۲۲ نفر
۱۰ شهریور ۱۳۹۹ - ۱۵:۲۳
خاطرات وکیل/همسر سارق مسلح، چگونه به کمک شوهرش آمد؟

آرش کلافه و خسته از روند زندگی اش به من مراجعه کرده بود تا راه خروج از مشکلات را از مشاوره با من دریابد.

سعی کردم  با ارائه راهکارهایی  امید به زندگی را در او احیا کنم هر چند که شدت نومیدی وکلافگی در او به جایی رسیده بود که  امید به اصلاح را تا حدی غیر ممکن می نمود. بهترین تصمیم این بود که علاوه برآرش با همسر وی و خانواده ها نیز صحبت کنم به همین جهت با مدیریت کلینکی که به آرش معرفی نمودم هماهنگ کردم تا شماره تماس همسر و..را از وی بگیرد.

طی چند تماس تلفنی و ملاقات بنا بر اطلاعات کلینیک خطرات احتمالی روحی،روانی آرش اعم از احتمال خودکشی/دیگرکشی/خیانت و..را متذکر شدم تا اینکه پس از چند ماه:

حدود یازده صبح در مسیر دادگاه بودم که پدر آرش تماس گرفت و گفت:آقای وکیل  تورا به خدا کمکم کن. آرش زده سیم آخر و با اسحله داخل بانک شده و مشتریان و کارمندان بانک را گروگان گرفته و حاضر به صحبت کردن با هیچ کس نیست جز شما.

 با اینکه  جلسه دادرسی داشتم  از یک همکار خواستم تا شرایط را به قاضی دادگاه انتقال دهد و مسیرم را به سمت بانک تغییر دادم.

جماعتی جلوی بانک جمع شده بودندو  هر کسی حرفی میزد.مامورین امنیتی که از هویتم مطلع شدند  اجازه دادند تا به بانک نزدیک شوم .

با دیدن آرش خشکم زد،جوان رعنایی که چند ماه پیش نگران زندگی اش بود به ژنده پوشی لاابالی بدل شده بود. طوری ظاهرش تغییر کرده بود که اگر پدرش اطمینان نمی داد آرش است باورم نمی شد .

او  پشت  میله های آهنی در ورودی ایستاده بود و اسله ای هم در دست داشت. تا مرا دیدگفت: زیاد نزدیک نشو... اگر گفتم شما بیایید اینجا برای این بود که شهادت بدهی که من برای درست شدن زندگی ام چقدر تلاش کردم؛ هر کاری که می شد انجام دادم اما آخرش چی؟ زنی که قرار بود همدم و مونس و همراز من باشد بعد از دو جلسه مراجعه به روانشناس گفت مگر ما دیوانه ایم که برویم مشاوره؟آنقدر انگ و تهمت زد که بیخیال مشاوره شدم و خودش هم ذره ای تغییر نکرد. کی باور می کند که من و زنم چند ماه مثل دوتا همخانه زندگی می کردیم؟دریغ از ذره ای محبت. از صبح تا شب برا ی یک لقمه نان سگ دو می زنم  و هنگامی که شب به خانه میروم می بینم زنم پای تلویزیون خوابش برده!دیگر بریده ام.

آرش کمی نزدیکتر شد و ادامه داد:از بس به فکر پیدا کردن همدم و غمخوار بودم متوجه نشدم که چه وقت  افتادم توی دام شیطان! نفهمیدم کی از چاله درآمدم و به چاه افتادم. با زنی به نام شیرین آشنا شدم  همه چیز خوب و مرتب بود تا اینکه چند شب پیش گفت باید زنت را طلاق بدهی.

آرش صدایش را پایین تر آورد و انگار دوست نداشته باشد کسی ادامه حرفهایش را بشنود صورتش را نزدیکتر آورد و گفت:

تهدیدم کرد که اگر زنت را طلاق ندهی همه فیلمهایی که از روابطمان فیلم گرفته ام به خانواده ات نشان میدهم. بعدش هم  از تو شکایت می کنم که با تهدید و زور من را وارد رابطه کرده ای.

آرش سکوت کرد. حس کردم دیگر نمی خواهد ادامه دهد. به چشمهایش زل زدم و به او فهماندم که مشتاق شنیدن بقیه حرفهایش هستم.

ادامه داد:زیر بار نرفتم  و از خانه اش زدم بیرون. تا اینکه چند روزپیش زنگ زد و گفت از حرف هایش پشیمانست و خواسته مرا امتحان کند. بعد هم ناهار دعوتم کرد . من ساده و کم عقل قبول کردم.همین که وارد خانه شدم چند نفر قلچماق داخل خانه اش بودند . گفتند اگر حرف شیرین خانم را  گوش نکنی هم آبرویت را می بریم و هم بلایی سر زن و بچه ات میاوریم که پشیمان بشوی. به ناچار قبول کردم که هر کاری میخواهند انجام دهم. آنها فیلم این بانک را برایم گذاشتند و گفتندفکر همه جا را کرده اند و اگر طبق نقشه  پیش بروم هیچ مشکلی پیش نمیاید. گفتند پول سرقتی از بانک را که بدهی  دست از سرت برمی داریم.

هاج و واج مانده بودم و تعداد زیادی سوال در ذهنم رژه می رفت. سوال اولم این بود که چرا خواسته است من اینجا بیایم؟
انگار ذهنم را خواند. گفت:حالا اینجا گیر کرده ام  و نمیدانم باید چه کار کنم ! خواستم شما بیایی تا در حضور مردم به زنم بگوی که من چقدر دوسش دارم و برای زندگی ام چقدر تلاش کرده ام. ضمن اینکه  قول بدهی حواست به زن و بچه ام هست!

باید خودم را جمع و جور می کردم تا بتوانم نقشی غیر از وکالت بازی کنم.قبل از جواب دادن به آرش هماهنگ کردم تا همسروی به محل بیاید و جایی دور از چشم آرش منتظر بماند . بعد با آرش شروع کردم به صحبت کردن .گفتم حاضری همین حرف ها را خودت به  همسرت بزنی ؟گفت :او باور نمیکند. قبلا که می گفت مشکل روانی دارم و الان هم حتما میگوید دزد و خیانتکاری. گفتم:یادت هست زمانی که برای مشاوره آمدی گفتم هیچ وقت جای همسرت فکر نکن؟تو از کجا می دانی او  راجع به تو چه فکر میکند؟

آرش به فکر فرو رفت. آرام تر از قبل شده بود. تندتند نفس زدن هایش تبدیل به نفسهای عمیق و بلند شده بود.

حالا وقتش بود که با همسرش فرزانه روبرو شود. فرزانه برحلاف انتظار آرش از محاسن و صداقت او حرف زد و قول داد پای زندگی با او خواهد بود و از خطاهایش  چشم پوشی می کند.

همینطور که فرزانه با آرش صحبت میکرد  تقه ای به در آهنی زدم .در را باز کردم و وارد بانک شدم و کنار آرش ایستادم و دستم را به علامت اینکه اسلحه اش را به من بدهد به سمتش دراز کردم. آرش بدون هیچ مقاومتی اسحله اش را ب داد و روی زمین زانو زد ...

پزشکی قانونی جنون ادواری آرش را تایید کرد،علیرغم برائت وی از اتهامات وارده حسب درخواست دادستان، تحت نظارت دستگاه قضایی به بیمارستان منتقل شد تا تحت درمان قرار گیرد،فرزانه بنا بر عهد و پیمانش ،میثم را با کمک خانواده آرش بزرگ می کند و تا بهبودی آرش صبر می کند. فرزانه شانس بزرگ دیگری هم آورده بود. اسلحه ای که شوهرش قصد سرقت با آن را داشت، فقط یک اسباب بازی بود!

*وکیل پایه یک دادگستری

1717

کد خبر 374492

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 6 =