افراط‌گرایی از کودکی آغاز می‌شود؛ وقتی «کودکِ طردشده» به باورهای جزمی پناه می‌برد

چرا برخی افراد در برابر نقد باورهایشان واکنشی تهاجمی نشان می‌دهند؟ یک روانشناس و روان‌درمانگر با تکیه بر یافته‌های عصب‌روانشناسی می‌گوید ریشه تفکر افراطی و خشونت‌بار را باید نه فقط در ایدئولوژی‌ها، بلکه در تجربه‌های ناایمن کودکی و شکل‌گیری «کودکِ درونِ طردشده» جست‌وجو کرد.

به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، افراط‌گرایی از جایی آغاز می‌شود که «خود» هنوز شکل نگرفته است و مغزی که در کودکی امنیت و دلبستگی را تجربه نکرده، در بزرگسالی به دنبال هویتی آماده می‌گردد؛ حتی اگر آن هویت، خشونت‌بار و مرگ‌آفرین باشد.
 
بنابر روایت ایکنا؛ داشتن یک عقیده محکم، با «تفکر جزمی» تفاوت دارد. علم عصب‌روانشناسی(نوروسایکولوژی) توضیح می‌دهد چرا برخی افراد با خشک‌اندیشی و تعصب افراطی از باورهای خود دفاع می‌کنند. پاسخ این پرسش، نه صرفاً در ایدئولوژی، بلکه در کودکی و در سازوکارهای مغز ما نهفته است.
 
جعفر علیگلی، روانشناس و روان‌درمانگر در کانال خود در یکی از شبکه‌های اجتماعی داخلی در آخرین پست خود به این موضوع پرداخته و نوشته است:
 
وقتی فرد در دوران کودکی «معنای عاطفی» و «دلبستگی ایمن» را به اندازه کافی تجربه نکند، مانند یک «ظرف روانی خالی» رشد می‌کند. نتیجه این کمبود، شکل‌گیری یک نیاز عمیق و مزمن برآورده‌نشده به تعلق، امنیت و احساس ارزشمندی است.
 
این خلأ روانی، سیستم پاداش مغز را در حالت گرسنگی دائمی نگه می‌دارد. حال اگر یک ایدئولوژی جزمی با وعده‌های قطعی، حس برتری و یک هویت آماده وارد شود، مانند یک «مشوق عصبی» قدرتمند و سریع عمل می‌کند. چنین ایدئولوژی‌ای مستقیماً به نیازهای پاسخ‌نگرفته دوران کودکی متصل می‌شود و احساس کاذب، اما بسیار نیرومندِ «پر شدن» را ایجاد می‌کند.
 
در مغز چه می‌گذرد؟
 
زمانی که باورهای این فرد به چالش کشیده می‌شود، مغز او این وضعیت را معادل تهدیدی برای بقا تلقی می‌کند. در این لحظه، آمیگدال، به‌عنوان مرکز پردازش ترس و هیجان، به‌شدت فعال می‌شود و واکنش جنگ یا گریز را فعال می‌کند. همزمان، دسترسی به قشر پیش‌پیشانی مغز ـ مرکز تفکر منطقی، انعطاف‌پذیری شناختی و همدلی ـ مختل می‌شود.
 
نتیجه این فرآیند چیست؟ فرد دیگر قادر به شنیدن منطق نیست. او صرفاً می‌کوشد از «هویت تازه‌یافته» و آن احساس پرشدگی کاذب دفاع کند. در این نقطه است که رفتارهای سیاه‌وسفید، پرخاشگرانه و افراطی بروز می‌یابد.
 
راه درمان؛ بازگشت به «کودک درونِ پوچ یا طردشده»
 
درمان، از همان جایی آغاز می‌شود که مسئله شکل گرفته است: کودکی یا نوجوانی.
 
دیدن کودک رهاشده: نخستین گام، شناسایی و به‌رسمیت‌شناختن آن بخش آسیب‌دیده درون است؛ پذیرش این واقعیت که یک «کودک درونِ طردشده، تنها و بی‌معنا» هنوز در ما زندگی می‌کند و دردهای حل‌نشده خود را با ما حمل می‌کند.
 
ارتباط‌گیری و فرزندپروری دوباره: در این مرحله، فرد باید نقش یک پدر یا مادر حمایت‌گر را برای خود ایفا کند؛ با کودک درون گفت‌وگو کند، به رنج‌هایش گوش دهد، او را ـ به‌صورت ذهنی یا حتی فیزیکی ـ در آغوش بگیرد و به او اطمینان دهد؛ «تو تنها نیستی. تو دوست‌داشتنی هستی و به اندازه کافی خوب هستی.» این فرآیند، به‌تدریج دلبستگی ایمن را در ساختار روانی فرد بازسازی می‌کند.
 
اجازه خطا و تمرین انعطاف فکری: گام کلیدی بعدی، تقویت انعطاف‌پذیری شناختی است. باید به خود و دیگران اجازه دهیم که بپذیریم؛ «من/تو ممکن است اشتباه کنیم. عقیده، هویت من/تو نیست.» تمرین بررسی یک ایده بدون چسبیدن افراطی به آن، مانند ورزشی است که قشر پیش‌پیشانی مغز را تقویت و از سلطه آمیگدال می‌کاهد.
 
در نهایت، خشک‌اندیشی را می‌توان زخمی دانست که در کودکی شکل گرفته و بر مغز بزرگسالی سوار شده است. درمان آن نه با بحث و جدل، بلکه با ترمیم آن زخم اولیه از مسیر محبت درونی و تمرین انعطاف ذهنی ممکن می‌شود. وقتی ظرف روانی ما از درون، با معنا و امنیت پر شود، دیگر نیازی به پر کردن آن با ایدئولوژی‌های خشن و بیرونی نخواهیم داشت.

کد مطلب 2172948

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 4 =

آخرین اخبار