یادداشت فرانسیس فوکویاما درباره ساموئل هانتینگتون (2008 -1927)

با اندوه فراوان در شب عید میلاد مسیح، درگذشت ساموئل هانتینگتون، معلم قدیمی، دوست، و عضو شورای ویراستاری مجله امریکن اینترست را دریافتم. هانتینگتون را از آخرین سال در دانشکده تحصیلات تکمیلی هاروارد می‌شناختم، زمانی که به تازگی از خدمت در گروه کاری کارتر به دانشکده دولت بازگشته بود. بهتر از دیگر اساتید رابطه‌اش را با دانشجویان قدیمی حفظ می‌کرد، به وسیله دیدارهای سالانه هنگام تابستان در باشگاه ویانو در کیپ کاد، و از طریق سمینارها و نشست‌هایی در مرکز امور بین‌الملل که چندین سال مدیریت آن را در هاروارد بر عهده داشت.

هانتینگتون بی‌تردید، بزرگ‌ترین سیاست‌مدار نسل خود بود. آنچه در زمینه پژوهش‌های او اهمیت داشت، دامنه موضوعاتی بود که درباره آنها نوشته است، و اینکه هر یک از کتاب‌های او مرجعی اصلی در هر یک از زیرشاخه‌ها بوده است: سرباز و دولت در زمینه روابط غیرنظامیان و نظامیان؛ دفاع مشترک در زمینه سیاست دفاع؛ امر سیاسی در جوامع در حال تغییر و موج سوم در زمینه سیاست تطبیقی؛ برخورد تمدن‌ها در زمینه روابط بین‌الملل؛ سیاست آمریکا: نوید آشفتگی و ما که هستیم؟ در زمینه سیاست آمریکا. او، به کمک پژوهش‌های خود و دانشجویانش، عملاً زیر شاخه مطالعات استراتژیک را بنیان نهاد، حوزه‌ای که پیش از او بیش‌تر دانشگاه‌ها به طور جدی در آن زمینه به تحقیق نمی‌پرداختند.

از آنجا که احتمالاً در روزها و هفته‌های آینده از سام بسیار یاد خواهند کرد، فکر کردم بهتر است بر یکی از وجوه خاص تحقیقات او تمرکز کنم؛ کارش در زمینه ادبیات تطبیقی. امر سیاسی در جوامع در حال تغییر، نخستین بار در سال 1968 چاپ شد، و شاید آخرین تلاش مهم برای بنیاد نهادن نظریه عمومی توسعه سیاسی بود، و تاثیری عمیق بر کل این حوزه نهاد. در سال 1997، هنگامی که من منتقد رسمی کتاب در مجله فارین افرز بودم، کتاب نظم سیاسی را یکی از پنج کتاب برتر در زمینه سیاست بین‌الملل معرفی کردم که در طول 75 سال اخیر منتشر شده‌اند. شاید به همین دلیل بود که سام از من خواست مقدمه‌ای برای چاپ جدید جیبی کتاب که در سال 2006 منتشر شد بنویسم. این امر افتخار بزرگی بود که من با اشتیاق پذیرفتم. در اینجا تنها از آن مقدمه نقل می‌کنم:

«برای درک اهمیت نظری [کتاب نظم سیاسی]، باید آن را در متن نظریات غالب دهه پنجاه و اوایل دهه 1960 قرار داد. این دوره، دوران شکوفایی «نظریه مدرنیزاسیون» بود و شاید بلند‌پروازانه‌ترین تلاش آمریکایی‌ها برای ارائه نظریه‌ای منسجم و عملی در زمینه تحول اجتماعی بشری در این دوره صورت گرفت. نظریه مدرنیزاسیون ریشه در کارهای نظریه‌پردازان اروپایی علوم اجتماعی مربوط به اواخر قرن نوزدهم دارد. کسانی همچون هنری ماین، امیل دورکیم، کارل مارکس، فردینان تونیز، و ماکس وبر. آثار این نویسندگان مجموعه مفاهیمی را بنیان نهاد (همچون موقعیت/قرارداد؛ انسجام مکانیکی/انسجام ارگانیک؛ گماین‌شافت/گزل‌شافت؛ قدرت کاریزماتیک/قدرت بوروکراتیک‌-عقلی) که تلاش می‌کرد تغییر هنجارهای اجتماعی و روابط را توصیف کند، تغییراتی که با گذار جوامع بشری از تولید کشاورزی به تولید صنعتی رخ می‌داد. در حالی که این نظریات عمدتاً بر تجربیات مدرن کننده‌های قدیمی همچون بریتانیا یا ایالات متحده استوار بود، آنها تلاش می‌کردند قوانین کلی توسعه اجتماعی را از این تجربیات بیرون بکشند.

نظریه اجتماعی اروپایی، هم به معنای لغوی کلمه و هم به معنای استعاری آن، به وسیله دو جنگ جهانی نابود شد؛ نظریات حاصل به ایالات متحده رسید و بعد از جنگ جهانی دوم، در جاهایی مثل دانشکده سیاست تطبیقی هاروارد، مرکز ام آی تی مربوط به مطالعات بین‌الملل، یا هیات مشاوره تحقیقات علوم اجتماعی در زمینه سیاست تطبیقی، توسط نسلی از دانشگاهیان آمریکایی دنبال شد. دانشکده هاروارد که ریاست آن را تالکوت پارسونز، یکی از تربیت‌یافتگان وبر بر عهده داشت، امیدوار بود که علوم اجتماعی منسجم و میان رشته‌ای ایجاد کند، رشته‌ای که علوم اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و انسان‌شناسی را در هم آمیزد.

اواخر دهه 1940 تا اوایل دهه 1960 هم‌چنین هم‌زمان بود با تجزیه حکومت‌های مستعمراتی اروپایی و ظهور آنچه به نام جهان سوم یا کشورهای در حال توسعه شناخته شد، به همراه اشتیاق شدید این کشورها به مدرن شدن و پیشی گرفتن از استعمارگران پیشین خود. محققانی همچون ادوارد شیل، دانیل لرنر، لوسین پای، گابریل الموند، دیوید اپتر، و والت ویتمن روستو، این پیشرفت‌های اساسی را موقعیتی برای آزمودن نظریه اجتماعی می‌دانستند، هم‌چنین فرصتی بزرگ برای کمک به کشورهای در حال توسعه که بتوانند استانداردهای زندگی را بالا ببرند و نظام‌های سیاسی خود را دموکراتیزه کنند.

«نظریه‌پردازان مدرنیزاسیون ارزشی هنجارین و قوی برای مدرن بودن قائل بودند، و از نظر آنان چیزهای خوب مدرنیته همگی در کنار هم بود. پیشرفت اقتصادی، روابط اجتماعی متغیر همچون شهری کردن و فروپاشی گروه‌های خویشاوندی قدیمی، سطوح بالاتر و جامع‌تر تحصیلی، تغییرات هنجارین به سمت ارزش‌هایی همچون «موفقیت» و عقل‌گرایی، سکولاریزه کردن، و توسعه موسسات سیاسی دموکراتیک، همه به عنوان یک کل به هم وابسته دیده می‌شد. پیشرفت اقتصادی تامین گر تحصیل بهتر است، که این خود به تغییر ارزش‌ها می‌انجامد، و سیاست مدرن را ترقی می‌دهد، و به همین ترتیب در چرخه‌ای مجازی ادامه می‌یابد.

امر سیاسی در جوامع در حال تغییر در چنین پس‌زمینه‌ای منتشر شد و صریحاً این قبیل فرض‌ها را به چالش کشید. نخستین بحث هانتینگتون بر سر این است که افول سیاسی دست‌کم به اندازه توسعه سیاسی امری محتمل است، و اینکه تجربه واقعی کشورهای تازه استقلال‌یافته حاکی از گونه‌ای آشفتگی سیاسی و اجتماعی رو به رشد است. دوم اینکه او معتقد است، چیزهای خوب مدرنیته غالباً بر پایه کژفهمی عمل کرده است. به خصوص، اگر تجهیز اجتماعی سریع‌تر از پیشرفت موسسات سیاسی صورت گیرد، از آنجا که بازیگران اجتماعی جدید، خود را از مشارکت در نظام سیاسی ناتوان می‌بینند، ناکامی و شکست به بار می‌آید. این امر به شرایطی منجر شد که او آن را paetorianism نامید، آنچه عامل اصلی شورش‌ها، کودتاهای نظامی و دولت‌های ضعیف یا آشفته بود. پیشرفت اقتصادی و توسعه سیاسی بخشی از یک جریان مدرنیزاسیون مستمر و مشابه نبودند؛ با شکل‌گیری موسساتی همچون جناح‌های سیاسی یا نظام‌های حقوقی و تکامل یافتن آنها به شکل‌های پیچیده‌تر، توسعه سیاسی منطق جداگانه خود را پی گرفت.

هانتینگتون از خلال این بررسی‌ها معنایی عملی بیرون کشید، یعنی این معنا که نظام سیاسی به خودی خود خوب است و به طور خود به خودی از جریان مدرنیزاسیون منتج نمی‌شود. بلکه برعکس: بدون وجود نظام سیاسی، پیشرفت اقتصادی و اجتماعی هیچ کدام نمی‌تواند با موفقیت صورت پذیرد. اجزای مختلف مدرنیزاسیون باید به دنبال هم بیایند. افزایش زودهنگام در مشارکت سیاسی - شامل چیزهایی همچون انتخابات زودهنگام - می‌تواند باعث تزلزل نظام‌های سیاسی سست شود. این امر زمینه را برای استراتژی پیشرفت که «گذار استبدادی» نامیده می‌شد فراهم کرد، استراتژی که به وسیله آن استبدادی مدرن‌کننده، نظام سیاسی، قانون و شرایط لازم برای پیشرفت موفقیت آمیز اقتصادی و سیاسی را فراهم می‌کند. هنگامی که این اجزای ساختمان در جای خود نهاده شدند، دیگر جنبه‌های مدرنیته همچون دموکراسی و مشارکت مدنی می‌تواند به آن افزوده شود. (فرید زکریا، دانشجوی هانتینگتون در سال 2003 در کتابی با عنوان آینده آزادی، گونه‌ای به‌روزتر از این بحث را ارائه داد.)

اهمیت این کتاب را باید در پس‌زمینه آنچه در زمان انتشارش در سیاست خارجه آمریکا در حال وقوع بود بررسی کرد. سال 1968 به شدت توسط جنگ ویتنام نشان‌دار شده است، آن زمان که قوای ارتش به نیم میلیون افزایش یافت و اعتماد به‌نفس جامعه آمریکا تضعیف شد. بسیاری از نظریه‌پردازان مدرنیزاسیون امیدوار بودند که آثار آکادمیک آنها مفاهیمی مفید برای سیاست آمریکا به همراه داشته باشد؛ کتاب والت روستو با عنوان مراحل رشد اقتصادی راهنمایی برای اداره توسعه بین‌الملل آمریکا بود که تلاش می‌کرد کشورهایی همچون ویتنام جنوبی و اندونزی را در مقابل گرایش‌های کمونیستی حفظ کند. اما در اواخر دهه 1960 از موفقیت چندانی که آمریکایی‌ها بتوانند به آن اشاره کنند خبری نبود. استراتژی‌های کمونیست و جامعه‌سازی غربی در ویتنام شمالی و جنوبی که با هم در رقابت بودند با شکست نهایی ویتنام جنوبی پایان گرفت.

هانتینگتون اظهار می‌کند که راه دیگری برای پیشرفت وجود دارد و آن از طریق استبداد مدرن‌کننده است. این دیدگاه در بافت دو قطبی آمریکای اواخر دهه 1960، اهانت‌های فراوان برای او حاصل آورد. اما دقیقاً چنین حاکمی - پارک چانگ هی در کره، چینگ چینگ کوا در تایوان، لی وان یی در سنگاپور، و سوهارتو در اندونزی - بود که توانست آن به اصطلاح «معجزه آسیایی» را پدید آورد، حتی هنگامی که ویتنام به سوی کمونیسم پیش می‌رفت.

به جرات می‌توان گفت که نظام سیاسی در نهایت نظریه مدرنیزاسیون را نابود کرد. این اثر بخشی از یک حمله گازانبری بود که بخش دیگر آن نقدی از جانب چپ‌گرایان بود که معتقد بودند نظریه‌پردازان مدرنیزاسیون، الگوی قوم‌مدارانه‌ای از توسعه اجتماعی را که خاص اروپا و آمریکای شمالی است به عنوان الگویی جهانی برای بشریت معرفی کرده‌اند. علوم اجتماعی آمریکایی ناگهان خود را خالی از نظریه‌ای جامع یافت، و این امر منجر به لغزش به سوی بالکانیزه شدن روش‌مدارانه رایج شد.

کتاب نظم سیاسی در جوامع در حال تغییر یکی از نخستین آثار ‌هانتینگتون بود، اثری که موقعیت او را به عنوان دانشمند علوم سیاسی تثبیت کرد، اما از کار اساسی آخرش در سیاست تطبیقی بسیار دور است. اثر او در زمینه گذار دموکراتیک نیز در دوره بعد از جنگ سرد به یکی از مراجع تبدیل شد. عجیب آنکه این جریان نوشته‌ها با مقاله‌ای در سال 1984 در فصل‌نامه علوم سیاسی با عنوان «آیا کشورهای بیشتری دموکراتیک خواهند شد؟» آغاز شد. با بررسی شرایط بعد از گذار دموکراتیک اسپانیا، پرتقال و آمریکای لاتین،‌ هانتینگتون ثابت کرد که دنیا با در نظر گرفتن شرایط بین‌المللی و ساختاری شوم در آینده نزدیک، دیگر شاهد فاصله گرفتن از استبداد نخواهد بود. البته این را پنج سال پیش از سقوط دیوار برلین نوشت. با این وجود او بعد از فروپاشی کمونیسم تندروتر شد و موج سوم را نوشت، کتابی که این نام را به کل دوره اطلاق کرده بود.

اما تلقی موج سوم از مدرنیزاسیون بسیار متفاوت از دیگران در این زمینه بود، کسانی که یا بر نهاد و یا بر شرایط ساختاری به منظور ثبات دموکراتیک تمرکز داشتند. سام خاطر نشان ساخت که بخش عمده گذارهای موج سوم در کشورهایی با فرهنگ مسیحی رخ داده است و اینکه شالوده مذهبی مشخصی برای الگوی دموکراتیزه کردن در اواخر قرن بیست وجود داشته است. به خصوص جهان کاتولیک از نخستین فعالان پروتستان پیشی گرفت، درست آن زمان که جوامع کاتولیک به انقلاب دیرهنگام سرمایه‌داری رسیده بودند. با این وجود، موج سوم یک جریان مدرنیزاسیون چند فرهنگی وسیع که در نهایت تمامی جوامع را در بر بگیرد نبود، بلکه جریانی بود که ریشه در مجموعه خاصی از ارزش‌های فرهنگی به ارث رسیده از مسیحیت غربی داشت.

هرچند در آن زمان مشخص نبود، اما موج سوم با این بحث، بسیاری از درون‌مایه‌هایی را که با جزئیات بیشتری در برخورد تمدن‌ها و ما که هستیم؟ تکرار شد پیش‌آگهی می‌دهد، همچنین کتابی که او به همراه لری هریسون ویرایش آن را بر عهده داشتند با عنوان مسائل فرهنگ. با رد شدیدتر نظریه مدرنیزاسیون در این اثر نسبت به آنچه در نظام سیاسی شهرت داشت،‌ هانتینگتون عمیقاً به استمرار ارزش‌های فرهنگی و اولویت مذهب به عنوان شکل‌دهنده توسعه سیاسی ملی و همچنین روابط بین‌الملل باور داشت. در برابر این موضوع، جهانی‌سازی، قدرتی ظاهری بود که رویه نازک «انسان داووس» جهان وطن را تشکیل می‌داد و در آخر هم تضمین‌گر صلح و سعادت نبود. و ایالات متحده طلایه‌دار جنبش دموکراتیک جهانی‌سازی نبود؛ بلکه موفقیتش به واسطه منشا آن یعنی جامعه‌ای «آنگلو-پروتستان» بود. آخرین پژوهش‌های او پیش از مرگ بر تاثیر مذهب بر سیاست‌های جهانی تمرکز داشت.

من با سام بر سر بسیاری از این مسائل توافق نداشتم. با وجودی که قدرت و استمرار فرهنگ را کاملاً تصدیق می‌کنم، و همین‌طور ریشه داشتن دموکراسی لیبرال مدرن در ارزش‌های فرهنگی مدرن را، اما همواره چنین به نظرم آمده است که فرهنگ در توضیح خاستگاه مفیدتر بوده تا استمرار دموکراسی به عنوان نظامی سیاسی. از نظر من، سام، جهانی بودن گرایش به زندگی در جوامع آزاد و مدرن همراه با دولتی پاسخ‌گو را دست‌کم می‌گرفت. بحث او شدیداً بر این دیدگاه استوار است که مدرنیزاسیون و غربی کردن دو جریان کاملاً جدایند، چیزی که من به آن شک دارم. تصویر تاریکی که او از جهان پاره‌شده توسط نزاع فرهنگی تصویر می‌کند تصویر مورد علاقه اسلام‌گرایان و ملی‌گرایان روسی است، اما در توضیح چین یا هند کنونی یا توضیح انگیزه مردمی که جزو اسلام‌گرایان یا ملی‌گرایان نیستند اما در کشورهای مسلمان یا در روسیه زندگی می‌کنند، چندان مفید نیست. دولت-ملت‌ها بازیگران اصلی صحنه سیاست جهانی باقی می‌مانند، نه تمدن‌ها و گرایش‌ها، و تمایلات آنان معمولاً بر گرایش‌های فرهنگی موروثی غالب می‌آید.

اما مباحث سام همیشه با قدرت، تبحر و قدرت اقناع‌گری صورت می‌گرفت. حتی اگر کسی با او مخالف بود، ممکن نبود بحث او را جدی تلقی نکند. مباحث او برای تمام بحث‌ها ی متعاقب آن موضوع، واژگان و ساختار فراهم می‌کرد، چه بحث در زمینه سیاست آمریکا، سیاست دفاع، گذار دموکراتیک، و چه در زمینه فرهنگ آمریکایی. علاوه بر نوشته‌هایش، او معلمی بزرگ بود و نسلی از دانشجویان را تربیت کرد که عملاً تمامی زیرشاخه‌های علوم سیاسی را شکلی نو بخشیدند. آثارش از اول تا آخر، منتقدانی جنجالی را برانگیخته است که این امر نشانگر محققی است که حرف‌هایی مهم و اساسی برای گفتن دارد. به جرات می‌توان گفت که همانند او را تا مدت‌ها نخواهیم دید.

مترجم: سارا خلیلی

منبع: امریکن اینترست

 

کد مطلب 2369

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 0 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بی نام IR ۰۸:۴۷ - ۱۳۸۷/۱۲/۱۲
    0 0
    امثال ساموئل بيشتر از آن كه در كتابهايشان به تحليل واقعي وضعيت تعاملات مثبت ومنفي آمريكا با ساير كشورهاي جهان بپردازند با يك بدبيني خاصي به ترسيم وضعيت نگران كننده آمريكا پرداخته اند و سپس راهكارهاي حل اين نگراني

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین