این روزها به نظر می رسد حال ما ایرانیان و جهانیان خوب نیست. روزهای بد بعد از شوک های ملی و جهانی سخت گریبانمان را گرفته است.

ما ایرانیان که سال 95 را با خبرهای مکرر آلودگی هوا پشت سر می گذاشتیم، یک دفعه خبر فوت آیت الله هاشمی را شنیدیم و خواندیم و ناگهان احساس کردیم پشتمان خالی شده است. هنوز دو هفته از این خبر شوکه کننده نگذشته بود که با آوار پلاسکو و تراژدی مرگ آتش نشانان و شهروندان مواجه شدیم. جهانیان نیز در این فاصله با روی کار آمدن یک رئیس جمهور عصبانی در آمریکا مواجه شدند که حتی جمهوری خواهان این کشور نیز از دستش در امان نیستند. ترورهای گاه به گاه در سراسر جهان نیز جای خود را در این حجم نارضایتی دارد. کافیست کسی این روزها در خیابان های ایران و جهان قدم بزند و شهروندانی را ببیند که سر در گریبان خویش کرده اند از حجم غصه ای که در دل دارند. اما این همه واقعیت نیست.

روانشناسی سالهاست که به این نتیجه رسیده است ما چندان کاری به واقعیت نداریم و ذهنمان راه خودش را می رود. راهی که از نیاکان مان یاد گرفته ایم و آن بدبینی است. در این بدبینی که شاید برای نیاکان غارنشین ما به حفظ بقا می انجامید اکنون برای انسان های مدرنی چون ما مایه فنا شده است. چرا که اگر به دلیل نبود تمدن در زندگی غارنشینان هر صدا و خبر و آگاهی می توانست هشداری باشد برای رسیدن حیوان درنده ای یا فروریختن آواری یا حتی کمین انسان گرسنه ای، اکنون دیگر چنین نگاهی فقط خشونت و یاس و درماندگی بی دلیل را موجب می شود که استرسی مازاد را به درونمان پمپاژ می کند. فرمانده بدن ما ذهن ما است. پس اگر این فرمانده به بدن بگوید که راهکاری برای جلورفتن نمی یابد، بدن نیز به طور طبیعی تسلیم می شود. این روزها مدام اغلب مردم ایران و جهان به خود می گویند که کاری از دستشان برای جلوگیری از فجایع طبیعی و انسانی برنمی آید. و حتی گاه گفته می شود که بشر هیچ وقت اینگونه فجایعی را تجربه نکرده است. مشکل اینجاست که این گزاره ها با واقعیت جور در نمی آید.

نگاهی به تاریخ ایران و جهان نشان می دهد که بشر لحظه ها و مقاطع تاریخی بسیار دشوارتری را تجربه کرده است؛ ایرانیان تاریخ نخوانده نخواهند دانست که مغول چگونه تاریخ ایران را به بازی گرفت و شاهان پرهیاهوی قاجار چگونه اموال ملی را به ثمن بخس دادند و بشر غربی نیز نخواهد دانست که جنگ های صلیبی، جنگ های جهانی اول و دوم، هولوکاست، فقط بخشی از آن چیزهایی است که در این قرن ها تجربه کرده است و اکنون به طور طبیعی یادش نمی آید. در هر دوره ای نیز احتمالا بشر با خود گفته است که تاریخ چنین دوره ای را ندیده و نخواهد دید. همان که بشر امروز با خود می گوید.

واقعیت این است که ایرانیان مستاصل باز هم تراژدی پلاسکو را تجربه خواهند کرد و غربیان درمانده نیز نخواهند توانست جلوی ترامپ را بگیرند و باید در سال آینده ترامپ دیگری را در فلب اروپا، یعنی فرانسه، تجربه کنند که ژان ماری لوپن افراط گرا است. تنها امید می تواند این داستان را خاتمه دهد. امیدی که بر مبنای واقعیت استوار است، نه بر مبنای آرزو. امیدی که حرکت دهنده است، نه خمارکننده. این امید با درس از تبیین چرایی تراژدی ها به دست می آید. ایرانیان باید بدانند که چه اشتباهاتی موجب شکل گیری تراژدی پلاسکو شد و در منظر فردی چه کاری از دستشان برمی آید که حداقل احتمال وقوع دوباره این تراژدی را کاهش دهند. یکی از این موارد همکاری با امدادگران است، دیگری بهبود فضای کسب و کار و زندگی است. اگر باورمان باشد که دولت به معنای حاکمیت باید کاری کند، که البته در جای خود حرفی درست است ولی سبب سلب مسئولیت ما نمی شود، باید بدانیم که تراژدی های بدتری از پلاسکو را در پیش خواهیم داشت.

ویکتور فرانکل، روانکاو برجسته اتریشی که در زندان آشوویتس هیتلر زندانی بود، بعد از آزادی در کتاب «انسان در جتسجوی معنا» به اهمیت وجود معنا در زندگی انسان پرداخت و عذاب آورترین شکنجه در زندان های نازی را نداشتن معنای زندگی و نه اذیت و آزارها و حتی ترس از سوزانده شدن در کوره های آدم سوزی دانست. انسان ایرانی و جهانی امروز فقط نظاره گر و غصه خور تراژدی ها شده است و از تماشاچی فقط شعار برمی آید نه طلب حق و به سوی دستیابی به آن شتافتن. مدیران شهری و مسئولان عالی ایرانی از عذرخواهی کردن بابت نادیده گرفتن مسئولیت هایشان طفره می روند چون می دانند که نهایتا انسان درمانده ایرانی فقط شعار و نهایتا فحش می دهد و کاری دیگر نخواهد کرد.

چه غریبه ای بود انسان ایرانی ای که در خبرها آمده بود به دیوان عدالت اداری بابت اجبار مترو برای گرفتن دو بلیط شکایت کرده است و این دیوان رای به برداشتن این اجبار داده است. او به جای غرزدن و نگاه کردن حرکت کرده بود. هزاران کیلومتر آن طرف تر نیز، ترامپ و دیگر اعوان وانصارش تا وقتی که به آنها فحش می دهند و لقب دیوانه می چسبانند خیالشان راحت است. اما قاضی امیدوار فدرال در واشنگتن به جای فحاشی از اختیاراتش به درستی استفاده می کند و ترامپ و دوستانش را بر سر جایشان می نشاند. انسان امیدوار غربی امروز باید به این بیندیشد که چگونه فرانسویان ناامید از لیبرال دموکراسی را مجاب کند که  به لوپن رای ندهند. اینها فقط از دست یک انسان امیدوار برمی آید که نپندارد امروز ایران و جهان در بدترین نقطه تاریخ خود ایستاده است.

کد خبر 632758

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 8 =