۰ نفر
۳ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۴:۰۵

محمدرضا مهاجر

ظرفهای یک کیلویی آش را کارگر مغازه  گذاشت توی صندوق عقب ماشین حاجی.

حاجی حساب وکتابش را کرد و از مغازه بیرون زد. توی  پیاده رو مردمیانسالی نزدیکش شد:آقا!  پول یه کاسه آش به من بده.
حاجی دستش را توی جیبش فرو برد اما در همان لحظه سیگار را لای انگشتهای مرد میانسال دید. یاد نیتش افتاد که افطاری مال آدمهای روزه دار است.پول راتوی جیبش برگرداند و سوار ماشینش شد
آش را برد دم در خانه هایی که شبهای دیگر می برد.
زنگ یکی از خانه ها را زد. مرد خانه در را باز کرد. آش را به سمتش گرفت . مرد دستش را جلو آورد.
کمی از آتش سیگارش روی طرف آش ریخت. نگاهشان که به هم گره خورد، چشمهایشان را از هم دزدیدند.

 

1717

کد خبر 779258

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 4 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بی نام A1 ۱۴:۵۹ - ۱۳۹۷/۰۳/۰۳
    10 1
    کلید اسراره؟