نسل معلق، بی آینده و معترض/ هیچ جامعه ای بدون دادن سهم به نسل زنده اش پایدار نمی ماند / غفلت بزرگ نهادهای حاکمیتی از نسل زد

نسل زد توانایی ارتباط، سازمان‌دهی و فهم پیچیدگی‌ها را دارد، اما اختیار متناسب با آن ندارد. به ما مسوولیت اخلاقی داده‌اند، اما قدرت نهادی نه. گفته‌اند مطالبه‌گر باشید، اما کانال مطالبه را بسته‌اند یا بی‌اثر کرده‌اند. در چنین وضعیتی، نسل زد نه می‌تواند کاملا کنار بکشد و نه می‌تواند کاملا وارد شود؛ پس معلق می‌ماند. نسل زد معلق است، چون هنوز جایی برای ایستادن ندارد. نه به این دلیل که نمی‌خواهد بایستد، بلکه چون زمینی که روی آن بایستد یا خالی است یا لغزان. تعلیق ما یک وضعیت موقت نیست؛ هشداری است درباره شکافی که اگر پر نشود، به گسست تبدیل می‌شود. ما نه نسل بی‌تفاوتیم و نه نسل ویرانگر؛ ما نسلی هستیم که بین دانستن و نداشتنِ حق تصمیم، در هوا مانده‌ایم.

گروه اندیشه: سجاد کاشانی عضو شورای مشاوران نسل زد در مقاله ای که در روزنامه اعتماد نگاشته، ویژگی های مهم نسل زد در حوزه خصوصی، نهادهای مدنی، جامعه، و نهادهای رسمی را به تصویر کشیده است. او تصویر بسیار مهمی از این نسل ارائه می دهد. کاشانی معتقد است این تصویری است که بسیاری از نهادهای دولتی و حاکمیتی از آن غفلت کرده اند: قدرت نسل زد در سازماندهی، توانایی ارتباطی و فهم پیچیدگی‌ها که متاسفانه متناسب با آن ها از اختیارات کافی نه تنها برخوردار نیست بلکه به دلیل طرد، تلاش شده در تعلیق قرار بگیرند. این در حالی است که آنان با آگاهی از این وضعیت یعنی بسته شدن مسیر رسمی، مسیر غیر رسمی ساخته اند. کاشانی معتقد است که نسل زد برای عبور از محدودیت های رسمی، شبکه ایجاد کرده و خود تصمیم می گیرند. آنان این گونه آینده را می سازند؛ علیرغم طرد و تعلیق در سرزمین خود، سرزمین دیگری ساخته اند به نحوی که صدای یک قاعده دیگر را بلندتر کرده اند، «هیچ جامعه‌ای بدون دادن سهم واقعی به نسل زنده‌اش، پایدار نمی‌ماند. نمی‌شود از نسلی انتظار مسوولیت داشت، اما ابزار مسوول بودن را از او گرفت.» این قواعد اجازه نمی دهد نسل زد استقرار در نهادهای خاموش داشته باشد. نسل زد آن طرف ورق نهادهای خاموش است، جایی که محدود کردن و محصور کردن معنایی ندارد؛ جهان آزاد؛ جایی که اگر اجازه حرکت و تصمیم‌گیری به آدم‌ها داده نشود، آنان تصمیم خود را می گیرند. این مقاله را در زیر می خوانید: 

****

همیشه وقتی به آینه نگاه می‌کنم، بیشتر از آن که انعکاس آدمی را ببینم که خودم برای خودم تعریفش کرده‌ام، عینکی را می‌بینم که دیگران با آن‌ به من نگاه می‌کنند و مسائلی که گردنبندش را از جای دیگری به گردنم انداخته‌اند. اگر بشود، در اقتصادی نفس می‌کشم که دستی در سود و زیانش نداشتم، شبیه آنکه برخی خصوصیاتم را همان‌طور می‌بینم که مادرم دیده است و تعریف پدرم، که گفته است در خیابان‌ها چگونه گلیمم را از آب باید بیرون بکشم.

دوستانی دارم که پلی‌لیست‌شان را با من به اشتراک گذاشته‌اند و اکسپلوری که برای گذراندن اوقات عادت‌هایی را پیشنهاد می‌دهد. آن روزها که کتاب می‌خواندم حرف‌هایم را از میان کتاب‌ها و زمانی که گوش می‌دادم از بین پادکست، دیالوگ‌ آدم‌ها و مانیفست هنری و اجتماعی دیگران دوست‌داشتنی اطرافم جسته‌ام. هربار که به دنبال خودم در پیچ و خم ذهن می‌گشتم، با خودم می‌گفتم اصلا سری را که درد نمی‌کند، چرا باید با دستمال «من کیستم» بست؟

چرا باید از خودم برای خودم تعریفی جدا داشته باشم؛ تعریفی جدای از تابلوهای روی دیوار، پلی‌لیست آدم‌های اطراف و لباس‌هایی که دیگران روی آویز تنم آویزان می‌کنند؟‌ من می‌دیدم که نه شبیه تعریف آدم‌های دیگرم و نه شبیه به هرچه که دیگران بعدا از من خواهند گفت. هرچند معلقم میان میراثی از گذشته، زیست امروز و نگرانی‌های فردا، من، من هستم.

معلق میان هر چه می‌گویند که هستیم

تیموته دوفومبل در فرانسه نویسنده بود، زمانی که شخصیت داستانی توبی را خلق کرد و زندگی «توبی» را در چند جلد کتاب به کلمات می‌سپرد و شبیه هر نویسنده‌ای برای شخصیت داستانش تصمیم می‌گرفت. اسم کتاب را گذاشته بود توبی معلق؛ پسری چند میلی‌متری که چون دیگر به جامعه‌اش تعلقی نداشت، احساس خطر می‌کرد. من معتقدم احساس امنیت از میزان حس تعلق می‌آید. اگر ما به جایی متعلق باشیم، حتی اگر ترس فرود بمب‌ها را داشته باشیم، بازهم آن‌قدر سقف روی سرمان را محکم‌تر از جنسش می‌دانیم که احساس می‌کنیم جایمان زیر همین سقف امن است.

توبی به خاطر آنکه احساس تعلق به جامعه‌اش را از دست داده بود در چندین جلد کتاب معلق ماند. حالا او نمی‌تواند خودش را در جایی که به دنیا آمده تعریف کند. سازندگان وضعیت آن جامعه، او را با اسم پدرش می‌شناسند و آدم‌هایی که بعد از فرار می‌بیند، او را با داستانی که در معلق بودن برایش پیش آمده بود و من از خودم می‌پرسم، اگر تیموته نویسنده توبی را فارغ از فرجام پدرش آفریده بود سرانجامش چه می‌شد؟ این سوالی است که برای نسل من پاسخ مهمی است.

مساله اینجاست که شاید معلق بودن سرنوشت ما بوده است. ما مثل «توبی» میراثی را به دوش می‌کشیم که هیچ نقشی در آن نداشتیم و حالا که نوبت به نقش‌آفرینی‌مان شده انگار در میان هیاهوی بحران‌های جهانی و داخلی گم شده است. ما می‌دانیم که جوانی‌مان را زیر خط فقر جلو خواهیم برد و دستمان شاید به آن بیل و کلنگی که برای آبادانی استفاده می‌شود اصلا نرسد. وقتی از غم نان می‌گوییم، پرتوقع‌ترین نسل تعریف می‌شویم و وقتی می‌گوییم مسوولیت نابسامانی بر گردن تصمیم‌گیران است بی‌مسوولیت‌ترین نسل.

سیاست، بدون ما

امروز یک‌طرف، ما و خواسته‌های‌مان نشسته‌ایم و طرف دیگر تصمیم‌گیرانی که بین ما و آنها زمین خالی است. هرچه ما روی این زمین می‌کاریم اصلا به بالا نمی‌رسد. پس چیزی که از بالا به سمت زمین ما می‌آید هم چون اصلا شبیه به آنچه کاشته‌ایم نیست، جوانه نمی‌زند. احساس تعلق‌مان را به ایران هرگز، اما به سیاست از دست داده‌ایم که آن ها را «از خودمان» نمی‌دانیم. ما برای درمان معلق بودن میان ساختاری که صدای‌مان را نمی‌شنود و نمایندگان‌مان را نمی‌بیند، اتاقی می‌خواهیم تا اعضای نسل‌مان را براساس خواسته‌های‌شان منسجم کند و پیام‌شان را به حکمرانان برساند. سپس قدرت پایین آوردن تصمیم‌گیران را برای پاسخگویی به اعضای آن اتاق داشته باشد.

این‌گونه دیگر نیازهای یک نسل به چیزهایی بسیار کوچک‌تر از آنچه که هست تقلیل داده نمی‌شود، این‌گونه بسیار سریع‌تر از افتادن در یک لوپ باطل کنونی اعتراض‌شان شنیده می‌شود و روند حل شدنش دیده خواهد شد. در یونان باستان، زمانی که جمعیت آدم‌های یک شهر آن‌قدرها هم زیاد نبود، مردم در یک میدان جمع می‌شدند، نمایندگانی انتخاب می‌کردند و تصمیم‌شان را مانند یک «رفراندوم» به تماشا می‌نشستند که چگونه به مسیر اجرا می‌رود.

نهادها بسیار مهم‌تر از آنچه هستند که ما در ایران به آن توجه می‌کنیم.درواقع این نهادها هستند که جامعه را دسته‌بندی و منسجم می‌کنند تا حرف‌های‌شان با یک سند قابل انجام روی ریل بیفتد. امروزه نهادها در سیاست همان احزاب هستند، احزابی که ما تنها در بحران‌ها و انتخابات به یادشان می‌افتیم که بیانیه بدهند، مشارکت‌ساز شوند و به نوعی ابزاری برای آرام کردن جامعه باشند. اما یادمان می‌رود که زیر خاکستر دادن یک شعله به معنای خاموش کردن آن نیست. این‌گونه است که بیش از ۱۰۰ حزب فعال در ایران زیرنظر وزارت کشور در جناح‌های مستقل، اصولگرا و اصلاح‌طلب دارند نفس می‌کشند اما هیچ یک از نسل ما رغبت رفتن و کار کردن در آن ها را ندارند.

وقتی جامعه متوجه بی‌اثر بودن یک نهاد شود، رویگردانی از آن بسیار طبیعی است. شاید مساله این نیست که نسل ما سیاست‌گریز شده باشد؛ مساله این است که سیاست، دیگر جایی برای ما نگذاشته است. ما از مشارکت خسته نشده‌ایم، از بی‌اثر بودن خسته‌ایم. از اینکه هر بار وارد سازوکاری می‌شویم که از پیش تصمیمش گرفته شده و تنها از ما «حضور» می‌خواهد، نه «اثر». ما یاد گرفته‌ایم اگر صدایمان بلند شود، برچسب می‌خوریم و اگر ساکت بمانیم، نادیده گرفته می‌شویم. پس طبیعی است که نسل ما ترجیح بدهد در پادکست‌ها حرف بزند، در گروه‌های کوچک فکر کند، در شبکه‌های غیررسمی معنا بسازد و در حاشیه‌ها به دنبال هویت بگردد.

این انتخاب از سر بی‌مسوولیتی نیست؛ واکنشی است به ساختاری که مسوولیت‌پذیر نیست. ما در این معلق بودن، شکل تازه‌ای از زیستن را تمرین کرده‌ایم؛ زیستنی شبکه‌ای، غیررسمی، سیال و گاه بی‌نام. ما بلد شده‌ایم بدون نهاد رسمی هم کنار هم بایستیم، اما مشکل اینجاست که این ایستادن، قدرت چانه‌زنی نمی‌آورد. صدا هست، اما ترجمه ندارد. خواسته هست، اما صورت‌بندی ندارد. ما حرف می‌زنیم، اما سند نداریم. اعتراض می‌کنیم، اما مسیر نداریم. آنچه کم داریم نه خشم است و نه آگاهی؛ آنچه نداریم «اتاق تبدیل» است؛ جایی که خواسته‌های پراکنده را به مطالبه، مطالبه را به برنامه و برنامه را به الزام تبدیل کند.

ورق را برگردان، من آن طرف ورقم

شاید وقت آن رسیده که به‌جای تلاش برای جا شدن در ساختارهایی که برای نسل‌های دیگر طراحی شده‌اند، به فکر ساخت نهادهایی باشیم که از دل تجربه زیسته خودمان بیرون آمده‌اند. نهادهایی نه برای بزک مشارکت، بلکه برای واقعی کردن آن. اتاق‌هایی که نه جایگزین سیاست، که پیش‌شرط بازگشت ما به آن باشند. جایی که نسل معلق بتواند برای اولین‌بار، نه از موضع دفاع، نه از موضع اعتراض، بلکه از موضع تصمیم با قدرت روبه‌رو شود. شاید آن‌وقت، برای اولین‌بار وقتی به آینه نگاه می‌کنیم، به‌جای عینک دیگران، چشم‌های خودمان را ببینیم؛ نه کاملا رها از گذشته، نه اسیر آینده، بلکه ایستاده روی زمینی که بالاخره احساس می‌کنیم به آن تعلق داریم.

ما نیازمند پوست‌اندازی نه، بیشتر نیاز به چرخاندن ورق داریم؛ ورقی که اگر آن‌طرفش نوشته است هزاران حزب، نهاد و دسته به ابزارهای مشارکت بدل شوند، آن سمت دیگرش نوشته باشد، با قدرت و اختیار دادن، با تصفیه کردن نهادهای خاموش بی‌اثر، انگشت‌شماری نهاد و حزب موثر بسازیم تا آدم‌ها بتوانند شاهد اجرای تصمیمات‌شان باشند. ما آن‌طرف ورق هستیم، جایی که محدود کردن و محصور کردن در جهان آزاد معنایی ندارد. جایی که اجازه حرکت و تصمیم‌گیری به آدم‌ها اگر داده نشود گرفته می‌شود.

نه آنجایی که فهرست بلندبالای دستاوردهای به دست نیامده به رخ کشیده می‌شود، نه جایی که عددها جای معنا را گرفته‌اند و کثرت، بدل به توجیه بی‌اثری شده است. آن‌طرف ورق، جایی است که سوال‌های اصلی قبلا پاسخ داده شده است. اینکه کدام سازوکار واقعا کار می‌کند؟ کدام صدا شنیده می‌شود؟ کدام تصمیم، امکان اجرا پیدا می‌کند؟ بسیار قبل‌تر در نسل ما پاسخ داده شده است. ما آدم‌های از تکثر خسته شده، از بی‌نتیجه بودن نیز خسته‌ایم. از اینکه مشارکت، بیشتر شبیه تمرین مدنی باشد تا کنش سیاسی موثر.

مدال‌ها را من به گردنم می‌اندازم

نسل ما در جهانی بزرگ شده که تصمیم‌گیری در آن، اگر از بالا نیاید، از پایین ساخته می‌شود. ما با تجربه‌های زیسته‌ای وارد میدان شده‌ایم که به ما یاد داده‌اند اگر به تو اختیار ندهند، باید سازوکاری بسازی که اختیار را مطالبه کند. این مطالبه نه از سر آشوب است و نه از سر طغیان؛ از سر فهم یک قاعده ساده است: هیچ جامعه‌ای بدون دادن سهم واقعی به نسل زنده‌اش، پایدار نمی‌ماند. نمی‌شود از نسلی انتظار مسوولیت داشت، اما ابزار مسوول بودن را از او گرفت.

آن‌طرف ورق، ما به نهاد نه به عنوان تابلو، بلکه به عنوان ابزار نگاه می‌کنیم. ابزاری برای تبدیل خواسته به تصمیم و تصمیم به اجرا. نهادهایی که فقط در موسم بحران فعال می‌شوند، برای ما اعتبار ندارند. احزابی که تنها نقش‌شان تنظیم بیانیه و مدیریت هیجان اجتماعی است، در بهترین حالت مُسکن‌اند، نه درمان. ما به ساختارهایی نیاز داریم که پاسخگو باشند، قابل ارزیابی باشند و اگر کار نکردند، امکان کنار گذاشته شدن داشته باشند. تصفیه نهادهای خاموش، برای ما تخریب نیست؛ شرط بقاست. ما باور داریم که باید ورق را چرخاند.

در این چرخاندن، قدرت از بالا به پایین «واگذار» نمی‌شود، بلکه از پایین به بالا «ساخته» می‌شود. این تفاوت ظریف اما تعیین‌کننده است. قدرتی که واگذار شود، هر لحظه قابل پس گرفتن است؛ اما قدرتی که ساخته شود، دیگر به‌سادگی حذف نمی‌شود. نسل ما به‌دنبال همین ساختن است؛ ساختن اتاق‌هایی که تصمیم در آنها تمرین نمی‌شود، بلکه گرفته می‌شود. آن‌طرف ورق، جهان محدود نیست. محصور کردن آدم‌ها در عصری که مرزهای اطلاعات فرو ریخته، بیشتر شبیه انکار واقعیت است تا سیاست‌گذاری.

ما نسلی هستیم که اگر مسیر رسمی بسته شود، مسیر غیررسمی می‌سازد؛ اگر گفت‌وگو ممکن نباشد، شبکه ایجاد می‌کند و اگر تصمیم‌گیری به تعویق بیفتد، خودش تصمیم می‌گیرد. این نه تهدید است و نه افتخار؛ توصیف یک واقعیت است. واقعیتی که نادیده گرفتنش، هزینه دارد. جمع‌بندی شاید ساده‌تر از آن باشد که به نظر می‌رسد: ما نه خواهان آشوبیم، نه شیفته انفعال. ما خواهان دیده شدن در سازوکار تصمیم‌گیری هستیم. می‌خواهیم اگر مشارکت می‌کنیم، اثرش را ببینیم؛ اگر رای می‌دهیم، نتیجه‌اش را لمس کنیم و اگر مسوولیت می‌پذیریم، اختیار متناسب با آن داشته باشیم. ورق را اگر برگردانید، ما آن‌طرف ایستاده‌ایم؛ نه روبه‌روی جامعه که در امتداد آن. نه علیه سیاست که در جست‌وجوی سیاستی که آدم‌ها را معلق نگه‌نمی‌دارد.

من هم معلقم

نسل زد معلق است، نه چون بی‌ریشه است، بلکه چون ریشه‌هایش در خاکی فرو رفته که مدام زیر پایش جابه‌جا می‌شود. ما در لحظه‌ای تاریخی به دنیا آمدیم که روایت‌های بزرگ دیگر کار نمی‌کردند، اما روایت تازه‌ای هم جایگزین‌شان نشده بود. به ما گفتند آینده مهم است، اما آینده‌ای را نشان‌مان ندادند که بشود به آن تکیه کرد. گذشته، سنگین و تعیین‌کننده روی شانه‌های‌مان نشست، بی‌آنکه در ساختنش سهمی داشته باشیم و حال، آن‌قدر پر از بحران شد که مجالی برای خیال‌پردازی نگذاشت.

این‌گونه است که معلق می‌شوی: وقتی نه می‌توانی به گذشته بازگردی، نه می‌توانی آینده را تصور کنی و حال هم مدام از دستت سر می‌خورد. نسل زد در جهانی بزرگ شده که تصمیم‌های کلانش پیشاپیش گرفته شده‌اند، اما پیامدهایش تازه به او رسیده‌اند. اقتصاد، سیاست، محیط‌زیست و حتی معنا، همه میراث‌هایی هستند که بدون انتخاب ما شکل گرفته‌اند، اما هزینه‌شان از زندگی ما کم می‌شود. ما وارث بحرانیم، نه وارث تصمیم. همین فاصله است که احساس تعلیق می‌سازد: احساس زندگی کردن در صحنه‌ای که نمایشنامه‌اش را دیگران نوشته‌اند و از تو فقط انتظار دارند نقشت را خوب بازی کنی، بی‌آنکه اجازه تغییر دیالوگ داشته باشی.

تعلیق نسل زد فقط اقتصادی نیست، هرچند اقتصاد نقش پررنگی دارد. ناامنی شغلی، تورم مزمن و افق مبهم معیشت، زمین را از زیر پا می‌کشد. اما تعلیق عمیق‌تر، هویتی و نهادی است. ما در فضایی رشد کرده‌ایم که نهادها برای نسل‌های قبل طراحی شده‌اند و زبان‌شان با تجربه زیسته ما بیگانه است. مشارکت برای ما اغلب نمایشی است، نه موثر؛ نماینده‌ای که «به‌جای ما» حرف بزند، اما «از ما» نباشد. وقتی نهادها شنوا نیستند، تعلق فرسوده می‌شود و وقتی تعلق نباشد، امنیت هم فرو می‌ریزد.

ازسوی دیگر، نسل زد همزمان بیش از هر نسل دیگری به جهان وصل است و از همان جهان، احساس حذف‌شدگی می‌کند. ما همه‌چیز را می‌بینیم: شیوه‌های دیگر زندگی، مدل‌های دیگر حکمرانی، امکان‌های دیگر بودن. این آگاهی، اگر با امکان انتخاب همراه نشود، به شکاف تبدیل می‌شود. شکاف میان «می‌شود» و «نمی‌گذارند». همین شکاف است که تعلیق را تشدید می‌کند؛ معلق میان جهانی که می‌شناسی و زیستی که اجازه تجربه‌اش را نداری. تعلیق نسل زد، درنهایت، نتیجه تعارض میان توان و اختیار است.

ما توانایی ارتباط، سازمان‌دهی و فهم پیچیدگی‌ها را داریم، اما اختیار متناسب با آن نداریم. به ما مسوولیت اخلاقی داده‌اند، اما قدرت نهادی نه. گفته‌اند مطالبه‌گر باشید، اما کانال مطالبه را بسته‌اند یا بی‌اثر کرده‌اند. در چنین وضعیتی، نسل زد نه می‌تواند کاملا کنار بکشد و نه می‌تواند کاملا وارد شود؛ پس معلق می‌ماند. نسل زد معلق است، چون هنوز جایی برای ایستادن ندارد. نه به این دلیل که نمی‌خواهد بایستد، بلکه چون زمینی که روی آن بایستد یا خالی است یا لغزان. تعلیق ما یک وضعیت موقت نیست؛ هشداری است درباره شکافی که اگر پر نشود، به گسست تبدیل می‌شود. ما نه نسل بی‌تفاوتیم و نه نسل ویرانگر؛ ما نسلی هستیم که بین دانستن و نداشتنِ حق تصمیم، در هوا مانده‌ایم.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2168576

برچسب‌ها

داغ ترین های لحظه

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 0 =