سه هیولا در بدنم رژه می‌رفتند، اما تئاتر را رها نکردم / در سیاه‌ترین روزهای زندگی‌ام، به عشق پناه بردم

علیرضا کوشک‌جلالی، نویسنده و کارگردان ایرانی تئاتر که سال‌هاست در آلمان زندگی و فعالیت می‌کند، از آن هنرمندانی است که زندگی شخصی و حرفه‌ای‌شان به روایتی از ایستادگی در برابر دشواری‌ها تبدیل شده است.او که با بیماری ام‌اس زندگی می‌کند و در سال‌های اخیر با سرطان پروستات و عفونت مثانه نیز دست‌وپنجه نرم کرده، در گفت‌وگو با خبرآنلاین همچنان از عشق به تئاتر، کار و ادامه زندگی می‌گوید؛ گویی برای او صحنه فقط محل اجرای نمایش نیست، بلکه راهی برای زنده نگه‌داشتن امید و معنا در روزهایی است که درد و بیماری می‌توانند همه‌چیز را تحت‌تأثیر قرار دهند.

حسین قره ـ علیرضا کوشک‌جلالی را بیماری «ام‌اس» ویلچرنشین کرده؛ اما از پا نینداخته است. هرچند هجوم سرطان پروستات و عفونت مثانه و دردهای طاقت‌فرسای آن هم او را از زندگی، عشق و تئاتر لحظه‌ای دور نکرد، خودش در توصیف این شرایط سخت و پیچیده می‌گوید: «سه هیولا در بدنم رژه می‌رفتند و شدت درد بعد از پرتودرمانی به حدی بود که مرگ در برابرش بهشت برین بود. در فاصله بین دو درد، به کار پناه بردم. به عشق پناه بردم. به همسرم که بدون او شاید هیچ اثری از من نبود.»

سه هیولا،یک بدن و معبد عشق

ماجرا از آخرین روزهای پاییز سال گذشته آغاز شد؛ علیرضا کوشک‌جلالی در سالن اصلی تئاتر شهر تهران نمایش «باد زرد ونگوگ» را که پیش‌تر نوشته بود، کارگردانی کرد و روی صحنه برد. فرهاد آییش، شقایق فراهانی، حمید گودرزی، المیرا دهقانی، محسن حسینی، سوگل قلاتیان، محمد معتضدی، عارفه معماریان، علیرضا مویدی، رضا یزدانی، فاطمه عطارباشی و عباس علیرضا گروه بازیگران این نمایش بودند و آزیتا موگویی تهیه‌کنندگی کار را برعهده داشت. نمایش تأثیرگذاری که نقدهای زیادی درباره آن نوشته شد.

با پایان نمایش «باد زرد ونگوگ»، کوشک‌جلالی برای تمرین نمایش جدیدش به آلمان رفت تا در شهر کلن، نمایش «یتیمان» اثر «دنیس کلی» را با گروه بازیگران آلمانی «آنسامبل جلالی» شروع کند؛ اما در همان روزها نشانه‌های بیماری‌ها آشکار شدند. جلالی می‌گوید: «متأسفانه بیماری‌های جدیدی گریبان‌گیرم شد که به‌نوعی عوارض بیماری ام‌اس هستند: سرطان پروستات و عفونت مثانه. سه هیولا در بدنم رژه می‌رفتند و شدت درد بعد از پرتودرمانی به حدی بود که مرگ در برابرش بهشت برین بود. در فاصله بین دو درد، به کار پناه بردم. به عشق پناه بردم. به همسرم که بدون او شاید هیچ اثری از من نبود.»

همچنان که بیماری چهره‌های جدیدی از خود نشان می‌دهد و جلالی بین درد و بیمارستان و کار معلق است، ایران درگیر مصائبی می‌شود که مغز استخوان هر آدمی را می‌سوزاند. روایت کوشک از هم‌زمانی مصیبت‌ها این‌گونه است: «در سیاه‌ترین روزهای زندگی‌ام، باز این معبد عشق بود که دروازه‌هایش را به رویم گشود تا مقاومتم در برابر دردهای مریضی، درد کشتار مردم و به خاک و خون کشیده شدن ایران و پرپر زدن دختربچه‌های مدارس، بیشتر شود و بتوانم حراج ایران به دست مشتی عربده‌کش وطن‌فروش را تحمل کنم و امیدم را از دست ندهم و باز وجودم غرق شود در عطر خوش نرگس!»

شروع جنگ و شروع ترجمه، نگارش و کارگردانی

بعد از فجایع دی‌ماه و با شروع جنگ، که جلالی آن را «جنگ دیکتاتوران قلدر با ایران» تعبیر می‌کند، دست به کارهای جدیدی در زمینه تئاتر می‌زند. او یکی از علت‌های اصلی این آثار را «بمباران کودکان بی‌گناه میناب» می‌داند و می‌گوید: «در این مدت، نمایش‌نامه خودم «سوسیس با گاز خردل» را که سال‌ها پیش به زبان آلمانی نوشته بودم، ترجمه کردم. ترجمه «پیچ خطرناک» اثر «تانکرد دورست»، «شمال شرقی» اثر «ولفگانگ بوخشتاینر»، نمایش‌نامه دیگر خودم «موزیکال بیگانگانی کوچک از جنس سیرک و فلفل» و «عشق‌نامه‌ها» اثر «آ. ر. گرنی» نیز در فهرست کارهایم قرار گرفتند. مراحل پایانی نگارش و ویرایش نمایش‌نامه «بودن یا نبودن» را هم به پایان رساندم و البته هم‌زمان اجرای «یتیمان» را با گروه آلمانی‌ام روی صحنه بردم.»

«پیچ خطرناک»؛ تابوت‌سازانی که مرگ می‌فروشند

نمایشنامه «پیچ خطرناک» در ظاهر ارتباط مستقیمی با مسائل روز ندارد، اما روایت و دلایل انتخاب جلالی برای ترجمه این اثر متفاوت است؛ او می‌گوید: «این نمایشنامه به‌نوعی استعاره‌ای است از ساختار سیاست‌های استعماری و جنگ‌هایی که حاکمان قلدر جهان با قدرت به راه می‌اندازند، زیرساخت‌های کشورها را نابود و هزاران نفر را قتل‌عام می‌کنند، سپس در لباس ناجی، شروع به ساخت‌وساز کشوری می‌کنند که خود ویران کرده و از کشته پشته ساخته بودند. بازار کارشان رونق می‌گیرد و حقوقشان را هم از ذخایر ملی آن کشور تأمین می‌کنند. تولید بازار کار خودی با خون مردم ناخودی! ترجمه نمایش با شروع جنگ تحمیلی اسرائیل و آمریکا با ایران در ذهنم شکل گرفت. دو برادر دیدم که به ایران حمله کردند؛ تا ملتی فقط سقوط کند تا «برادران» خطابه‌های پرمهر بر مزار قربانیان بخوانند، برایمان تابوت بسازند و به خودمان بفروشند!»

جلالی درباره نمایشنامه ادامه می‌دهد: «یک جاده با منظره‌ای شگفت‌انگیز،یک پیچ بدون حفاظ و بدون تابلو، دو برادر، آنتون و رودولف، دقیقاً می‌دانند جاده کوهستانی با منظره زیبا که در بالای خانه ایده‌آل آن‌ها قرار دارد، چه خطرهایی در خود دارد و به همین خاطر احساس ناراحتی می‌کنند. برادران شاهد لذت رانندگان و سبک‌سری بی‌حدومرز آن‌ها هستند... که اغلب درست قبل از خطرناک‌ترین پیچ، دوباره پدال گاز را فشار می‌دهند، سقوط می‌کنند و مسافر ناکجاآباد می‌شوند. برادران از این تصادفات بهره می‌برند؛یکی خودروهای سقوط‌کرده را تعمیر می‌کند و می‌فروشد، دیگری در قبرستانی که خودش ساخته است، سخنرانی‌های هنرمندانه‌ای بر مزار قربانیان تصادف انجام می‌دهد و بارها به وزارت راه و ترابری نامه می‌نویسد تا به وضعیت ناامن جاده‌ها توجه کند؛ جاده‌هایی که سال‌هاست ناامن مانده‌اند و نامه‌ها نیز هیچ نتیجه‌ای نداشته‌اند.

آن‌ها امیدوارند که با شکایت‌هایشان در مورد خطرات این جاده به اداره، چیزی در زندگی‌شان تغییر کند... تا این‌که روزی دوباره خودرویی سقوط می‌کند و سرنشین آن، که یک فرد معمولی نیست، زنده می‌ماند! شخصی که جان سالم از این حادثه به در برده، معاون کل وزارت راه و ترابری است...

زمانی که دو برادر متوجه می‌شوند در صورت ساخت‌وساز جاده و از بین رفتن خطر سقوط، آن چیزی که در زندگی‌شان تغییر می‌کند، نابود شدن درآمدهایشان است، خواسته یا ناخواسته به قانون تنازع بقا روی می‌آورند: اگر با درست شدن جاده، جان بسیاری از مردم نجات پیدا می‌کند، ولی کاسبی من از بین می‌رود، پس من نوعی باید به هر کاری، حتی جنایت، دست بزنم تا جاده درست نشود؛ اما در عین حال باید در چشم عوام، ناجی مردم معرفی شوم.

مدیرکل را می‌کشند. جاده و پیچ خطرناک زنده می‌مانند. مسافران بیشتری سقوط می‌کنند. کاسبی دو برادر از رونق نمی‌افتد.»

کوشک جلالی تأکید می‌کند: «بله، جاده‌ها باید خطرناک باقی بمانند تا این دو برادر با ساختن و فروش صلیب‌ها، تعمیر ماشین‌هایی که خود باعث سقوطشان شده‌اند، ساختن تابوت و فروششان و برگزاری مراسم کفن‌ودفن... در رفاه زندگی کنند.»

گروگان و گروگان‌گیران

کار دومی که جلالی ترجمه کرده است، نمایشنامه «محاصره شمال شرقی» اثر «تورستن بوخشتاینر»  (Torsten Buchsteiner) نمایشنامه‌نویس آلمانی است که به نظر می‌رسد تا امروز اثری از او به فارسی ترجمه نشده باشد. او نمایشنامه‌نویسی است که رویکردش تئاتر مستند است و «شمال شرقی»یکی از مهم‌ترین آثار اوست.

از کوشک جلالی می‌پرسم: «شما این نمایش را سال پیش در کلن اجرا کردید و کار تأثیرگذاری بود؟» و در جواب می‌گوید: «بله، سال ۲۰۱۵ این نمایشنامه را کارگردانی کردم و نامزد بهترین اجرای سیاسی سال ۲۰۱۵ در شهر کلن شد.»

سه هیولا در بدنم رژه می‌رفتند، اما تئاتر را رها نکردم / در سیاه‌ترین روزهای زندگی‌ام، به عشق پناه بردم

بیشتر توضیح نمی‌دهد و نمی‌خواهم خسته‌اش کنم. ولی در گفت‌وگوهایی که قبلاً با او داشتم و گزارش‌هایی که نوشتم، می‌دانم که نقدهای فراوانی در مجلات و روزنامه‌های آلمانی درباره آثار علیرضا کوشک جلالی می‌نویسند. دو نقد درباره اجرای سال ۲۰۱۵ او را به راهنمایی خودش پیدا می‌کنم.

نقد ماهنامه تئاتر «گماینده» که منتقد درباره حال‌وهوای نمایشنامه و اجرای جلالی نوشته است: «اجرایی یکدست و هماهنگ با بازیگرانی قوی و صحنه‌ای ساده، اما بسیار خلاقانه. نمایشی که تماشاگر را عمیقاً تحت تأثیر قرار می‌دهد و تا مغز استخوان نفوذ می‌کند.

داستان درباره گروگان‌گیری در تئاتر دوبروکا مسکو در سال ۲۰۰۲ است که تروریست‌های چچنی تئاتر را به مدت ۵۸ ساعت اشغال کردند.

نمایش داستان سه زن را روایت می‌کند؛ زنانی با پیش‌زمینه‌های متفاوت (چچنی، روسی و لتونیایی):سورایکی از تروریست‌هاست و می‌خواهد انتقام مرگ همسرش را که در جنگ با روسیه کشته شده بود، بگیرد.

اولگا به‌جای لذت بردن از یک شب رؤیایی در تئاتر، با وحشت و خشونت مواجه می‌شود.تامارا بیوهیک سرباز روسی است. او پزشک است و قرار بود با مادر و دخترش به دیدن نمایش موزیکال برود، اما به‌طور کاملاً اتفاقی مجبور می‌شود به‌جای همکار بیمارش، شیفت شب کار کند. این حادثه باعث نجات جانش می‌شود. می‌گوید: «من بیرون بودم» و در صحنه، جلوی پرده‌ای شفاف قرار دارد که پشت آن، دو زن دیگر ایستاده‌اند. تامارا موفق می‌شود خود را به عزیزانش برساند. مادر و دخترش در سالن نمایش هستند؛ به همین دلیل، به‌عنوان پزشک برای مراقبت از گروگان‌ها اعلام آمادگی می‌کند و به «درون» می‌رود.

جلالی به این «بیرون» و «درون»، به فاصله و نزدیکی با اتفاقات می‌پردازد. به لطف کارگردانی شفاف، استفاده از صحنه‌ای مینیمال و جادویی و مخصوصاً به واسطه سه بازیگر زن برجسته، جلالی موفق می‌شود بیننده را لحظه‌به‌لحظه با جریان نمایش درگیر کند.»

سه هیولا در بدنم رژه می‌رفتند، اما تئاتر را رها نکردم / در سیاه‌ترین روزهای زندگی‌ام، به عشق پناه بردم

نقد فصلنامه تئاتر «تیفروت» را هم به دست می‌آورم؛ منتقد این نشریه آلمانی‌زبان درباره اجرای «شمال شرقی» جلالی نوشته است: «جلالی به‌جای تمرکز صرف بر حادثه، به زیبایی‌شناسی انسانی هر زن، انگیزه‌ها، ترس‌ها و پیچیدگی‌های شخصی آنان می‌پردازد. کوشک جلالی با این اجرا سعی دارد متن را با زبانی دراماتیک، فضاهای صحنه‌ای دقیق و حساسیت روان‌شناختی اجرا کند تا بر تجربه انسانی و نمادین بحران تأکید داشته باشد. اجرای او از نظر فرم اجرایی و ساخت میزانسن، هم‌راستا با ویژگی‌های متن بوخشتاینر است. چند ویژگیبارز در شیوه اجرایی این نمایش نیز به چشم می‌خورند: تمرکز بر مواجهه فرهنگی و اجتماعی. کوشک جلالی به موضوعات اجتماعی و تلاقی فرهنگ‌ها توجه زیادی دارد.

تمرکز بر لایه‌های روان‌شناختی شخصیت‌ها. جلالی به‌جای تمرکز صرف بر روایت حادثه، بر لایه‌های درونی، انگیزه‌ها و کشمکش‌های شخصیت‌ها تأکید دارد. این سبک در فرم اجرایی نیز به شکل میزانسن دقیق، بازی‌های کنترل‌شده و فضای قابل تأمل دیده می‌شود. این رویکرد بازتاب‌دهنده شیوه‌های مدرن تئاتری است که تمرکز را روی تجربه‌های انسانی می‌گذارد و از تئاتر صرفاً فرم‌گرا یا صرفاً نمایشی فاصله می‌گیرد. او با ایجاد فضاهای اجرایی بدیع، مخاطب را به تفکر دعوت می‌کند.»

«بودن یا نبودن» ما و دشمنان

«بودن یا نبودن» فیلمی از «ارنست لوبیچ» (Ernst Lubitsch) است که جلالی براساس آن نمایشنامه نوشته است. درباره چرایی نوشتن این نمایشنامه از او می‌پرسم و می‌گوید: «ارنست لوبیچ، کارگردان آلمانی، در سال ۱۹۴۲، در دوران اوج جنگ جهانی دوم، کمدی سیاه «بودن یا نبودن» را ساخت؛ فیلمی که استادانه واقعیتی تلخ را در اوج هیجان با شوخی ترکیب می‌کند تا به اثری مسحورکننده تبدیل شود.»

جلالی سر ذوق آمده و قصه فیلم را این‌گونه روایت می‌کند: «اعضای یکی از گروه‌های بازیگری تئاتر ورشو، در زمانی که نازی‌ها لهستان را اشغال کرده‌اند، با ایفای نقش افسران اس‌اس، درعین‌حال که ماجرایی عاشقانه در جریان است، سعی دارند از لو رفتن نام‌ونشان نیروهای مقاومت جلوگیری کنند...

معجزه در فیلمی که اساساً داستانش باورنکردنی است، اتفاق می‌افتد: لوبیچ باورناپذیرترین داستان و عجیب‌ترین اتفاقات را در جهان فیلم باورپذیر می‌کند، تا آنجا که تماشاگر در امکان وقوع این وقایع لحظه‌ای تردید به خود راه نمی‌دهد و با جهانی که نسبتی با واقعیت ندارد، همراه می‌شود. فیلم‌ساز قدرت خلق رؤیا را دارد و می‌تواند با جادوی پرده نقره‌ای، در اوج جنگ و سلطه شوم آلمان نازی، هجویه‌ای خلق کند که در آن، هم جنگی تجاوزکارانه، که بستر اصلی داستان فیلم است، و هم زندگی شخصی و بامزه گروهی تئاتری به نمایش گذاشته شود.

بازیگران برای لو نرفتن هسته مقاومت، با هنر باشکوه نمایش،یعنی اصیل‌ترین سلاحشان، مجبور به مبارزه‌ای نابرابر با فاشیست‌ها می‌شوند. ارنست لوبیچ با فیلمش رؤیاسازی می‌کند و فاشیسم هیتلری را شکست می‌دهد. در جهان رؤیایی لوبیچ، هنرمند همیشه پیروز است. شاهکار فیلم بعد از حمله آلمان‌هاست؛ زمانی که بازیگران مجبور می‌شوند از قدرت بازیگری‌شان شبیه سلاحی علیه نازی‌ها استفاده کنند. بازیگران تبدیل به بندبازانی می‌شوند که اگر خوب بازی نکنند، از آسمان به جهنم پرتاب می‌شوند. باید از جان مایه بگذارند تا زنده بمانند و جنبش زیرزمینی ضدهیتلری را تقویت کنند. نمایشی برای زنده ماندن. نمایشی برای بودن یا نبودن.»

سه هیولا در بدنم رژه می‌رفتند، اما تئاتر را رها نکردم / در سیاه‌ترین روزهای زندگی‌ام، به عشق پناه بردم

«سوسیس با گاز خردل»

«سوسیس با گاز خردل» واقعاً اسم دلهره‌آوری برای یک نمایش است؛ ترکیبی عجیب و شوک‌آور. مخاطبی که در این روزگار دستش به فست‌فودها می‌رسد و انواع و اقسام سس‌ها در دسترس اوست و سس خردل یکی از پایه‌های غذایش شده است، با این ترکیبی که می‌خورد؛ چراکه برای کشتار با سلاح شیمیایی از گاز خردل استفاده می‌شود و این ترکیب عجیب همان جایی است که باید سکوت کرد و اندیشید، از خوردن دست کشید و فکر کرد.

این نمایشنامه را علیرضا کوشک جلالی در ژانر کمدی کابوس‌وار به زبان آلمانی نوشته است و نخستین بار در ۱۴ مارس ۱۹۹۴، در تئاتر شهر مونشن‌گلادباخ آلمان، آن را کارگردانی کرده و روی صحنه برده است. سال‌ها بعد، این نمایش در تهران و در جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر در سال ۲۰۰۳ اجرا شد. همان سال‌ها، این نمایش و اجرای آن در آلمان سروصدای زیادی به پا کرد و منتقدان بسیاری درباره آن نوشتند؛ از جمله منتقد ماهنامه شناخته‌شده «فویر» که درباره این اثر با تیتر «مسلخ خاورمیانه در چرخ‌دنده‌های نظم نوین جهانی» و زیرتیتر «یادداشتی بر لایه‌های ژئوپلیتیک و تاریک نمایشنامه «سوسیس با گاز خردل»» نوشت: «اصطلاح «نظم نوین جهانی» برای مردم خاورمیانه ــ از کُردها و ایرانیان گرفته تا عرب‌ها ــ هرگز بوی صلح و دموکراسی نداده است؛ این اصطلاح برای آن‌ها همواره مترادف با بوی باروت، کودتا، تحریم و «گاز خردل» بوده است. جلالی در نمایشنامه «سوسیس با گاز خردل»، نقاب از چهره این نظم فریبنده برمی‌دارد و بخش تاریک و جنایت‌کارانه آن را به مسلخ نقد می‌کشد. اثر او داستان یک ترومای شخصی نیست، بلکه مرثیه‌ای است برای یک جغرافیای زخمی که قربانی کلان‌روایت‌های قدرت‌های جهانی شده است.

در این ساختار، «جیم» سرباز یا مهره‌ای از همین ماشین جنگی نظم نوین است. او فرستاده شده تا به نام نظم، ویرانی به بار آورد. اما سیستماتیک چیز را پیش‌بینی نکرده بود: بیدار شدن وجدان انسان. نفوذپذیری جیم در برابر بُعد ماورایی، در واقع فروپاشی ایدئولوژی دروغینی است که نظم نوین جهانی به سربازانش تزریق می‌کند. وقتی «فرد» (هم‌رزم جیم) ظاهر می‌شود و می‌پرسد «چه کسی مرا کشت؟»، او زبان حال میلیون‌ها قربانی بی‌گناه خاورمیانه است؛ زبان عرب‌ها، ایرانیان و کُردهایی که در جنگ‌های نیابتی، زیر بمباران‌های شیمیایی و در پی نقشه‌های تقسیم اراضی اتاق‌های فکر غربی جان باختند. این پرسش، یقه کارخانه‌های اسلحه‌سازی و سیاست‌مدارانی را می‌گیرد که پشت میزهای شیک خود، فرمان قتل‌عام ملت‌ها را امضا می‌کنند.

تجسم «الهه آتش» در قامت یک زن مبارز کُرد، دقیق‌ترین ارجاع سیاسی متن به این نسل‌کشی سیستماتیک است. کُردها در تاریخ معاصر، بارها پیاده‌نظام بازی‌های سیاسی نظم نوین جهانی شدند و هر بار پس از پایان بازی، در برابر دیکتاتورها و سلاح‌های شیمیایی (مانند فاجعه حلبچه) تنها رها شدند. جلالی با آوردن الهه آتش به صحنه، به این مقاومت مظلومانه مشروعیتی اسطوره‌ای می‌دهد. او نشان می‌دهد که علی‌رغم تمام تبانی‌های بین‌المللی برای حذف این ملت‌ها، روح مقاومت و ایمان به این‌که «نیکی بر بدی پیروز می‌شود»، همچنان در خاک خاورمیانه زنده است.

اما شاهکار نشانه‌شناسی اثر در همان پرسش پایانی نهفته است: «چه بر سر سوسیس می‌آید؟» سوسیس در اینجا نماد غرب بی‌خیال، شکم‌پرور و سرمایه‌داری است که بخش بزرگی از ثروت و رفاه خود را از فروش اسلحه و مکیدن خون ملت‌های خاورمیانه به دست می‌آورد. نظم نوین جهانی تمایل دارد که شهروندانش سرگرم مصرف‌گرایی (خوردن سوسیس) باشند و به این فکر نکنند که هزینه این رفاه، مسموم شدن ریه‌های کودکان در حلبچه، سردشت یا بغداد با گاز خردل است.»

حالا جلالی این نمایشنامه را ترجمه کرده است تا اهالی تئاتر و مخاطبان بتوانند به متن این اثر دسترسی داشته باشند.

«یتیمان»، شر، نژاد و خانواده یا حقیقت

در همان روزهایی که درد و بیماری سرطان به جان علیرضا افتاده و در بیمارستان است، اما کار تئاتر را ادامه می‌دهد، می‌گوید: «روزهایی که نمی‌توانستم سر تمرین بروم، گروه و دستیاران به بیمارستان می‌آمدند و صحنه‌ها و ایده‌های اصلی را توضیح می‌دادم.»

این نمایش در اول سپتامبر ۲۰۲۶ در آنسامبل جلالی با گروه آلمانی این مجموعه فرهنگی و هنری روی صحنه می‌رود.

جلالی درباره جوهر این نمایش می‌گوید: «بنیاد این نمایشنامه بر دو چیز است: «عادی‌سازی شر» و «گذار از انسانیت به بربریت.»

او در توضیح این مفاهیم نمایشنامه ادامه می‌دهد: «چرا جهان متمدن امروز هنوز هم می‌تواند بستر فجایع بزرگ باشد؟ هانا آرنت پاسخ را در «عادی‌سازی شر» می‌دانست؛ فرآیندی که در آن جنایت، به دغدغه‌ای روزمره، اداری یا خانوادگی تبدیل و در نهایت حل می‌شود.»

او می‌گوید: «نمایشنامه «یتیمان» اثر «دنیس کلی» نخستین بار در سال ۲۰۰۹ در جشنواره ادینبرو به روی صحنه رفت و تحسین منتقدان را برانگیخت. دنیس کلی در این اثر، دست روی ریشه‌های پنهان خشونت و نژادپرستی در جامعه مدرن می‌گذارد. داستان با یک شام خانوادگی آرام شروع می‌شود، اما با ورود برادری خون‌آلود، به یک دادگاه اخلاقی پر از تعلیق تبدیل می‌شود. این نمایش آینه‌ای است در برابر غریزه بقا و به چالش کشیدن مفهوم «عدالت». از دیدگاه هانا آرنت، فرار از مسئولیت فردی تحت نام «خانواده» یا «جامعه»، آغازگر فاجعه است. در «یتیمان»، واژه «خانواده» به سپری برای فرار از وجدان تبدیل می‌شود.»

جلالی نمایشنامه را این‌گونه روایت می‌کند: «هلن و همسرش دنی، به عشق فرزند دومشان که به‌زودی به دنیا می‌آید، در یک شب رمانتیک در حال خوردن شام هستند که ناگهان برادر سابقه‌دار هلن، لیام، با سر و روی خونی وارد خانه‌شان می‌شود. لیام ادعا می‌کند که فقط در خیابان به پسری زخمی و خنجرخورده کمک کرده است. با تناقض‌گویی‌های لیام، لایه‌های تاریک یک جنایت وحشتناک برملا می‌شود. حالا این خانواده سه‌نفره باید تصمیمی حیاتی بگیرند: وفاداری به خون و خانواده، یا اجرای عدالت؟

«یتیمان» داستان هیولاهای عجیب‌وغریب نیست؛ داستان آدم‌های معمولی است که در موقعیت‌های غیرمعمولی قرار می‌گیرند. دنیس کلی با ظرافت نشان می‌دهد که چگونه ترس از دست دادن امنیت می‌تواند انسانی‌ترین اصول اخلاقی ما را قربانی کند. ما در این اجرا تلاش کرده‌ایم تا تماشاگر را نه فقط به‌عنوان یک ناظر، بلکه به‌عنوان قاضی چهارم به چالش بکشیم. وقتی مرز میان قربانی و جلاد محو می‌شود، شما چه انتخابی خواهید کرد؟»

جلالی دوباره به زوایای پنهان نمایشنامه برمی‌گردد و می‌گوید: «ارتباط میان این نمایشنامه و نظریه «ابتذال شر» هانا آرنت، یکی از عمیق‌ترین زاویه‌های دید برای تحلیل این اثر است. دنیس کلی در این متن دقیقاً نشان می‌دهد که چگونه «شر» نه توسط موجوداتی ماورایی یا جنایتکارانی بالفطره، بلکه توسط انسان‌های طبقه متوسط و عادی جامعه، در چرخه‌ای از محافظه‌کاری و بهانه‌تراشی، بازتولید و عادی‌سازی می‌شود. هانا آرنت می‌گفت: «با توقف تفکر، شر عادی می‌شود.» از دید هانا آرنت، بزرگ‌ترین فجایع بشری را کسانی رقم می‌زنندکه لزوماً از درون خبیث نیستند، بلکه کسانی هستند که «تفکر» و «قضاوت اخلاقی» خود را به نفع مصلحت، نردبان ترقی،یا در شکل مدرن‌تر آن، «حفظ حریم امن خانواده» تعطیل می‌کنند.

در نمایشنامه «یتیمان»، ما با این پرسش هولناک روبه‌رو می‌شویم: شرارت از کجا آغاز می‌شود؟ از چاقوی خون‌آلود لیام،یا از سکوت دنی و هلن؟ دنیس کلی با کالبدشکافی یک شام خانوادگی، فرآیند گام‌به‌گام عادی‌سازی شر را به تصویر می‌کشد. شخصیت‌های داستان، برای نجات خود و عزیزانشان، به‌تدریج مرزهای اخلاقی را جابه‌جا می‌کنند، جنایت را توجیه می‌کنند و در نهایت، به بازوی اجرایی شر تبدیل می‌شوند.»

سه هیولا در بدنم رژه می‌رفتند، اما تئاتر را رها نکردم / در سیاه‌ترین روزهای زندگی‌ام، به عشق پناه بردم

در روزگار بدبختی جهان خیالی کودکان بهشت گمشده است

«موزیکال بیگانگانی کوچک از جنس سیرک و فلفل» کار دیگری که ترجمه‌اش را جلالی به سرانجام رسانده است، نمایشی از یک دنیای دیگری نمایشنامه و نمایشی خاص که محصول کار تحقیقی اوست. این اثر جلالی «برگزیده کمیسیون فرهنگی اروپا به‌عنوان یکی از بهترین آثار ضدنژادپرستی سال۱۹۹۷» شده است. این نمایشنامه که «یک سفر موسیقایی به دنیایی بیگانه» است، جلالی در ابتدا این نمایشنامه نوشته است: «با عشق تقدیم به «یارا»، نوری جاودان در قلبم» و در ادامه این جمله «فئودور داستایفسکی» آمده است که: «با کودکان بودن مرهمی است برای روح.»

جلالی درباره این نمایش می‌گوید: «من این نمایش را دو بار کارگردانی کردم. بار اول در سال ۱۹۹۵ در تئاتر دولتی کرفلد/مونشن‌گلادباخ و بار دوم در سال ۱۹۹۷ (سال مبارزه با نژادپرستی)، در تئاتر «Bauturm» شهر کلن.»

او ادامه می‌دهد: «در دورانی که جنگ، فقر، نابرابری‌های اجتماعی، ظلم و سرکوب یکه‌تازی می‌کنند، جهان خیالی کودکان بهشت گمشده‌ای است که می‌توان به آن پناه برد. برای نوشتن این اثر، یک سال تحقیق و با بیش از ۱۰۰ کودک از کشورهای مختلف درباره آفرینش، خدا، دین، عشق، جنگ، امید و خوشبختی گفت‌وگو کردم. نتایج شگفت‌انگیز بود. بسیاری از پاسخ‌ها در عین سادگی بسیار فلسفی بودند. افکار و احساسات کودکان درباره عشق، یادآور اشعار عرفانی بود:

«عشق بال‌های زندگیه.»

«وقتی عاشق باشی، دیگه صحبت نمی‌کنی.»

«عشق وقتیه که قلبم تندتند می‌زنه، چون دارم می‌رم پیش مادربزرگ.»

تصاویر آن‌ها از جنگ چنان در اعماق روح نفوذ می‌کنند که با هیچ مقاله و گزارشی قابل مقایسه نیست:

«وقتی جنگ می‌شه به‌جای دونه‌های برف از آسمون جرقه میاد.»

«من یک سه‌چرخه قرمز داشتم. بعدش یه‌دفعه یه پرنده خیلی گنده و بزرگ با صدای خیلی زیاد اومد تو آسمان. بعدش یه تخم‌مرغ بزرگ تو آسمون دیدم. بعدش با صدای خیلی‌خیلی زیادی افتاد زمین. همه‌چیز سیاه و تاریک شد. بعدش سه‌چرخه قشنگ من گریه کرد. آخه دو تا بچه‌هاش مرده بودن. سه‌چرخه قرمز من حالا فقط یه‌چرخه بود.»

خوشبختی را به‌قدری ساده تعریف می‌کردند که انسان از خودش خجل می‌شد، چراکه برای دیدن خوشبختی‌های فراوان پیرامونش گویی که کور بوده است:

«خوشبختی رو نمی‌شه دید، اما هست.»

«خوشبختی اینه که وقتی بابا از بیرون برمی‌گرده، زخمی نباشه.»

«خوشبختی یه توپ فوتباله.»

«خوشبختی اون وقتیه که شاشام اذیتم نکنه و نسوزه.»

«خوشبختی خنده پدربزرگه، وقتی داداش کوچولوم اولین بار رو لگناش نشست و «کاکا» کرد.»

«وقتی یه آدمی که خیلی مریضه بتونه بخوابه.»

«یه نوک سوزن قلقلک دادن یا رقصیدن.»

«وقتی بابا من رو محکم فشار می‌ده و استخوون‌هام قیریژ قیریژ صدا می‌دن. اما فقط یه کم محکم.»

این نمایش شاید بتواند رویکردی کاملاً نوین ارائه دهد تا درک پدیده‌های مختلف زندگی، هم برای کودکان و هم برای بزرگسالان، راحت‌تر شود. مشاهده جهان از دید این «خدایان کوچولو» ما را به دیدگاهی پر از عشق و محبت نزدیک می‌کند.»

نمی‌خواهم بیشتر خسته‌اش کنم؛ در حین گفت‌وگو جلالی هم درد می‌کشد و هم به وجد می‌آید و حرف می‌زند و تأکید دارد «مواظب خودت باش، آزمایش را جدی بگیر و انجام بده». نمی‌خواهد گفت‌وگو به ناله و گلایه تبدیل شود و دردهای بیامان او را زمینگیر کند و فقط نق بزند.

۵۹۵۹

کد مطلب 2290762

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 1 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین