دختر شینا؛ روایت رنج بانویی تنها با 5 فرزند

ششمین چاپ کتاب «دختر شینا» خاطرات قدم خیر محمدی کنعان که به کوشش بهناز ضرابی زاده گردآوری شده، توسط انتشارات سوره مهر منتشر شد.

به گزارش خبرآنلاین، «دختر شینا»، روایت خاطرات قدم خیر محمدی کنعان، همسر سردار شهید ستار ابراهیمی از شهدای برجسته استان همدان است که در عملیات والفجر ۸ به شهادت رسید. قدم خیر محمدی کنعان در حالی که تنها 22 سال داشت همسرش به شهادت رسید و از آن زمان و با وجود ۵ فرزند، ازدواج نکرد و به تنهایی فرزندانش را بزرگ کرد.

بهناز ضرابی زاده که نگارش این اثر را برعهده داشته، درباره شخصیت راوی کتاب گفت: این موضوع برای من بسیار تامل برانگیز بود، زنی که در روستا زندگی می‌کرد به فضای شهر آمده و به تنهایی در اوج جوانی، تمام هم و غمش بزرگ کردن فرزندانش شده بود. بنابراین تصمیم گرفتم درباره فراز و نشیب‌های زندگی این زن با او مصاحبه کنم. این داستان نویس کودک درباره عنوان کتاب «دختر شینا» اظهار داشت: همه درباره این عنوان از من سوال می‌کنند، که شینا به چه معناست، یک اتفاق خاص باعث انتخاب این عنوان برای کتاب شده که راز آن با خواندن کتاب برای مخاطب آشکار می‌شود، چرا که هر زن و مرد جوانی باید این خاطرات جذاب را بخواند. 

چند بخش از این کتاب خواندنی را در ادامه می‌خوانید:

«... داشتم از پله‌های بلند و بسیاری که از ایوان آغاز می‌شد و به حیاط ختم می‌شد، پایین می‌آمدم که یک‌دفعه پسر جوانی روبه‌رویم ظاهر شد. جا خوردم. زبانم بند آمد. برای چند لحظه کوتاه نگاهمان lبه هم گره خورد. پسر سرش را پایین انداخت و سلام داد. صدای قلبم را می‌شنیدم که داشت از سینه‌ام خارج می‌زد. آن‌قدر هول شده بودم که نتوانستم جواب سلامش را بدهم. بدون سلام و خداحافظی دویدم توی حیاط و از آن‌جا هم یک‌نفس تا حیاط خانه خودمان دویدم. زن‌برادرم، خدیجه،‌داشت از چاه آب می‌کشید. من را که دید، دلو آب از دستش رها شد و lبه ته چاه افتاد. ترسیده بودم، گفت: «قدم! چی شده. چرا رنگت پریده؟!» کمی ایستادم تا نفسم آرام شد. با او بسیار راحت و خودمانی بودم. او از همه‌ زن‌برادرهایم به من نزدیک‌تر بود، ماجرا را برایش تعریف کردم. خندید و گفت: «فکر کردم عقرب تو را زده. پسر ندیده!».

*
مهدی را داد بغلم و گفت:« من که حریفش نمی‌شوم، تو ساکتش کن.»
گفتم:« کنسرو را بده بهش، ساکت می‌شود.»
گفت:« چی می‌گویی؟! آن کنسرو را منطقه lبه من داده بودند، بخورم و بجنگم. حالا که مرخصی آمده‌ام، خوردنش اشکال دارد.»
مهدی را بوسیدم و سعی کردم آرامَش کنم. گفتم:« چه حرفهایی می‌زنی تو. بسیار زندگی را سخت گرفته‌ای. این طورها هم که تو می‌گویی نیست. کنسرو سهمیه توست. چه آنجا، چه اینجا.»
کنسرو را دور از چشم مهدی از توی داشبورد درآورد و توی صندوق عقب گذاشت.
گفت:«چرا نماز شک دار بخوانیم...»

*
«... کمی بعد با پنج بچه قد و نیم‌قد نشسته بودم سرخاکش باورم نمی‌شد صمد آن زیر باشد؛ زیر یک خروار خاک. هر کاری کردم بگذارند کمی کنارش بنشینم. نگذاشتند. دستم را گرفتند و سوار ماشین کردند. وقتی برگشتیم، خانه پر از مهمان بود. دوستانش می‌آمدند. از خاطراتشان با صمد می‌گفتند. هیچکس را نمی‌دیدم هیچ صدایی نمی‌شنیدم. باورم نمی‌شد صمد من آن کسی باشد که آن‌ها می‌گفتند. دلم می‌خواست سریعتر همه بروند. خانه خالی بشود. من بمانم و بچه‌ها. مهدی را بغل کنم. زهرا را ببوسم. موهای خدیجه را ببافم. معصومه را روی پاهایم بنشانم. در گوش سمیه لالایی بخوانم. بچه هایم را بو کنم. آن‌ها بوی صمد را می‌دادند. هر کدامشان نشانی از صمد توی صورتشان داشتند. همه رفتند تنها شدم. تنها ماندم. تنها ماندیم. مهدی سه ساله مرد خانه ما شد ...».

 

6060

کد خبر 296489

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 0 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 5
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بی نام A1 ۰۶:۱۲ - ۱۳۹۲/۰۳/۱۳
    8 2
    اشکم دراومد...
  • بی نام IR ۰۰:۱۱ - ۱۳۹۲/۰۳/۱۴
    4 6
    پنج تا بچه در سن 22 سالگی؟ چه خبر بوده؟ این کار ظلم به همون بچه هاست پدر و مادر بی مسوولیت
  • گم نام A1 ۱۶:۱۱ - ۱۳۹۳/۰۵/۱۷
    6 0
    درود بر شما این کتاب رو خوندم بی نظیره. ولی تا جایی من که یادم می یاد سن این بانوی بزرگوار 24 ساله بود. و در این سن و سال 5 تا بچه داشت توی قسمتی از کتاب به این مورد اشاره می کنه.
  • نادر تيمورخاني از روستاي سوزن IR ۱۷:۲۴ - ۱۳۹۳/۰۹/۱۴
    5 0
    سلام.واقعا دستتون درد نكنه خيلي كتاب آموزنده اي بود.اجرتون با امام زمانعج . بحث شهيد كه شد كتاب را تهيه كردم با جان و دل خوندمش ،اولين كتابي بود كه توعمرم با جان و دل خوندمش.مرسي
  • صبورا A1 ۱۱:۱۱ - ۱۳۹۷/۰۲/۱۵
    0 0
    کتاب را خواندم عالی بود بسیار اثر گذار. چه زن قوی و فداکاری. واقعا نمونه و الگو برای دختران امروزی که زندگی رو انقدر سخت میگیرن. چه انسانهای بزرگی بودن و دغدغه هاشون با ما بسیار متفاوت. خوبه درس بگیریم.