به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در شماره سیصدوهشتاد و ششم مجله «زن روز» منتشرشده به تاریخ ۱۱ شهریور ۱۳۵۱ به جای سرمقاله مطلبی تحت عنوان «زن و علم و لوندی» درج شد. این مطلب با نامه خانمی به نام «حمیده – ن» آغاز میشد که گله و شکایت سر داده بودند چرا در هیچ کجا و هیچ زمان نه در مدرسه و نه در خانه نه در کوچکی و نه در بزرگی به ما نیاموختند که مرد در زن فقط جستوجوگر یک چیز است و آن چیز عبارت است از سکس و لوندی و زیبایی و پس از شکوه و زاری زیاد به شرح زندگی خودش پرداخته و رابطه خود را با شوهرش تشریح کرده بود. حمیده خانم نوشته بودند که «من تا به حال تمام سعی و کوشش خود را به کار بردهام که از هر لحاظ برای شوهرم زنی ایدهال و نمونه باشم، با وجود آنکه در آغاز زندگی مشترکمان تحصیلات زیادی نداشتم، صرفا به خاطر رعایت شأن علمی شوهرم به دنبال تحصیلات عالیه رفتم و در عین حال کوشیدم که محیط خانه را برای او از هر لحاظ راحت و پاکیزه نگاه دارم. چنین و چنان کردم ولی شاید در طی این سالها نسبت به یک موضوع غفلت ورزیدم و آن هم رابطه خاص زناشوییمان بود و اینک در آستانه میانسالی که جوانی و طراوت خود را بربادرفته میبینم با داشتن سه فرزند متوجه شدهام که شوهرم با سکرتر جوان و زیبا...ی خود گرم گرفته است.»

درج این نامه و این اظهارنظر واکنشهای متفاوتی را از طرف خوانندگان مجله «زن روز» به دنبال داشت؛ واکنشهایی که هرچند در ظاهر متفاوت بودند ولی از سوی خانمها یک وجه اشتراک داشتند که عبارت بود از اینکه «مرد ایرانی به تنها چیزی که در زن توجه دارد همان زیبایی و طراوت است و بس» برخی نیز خیلی مبالغهآمیزتر معتقد بودند که حتی اکثر مردها از زنهای فهیم، دانا، فیلسوف و باسواد حتی اگر زیبا هم باشند متنفرند، بدین معنی که مرد ایرانی اصولا از زن عامی و کمفهم بیشتر از زن باسواد و متفکر خوشش میآید. این واکنشها سردبیر «زن روز» را بر آن داشت که فریده گلبو خبرنگار خود را به سراغ شماری از روشنفکران بفرستد و مسئله را از دیدگاه آنان بررسی کند. آنچه در پی میخوانید متن کامل مصاحبه گلبو با احمد شاملو است که در شماره سیصدونودوچهارم مجله «زن روز» منتشرشده به تاریخ ششم آبان ۱۳۵۱ منتشر شد:

فریده گلبو: روزی که به دنبال یک قرار تلفنی به دیدن شاملو رفتم تا در این باره با وی گفتوگو کنم، قبل از آغاز صحبت احساس خاصی که قادر به توصیف آن نیستم بر من مستولی شده بود. شنیده بودم که شاملو در فن مباحثه شکستناپذیر است. قریحهای فیاض، فکری عمیق، دانشی وسیع و بیانی قوی دارد، و از سوی دیگر میدانستم که شاملو تا به حال سه ازدواج و دو طلاق را پشت سر گذارده و با یک الهام درونی حدس میزدم عقاید او در این زمینه خاص، متاثر از طبع و احساس شرقی و ایرانی اوست.
حدس میزدم او آنچه را که بخواهد میتواند در لباس دلیل بپوشاند و در قالب کلامی دلنشین به خورد آدم دهد، و من که به قصد دفاع از حق زنانی نظیر خانم «حمیده – ن» میخواستم با او مصاحبه کنم حتی قبل از آغاز صحبت تلاش میکردم که به خود بقبولانم نه باید مرعوب شاملو شوم و نه مجذوب سحر کلامش.
در فضای کمنور کتابخانه شاملو، وقتی به چهره فیلسوفمآبانه او نگاه میکردم به نظرم میرسید که یک نیمه حافظ مدرن مقابل رویم نشسته است که در جوار همه اندیشههای پهناورش یک آرزوی بچگانه هم وجود دارد، آرزویی که کم و بیش در ذهن هر مرد ایرانی یافت میشود، آرزوی در کنار داشتن زنی مطیع، فرمانبردار، قانع و بیزبان که دست به سینهاش بایستد و تسلیم بیچون و چرای او باشد، در عین حال نقش یک خدمتکار صمیمی و یک معشوقه طناز و یک محرم اسرار را برایش بازی کند و در مقابل خوشگذرانیهای گاهگاه او نیز لب از لب نگشاید و شکوهای بر زبان جاری نسازد.
در حالی که این افکار از مغزم میگذشت احساس کردم که سکوت میان ما کمی طولانی شده و شاملو منتظر است که موضوع مصاحبه را برای او توضیح دهم. محتاطانه شروع به صحبت کردم، وقتی از ماجرا خبر یافت همانگونه که حدس زده بودم لبخند تمسخرآمیزی بر لب آورد و گفت:
زن نیمهی بهتر مرد است و نه فقط «همشأن» او بلکه تاج سر اوست. پس نتیجه میگیریم زنهای ما که از قضای اتفاق، گیراتر و زیباتر و خوشآبورنگتر از زنان بسیاری کشورهای دیگر شرق و غرباند نسبت به زن بودن خود عقده دارند.
احمد شاملو: من نمیدانم در دانش و کمال چه خاصیت عجیبی هست که زنهای جامعه ما متاسفانه نمیتوانند با آن ترکیب یابند مگر اینکه یکسره پوست بیندازند و تغییر هیأت دهند و حرکات مردانه به هم رسانند و اگر صداشان کلفت و دورگه نمیشود، دستکم به عنوان مساعده «شین» را چیزی میان «شین» و «ژ» تلفظ کنند. خلاصه اینکه این نازنینان اکثر همشأنی با مردان را با «مردنمایی» اشتباه میکنند. حال آنکه به چنین تلاشی هیچ نیازی نیست – زن نیمهی بهتر مرد است و نه فقط «همشأن» او بلکه تاج سر اوست. پس نتیجه میگیریم زنهای ما که از قضای اتفاق، گیراتر و زیباتر و خوشآبورنگتر از زنان بسیاری کشورهای دیگر شرق و غرباند نسبت به زن بودن خود عقده دارند. من نمیدانم با این نظر تا چه حد خشم اینگونه خانمها را برمیانگیزم. اما به طور قطع نیت تخطئه در میان نیست. تا آنجا که برخوردهای من اجازه قضاوت به من میدهد، اغلب خانمهای تحصیلکرده دوست دارند به عنوان مدرک تحصیلی خود به هیأت خانم گلدا مایر درآیند. و این صدالبته که مهوع است، من با عقیده آنها که گفتهاند مرد ایرانی زن عامی میپسندد موافقتی ندارم، ولی آنچه محرز است این است که یک زن عامی که بهراستی «زن» و بهراستی «زیبا» باشد، البته که به یک مردنمای متفاضل عقدهای برتری دارد، این نکته بستگی دارد به اینکه مرد بخواهد با یک زن زندگی کند یا با یک (بهظاهر) مجتهد علوم. گذشته از این زن اگر واقعا دانا و فهیم و باشعور باشد کار ندانمکاریهایش به آنجا نمیرسد که شرح بدبختیاش به ستون روزنامهها و مجلهها بکشد.
برای زن، زیبا و فتان بودن حکمت بالغه است. این یک قانون اجتماعی یا مدنی نیست که با یک نشست و برخاست بشود تغییرش داد و یا با تغییر روبنای جامعه خودبهخود تغییر کند. این ناموس طبیعت است. حکم طبیعت است.
زنی که نتواند قلب و روح مردی را تسخیر کند البته ممکن است برای نخستوزیری بینظیر باشد اما برای آنکه یک پای رابطه طبیعی زن و مرد قرار بگیرد به دو پول سیاه نمیارزد.
در مورد اینکه فرمودید زن خوشآبورنگ ایرانی نسبت به زن بودن خود عقده دارد باید عرض کنم با این همه بدبختی و محرومیت تاریخی که طی قرنها متحمل شده است اگر نسبت به زن بودن خود عقده نداشته باشد عجیب است! حتی پس از گذشت آن دوران خفقانبار شما به عنوان یک شاعر برگزیده اجتماع وقتی میخواهید درباره این زن قضاوت کنید به عنوان تعریف از آبورنگ خوب او و به عنوان انتقاد از عدم تواناییاش در دانشاندوزی یاد میکنید در حالی که این قضاوت خود از آنجا ناشی میشود که مرد ایرانی با حس برتریطلبی بیمنطقی که دارد بر چهره هر زن تحصیلکردهای نقابی شبیه خانم گلدا مایر میکشد و او را به جرم اینکه خارج از وظیفه «زنانگی!» تلاش به دانستن کرده است محکوم به زشتی، پرمدعایی، بیعاطفگی یا دیوسیرتی میکند ولی اصل قضیه این است که مرد ایرانی با خودخواهی مأیوسکنندهای چشم دیدن زن تحصیلکرده و باسواد را ندارد و هنوز طالب زنی است که در اندرون خانه و در زندان جهل خود محبوس بماند و آفتاب و مهتاب رویش را نبیند.
یک خرده شوخی است این حرف، البته هیچ استبعادی ندارد که یکی یا چند تا یا هزار تا از مردهای ما به قول شما چشم دیدن زن تحصیلکرده را نداشته باشند، اما این «نباید» ملاک قضاوت کلی و جمعی قرار گیرد. شاید عکسالعمل عدهای از مردان در برابر آن خانمهای مردنما طوری بوده که چنین قضاوتی را اجازه داده، وگرنه اصلا چرا باید شما روی «خانم تحصیلکرده» این اندازه تکیه کنید؟ مگر خانم تحصیلکرده نوبرش را آورده است؟
شما طوری میفرمایید «زن تحصیلکرده» که انگار مردها فقط به صرف «مرد بودن» صاحب کمال و معرفت و دانشاند. خوب، زن هم البته باید تحصیل کند، مثل مرد، چه فرق میکند؟ منتها زنهای ما (با جاهای دیگر کار ندارم) معمول یا تحمیلکنندهاند یا تحمیلشونده، البته آنکه فهیم و داناست حداکثر در خانه خود نسبت به همسر خود اقدام به برتریجویی و تحمیلگری نمیکند. اما موجود خطرناکی که نیمهدانا و نیمهنادان است متاسفانه سعی میکند فهم و درک ناقصش را به صورت اراده خود بر همسر بینوایش تحمیل بکند.
به ما چه که زنها زندانی اجتماع بودهاند؟ الان که نیستند، چرا سعی نمیکنند زیباتر و بهتر و همدلتر باشند؟ دنیا چه احتیاجی به شیمی و فیزیک خواندن یک خانم خانه دارد؟
اگر صحبت از کمسوادی و نیمهدانایی است، باید عرض کنم که متاسفانه این عیب یا ننگ یا بدبختی فقط گریبانگیر عدهای از خانمهای این مملکت نیست، خوشبختانه یا متاسفانه همه افراد جامعه ما از این لحاظ با هم جور میآیند و به اصطلاح سر و ته یک کرباساند. قرنهاست که مرد ایرانی به خاطر داشتن دانشی قلیل و تحصیلاتی که نمیشود آن را بهدرستی «معرفتاندوزی» نامید باد به غبغب انداخته و خودش را با همه هوی و هوسهای بیسروتهش به زن ایرانی تحمیل کرده و به فضلفروشی و فخرفروشی که توأم با ادعای آقایی و برتری است پرداخته است، حالا چه شده که اگر این زن در همان مدرسهها و تحت همان شرایط درس بخواند، موجودی خطرناک و نیمهنادان و تحمیلگر نامیده میشود؟
زن باید زن باشد، مرد از زن همدلی و همروحی میخواهد نه همدرسی، زندگی که مکتبخانه نیست. البته ممکن است مرد و زنی هردو مثلا عالم شیمی باشند، هردو نویسنده یا متفکر یا دانشمند باشند و همسران موفقی نیز از کار درآیند. خوب، این یک استثاست. اما زنی که به خاطر شوهر شیمیدانش به تحصیل شیمی بپردازد، سوراخ دعا را گم کرده است.
به گمانم اشکال ما از اینجا ناشی میشود که به قول خود شما این زن از دورههای خفقانی – و درحقیقت از زندان – بیرون آمده و سعی دارد به هر ترتیب که شده خودش را به مرد برساند. متاسفانه عقدههایش نصیب دوره ماست و ما هم از قضا گردنمان از مو نازکتر است. فکر میکنم در این دنیای شلوغ بهتر است راهی برای آرامش پیدا کنیم. به ما چه که زنها زندانی اجتماع بودهاند؟ الان که نیستند، چرا سعی نمیکنند زیباتر و بهتر و همدلتر باشند؟ دنیا چه احتیاجی به شیمی و فیزیک خواندن یک خانم خانه دارد؟
زیباتر و مهربانتر و خانمتر بشوید، شما را به خدا سعی کنید فقط زن باشید. بهترین زنها دلبرترین زنها، دنیا گند و مسخره است.
عجب! واقعا عجب! آیا این حرفها خود دلیل آن نیست که حتی روشنفکران جامعه ما طالب زنی هستند که فقط لوند و شوخ و شنگ باشد و به شعور و سواد او توجه مساعدی ندارند که هیچ، بلکه آن را مزاحمتی در راه نیل به نیات خودخواهانه خود تلقی میکنند؟ راستش و بیهیچ روردبایستی به نظرم رسید که آخرین جمله شما را از زبان یک مرد ایرانی پنجاه سال پیش میشونم.
از زبان خودم بشنوید، شاملوی شاعر است که به همه حمیده خانمها میگوید: «زیباتر و مهربانتر و خانمتر بشوید، شما را به خدا سعی کنید فقط زن باشید. بهترین زنها دلبرترین زنها، دنیا گند و مسخره است. بگذارید ما مردها کنار شما بهشت را تجربه کنیم. بگذارید عوض همه این حرفها زندگی کنیم.»
آیا میتوانید کنار یک زن بیسواد بهشت را تجربه کنید؟
اگر بخواهم کنار یک زن زندگی کنم، بله.
مگر زن بودن با باسواد بودن تعارض دارد؟
نباید داشته باشد، ولی متاسفانه میبینیم که در اکثر موارد اینچنین است. میبنید که برای زنی دانشمند تحمل شوهری عامی یا کمسواد محال است، در صورتی که برای مرد چنین نیست. من نمیگویم این خوب است یا بد، اگر خوب است و اگر بد، جامعه امروز چنین میخواهد. اگر خوب است قبولش کنید، اگر بد است دگرگونش کنید. زیربنای جامعه این را تحمیل کرده است. زن باید قلب و روح مردش را بیابد و در آن نفوذ کند، مرد محتاج چنین چیزی، چنین کسی، و در منزل خود خواهان چنین محیطی است.

ممکن است بفرمایید زن بیشتر از چه راهی میتواند قلب و روح مردش را بیابد و در آن نفوذ کند، به وسیله لوندی و طنازی و عشوهگری و یا وفاداری و صمیمیت و ابراز شعور؟
دقیقا هردو با هم. اما میتوانید نزد خود مجسم کنید زنی را در آن حد از زنانگی که حتما میباید از وسایل کمکی زیبایی استفاده کند، و به خاطر آنکه خود را موجودی فهیم و دانا میشمارد کسر شأن خود میداند که به رسالت غریزی خود عمل کند، از طرفی چون تا بدان حد دانا و زیرک نیست که مسائل خارجی را در زندگی خصوصی خود مطرح نکند، مدام دست در کار تحمیل خود بر زندگی خانوادگی است. من خود گرفتار چنین دردسری بودهام و حالا از شما میپرسم که آیا یک چنین محیطی میتواند از انقلاب دور بماند؟ درست مثل یک انقلاب اجتماعی یعنی وقتی دلبر فتانی که زیباتر هست و تحمیلگر نیست مثل یک ایدئولوژی نجابتش وارد یک چنین محیطی شد، آیا جز با سرنیزه «قانون حمایت خانواده» میتوان جلوی انفجارش را گرفت؟
اگر از من میپرسید، عرض میکنم که هر دلبر فتانی در هر موقعیتی اگر وارد زندگی اکثر مردان ایرانی شود بیبروبرگرد و بیهیچ معطلی مثل یک ایدئولوژی نجاتبخش پذیرفته خواهد شد! و اما در مورد دردسر زندگی گذشته خودتان که از آن یاد کردید، آیا تصور نمیفرمایید بیشتر ناشی از توقعات مردانه خود شما بوده است. نظیر شکایاتی که غالبا همه مردها از همسران خود دارند. در حالی که همان همسران درنهایت صمیمیت و بردباری تلاش در فراهم آوردن وسایل راحت شوهر خود میکنند و دست آخر چیزی هم به آقا بدهکار میشوند.
اول خواهش میکنم موقعیت خودتان را برای بنده تشریح کنید؟
یعنی چطور تشریح کنم؟
یعنی به من بگویید که شما آمدهاید نظر مرا بپرسید یا به عنوان وکیلمدافع خانم «حمیده – ن» و سایر خانمها با من دعوا دارید؟ در حالی که من نه نظر اهانتآمیزی ابراز کردم و نه با سکرتر خودم روابط عاشقانه به هم رساندهام!
مگر سکرتر هم دارید؟
بیست تا.
پس چشم و دلتان سیر است.
به قول معروف «از هر طرف که رنجه شوی کشتنی منم»
من از هر جای دنیا که سربخورم آسایشم را درون منزلم جستوجو میکنم.
شوخی کردم ادامه دهید.
داشتم خودم را از دید شما تبرئه میکردم، گفتم که با سکرتر روابط عاشقانه ندارم، زندگی خانوادگیام نیز آسودهترین و موفقترین زندگی ممکن است، محیط ما یک بهشت واقعی است، من از هر جای دنیا که سربخورم آسایشم را درون منزلم جستوجو میکنم.
دورههای قبلی زندگیام، ساعت بازگشت به خانه رنجآورترین ساعات زندگی من بود و اینک آغوش این خانه همیشه برای پذیرش من باز است.
ببخشید، پس از چند بار تجدید فراش؟!
پس از آنکه تلخترین تجربههای زناشویی را به دست آوردم. دورههای قبلی زندگیام، ساعت بازگشت به خانه رنجآورترین ساعات زندگی من بود و اینک آغوش این خانه همیشه برای پذیرش من باز است و من قدر این موهبتی را که الان دارم با همه وجودم میشناسم. آنچه این آسایش را فراهم آورده یک تفاهم متقابل است و فهم و درک و بخصوص «زنانگی» زن من است که این محیط را پایدار نگه میدارد.
زنی که برای نشان دادن اهمیت خود ادای مردان را درآورد، شبیهترین کس است به مردی که اطوار زنانه بریزد، هردو مهوع و دلآشوب کناند.
وقتی از «زنانگی» همسر خود صحبت میکنید، بیشتر به کیفیات روحی یا جسمی او توجه دارید؟
این کیفیات قابل تفکیک نیستند، بلکه دو جزء یک واحدند. زنی که برای نشان دادن اهمیت خود ادای مردان را درآورد، شبیهترین کس است به مردی که اطوار زنانه بریزد، هردو مهوع و دلآشوب کناند. زن قبل از اینکه دانشمند یا کارگر یا هر چیز دیگر باشد، باید به یاد داشته باشد که زیبایی و ظرافت و غرور جزء ذاتی اوست. در اولین شعرهایی که دوازده سال پیش برای «آیدا» نوشتهام سطری هست که گمان کنم جواب خوبی برای سوال شما باشد:
ای زنی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیت خویش غرهای
به خاطر عشقت
پیروزی تو میوه حقیقت توست.
توصیفتان ادیبانه بود، به زبان ما صحبت کنید.
غیرادیبانهاش اینکه زن باید در بستر زن باشد و در خارج از بستر انسان.
متاسفانه زنان ما اغلب این موارد را از هم تمیز نمیدهند. برای مهمانی رفتن هفت قلم آرایش میکنند، ولی نزد شوهر خود به هیئتی آشکار میشوند که انگار این شخص هیچ حقی به زیبایی و برازندگی او ندارد. در آشپزخانه عشوه میریزند، ولی در رختخواب بوی پیازداغ میدهند.
مگر زن بودن غیر از انسان بودن است؟
مسلما مقصود من این نبود، منظورم آن بود که زنی واقعا زن است که شرایط و موقعیتها را جابهجا درک کند، متاسفانه زنان ما اغلب این موارد را از هم تمیز نمیدهند. برای مهمانی رفتن هفت قلم آرایش میکنند، ولی نزد شوهر خود به هیئتی آشکار میشوند که انگار این شخص هیچ حقی به زیبایی و برازندگی او ندارد. در آشپزخانه عشوه میریزند، ولی در رختخواب بوی پیازداغ میدهند.
چه خوب بود که مرد ایرانی با این همه توقع و حساسیت، خودش هم نسبت به درک موقعیتها، حداقل مراعات را داشت. متاسفانه مردهای ما هم اغلب عادت دارند در خانه با پیژاما راه بروند و روزهای جمعه ریش خود را نتراشند و با چلوکباب یک عالمه پیاز نوشجان کنند ولی همین مرد به خاطر سکرتر خودش گرانترین ادکلنها را مصرف میکند!
متاسفانه یا خوشبختانه من مدافع چیزی که شما اسمش را مرد ایرانی گذاشتهاید نیستم، و اجازه بدهید بگومگو را ختم کنیم. موضوع اصلی موضوع خانم «حمیده» بود و به من هیچ مربوط نیست که «مرد ایرونی» با پیژاما در خانه میگردد و با چکمه به رختخواب میرود یا دندانش را فقط برای سکرترش مسواک میکند. مسئلهای برای آن خانم یا هر خانم دیگر پیش آمده که مسئلهای ریشهدار و عمیق اشت. اگر میخواهید در این مسئله علتجویی بشود، راهش این است که بدون شکستن حرف من و حرف تو حرف آوردن و مچ بنده را گرفتن توجه به عرایضم بفرمایید وگرنه به قول معروف خرمان از کرگی دم نداشته است.

یعنی میفرمایید اگر من وسط کار سوال اضافی مطرح کنم، عذرم را خواهیم خواست.
به این عبارت نه، شما اینطور فکر کنید که من از منطق زنانه شما ترسیدم، ولی به هر حال حالا که به موضوع جلب شدهام خواهش میکنم اجازه بدهید دربارهاش حرفی منطقی زده شود. درد اصلی ما این است که به بازی با کلمات بیش از توجه به واقعیات راغبیم و نمیخواهیم بپذیریم که زمانه ما در دورهای بحرانی میگذرد. در این دوره بسیاری چیزها وجود دارد که موجودیت خود را مرهون علت و انگیزهای خارجی بوده بوده است. آن انگیزه و علت مدتهاست که از میان رفته، اما این چیزها با اینکه «معلول» بودهاند هنوز باقی ماندهاند. یعنی بهتر بگویم «بهزور نگهشان داشتهاند» زیرا بیخود و بیجهت حالتی مقدس پیدا کردهاند که نمیشود نزدیکشان رفت. «تابو» شدهاند. درواقع به قول آن مثل مشهور، شدهاند درِ مسجد که نه میشود کند، نه میشود سوزاند!
تو که اجازه میدهی مثل کنیزی خریداری شوی، دیگر رویت را کم کن و توقع نداشته باش به چشم خانم نگاهت کنند.
به گمانم به مسئله ازدواج اشاره میکنید.
بله دقیقا یکیش ازدواج است. اگر عقیده مرا میخواهید بدانید، در این شرایط «ادامه» زندگی زناشویی بسیاری از خانوادهها شگفتآورتر از برهم خوردن آن است!
ما میدانیم که آئین و اخلاقیات را چگونگی وضع اقتصادی جوامع به وجود میآورد. با عوض شدن شرایط اقتصادی، خواه و ناخواه توابع آن نیز باید عوض شود، درست همانجور که با عوض شدن هوا مردم باید لباسهایشان را عوض کنند. اگر ما همانجور با پیراهن نازک تابستانی به پاییز و بعد زمستان درآییم حق نداریم از ناجوری وضع شکایت کنیم. درواقع، در این حال، بیمار نشدن ما شگفتآور خواهد بود نه بیمار شدنمان. سنت خاص زناشویی از اموری است که قطعا میباید مورد یک تجدید نظر قطعی قرار بگیرد. به دلیل اینکه مفهوم موجود آن بدون هیچ رودربایستی قرار گرفتن زن تحت قیمومیت مرد است. زن خود را به قیمت معینی به مردی میفروشد تا خانه و زندگی او را بچرخاند و برایش بچه بیاورد و مرد در برابر آن رخت و لباس و خورد و خوراک و خانه و مسکن او را تامین کند. این یک قرارداد کاملا یکطرفه و پدرسالاری است. میبینیم که خانمهای ما با نفس امر (یعنی خریده شدن به وسیله مرد) مخالفتی ندارند. حتی بر سر قیمت خود که اسمش را مهریه گذاشتهاند چانه هم میزنند و از اینکه به قیمت بیشتری فروخته یا خریده شدهاند تفاخر هم میکنند. اما دوست دارند با آنها مانند کالا معامله نشود و شوهر در ایشان به چشم مبل و اثاث یا کارگر منزل و یا ماشین تولید مثل نظر نکند که این قسمت قضیه البته یک خرده زور برمیدارد. تو که اجازه میدهی مثل کنیزی خریداری شوی، دیگر رویت را کم کن و توقع نداشته باش به چشم خانم نگاهت کنند.
سنت ازدواج عملا متعلق به عصر مردسالاری است. متعلق به دورهای است که زن نمیتوانست استقلال اقتصادی داشته باشد و لاجرم همچون قارچی که برای ادامه حیات مجبور است انگل درختی شود، ناگزیر بود به زندگی مردی بچسبد. غرایز او را تشفی دهد و آسایش پشت جبهه اجتماعی او را تامین کند و در مقابل از دسترنج او به حیات خود ادامه دهد. اما امروز عملا چنین نیست.
من همچنان حق حرف زدن ندارم و مجبورم به سکوت خود ادامه دهم.
البته خواهش میکنم، من باید از مقدمهچینی خود نتیجه بگیرم. به عقیده من زنها نباید در مورد قوانین زناشویی به ترمیم و تعمیر تن در دهند و همین که طبق مادهای قانونی اختیار طلاق دوطرفه شد خاصیت زنکنیزی ازدواج را فیصلهیافته تصور کنند. سنت ازدواج عملا متعلق به عصر مردسالاری است. متعلق به دورهای است که زن نمیتوانست استقلال اقتصادی داشته باشد و لاجرم همچون قارچی که برای ادامه حیات مجبور است انگل درختی شود، ناگزیر بود به زندگی مردی بچسبد. غرایز او را تشفی دهد و آسایش پشت جبهه اجتماعی او را تامین کند و در مقابل از دسترنج او به حیات خود ادامه دهد. اما امروز عملا چنین نیست. زن هم (دستکم از لحاظ امکانات) درست در همان موقعیتی قرار گرفته است که مردها قرار دارند. یعنی میتواند شخصا کار کند و شخصا زندگی کند و فردا که نیازش به مرد، تنها در حد غریزه جنسی باشد و سقط جنین هم عملی مجاز شناخته شود، بیواهمه از نتایج وخیمی که در اعصار پدرسالاری گریبانگیر مادران بیشوهر میشد، میتواند گوش شیطان کرد در پارهای موارد خاص دست مردان را هم از پشت ببندد!
استغفرالله، چه حرفهای وحشتناکی.
بله، همه علل و اسبابی که روزگاری زن را ناچار میکرد بهاجبار تحت قیمومت مرد درآید و به اسم زن و همسر کنیز او شود عملا از میان رفته. و از مبادله و معاملهای که اسمش را ازدواج گذاشتهاند، فقط شکل و شمایلی باقی مانده که چون «سنت» شده است میترسند به ترکیبش دست بزنند. اما این «سنت» یا «آیه» یا «دگم» دیگر با این وضع این شرایط «نمیخواند».
زنها ریختهاند کوچه و بازار و اداره و کارگاه را پر کردهاند و به قول خودشان با مردان کوس برابری میزنند، خوب. در این هنگامه یک بانوی به قول خودش تحصیلکرده هم شوهرش را از دست میدهد. این طبیعی است، زیرا فداکاری و وفاداری در مفهوم سابق، دیگر وجود ندارد و هرکه بخواهد حقایق زندگی امروز را با معیارهای گذشته بسنجد چون خانم «حمیده – ن» درد به دلش خواهد نشست.
فقط اجازه دهید یک جمله معترضه عرض کنم و آن اینکه در همان عهد به قول شما «زنکنیزی صرف» هم زنهای ما از مردهای خود وفاداری ندیدند و میتوان گفت در این تغییر و تحولات تنها چیزی که دستنخورده به جای خود محفوظ مانده است، همان بیوفایی مردهای ماست.
به هر حال به دلیل محدودیت، زنها دست و بالشان بستهتر که بود. داشتم میگفتم حمیده خانم درد همان داش مشدی قدیم زیر «بازارچه سوسکی» را دارد که میخواهد مفهوم دیروزی «غیرت» را در زندگی امروزی بجوید و درنتیجه سرش به سنگ میخورد. من توصیه نمیکنم که «تقی لولو» قمهاش را بردارد بیفتد به جان هرچه مینیژوپپوش است، اما با توجه به مفهوم قدیمی «غیرت» لابد باید به او هم چنین حقی بدهیم! یا این، یا آنکه سر صبر بنشینیم و به هزار زبان به او حالی کنیم که داداش! مفهوم غیرت عوض نشده، بلکه آن مفهوم، با آن دک و پوز در این شرایط جایی برای بروز و ظهور پیدا نمیکند. که در این صورت لابد «تقی لولو» نتیجه میگیرد که اصلا عفت و عصمت از جامعه رخت برسته است. در حالی که چنین نیست، عفت و عصمت هست، خیلی قویتر و قهرمانانهتر از دوران جاهلبازی. برای زنی که در خانه محبوس بوده و ماهی نر هم رویش را نمیدید بیعفتی و یا عفت مفهومی نداشت، زیرا عفت و عصمت موقعی مفهوم پیدا میکند که امکان بیعفتی باشد.
سابق پول را کیسه میکردند و ته مجری تو صندوقخانه میگذاشتند و به کسی میگفتند «پولدار» که کیسههای پرتر و متعددتری داشته باشد. امروز، یک میلیونر یا میلیاردر، درست کسی است که در عمرش رنگ پول را نمیبیند و پول داشتن تنها مفهومش این است که در دفتری جلوی اسم کسی یک عدد شش و هفت رقمی نوشته باشند. درواقع همه چیز به همین اندازه خلاصه، به همین اندازه کنایی و به همین اندازه «عوضی» شده است. مگر خون ازدواج رنگینتر از خون دیگر اصول اجتماعی بوده که بیرون از این قاعده قرار گرفته باشد؟
اگر از من بپرسید، آن را هم باید در همین حد و حدود کنایی شمرد، چون که عملا هم چنین است؛ مرد و زنی با آزادیهای ممکن و فارغ از هرگونه قید و شرطی با یکدیگر زندگی میکنند. البته باید این امر به نحوی به نفع طرفین بیمه شود. اما هرگونه توقع دیگری از این «همزیستی و اشتراک زندگی» بیهوده است، چراکه عملا به بنبست میکشد. باقی مسائل بستگی دارد به «غیرت» طرفین، به سیاستی که برای حفظ و دوام این زندگی به کار میبندند و به شیوههایی که برای جلب توجه یکدیگر به کار میزنند.
آخرین کلام اینکه: از مردی که برای فرار نکردن از خانه به زنش چک سفیدامضا داده باشد، همه چور چیز خوبی درمیآید جز یک شوهر خوب!
۲۵۹





نظر شما