این عضو مذهبی سازمان مجاهدین خلق، تشکیلات را لو نداد و تیرباران شد/ دوستان غیرمذهبی‌اش، هم او را به ساواک فروختند، هم سازمان را

مرتضی صمدیه لباف متولد سال ۱۳۲۵ و دانشجوی مهندسی دانشگاه صنعتی [شریف]بود، در سال ۱۳۵۰ به عضویت سازمان مجاهدین درآمد.

به گزارش خبرآنلاین اسدالله امرایی در روزنامه اعتماد نوشت: صمدیه خود در یکی از برگه‎های بازجویی‎اش می‎نویسد: «من از سال ۱۳۵۰ به عضویت سازمان درآمدم. در آن موقع این گروه دارای اعتقادات اسلامی بود و هدفش ایجاد یک جامعه توحیدی و برقراری حکومت اسلامی بود. به همین دلیل من که دارای انگیزه‎های مذهبی و اعتقادات اسلامی بودم بوسیله یکی از اعضای همین گروه عضوگیری شدم و پس از مطالعات اولیه در سال ۱۳۵۱ و برای اینکه دستگیر نشوم متواری شده و زندگی مخفی را آغاز نمودم.»
وی در بسیاری از عملیات‎های این سازمان شرکت داشت اما ساواک تا سال ۵۳ از مخفی شدن وی اطلاعی نداشت و گفته می‎شود در سال‎های ۵۰ تا ۵۲ مجبور بوده است ۱۱ بار خانه خود را تغییر دهد. نمونه‎هایی از برخوردهای نظامی وی با عناصر ساواک، صمدیه را به یک چهره شجاع تبدیل ساخت. در عملیات نظامی دقت زیادی داشت و در اعتقاداتش بی‌نظیر بود.
بی‎تردید رویدادی که موجب مطرح‎شدن نام صمدیه به‎عنوان یکی از مطرح‎ترین عنصر سازمان گردید، ایستادگی وی در مقابل جریان مارکسیسم و تاکید وی بر اندیشه دینی بود. صمدیه یکی از افرادی بود که در دوره‎هایی تحت مسوولیت شریف‎واقفی قرار داشت. به‎دنبال علنی ‎شدن تغییر ایدئولوژی در سطح این سازمان، شریف‎واقفی که تا آن زمان با وجود حضورش در مرکزیت سازمان موضع فعالی اتخاذ نکرده بود به موضع‎گیری علنی و فعالیت مخفی علیه مرکزیت سازمان پرداخت.
این جریان تا آنجا پیش رفت که از حدود تابستان ۵۳ شاخه تحت مسوولیت شریف‎واقفی منحل شد و وی که عملا فعالیت قابل توجهی در سطح مرکزیت نداشت به‎طور رسمی از مرکزیت تصفیه شد و صمدیه مخالفت خود را با مارکسیست شدن سازمان با شریف‎واقفی در میان گذاشت. قرار بر این شد این دو نفر نیروهای هم‌فکر خود را بیابند. دو عنصر مرکزیت یعنی تقی ‎شهرام و بهرام آرام تصمیم می‎گیرند که این دو نفر را به هر ترتیب که شده از سد راه بردارند و مانع از آن گردند که آنها بتوانند برای خود گروه متشکلی دست و پا کنند.
«حسین احمدی روحانی» عضو مرکزیت سازمان در رابطه حکم ترور این دو مدعی است «تصمیم به اقدام ترور شریف‎واقفی و صمدیه (تا آنجا که نگارنده اطلاع دارد) توسط دو عنصر مرکزی، یعنی تقی‎شهرام و بهرام آرام، اتخاذ شد و به جز این دو نفر و افرادی چون وحید افراخته و محسن خاموشی که در عملیات ترور دست داشتند، کس دیگری نه از این تصمیم و نه از اجرای آن تا مدتی اطلاع نداشتند».
مسوولان وقت سازمان تصمیم بر ترور این دو عضو سازمان می‎گیرند. برادر صمدیه روز ترور را چنین به‎ یاد می‎آورد: «یک روز ساعت حدود ۷ بعدازظهر بود و من تازه وارد خانه شده بودم که مرتضی شتابان وارد خانه شد. پیکرش غرق در خون بود. با مشاهده آن وضع با تعجب پرسیدم:«چه اتفاقی افتاده؟» که مرتضی در جوابم گفت:«داداش تیر خورده‌ام.» تعجب من زمانی بیشتر شد که وقتی از او پرسیدم چه کسی مورد اصابت گلوله قرارش داده، گفت:«رفقا»! اما هرچه پرسیدم:«کدام‌شان تو را هدف گلوله قرار داده‌اند به من جوابی نداد.» با هم از خانه درآمدیم و سوار اتومبیل شده و روانه بیمارستان شدیم. توی راه هرچه سعی کردم بفهمم چه کسی او را گلوله زده است موفق نشدم. او فقط می‌گفت: «کاری به این مساله نداشته باش.» و اصرار داشت که زودتر او را به بیمارستان برسانم. نمی‌دانستم او را به کدام بیمارستان ببرم که نتوانند شناسایی‌اش کنند و بالاخره پس از گفت‎وگو با مرتضی او را به بیمارستان سینا رساندم. قبل از آنکه وارد بیمارستان بشویم مرتضی به من گفت: «تو وظیفه برادری را انجام دادی، به ‎همین دلیل نمی‌خواهم که توی دردسر بیفتی بنابر این پس از رساندن من به اورژانس، فرار کن. این را هم بدان که من نه کسی را کشته‌ام و نه ردی از خودم به جای گذاشته‌ام. اما این را می‌دانم که مرا می‌کشند. شاید این آخرین دیدار ما باشد.»
در جریان بازجویی‎های صمدیه وی در مورد نقش خود در تشکیلات اعتراف نکرد و صرفا به بروز اختلافات ایدئولوژیک اشاره کرد، اما پس از دستگیری «افراخته» از دیگر اعضای این سازمان در ۵ مرداد ۵۴ وی هر آنچه در مورد صمدیه می‎دانست، بیان کرد. در نتیجه ماموران کمیته مشترک در بازجویی‎های مجدد او را به‎شدت شکنجه کردند اما او بازجویان ساواک را ناکام گذاشت.
«طاهره سجادی» از مبارزان دهه ۱۳۵۰، خاطره مواجهه با وی در اتاق بازجویی کمیته مشترک را اینگونه نقل کرده است: «صمدیه لخت بود و فقط یک پیژامه به پایش بود، صورتش آنقدر زرد شده بود مثل اینکه آن را داخل زردچوبه کرده‎اند. زنجیر به دست‎ها و پاها و گردنش بود... مشخص بود که از روحیه خیلی بالایی برخوردار است.»
برادر صمدیه ماه‌های آخر زندگی برادرش را چنین به یاد می‌آورد: «پس از آن تلاش ما برای پیدا کردن محل بازداشت او شروع شد.اما به هرجا که می‌رفتیم دست خالی و ناامید برمی‌گشتیم. در مدت ۴ ماه یک پای‌مان توی زندان‌ها بود و یک پای‌مان در کمیته و سازمان امنیت. تا اینکه چهار ماه بعد خبر دستگیری او و ده نفر دیگر را در روزنامه‌ها نوشتند. هرکجا که مراجعه می‌کردیم از وجود او اظهار بی‌اطلاعی می‌کردند و وقتی هم می‌گفتیم که خبر دستگیری‌اش را در روزنامه‌ها نوشته‌اند، می‌گفتند: «پسرتان یک خرابکار است و ملاقات با او اگر محال نباشد به همین سادگی‌ها هم صورت نمی‌گیرد. برای ملاقات گرفتن مرتضی به هر دری زدیم. چند هفته بعد از آن بود که بار دیگر روزنامه‌ها از مرتضی خبر داشتند. اما این‌بار خبر مرگ او را چاپ کرده بودند... با چشمانی اشک‌بار و دلی افسرده رفتیم که جنازه مرتضی را تحویل بگیریم، اما جنازه او نه در پزشکی قانونی بود و نه در جای دیگر... به هر کجا که رفتیم در مورد جنازه او جواب دادند: «ما جنازه‌ای به این اسم نداریم.» یک بار هم در کمیته برای دست به سر کردن ما گفتند: «جنازه پسرتان در قم دفن شده است.»، اما در کجای قم؟ با این همه ما به قم هم رفتیم. ولی چطور می‌شد گوری را که کوچک‌ترین نشانه‌ای از آن نداشتیم، پیدا کنیم.»
صمدیه لباف در تاریخ ۱۱ بهمن ۱۳۵۴ به‎همراه هشت نفر دیگر از اعضای سازمان تیرباران شدند و مخفیانه به خاک سپرده شدند.

21302

کد مطلب 2174886

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 7 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین