجا دچار تحولاتی الهیاتی و اجتماعی شد و از درون آن، اشکال جدیدی از کلیساهای اونجلیکال پدید آمد. یکی از ویژگیهای مهم این جریان تعهد و پیوند بسیار قوی آن با آمریکا، منافع آمریکا و فرهنگ آمریکایی است.
به همین دلیل، بهویژه برای جمهوریخواهان، اونجلیکالیسم یکی از مهمترین ابزارهای دفاع از منافع و مصالح آمریکا بوده است و واقعاً نیز در این زمینه خدمات زیادی به سیاست خارجی آمریکا کرده است.
حمایت از اسرائیل برای اونجلیکالها وظیفهای دینی و آخرالزمانی است، نه صرفاً انتخابی سیاسی
در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ، یعنی پیش از دولت بایدن، این مسئله کاملاً آشکار بود. اگر اشتباه نکنم، در همان کتاب نیز به این موضوع اشاره کردهام که یکی از مهمترین تکیهگاههای سیاسی ترامپ، چه در انتخابات و چه در دوران ریاستجمهوری، اونجلیکالها بودند. آنان بر اساس اعتقادات خاص خود، با وجود اینکه میدانستند ترامپ شخصاً گرایش دینی چندانی ندارد، او را رهبری مهم برای تحقق اهداف دینی خود میدانستند؛ اهدافی که یکی از مهمترین آنها حمایت از اسرائیل و پشتیبانی از یهودیان بود.
این وضعیت در دوره نخست ترامپ وجود داشت؛ اما در دوره دوم او، با توجه به تحولاتی که در داخل اسرائیل، بهویژه در میان جریانهای ارتدوکس و اولتراارتدوکس، رخ داده و نیز تحولاتی که در منطقه عربی اتفاق افتاده است، این گرایش تشدید شده است. در دوره دوم، بخش اونجلیکالیِ حامی ترامپ بیش از گذشته احساس میکند که اکنون زمان مناسبی برای کنارزدن نیروهایی است که با اسرائیل مخالفت میکنند و میباید حمایت از اسرائیل تقویت شود. این شدت و صراحت در دوره نخست ترامپ به این اندازه وجود نداشت.
بنابراین، توسعه اونجلیکالیسم از یک سو در خدمت منافع و مصالح آمریکا قرار میگیرد و از سوی دیگر، در خدمت اهداف و منافع خود کلیساهای اونجلیکال است. در نهایت نیز باید توجه داشت که این کلیساها یکی از مهمترین وظایف و مسئولیتهای دینی خود را حمایت بیچونوچرا از اسرائیل و یهودیان میدانند.
این مسئله برای آنان فقط جنبه سیاسی یا ژئوپلیتیکی ندارد، بلکه ریشه در اعتقادات دینی و آخرالزمانیشان دارد. یکی از باورهای مهم آنان، انتظار برای بازگشت حضرت عیسی است و بر اساس برداشتی که دارند، این بازگشت زمانی تحقق مییابد که یهودیان در «سرزمین مقدس» گرد آیند. بنابراین، حمایت از اسرائیل برای عموم اونجلیکالهای آمریکایی یک وظیفه دینی تلقی میشود، نه صرفاً یک انتخاب سیاسی.
با توجه به کمفروغشدن اندیشه چپ در آمریکای جنوبی و تحولاتی که در فضای سیاسی و اجتماعی این منطقه رخ داده، طبیعی است که این جریانها تلاش کنند هم دامنه اونجلیکالیسم را گسترش دهند و هم زمینهای فراهم کنند که نیروها و دولتهای حاکم در این کشورها هرچه بیشتر در همین چارچوب فکری و سیاسی قرار گیرند. این، بهطور خلاصه، تصویری است از نقش اونجلیکالها در این تحولات.
کلیساهای اونجلیکال تا حدی توانستهاند اعضای خود را از روند کاهش دینداری حفظ کنند
*** یادم میآید در سالهای حدود ۱۳۹۵ تا ۱۳۹۸، یعنی همان دورهای که مشغول تهیه این کتاب بودیم، اخبار فراوانی منتشر میشد مبنی بر اینکه اونجلیکالیسم در آمریکای لاتین با سرعت زیادی در حال رشد و گسترش است. از آن زمان تا امروز، یعنی سال ۱۴۰۵، آیا این روند همچنان بهصورت فزاینده ادامه پیدا کرده است؟ دلیل پرسشم این است که در داخل خود آمریکا، با روندی متفاوت مواجهیم. آمارهایی که مؤسساتی مانند پیو منتشر میکنند، نشاندهنده کاهش دینداری و افزایش شمار افرادی است که وابستگی دینی ندارند. به نظر میرسد موقعیت جریانهای دینی، از جمله اونجلیکالها، در داخل آمریکا نیز نسبت به گذشته تضعیف شده است. شاید یکی از دلایل حمایت شدید بخشی از اونجلیکالها از فردی مانند ترامپ ــ که خود او گرایش دینی مشخص و پررنگی ندارد و به نظر میرسد تا حدی از این موج سیاسی استفاده میکند ــ همین احساس تضعیف موقعیت آنان در جامعه آمریکا باشد. آیا میتوان گفت درحالیکه نفوذ دینی اونجلیکالها در داخل آمریکا با چالش روبهرو شده، گسترش و نفوذ آنان در خارج از آمریکا، بهویژه در آمریکای لاتین، روندی معکوس داشته است؟
بله، تا حد زیادی چنین است. اما برای توضیح این مسئله باید به چند نکته اشاره کنم. نخست اینکه آمریکا، در مقایسه با دیگر کشورهای توسعهیافته، جامعهای بسیار دیندارتر است. از این جهت، با کشورهای اروپایی، کانادا، استرالیا، ژاپن و کشورهایی از این دست قابل مقایسه نیست. دین در جامعه آمریکا نهتنها حضوری قوی دارد، بلکه در عرصه عمومی نیز نقش ایفا میکند. بسیاری از رؤسایجمهور آمریکا روزهای یکشنبه همراه همسر و فرزندانشان به کلیسا میروند. در بسیاری از کشورهای اروپایی چنین رفتاری از سوی یک رهبر سیاسی معمول نیست و حتی میتوان گفت اصولاً مطلوب نیست.
*** البته به استثنای آقای ترامپ که ظاهراً عضو مشخص هیچ کلیسایی نیست.
بله، ترامپ مورد متفاوتی است. همانطور که شما گفتید، او بیشتر از این مسئله بهعنوان یک امتیاز سیاسی استفاده میکند. حتی تأکید بر ارزشهای خانوادگی را میتواند بهعنوان یک برگ مثبت برای افزایش محبوبیت خود به کار بگیرد.
اما نکته مهم این است که، بهویژه در ده تا پانزده سال اخیر، اعتقادات و التزامات دینی در جامعه آمریکا، مخصوصاً در میان جوانان، بهطور محسوسی کاهش یافته است و این افت در دورههای پیشین و با این شدت، وجود نداشت.
نکته دوم این است که اونجلیکالها در آمریکا یک اقلیت قابلتوجهاند، اما طبعاً همه جامعه آمریکا اونجلیکال نیست. اهمیت آنان فقط به تعدادشان مربوط نمیشود؛ بلکه به همان ساختار تشکیلاتیای بازمیگردد که پیشتر درباره آن صحبت کردیم. این تشکیلات تا حدی آنان را در برابر روندهای عمومی جامعه، حفظ میکند.
اکنون آمار دقیقی در ذهن ندارم و ممکن است اصلاً آمار تفصیلی و روشنی در این زمینه وجود نداشته باشد، اما اگر در میان اونجلیکالهای آمریکایی نیز نوعی ریزش دینی رخ داده باشد، به احتمال فراوان میزان آن از برخی کلیساهای دیگر، از جمله کلیسای کاتولیک و دیگر شاخههای پروتستان، بسیار کمتر است.
*** یعنی بخش عمده این ریزش دینی در کلیساهای غیر اونجلیکال اتفاق میافتد؟
بله. اما نکته بعدی درباره آمریکای لاتین است. البته بیان این مطلب قدری دشوار است، ولی اگر بخواهم بیپرده بگویم، تصور نمیکنم این جریان از پایداری بلندمدت برخوردار باشد. البته مقصودم این نیست که در یک، دو یا پنج سال آینده تضعیف خواهد شد؛ نه، فعلاً همچنان در حال پیشروی است.
در اینجا خاطرهای از همان سفرم به برزیل نقل کنم. در آن سفر با آقای «مندس» دیدار داشتم ــ نام کوچک ایشان اکنون در خاطرم نیست ــ که شخصیتی بسیار محترم بود و دو دوره ریاست شورای اساقفه برزیل را بر عهده داشت؛ البته زمانی که با من صحبت میکرد بازنشسته شده بود. شورای اساقفه برزیل پرشمارترین شوراهای اسقفی در جهان است، زیرا شمار کاتولیکها و در نتیجه تعداد اسقفها در این کشور بسیار بالاست.
این گفتوگو مربوط به حدود بیست سال پیشتر است. ایشان همان زمان میگفت: «ما در برزیل به معنای واقعی کلمه از سوی اونجلیکالها تهدید میشویم.» و تأکید میکرد که این تهدید صرفاً دینی نیست، بلکه جنبه ملی نیز دارد؛ زیرا به اعتقاد او، با گسترش اونجلیکالیسم ــ که گرایش بسیار زیادی به آمریکا دارد ــ ناسیونالیسم برزیلی در معرض تضعیف قرار میگیرد.
باز هم تأکید میکنم که این تحلیل و تعبیر از خود ایشان بود. میگفت بسیاری از روشنفکران متعهد برزیلی نیز از رشد کلیساهای اونجلیکال احساس نگرانی میکنند. این رشد در سالهای بعد ادامه پیدا کرد و شمار قابلتوجهی از مردم برزیل به کلیساهای اونجلیکال پیوستند.
با این همه، در یک نگاه کلی، بعید میدانم این روند بتواند به همین شکل و با همین شدت، برای یک دوره طولانی ادامه پیدا کند.
نفوذ اونجلیکالها منحصر به آمریکای لاتین نیست؛ در کره جنوبی نهادهای اقتصادی و صنعتی را اداره میکنند
*** با توجه به شرایطی که توصیف کردید، سوال بعدیام درباره نوع مواجهه ما با این وضعیت است. شما توضیح دادید که حضور و نفوذ اونجلیکالها و نیز جریانهای راستگرای آمریکایی در آمریکای لاتین بر فضای سیاسی این کشورها تأثیر گذاشته و معتقدید یکی از عوامل مهم در تغییر سیاست برخی از این کشورها در قبال جمهوری اسلامی ایران و کاهش یا قطع روابط دیپلماتیک با ایران، همین نفوذ و تأثیر اونجلیکالهاست. با توجه به این شرایط، واکنش ما چه میتواند باشد؟ چه راهحلی برای مواجهه با این مسئله میتوان پیشنهاد کرد؟ این راهحل میتواند از یک سو جنبه بلندمدت و راهبردی داشته باشد؛ یعنی اساساً در برابر گسترش و نفوذ اونجلیکالها چه سیاستی باید اتخاذ کرد، و از سوی دیگر ناظر به شرایط کنونی و اقداماتی باشد که اکنون میتوان انجام داد. این اقدامات میتواند حوزه گفتوگو و ارتباطات بینادیانی، عرصه سیاسی و دیپلماتیک و یا حوزههای دیگری را دربرگیرد.
پیش از پاسخ به این سؤال، لازم است به نکتهای اشاره کنم. مسئلهای که در ارتباط با اونجلیکالها وجود دارد، صرفاً به آمریکای جنوبی محدود نمیشود. در برخی کشورهای دیگر نیز این جریان بسیار نیرومند است.
برای مثال، در کره جنوبی، حضور اونجلیکالها پدیده تازهای نیست و سابقهای طولانی دارد. کموبیش از زمانی که آمریکاییها در آن منطقه مستقر شدند و بهویژه پس از جنگ کره، نفوذ این کلیساها بهمراتب بیشتر شد. به همین دلیل، امروز کلیساهای اونجلیکال در کره جنوبی بسیار قدرتمند و برخوردار از سازماندهی گستردهاند. بهویژه در حوزههای آموزشی، اقتصادی، تجاری و حتی صنعتی نفوذ و تأثیر قابلتوجهی دارند.
*** منظورتان این است که فعالان این حوزهها صرفاً گرایشهای اونجلیکالی دارند؟
نه، خودشان اونجلیکالاند، نه اینکه صرفاً گرایشهایی در این جهت داشته باشند. این جریان در کره جنوبی مؤسسات آموزشی گستردهای دارد و در مجموع، بخش مهمی از جامعه این کشور را تشکیل میدهد؛ حتی حضور و نفوذشان بهمراتب از کاتولیکها بیشتر است. ازاینرو، مسئله اونجلیکالها مسئلهای عمومیتر از آمریکای لاتین است. در برخی کشورهای آفریقای سیاه نیز فعالاند، هرچند هنوز در موقعیتی نیستند که بتوانند مانند برخی کشورهای آمریکای جنوبی اقدامات سیاسی مشابهی داشته باشند. با این حال، بعید نیست در آینده و با تحریک و جهتدهی بیشتر آنان، در مناطق دیگری نیز شاهد چنین تحولاتی باشیم.
*** یعنی میفرمایید تا امروز، بیشترین میزان پذیرش و نفوذ سیاسی اونجلیکالها در آمریکای لاتین بوده است؟
بله. در آمریکای لاتین اکنون دو کشور مهم وجود دارند که خوشبختانه روابطشان با ایران همچنان متعادل است: یکی برزیل است و دیگری مکزیک. البته این احتمال وجود دارد که آنها نیز تا حدی تحت تأثیر همین جریان عمومی قرار بگیرند.
در مورد برزیل، این مسئله اهمیت بیشتری دارد؛ زیرا این کشور در آستانه انتخابات جدید قرار دارد و بعید نیست آقای لولا، که شخصیتی ترقیخواه است، دیگر در رأس قدرت باقی نماند. در عین حال، عضویت برزیل در بریکس میتواند به یک معنا عامل بازدارندهای باشد و مانع از آن شود که این کشور موضعی تند علیه ایران اتخاذ کند.
نکته اصلی این است که نفوذ اونجلیکالها فقط در کشورهایی معنا پیدا نمیکند که بخواهند روابط خود را با ایران قطع کنند. برای مثال، در کره جنوبی ممکن است اساساً بحث قطع رابطه با ایران مطرح نباشد، اما اونجلیکالها میتوانند در مسیر گسترش روابط فعال با ایران، مشکلات و محدودیتهایی ایجاد کنند.
بنابراین، مسئله اونجلیکالها صرفاً یک موضوع دینی نیست؛ بلکه مسئلهای مهم با ابعاد سیاسی و حتی فراتر از سیاست است.
اونجلیکالها پس از ترامپ نیز در سنا و ساختار قدرت آمریکا تعیینکننده خواهند ماند
*** به نظر شما، این جریان در سالهای آینده نیز همچنان اهمیت خود را حفظ خواهد کرد؟
ظاهر امر چنین است. حتی پس از ترامپ نیز اونجلیکالها همچنان اهمیت خود را حفظ خواهند کرد. هم در سنا حضور دارند، هم در مجلس نمایندگان و هم در میان نخبگان قدرت در آمریکا. برای مثال، هگست اونجلیکال است؛ درباره ونس مطمئن نیستم. البته مسئله صرفاً اعضای کابینه ترامپ نیست؛ اصولاً در میان شخصیتهای تأثیرگذار آمریکا، تعداد قابلتوجهی به جریانهای اونجلیکال تعلق دارند.
نکته مهمتر این است که اونجلیکالها دقیقاً در چارچوب گفتمانهایی مانند «اول آمریکا»، «آمریکای بزرگ» و «آمریکای مقتدر» عمل میکنند. بنابراین، مسئله اونجلیکالیسم را نباید صرفاً در چارچوب یک جریان دینی دید، بلکه باید آن را در بستری وسیعتر و در پیوند با سیاست و قدرت آمریکا تحلیل کرد.
نکته دوم این است که ما باید از تجربه خود در زمینه گسترش افقی روابط سیاسی درس بگیریم. زمانی اصرار زیادی وجود داشت که با همه کشورهای آفریقایی، حتی کشورهای بسیار کوچک و کماهمیت، رابطه برقرار شود. نمیخواهم وارد جزئیات سیاستهایی شوم که در گذشته دنبال شده یا هزینههایی که در این زمینه صورت گرفته است؛ اما اینکه در قارهای بسیار دور از ایران بخواهیم با همه کشورها ارتباط گسترده برقرار کنیم و برای آن هزینه فراوانی بپردازیم، اجمالاً سیاست درستی نبوده است.
ایران، بهعنوان یک کشور، باید هم امکانات و ظرفیتهای خود را بشناسد و هم محدودیتهایش را؛ چه در حوزه سیاسی و اقتصادی و چه در دیگر زمینهها. سیاست خارجی نیز باید بر همین اساس و متناسب با ظرفیتهای واقعی کشور تنظیم شود.
*** منظورتان این است که برخی از کشورهایی که تصور میکردیم میتوانند روابط پایداری با ایران داشته باشند، اکنون بهواسطه گسترش اونجلیکالیسم یا افزایش نفوذ این جریان، عملاً از دست رفتهاند؟
هم این مسئله مطرح است و هم اینکه اساساً شاید لازم بود ما در این قاره، در سطح سفارت، با تعداد کمتری از کشورها رابطه داشته باشیم.
*** به چه دلیل تعداد کمتری؟
برای اینکه بعداً با مشکلاتی از نوع آنچه اکنون پیش آمده، مواجه نشویم.
*** یعنی اساساً سفارتی وجود نداشته باشد که بعداً مسئله تعطیلی آن مطرح شود؟
بله. ایران بهعنوان یک کشور، ظرفیتهای قابلتوجهی دارد؛ اما شرایطی که در آن قرار گرفته و تا اندازه زیادی تحت تأثیر مناسبات و سیاستهای قدرتهای بزرگ است، امکان مانور نامحدودی در اختیارش نمیگذارد. بنابراین، در سیاست خارجی نیز باید به اصطلاح به «نقطه مطلوب» و متناسب با امکانات و محدودیتهای کشور رسید. این تصور که «هرچه بیشتر، بهتر» است، الزاماً درست نیست؛ از جمله در مورد تعداد و گستره روابط دیپلماتیک.
میدانداری اونجلیکالها ناشی از غفلت ما در دیپلماسی عمومی و دیپلماسی دینی است
نکته سوم این است که میدانداری اونجلیکالها، چه در داخل آمریکا، چه در آمریکای جنوبی و چه در مناطق دیگر، تا حد زیادی با کمبود تحرک مناسب رسانهای و تبیینی از سوی ایران نیز مرتبط است. به بیان دیگر، ایران در معرفی مواضع و توضیح دیدگاههای خود در این فضاها به اندازه کافی فعال نبوده است.
برای نمونه، در میان چهرههای برجسته اونجلیکال آمریکا، لیندزی گراهام که اخیراً درگذشت، از شخصیتهای بسیار تأثیرگذار این جریان بود. امروز نیز چهرههای بانفوذی در این مجموعه حضور دارند که هم در عرصه دینی و تبلیغی و هم در فضای سیاسی آمریکا نقش ایفا میکنند.
این میزان میدانداری و جولان جریانهای اونجلیکال علیه ایران، تا حد زیادی ناشی از غفلت، ضعف یا فقدان مدیریت مناسب ما در حوزه رسانه، تبیین و آن چیزی است که میتوان از آن با عنوان دیپلماسی عمومی و یا دیپلماسی دینی یاد کرد.
واقعیت این است که بسیاری از این افراد، نه صرفاً در سطح تبلیغات، بلکه حقیقتاً معتقدند که ایران یک نظام ضدیهودی است؛ نه فقط مخالف صهیونیسم و یا مخالف اسرائیل است، بلکه ضد یهودیان است به معنای واقعی کلمه. حتی بعضاً ایران را کشوری معرفی میکنند که گویا در پی نابودی یا «سوزاندن» یهودیان است.
این تصویر، بهمعنای واقعی، هم با واقعیت سازگار نیست، هم با اعتقادات ما تعارض دارد، هم با سنتهای تاریخی ایران ناسازگار است و هم با وضعیت موجود جامعه یهودی و آثار و میراث یهودیان در داخل ایران.
اما وقتی این واقعیتها بهدرستی توضیح داده نمیشود، طبیعی است که دیگران بتوانند از این خلأ استفاده کنند و چنین تصویری از ایران بسازند. در حالی که اگر به واقعیتهای تاریخی مراجعه کنیم، میبینیم ایران جایگاهی بسیار برجسته در عهد عتیق دارد. نام ایران و ایرانیان در این متون بارها آمده و در مواردی با تجلیل از آنان یاد شده است. بهویژه از کوروش که جایگاهی استثنایی دارد و با تعابیر بسیار مثبت از او یاد شده است. کمتر کشور، تمدن و یا شخصیت تاریخی را میتوان یافت که در عهد عتیق تا این اندازه مورد توجه و ستایش قرار گرفته باشد.
پرشمارترین اقلیت یهودی خاورمیانه پس از اسرائیل در ایران زندگی میکند؛ این حقایق بازتاب نیافته است
*** نهتنها به لحاظ تاریخی، بلکه وضعیت کنونی ایران نیز در این زمینه قابل توجه است.
بله، به وضعیت کنونی هم میرسم. همین امروز، در مجموع منطقه خاورمیانه، پرشمارترین اقلیت یهودی پس از اسرائیل در ایران زندگی میکند. اگر یادتان باشد، در همان اوایل جنگ رمضان، من جلسهای به صورت «آنلاین» با خاخام تهران داشتم و جلسه دیگری نیز با نماینده جامعه یهودیان و نیز نماینده مسیحیان در مجلس شورای اسلامی.
اما متأسفانه این واقعیتها آنگونه که باید بازتاب پیدا نمیکند؛ حتی از سوی خود ما نیز به اندازه کافی بیان نمیشود. برای مثال، اینکه یک کنیسه یهودیان در تهران بهصورت هدفمند مورد حمله قرار گرفت، مسئله بسیار مهمی بود؛ اما به اندازه اهمیتی که داشت، درباره آن صحبت و توضیح داده نشد. نه ما آن را بهدرستی برجسته کردیم و نه زمینهای فراهم شد که خود جامعه یهودیان ایران درباره آن به اندازه کافی سخن بگوید.
*** به نظر شما چرا چنین اقدامی انجام شد؟
نکتهای که این حادثه را مهم میکند، مسئله هدفقرارگرفتن یک مرکز دینی است. حتی در جریان جنگ جهانی دوم، با همه خشونت و گستردگی آن، مراکز دینی بهصورت مستقیم و هدفمند مورد حمله قرار نمیگرفت. البته ممکن بود کلیسایی در مجاورت یک هدف نظامی قرار داشته باشد و در نتیجه آسیب ببیند؛ اما اینکه خودِ مرکز دینی عمداً هدف قرار گیرد، مسئله دیگری است.
اگر اشتباه نکنم، یکی از موارد استثنایی، کلیسایی قدیمی در اطراف رم بود – مونته کاسینو – که نسخ خطی بسیار ارزشمندی نیز در آن نگهداری میشد. آمریکاییها ادعا میکردند سربازان آلمانی در آن پنهان شدهاند و به همین دلیل بهصورت هدفمند مورد حمله قرار گرفت.
تا آنجا که اسناد تاریخی نشان میدهد، هدف قراردادن مستقیم مراکز دینی بسیار نادر بوده است. به همین دلیل، حمله هدفمند به یک کنیسه در تهران مسئلهای بسیار مهم بود و اینجا باید بپذیریم که در بازتاب رسانهای و تبیین اهمیت این حادثه ضعفهایی داشتهایم.
میشد درباره حمله به کنیسه تهران دهها گزارش بینالمللی تولید کرد تا ادعاهای دشمن خنثی شود
*** به نظر شما این مسئله چگونه باید توضیح داده و در فضای رسانهای بازتاب داده میشد؟
از راههای مختلف. میشد با شخصیتهای مرتبط صحبت کرد، نه فقط با شخصیتها؛ بلکه با مردم عادی و با اعضای جامعه یهودی و حتی همسایگان آن کنیسه. میشد توضیح داد که این کنیسه چه سابقهای داشته، چه طومارهای توراتی و یا آثار قدیمی و ارزشمندی در آن وجود داشته، چه زمانی تأسیس شده، از چه دورهای فعال بوده و مراسم عبادی آن در چه روزهایی برگزار میشده و یا مسئول و خاخام آن چه کسی بوده است.
درباره چنین موضوعی میتوان دهها گزارش و خبر تهیه کرد؛ نه فقط به زبان فارسی، بلکه به زبانهای مختلف. میشد از دیگران پرسید که از زمان جنگ جهانی دوم تاکنون چه نمونههایی از حمله به کنیسههای یهودی وجود داشته است، همسایگان این کنیسه چه میگویند و جامعه یهودی ایران چگونه این حادثه را دیده است. این اساساً کار حرفهای خبرنگاری و رسانهای است و اهل این حوزه میدانند چگونه باید چنین موضوعی را روایت و مستندسازی کنند.
*** این حمله با چه توجیه یا بهانهای انجام شد؟
بحث من بیش از آنکه درباره بهانه اعلامشده برای این اقدام باشد، درباره ضعف ما در دفاع از خود و استفاده درست از واقعیتهایی است که اتفاق میافتد. اینکه اونجلیکالها تا این اندازه در فضای رسانهای و سیاسی میدانداری میکنند، بخشی از آن به همین مسئله بازمیگردد.
اگر کسی خود خود را اونجلیکال میداند و مدعی است که حمایت از قوم یهود برای او یک وظیفه دینی است، طبیعتاً باید با چنین واقعیتی نیز مواجه شود و درباره آن توضیح بدهد. اما وقتی ما خودمان این موضوعات را بهموقع و بهدرستی مطرح نمیکنیم، این فرصت از دست میرود.
بنابراین، دوباره به اصل بحث برمیگردم: بخش مهمی از میدانداری گسترده اونجلیکالها، از جمله در آمریکای جنوبی، ناشی از ضعف خود ماست؛ از عدم شناخت، عدم اقدام بهموقع، کمبود همت و فقدان اقدام حرفهای و فنی.
برای اینکه بتوانید گزارشی مؤثر برای مخاطب خارج از ایران تهیه کنید، صرفاً بیان یک خبر کافی نیست. باید مجموعهای از ملاحظات فنی، حقوقی، رسانهای و تبلیغاتی رعایت شود. اگر چنین کاری حرفهای و درست انجام شود، میتواند تا حد زیادی بر تصویری که از ایران ساخته شده تأثیر بگذارد.
تلمود بابلی در قلمرو ایران ساسانی پدید آمد؛ هویت یهودیان ایران جزئی از تاریخ ماست
*** اگر بخواهیم یک نمونه مشخص و محدود در نظر بگیریم، مثلاً در مورد آمریکای لاتین، چه اقدامی باید انجام میشد؟
ما نباید آمریکای لاتین را کاملاً مستقل و جدا از سایر حوزهها ببینیم؛ این منطقه در درون مجموعه بزرگتری قرار دارد که مرکز اصلی آن در خود آمریکاست و بخش مهمی از آن نیز به جریانهای اونجلیکال مربوط میشود. وقتی شما واقعیتهای تاریخی و اجتماعی ایران را به اندازه کافی توضیح دهید، تصویر متفاوتی شکل میگیرد.
برای مثال، میتوان توضیح داد که پس از راندهشدن یهودیان از بیتالمقدس، بخشی از آنان به سمت شرق و از جمله ایران آمدند. در دوره کوروش، ایرانیان از آنان استقبال کردند، به آنان امکان استقرار دادند و از آنان حمایت کردند. یهودیان نیز بهتدریج در نقاط مختلف جامعه ایران پراکنده شدند. تا چند دهه پیش، حتی در بسیاری از شهرهای کوچک ایران نیز جوامع یهودی حضور داشتند. واقعیت این است که یهودیان ایران بخشی از ملت ما هستند و ما نیز باید آنان را بهعنوان بخشی از جامعه، فرهنگ و تاریخ خودمان ببینیم؛ که واقعاً هم چنین است.
*** یعنی میفرمایید واقعیت جامعه ایران باید برای افکار عمومی جهان توضیح داده و منتقل شود؟
بله، باید توضیح داده شود. اگر این واقعیتها بهدرستی بیان شود، میتوان تا حد زیادی در برابر تبلیغات منفی ایستاد. برای مثال، فرانکلین گراهام که یکی از کشیشهای بانفوذ اونجلیکال است و پیوسته در کاخ سفید حضور دارد، گفته بود که ایرانیها میخواهند یهودیان را «بسوزانند» و ابزار این کار نیز، به تعبیر او، سلاح هستهای است.
*** عجیب است که چنین سخنانی برای عدهای باورپذیر میشود.
واقعیت این است که در دنیای امروز، اکثریت قریب به اتفاق مردم و حتی بخش قابلتوجهی از نخبگان، تا حد زیادی تحت تأثیر رسانهها قرار دارند. وقتی شما از ظرفیت رسانهای خود استفاده نمیکنید، طبیعی است که دیگران روایت خودشان را جایگزین کنند.
علاوه بر این، در ایران آثار تاریخی یهودی فراوانی وجود دارد. برای مثال، در شوش آرامگاه دانیال نبی قرار دارد؛ پیامبری بزرگ که کتاب دانیال در عهد عتیق نیز به او منسوب است. این آرامگاه نهفقط برای یهودیان، بلکه برای مسلمانان نیز محترم است. در نقاط مختلف ایران، از اصفهان و تویسرکان گرفته تا همدان و مناطق دیگر، بناها و آرامگاههایی وجود دارد که در روایتهای مختلف به پیامبران بنیاسرائیل نسبت داده شدهاند. همچنین کنیسهها و کلیساهای قدیمی متعددی در ایران وجود دارد.
نکته دیگر اینکه در طی دو سه دهه اخیر کشف کردهاند که «تلمود بابلی» که در قلمرو ایران ساسانی و در زمان بیش از سیصد سال نوشته شده، عمیقاً تحت تأثیر آیین زرتشتی و فرهنگ ساسانی است. میدانید که دو قلمرو وجود دارد. دیگری «تلمود فلسطینی» است که به مراتب ضعیفتر و کممایهتر از تلمود بابلی است.
وقتی این واقعیتها توضیح داده نمیشود، در عمل این دشمن شماست که به جای شما سخن میگوید و روایت خود را میسازد؛ و نتیجه آن نیز همین مشکلاتی است که امروز شاهد آن هستیم.
۴۲/۴۲





نظر شما