۸ نفر
۲ تیر ۱۴۰۱ - ۱۵:۲۶
سروده‌ای به استقبال خاقانی

شعری در استقبال غزل جناب خاقانی سروده ام که تقدیم مخاطبان می شود:

جناب افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی سروده است:

عیسی لب است یار و دم از من دریغ داشت
بیمار او شدم قدم از من دریغ داشت

آخر چه معنی آرم از آن آفتاب روی
کو بوی خود به صبح دم از من دریغ داشت

بوس وداعی از لب او چون طلب کنم
کز دور یک سلام هم از من دریغ داشت

من چون کبوتران به وفا طوق دار او
او کعبه من و حرم از من دریغ داشت

از جور یار پیرهن کاغذین کنم
کو کاغذ و سر قلم از من دریغ داشت

من ز آب دیده نامه نوشتم هزار فصل
او ز آب دوده یک رقم از من دریغ داشت

خود یار نارد از دل خاقانی ای عجب
گوئی چه بود کاین کرم از من دریغ داشت

و نیز سروده اینجانب به استقبال خاقانی:

آن کو مگر زلطفِ عیانم دریغ داشت
بگذشت و غیر آهِ نهانم دریغ داشت

هم پایِ ماهتاب عیان کرد جلوه ای
بنهفت روی و مه ز شَبانم دریغ داشت

بر چشم من نشست و به من یک نظر نکرد
لب تشنه دید و آب روانم دریغ داشت

جانم بسوخت از تب و این ناشنا طبیب
دردم فزود و مرهم جانم دریغ داشت

شب را نبود تاب نگاهی به غیر خویش
این مهر تابناک از آنم دریغ داشت

نایم فسرد از نفس سردِ خامُشان
فریاد زان دمی که فغانم دریغ داشت

نادیده خود نبودم و ناگفته تا که شرم
بربست چشم و نطق و بیانم دریغ داشت

پژمرده خواست نوگل شوقم چو باغبان
آن گلبن ام که غیر خزانم دریغ داشت

آن بارگاه فقر که زد بوسه شادمان
پابوس آستان شهانم دریغ داشت

کد خبر 1644293

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 4 =