خاطرات وکیل/ من،ارسلان،16ساله،بی مادر، حالا دیگر خراطم،نه سارق مسلح

بیش از چند دقیقه به پایان کلاس نمانده بود. این را از نگاه کردنهای مکرر دانشجوها به ساعت مچی یا گوشی موبایلشان فهمیدم. دیگر حرف زدن و درس دادن مشتری نداشت. خودم را به تریبون کلاس نزدیک کردم تا وسایلم را بریزم توی کیف و بچه ها را خوشحال کنم.


چشمم به گوشی تلفنم خورد و  چند تماس بی پاسخ را دیدم. در همین حال مسئول آموزش دانشکده از شیشه پنجره کلاس با نشان دادن تلفن همراهش ، حالی ام کرد که موبایلت را جواب بده.

با لب خوانی متوجه شدم چندبار از دادگستری زنگ زده اند و چون پاسخگو نبوده ام به دفتر دانشکده گفته اند که با آنها تماس بگیرم.

                                                                                                                       ***

نوجوان16ساله ای به اتهام سرقت مسلحانه بازداشت شده بود و توان معرفی وکیل نداشت . اسمش ارسلان بود.برای  تسریع کار او از من خواستند که وکیل تسخیری اش شوم.

هنوز پشت لبش سبز نشده بود اما رد چاقو روی صورتش حکایت از بچه بودنش نمی کرد.

                                                                                                                      ***

سر به زیر سلام کرد .

 گفتم: چطوری مرد؟ انگارکه از این عبارت خوشش آمده باشد لبخندی زد و دست در دستم فشرد. منهای رد چاقوی روی صورتش،نگاهی معصوم و بچه گانه داشت. با همان نگاه تمنایش را گرفتم.  می خواست یواشکی حرف بزنیم و گفت وگوی مان در جمع نباشد.
بعد از سالها معلمی و سروکار داشتن با جوانها و نوجوانها می توانستم بفهمم که نمی خواهد غرورش در جمع بشکند. می ترسید اگر چشمهایش بارانی شود،شخصیتش همراه اشکش روی زمین بریزد.

درکش کردم. انگشتهایم را توی انگشتهایش قفل کردم و پا به پای هم رفتیم به اتاقی که دو به دو باشیم.

                                                ***

-آقای وکیل! دستم به دامنت توروخدا کمکم کن. جون مادرت هرکاری می تونی برام بکن.اما نذار آقام بفهمه چه بلایی سر خودم آوردم؟
لابد سگرمه هایم توی هم رفته بود و حالت استفهام داشت که فهمید باید بیشتر توضیح بدهد.

-  اگه بفهمه حتما سکته می کنه!

 - چرا فقط آقات؟پس مادر بیچاره ات چی؟

رنگ صورتش عوض شد . صدایش هم موج خشم گرفت: اسم اون...

-آهای حواست باشه به مادر توهین نکنی که هیچ کاری برات نمی کنم.

سرش را میان دو دستش گرفت. رفت توی خودش. برای چندثانیه بین من و او سکوت بود.

- دلت خوشه آقای وکیل. مادرم کجا بود؟ من هستم وبابای بدبختم و آبجی کوچکتر از خودم.

دریافتم که دوست ندارد راجع به مادرش حرفی بزنم.

- خب بگذریم. تورو چه به سرقت مسلحانه؟تو الان باید ...

- توروخدا شما دیگه نصیحت نکن از بس که بهم گفتن تو باید پشت میز و نیمکت مدرسه باشی حالم از هرچی درس وکلاسه به هم میخوره.

 قیافه اش ملتمسانه شد. یکی دو بار خواست چیزی بگوید اما انگار کلمه پیدا نکرد. بعد از چندلحظه با صدایی که خیلی آرام تر از قبل بود کلامش باز شد.

- شما منو نبین. فقط  واسه دل آقام و آبجی م کمکم کن. به خدا من اصلا مال این حرف ها نیستم.

- صورتت چی شده؟

- خریت و کل کل و لات بازی!شرط کردیم هر کی جلو چاقو چشم بزنه زخم بخوره که من احمق هم....

ساده وبی غل و غش تر از آن حرف می زد که باور کنم در سرقت مسلحانه شرکت کرده است.

                                                                                                                         ***

پرونده ارسلان را خواندم.چندبار سابقه خفت گیری داشت و این آخری، سرقت مسلحانه. او دست تنها نبود. برای  هم پرونده ای هایش حمید و بهروز،سرقت مسلحانه گزارش شده بود و ارسلان هم شریک  آنها .

                                                                                                                         ***

جلسه دادگاه با تفهیم اتهام شرکت در سرقت مسلحانه علیه هر سه متهم آغاز شد. به عنوان وکیل مدافع ارسلان با توجه به سن وی به صلاحیت  دادگاه ایراد گرفتم که مورد پذیرش واقع شد و رسیدگی  به پرونده ارسلان به دادگاه اطفال موکول شد و طبق قراری که قاضی صادر کرد  ارسلان تا تشکیل دادگاه بعدی راهی کانون اصلاح و تربیت شد

وقت خداحافظی رنگ به صورت نداشت. از آن غروری که روز اول در او سراغ کردم دیگر خبری نبود.حدقه ی چشمش پر بود از اشک .دستان یخ زده  اش را فشردم .

- ارسلان! بیا مردونه به هم قول بدیم.

- چه قولی؟

- اینکه من وکیل خوبی برات باشم تو هم از امشب پسر خوبی برای آقات  و برادر درستی برای آبجی ت باشی،قبول؟

بیاد آوردن آبجی کافی بود که صدای گریه اش را توی کریدور دادگاه رها کند. آنقدر ترسیده بود که به جای پاسخ به من روی زانوهایش نشست و هق هق گریه کرد! وقتی مامور دستش را گرفت تا به همراهش به کانون اصلاح و تربیت برود،نگاه التماس آمیزش ،دلم را آتش زد.

                                           ***

تا رسیدن وقت دادرسی از ارسلان و اتفاقات روز سرقت به قدر کافی اطلاعات جمع آوری کردم. با ارسلان هم حرف زدم.

- یه شب سر گذر، حمید و بهروز که گنده لات محل هستند داشتند راجع به  یه خونه اعیانی حرف م یزدند که زن و شوهر پیری اونجا زندگی می کردند. اونا می گفتن این پیرمرد و پیرزن این همه ثروت رو برای چی می خوان. باید بریم حقمون رو ازشون بگیریم. وقتی حمید و بهروز منو دیدند، گل از گلشون وا شد.حمید گفت:بچه تو که نشنیدی ما چی می گفتیم ؟ هنوز جواب نداده بودم که بهروز گفت:داش حمید بچه چیه داش ارسلان برا خودش یه پا لاته. زخم صورتشو ببین حساب کار دستت بیاد. داش ارسلان هم با ما میاد.

اون شب نفهمیدم کی و چطور وارد خونه پیرزن و پیرمرد شدیم!فقط یادمه قبل از اینکه بریم داخل خونه ،حمید و بهروز نقاب زدند و قمه به دست رفتن داخل و به من گفتند جلوی در نگهبانی بدم .چند دقیقه بعد صدای جیغ شنیدم، وارد ساختمان که شدم دیدم پیرزن غش کرده بود و حمید داشت دست وپای پیرمرد رو می بست.حمید و بهروز خونه رو زیر و رو کردن اما به جز دو تا سکه طلا و یک زنجیر نقره چیزی پیدا نکردن.،موقع بیرون رفتن از خونه هم شروع کردند کتک زدن پیرمرد که من ترسیدم و فرار کردم. اما چند دقیقه بعد از ترس اینکه بلایی سر پیرمرد اومده باشه برگشتم که ببینم اگر حالش بد شده کمکش کنم که مامورها دستگیرم کردند...

                                                                                                                         ***

قبل ازفرارسیدن روز دادگاه چند نوبت به دیدن زوج پیر رفتم.حق داشتند که رضایت ندهند و برای این جماعت اشد مجازات را طلب کنند ولی قصه ی ارسلان فرق داشت.

 در این مدت کوتاه دریافته بودم که برخلاف ظاهرش باطنی پاک دارد.به رئیس کانون که از دوستان دانشگاهی ام بود سفارش کردم تا هوای ارسلان را داشته باشد وروانکاو مجموعه با او مفصل صحبت کند.

 همان روزهای اول ارسلان را به کارگاه خراطی می فرستند تا در حمل چوب و تمیز کردن کارگاه کمک کند. چند هفته بعد استاد خراطی مدیر کانون را صدا میزند و به او گلدان پرنقش و نگاری را نشان می دهد که کار دست ارسلان بوده.فیلم دوربین مداربسته کارگاه حکایت از این داشت که ارسلان پس از تمیز کردن کارگاه با خرده چوب های به درد نخور کنار کارگاه شروع به پرداخت چوب ها کرده و این گلدان حاصل استعداد اوست.

ناگهان جرقه ای به ذهنم زد. آیا هنر ارسلان می تواند بهانه ای برای رضایت دادن زوج سالخورده باشد؟

- ارسلان! تا روز دادگاه سعی کن برای زوج پیر چیزی درست کنی که اونها را تحت تاثیر قرار بده.

ارسلان نگاهش به دیوار روبرو خیره ماند. لابد داشت توی ذهنش یک نقاشی از هتری که می خواهد بیافریند می کشید.

                                                                                                                        ***

جلسه دادگاه با قرائت کیفرخواست آغاز ونوبت دفاع من شد.

-رئیس محترم دادگاه !آنچه خواهم گفت به مقررات کیفری و کیفرخواست ربطی ندارد. یقینا درذهن و احساس هر انسانی مادر پادشاه عالم است ،دامان مادر امن ترین پناهگاه هر انسانی ونگاه مادر دلنشین ترین نگاه دنیاست، هر چه از مهر مادر بگویم به موازاتش از محرومیت های ارسلان  و ارسلان ها گفته ام.نوجوانی که امروز بر او حکم خواهید داد بهترین ایام زندگی اش را بدون مهر مادری گذرانده،از سراتفاق به عوض دامان مادر در دام شیطان افتاده است.

ارسلان سر به زیر داشت گریه می کرد. حس کردم این بار دلش علاوه بر آقا و آبجی برای مادر هم می سوزد.

-ریاست محترم دادگاه بنده پس از سال ها وکالت می دانم که قلم قاضی بر صفحه ی حکم جز بر مدار قانون مسیری ندارد اما امروزمی خواهم به عنوان وکیل مدافع ارسلان از شما بخواهم نه بر مبنای مقررات خشک  و بی روح قوانین کیفری بلکه بنا بر باورهای پدرانه و انسانی نسبت به رفتار نوجوانی که امروز نزد شماست  ونه ارسلان یکسال پیش قضا وت کنید.به کرات از طینت پاک این نوجوان گفته ام، اما امروز برای اثبات ادعایم شاهدی صادق به دادگاه آورده ام.

چشمهای قاضی دنبال شاهدی می گشت که از آن حرف می زنم

-امروز شاهد ادعایم را می بینید. کدامیک از شما باور می کنید که این نوجوان همان ارسلان یکسال گذشته است؟اگرهدف از حبس و مجازات، تنبیه و اصلاح مجرم است مصداق عینی این هدف امروز مقابل شما ایستاده ،اگر  یکسال مشاوره و مراقبت درست، ارسلان را اینگونه تغییر داده یقینا به خاطر  محرومیت از وجود مادر...

ناگهان ناله همراه با  گریه ارسلان کلامم را قطع کرد.

-آقای قاضی! هر حکمی که صادر کنید حرفی ندارم اما به جان پدر و آبجی م قسم من تازه دارم آدم میشم . حواستون به من باشه. من هیچی ندارم که به این پدر و مادر پیر بدهم  تا از تقصیر من بگذرند جز این مجسمه که لحظه به لحظه پای ساختنش اشک ریختم،می دونید چرا؟چون هیچ وقت مهر مادر ندیدم که حالا بخوام مجسمه اش رو بسازم.

ارسلان همانگونه که ایستاده بود به طرف پیرزن برگشت.

- من برای ساختن این مجسمه تنها چیزی که در ذهنم بود شما بودی حاج خانم! و حالا هم این رو تقدیم شما می کنم تا هر وقت چشمتون بهش افتاد مثل مادر نداشته ام برام دعا کنی.

شاهدی که به دادگاه آورده بودم مجسمه بی زبانی بود که هزاران جمله حرف زد.آبی بود بر آتش خشم پیرمرد و همسرش.

                                                                                                                        ***

پیرمرد آرام به سمت ارسلان امد. او را درآغوش کشید و پیشانی اش را بوسید

 -  جناب قاضی نگاه این بچه از همان روز اول با آن دونفر فرق داشت امروزفهمیدم که  اشتباه ندیده بودم و نگاه معصوم و بی گناهش را در کلامش  دیدم.

                                                                                                                     ***

مدتی است ارسلان دوره محکومیتش تمام شده. پیرزنی که از او شکایت کرده بود و حالا ارسلان او را "حاج خانوم" صدا می کند برای سارق خانه اش کارگاه خراطی راه انداخته و چند ساعتی  هم در کانون اصلاح و تربیت خراطی آموزش می دهد. مجسمه ای هم که ساخته در کنار اتاق"حاج خانوم" هرشب برایش قصه می گوید. قصه های هزارو یک شب. نه قصه شهرزاد که قصه ارسلان.

1717

کد خبر 463477

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 11 =