صلح زمانی ایجاد می شود که دیگری را از وجود خود بدانیم / با چه تصویری از «من» جهان را لمس می‌کنیم؟ / بدون دیگری وجود نداریم

دو دلیل، کتاب را برای مترجم جذاب کرده است: «نخست آنکه، خودشناسی را از بحث‌های صرفاً ذهنی و عرفانی جدا می‌کند و آن را به زندگی روزمره، اخلاق عمومی، و نگاه اجتماعی پیوند می‌زند. دیگر آنکه، این کتاب، به‌جای آن‌که جهان را با تصویری ساده مانند جنگِ خیر و شر توضیح دهد، یا بگوید باید بدی را به‌کلی حذف کرد، بر ایده‌ای ظریف‌تر تأکید می‌کند و می‌گوید باید تعارض‌هایمان را هماهنگ و متعادل کنیم».

 به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از سرویس دین‌واندیشه  ایبنا رضا دستجردی در مقدمه گفت و گویش با دکتر حمید هاشمی کهندانی نوشت : «علیه تابوی این که بدانیم کیستیم» نوشته آلن واتس نویسنده و سخنران بریتانیایی – آمریکایی است که به‌واسطه تفسیر و ترویج فلسفه بودایی، تائوئیسم و هندوییسم شناخته می‌شود. کتاب با ترجمه حمید هاشمی‌کهندانی از تازه‌های نشر حکمت کلمه است.

کتاب به بررسی ابعاد فلسفی و معنوی وجود انسانی می‌پردازد و مفاهیم متعارف و رایج غربی از «فردیت» و «تمایز» را نقد می‌کند. به‌باور واتس، پدیده‌های علمی-تخیلی که اخیراً ذهن بشر را به خود مشغول کرده است، دو درس اخلاقی مهم دارد؛ اول این‌که اگر تصور کنیم نظم در برابر احتمال چیزی جز یک بازی نیست، باید پذیرفت از آسمان دستور نیامده که لزوماً نظم باید برنده شود. در نتیجه، به‌دنبال یک بازی جدید می‌گردیم که نتیجه آن نامشخص باشد. به‌عبارت دیگر، باید دوباره به روش جدیدی پنهان شویم و به روش جدیدی دنبال یکدیگر بگردیم؛ چون ترکیب این دو با هم است که تمام شگفتی وجود را ممکن می‌کند.

در مقابل، احتمال هم نباید همیشه پیروز شود و احتمالاً نمی‌تواند بشود؛ چون به‌نظر می‌رسد دو قطبی نظم / احتمال از نوع همان دوقطبی خاموش / روشن و بالا / پایین باشد. از واتس، «حقیقت من»، «فراتر از ذهن»، «حکمت شرقی» و نظایر آن به چاپ رسیده است. ایبنا به‌مناسبت انتشار «علیه تابوی این که بدانیم کیستیم»، با حمید هاشمی‌کهندانی به گفت‌وگو نشسته است. از وی، ترجمه آثاری چون «آزادی و برابری»، «تفکر در باب انقلاب فرانسه»، «گذشته توهم» و نظایر آن منتشر شده است.» این گفت و گو را در ادامه می خوانید:

****

صلح زمانی ایجاد می شود که دیگری را غیر از وجود خودمان ندانیم / با چه تصویری از «من» جهان را لمس می‌کنیم؟ / بدون دیگری وجود نداریم
حمید هاشمی کهندانی  

چرا این کتاب را برای ترجمه انتخاب کردید؟ همچنین لطفاً قدری در خصوص نویسنده کتاب توضیح بفرمایید.

من این کتاب را به این دلیل برای ترجمه انتخاب کردم که احساس کردم دقیقاً به یکی از ریشه‌ای‌ترین دردهای انسانِ امروز می‌پردازد؛ اما نه با شعار، نصیحت، و نسخه‌پیچی اخلاقی، بلکه با توضیحی زنده، دقیق و چندلایه درباره امری بسیار آشنا به نام «توهمِ جدایی». همان تصور رایجی که سبب می‌شود هر فرد گمان کند موجودی جدا و مستقل از دیگران در بدنش محبوس شده است، و جهانِ بیرون از او نیز امری بیگانه است که روبه‌روی او قرار دارد؛ و از همین رو تصور می‌کند باید پیوسته برای بقا، امنیت، موفقیت و کنترل بجنگد. این کتاب نشان می‌دهد بخش بزرگی از اضطراب، فرسودگی، رقابت‌های بیمارگونه و احساسِ گناهِ مزمن، و حتی بسیاری از خشونت‌های اجتماعیِ ما، از همین تصورِ نادرست آغاز می‌شود: این‌که فرد را جدا از شبکه روابط، اطرافیان و حیاتِ خود تعریف می‌کنیم و سپس ناچار می‌شویم برای حفظِ این جدایی، با طبیعت، با دیگران، با زمان، با مرگ، و حتی با بدنِ خود مبارزه کنیم.

نکته‌ای که این کتاب را برای من بسیار جذاب کرد این بود که خودشناسی را از بحث‌های صرفاً ذهنی و عرفانی جدا می‌کند و آن را به زندگی روزمره، اخلاق عمومی، و نگاه اجتماعی پیوند می‌زند. آلن واتس توضیح می‌دهد که انسانِ مدرن از کودکی شرطی می‌شود که زندگی را مدام به آینده موکول کند: مدرسه برای دانشگاه، دانشگاه برای شغل، شغل برای ارتقا، ارتقا برای بازنشستگی … و هر بار، زندگیِ واقعی عقب‌تر می‌رود. نتیجه چه می‌شود؟ انسان در «اینجا و اکنون» زندگی نمی‌کند و همواره در انتظارِ نقطه‌ای موهوم در آینده می‌ماند که هیچ‌گاه واقعاً فرا نمی‌رسد؛ زیرا همان لحظه که به آن می‌رسد، آینده‌ای دیگر شکل می‌گیرد. این نگاه برای من اهمیت زیادی داشت، چون به‌شکلی ملموس نشان می‌دهد چرا بسیاری از ما با وجود امکانات رفاهی، باز هم از لذت بردن و حاضر بودن در لحظه ناتوانیم؛ نه فقط به دلیل کمبودها، بلکه به خاطر الگوی تربیتِ ذهنیِ خودمان.

دلیل دیگرم این بود که این کتاب، به‌جای آن‌که جهان را با تصویری ساده مانند جنگِ خیر و شر توضیح دهد، یا بگوید باید بدی را به‌کلی حذف کرد، بر ایده‌ای ظریف‌تر تأکید می‌کند و می‌گوید باید تعارض‌هایمان را هماهنگ و متعادل کنیم. می‌گوید جهان سرشار از تضاد است، اما اگر این تضادها شناخته و مهار شوند، می‌توانند سازنده باشند. مشکل آن‌جاست که ما اغلب تصور می‌کنیم باید خیر را نگه داریم و شر را حذف کنیم؛ یعنی در زندگیِ فردی، ترس‌ها و ضعف‌ها را، و در زندگیِ جمعی، دشمن، دیگری و تفاوت را حذف کنیم. این کتاب به ما یادآوری می‌کند که زندگیِ پایدار با پیروزیِ دائمیِ یک طرف پیش نمی‌رود؛ بلکه با تنظیم رابطه‌ها پیش می‌رود. در واقع، نوعی اخلاق بالغانه پیشنهاد می‌دهد که کمک‌مان می‌کند به‌جای حذف، تعارض‌هایمان را مهار کنیم.

همین نکته باعث شد این کتاب برای من، به‌جای یک متن صرفاً فلسفی، نوعی هشدار اخلاقی مهم باشد. بسیاری از پروژه‌های خیرخواهانه، اصلاح‌طلبانه، یا حتی صلح‌طلبانه، وقتی از دل احساس جدایی و ترس بیرون می‌آیند، ناخواسته به مداخله‌گری و دشمن‌تراشی تبدیل می‌شوند، زیرا کسی که دروناً آرام نیست و از زیستن در لحظه حاضر عاجز است، به‌دلیل اضطراب، کنترل‌گری یا نیاز به کسب برتری، عملاً برای دیگران هم سودی به همراه نخواهد داشت. این کتاب تلویحاً می‌گوید اگر می‌خواهیم چیزی به جهان اضافه کنیم، ابتدا باید ببینیم با چه تصویری از «من» داریم جهان را لمس می‌کنیم؛ زیرا همان تصویر تعیین می‌کند کنش ما مخرب باشد یا سازنده.

نویسنده این کتاب یکی از چهره‌های اثرگذار سده بیستم است که کمک کرد بسیاری از مفاهیم سنت‌های فکری شرق، مانند ذن، بودیسم، تائوئیسم و برخی خوانش‌های ودانتا، برای مخاطب غربی قابل فهم و قابل لمس شود. او نه فیلسوفی خشک و صرفاً آکادمیک است و نه‌تنها یک واعظ معنوی؛ بیشتر، نویسنده و سخن‌دان توانمندی است که می‌تواند مفاهیم پیچیده را با زبانی روشن، استعاره‌هایی دقیق و لحنی هوشمندانه توضیح دهد. ارزش واتس برای من در این است که پیوسته تلاش می‌کند سخن را از سطح باور و شعار، به سطح تجربه بیاورد. می‌گوید کافی نیست این چیزها را صرفاً بپذیریم؛ باید در بدن، ادراک، و رابطه‌ای که با زمان و مرگ داریم، و نیز در سبک کار کردن و لذت بردن از زندگی‌مان نیز این اصول را نمایش بدهیم.

من این کتاب را به این دلیل انتخاب کردم که احساس کردم زاویه دید آن می‌تواند در زبان فارسی گفت‌وگو ایجاد کند: به‌جای آن‌که مدام از خود بپرسیم چگونه بیشتر خودمان و دیگران را کنترل کنیم، بهتر است از خودمان بپرسیم چگونه می‌توانیم بهتر ببینیم. اگر دید ما تغییر کند، رابطه ما با خودمان، با دیگری، با طبیعت، و با زندگی روزمره نیز معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. از همین رو احساس کردم ترجمه این کتاب ارزشمند است و می‌تواند کمک کند خواننده دیگر «من» خود را به به اسارت نکشد و از دیگران جدا نکند. آن هم نه با نصیحت و ترس، بلکه با فهم. و اگر این فهم واقعی شود، می‌تواند ما را به آرامش برساند و البته مسئولیت پختگی را نیز بر دوش ما می‌گذارد.

صلح زمانی ایجاد می شود که دیگری را غیر از وجود خودمان ندانیم / با چه تصویری از «من» جهان را لمس می‌کنیم؟ / بدون دیگری وجود نداریم

تفاوت این کتاب با دیگر آثار موجود در این حوزه چیست؟

تفاوت اصلی این کتاب با بسیاری از آثار موجود در حوزه خودشناسی، معنویت و فلسفه زندگی در این است که توصیه‌نامه اخلاقی یا دستورالعملی برای «بهتر شدن» نیست؛ بلکه اساساً ایده بهتر شدن را به پرسش می‌کشد: واقعاً قرار است چه کسی بهتر شود؟ این «من» جدا و مستقل که می‌خواهد رشد کند، موفق شود، آرام شود یا معنوی شود، تا چه حد واقعی است و تا چه اندازه محصول آموزش، زبان و فرهنگ؟ بسیاری از کتاب‌های این حوزه، با سخنان دل‌نشینی که می‌گویند، در عمل فقط «اگو» ی ما را تقویت می‌کنند: ابزاری در اختیارمان می‌گذارند تا بتوانیم از دیگران جلو بزنیم، جایگاهی برتر به‌دست آوریم، یا دست‌کم احساس کنیم از دیگران آگاه‌تریم. این کتاب دقیقاً روی همین نقطه دست می‌گذارد و می‌گوید بسیاری از تلاش‌های ما برای رهایی، در واقع ادامه همان بازی اگوی ما است؛ نوعی خودپرستی معنوی که فقط پوشش آن تغییر کرده است.

بیشتر کتاب‌های مشابه یا بیش از حد درمان‌محورند و مثلاً از تکنیک‌های مدیریت اضطراب و عزت‌نفس، موفقیت و از این دست موضوعات سخن می‌گویند، یا بیش از حد عرفانی‌اند و به تجربه‌های شهودی، دستورهای مراقبه و توصیه‌های اخلاقی اشاره می‌کنند. اما این کتاب بیشتر به کالبدشکافی شباهت دارد. توضیح می‌دهد «نفس منزوی توهمی» ما چگونه در زبان، در مدرسه‌ها، در الگوهای علمی قدیمی، در اخلاق فرهنگی، و حتی در جمله‌هایی که هر روز به‌شکل عادی بر زبان می‌آوریم، شکل می‌گیرد. این نکته مهم است، زیرا وقتی فرایند شکل‌گیری توهم را ببینیم، کمتر اسیر آن می‌مانیم. کتاب به جای آن‌که بگوید «این کار را انجام بده تا رها شوی»، می‌گوید ببین اساساً چگونه خودت را در دام می‌اندازی.

بسیاری از کتاب‌های این حوزه به گرد «من» فردی می‌چرخند: آرامش من، موفقیت من، رابطه من، شادی من. اما آلن واتس نشان می‌دهد این تصور «من جدا»، وقتی به‌صورت جمعی درآید، چه تولید می‌کند: ملی‌گرایی افراطی، دو قطبی کردن جهان به خوب و بد، و میل به حذف هر کسی که «خودی» نباشد. حتی پروژه‌های خیرخواهانه‌ای که از دل ترس و گناه بیرون بیایند، بی‌فایده‌اند. کتاب می‌گوید اگر واقعاً می‌خواهیم برای عدالت، صلح یا بهبود وضعیت جهان کاری انجام دهیم، باید ببینیم بر اساس چه حالتی عمل می‌کنیم: بر اساس میل به آرامش و پیوند، یا بر اساس اضطراب و احساس دوری از دیگران؟ همین نگاه، کتاب را به متنی عمیقاً فرهنگی تبدیل می‌کند.

بسیاری از آثار اخلاقی و معنوی موجود در نهایت به ایده «پاک‌سازی» می‌رسند: پاکسازی ذهن از افکار بد، پاک‌سازی جامعه از افراد بد، پاک‌سازی جهان از شر و پلیدی. اما این کتاب نگاهی بالغ‌تر دارد و می‌گوید زندگی باید با مهار تعارض‌ها پیش برود. رقابت و تعارض، بخشی از پویایی سیستم حیاتی ماست؛ مشکل از جایی آغاز می‌شود که تصور می‌کنیم باید هر مخالفتی را ریشه‌کن کنیم. در جهان امروز که همه‌چیز به‌سرعت دوقطبی می‌شود، این تفاوت اهمیت دارد. این کتاب به‌جای تولید نفرت، به ما می‌آموزد در مواجهه با تعارض ها، خودمان را آرام کنیم و «حق‌به‌جانب بودن» را کنار بگذاریم.

بخش بزرگی از ادبیات موفقیت و خودسازی، زندگی انسان را به پروژه‌ای تبدیل می‌کند که نتیجه‌اش قرار است در آینده به‌دست آید؛ مثلاً اگر این تمرین‌ها را انجام بدهی، بعداً فلان می‌شود. اما آلن واتس می‌گوید این خود نوعی فریب است، زیرا آینده همیشه با فاصله‌ای از ما می‌ایستد؛ و اگر نتوانیم در لحظه حال زندگی کنیم، از هیچ آینده‌ای نیز نمی‌توانیم لذت ببریم. از همین رو، به‌جای وعده زندگی بهتر در آینده، توصیه می‌کند حضور خود را در این‌جا و اکنون احساس کنیم و از آن لذت واقعی ببریم. او می‌گوید نظام آموزشی و فرهنگی ما از کودکی ما را برای آینده شرطی می‌کند و از زمان و مکان حال تهی می‌سازد.

بیشتر کتاب‌های فلسفی مربوط به این حوزه بسیار سنگین و آکادمیک‌اند، و کتاب‌های خودیاری نیز اغلب کلیشه‌ای و سطحی هستند. لحن آلن واتس چیزی میان این دو است: از فیزیک، زیست‌شناسی، ادراک، جامعه و دین مثال می‌آورد، اما زبانش زنده و روان است. طنز او نیز مزیت مهمی است، و اساساً یکی از پیام‌های خود کتاب همین است که وقتی از توهم جدایی فاصله بگیریم، شادی خودبه‌خود به دل انسان راه می‌یابد. شوخ‌طبعی معمولاً با حق‌به‌جانب بودن سازگار نیست. کمتر کتابی در این حوزه هست که نشان بدهد جدیت بیمارگونه ما محصول همان نفس یا اگوی پرورده‌شده است.

در این کتاب تمرین‌هایی هم آمده است، اما هم‌زمان هشدار می‌دهد که اگر این تمرین‌ها را برای رسیدن به مقامی معنوی عالی انجام دهیم، بازی برتری‌طلبی دوباره آغاز می‌شود. نمی‌گوید چه تمرینی انجام بده تا دگرگون شوی؛ می‌گوید حرص دگرگونی، خود یکی از حیله‌های نفس ماست. این رویکرد در میان کتاب‌ها نادر است و دقیقاً همان چیزی است که این کتاب را از اغلب آثار آموزشی رایج در این حوزه جدا می‌کند.

صلح زمانی ایجاد می شود که دیگری را غیر از وجود خودمان ندانیم / با چه تصویری از «من» جهان را لمس می‌کنیم؟ / بدون دیگری وجود نداریم

فردیت چه جایگاهی در این کتاب دارد؟

در این کتاب، فردیت نه نابود می‌شود و نه همچون بتی پرستیده می‌شود. اتفاقاً مفهوم فردیت در اندیشه آلن واتس بسیار مهم است، اما او تأکید می‌کند که باید درست بفهمیم «فردیت» دقیقاً به چه معنا است. واتس دقیقاً میان دو افراط حرکت می‌کند: از یک سو تعریف رایج فردیت را نقد می‌کند که بر اساس آن، فردیت یعنی «من» جدا و مستقلی که در بدن ما گرفتار است و باقی جهان بیرون از آن قرار می‌گیرد؛ و از سوی دیگر می‌گوید اگر «من جدا» را به‌کلی رها کنیم، به انسانی بی‌چهره در جمع تبدیل می‌شویم و هویت‌مان از میان می‌رود. این کتاب در واقع قصد حذف فردیت را ندارد، بلکه می‌خواهد فردیت را در ارتباط با دیگران بنا کند، نه در تقابل با دیگران.

بر اساس نظر آلن واتس، «متفاوت بودن با دیگران» و «جدا بودن از دیگران» دو امر متفاوت‌اند. همه ما با یکدیگر فرق داریم، اما این تفاوت به‌معنای بریدن کامل از هم نیست. از همین رو مثال می‌آورد که شاخه درخت با تنه درخت فرق دارد، انگشت انسان با سایر بخش‌های بدن فرق دارد، سر با پا فرق دارد، اما هیچ‌کدام از یکدیگر جدا نیستند. فردیت در این کتاب، شکلی خاص از ارتباط است؛ انسان در جهان جزیره‌ای تنها و دور از دیگران نیست. فرد بودن واقعیتی انکارناپذیر است، اما آن دیواری که ما به دور خود می‌کشیم و نامش را «استقلال» می‌گذاریم، پذیرفتنی نیست.

آلن واتس وقتی از «نفس» یا «اگو» سخن می‌گوید، منظورش تحقیر ذات و روحیه افراد یا نفی هویت نیست؛ زیرا معتقد است فردیت ما با اگوی ما تفاوت دارد. اگو بیشتر یک سازوکار روانی و اجتماعی است؛ مرکزی خیالی در وجود ما است که می‌خواهد همه‌چیز را کنترل کند، مالک شود، همیشه برنده باشد و از مرگ بگریزد؛ و طبیعی است که با چنین شیوه‌ای از زیستن، پیوسته اضطراب تولید شود. اما فردیت ما حقیقتی زنده و ناب است: هر یک از ما نقطه‌ای هستیم که جهان، از آن نقطه خود را تجربه می‌کند. از همین رو، نقد اگو هیچ منافاتی با کرامت انسان ندارد. حتی می‌گوید وقتی از جدایی خیالی خود فاصله بگیریم، حرمت خود را بیشتر احساس می‌کنیم؛ زیرا انسان به دستگاهی خودخواه و منزوی تقلیل داده نمی‌شود و هر فرد، وجودی یکتا و یگانه می‌یابد.

اندیشه واتس هم شاعرانه است و هم دقیق: او می‌گوید هر فرد نقطه تمرکزی است که کلّ هستی، خود را در آن نقطه بیان می‌کند. رابطه ما با هستی، رابطه قطعات جداگانه یک کلّ بزرگ نیست که برای هر کسی این پرسش پیش بیاید که «من کدام تکه از جهان هستی‌ام؟» هر یک از ما بیشتر شبیه موجی بر آب هستیم که شکل مخصوص خود را دارد، اما از آب جدا نیست. این نگاه کمک می‌کند هم تفرد خود را حفظ کنیم و هم از جنگ همیشگی با جهان و آدم‌هایش دست برداریم.

این کتاب نقدی جدی به فرهنگ مدرن غربی دارد و می‌گوید این فرهنگ بازی عجیبی با فرد انسانی به راه می‌اندازد. از یک سو می‌گوید خودت باش، مستقل باش، آزاد باش؛ و از سوی دیگر می‌گوید با جماعت هم‌رنگ باش، موفق باش، و قواعد را رعایت کن تا ترقی کنی. در نتیجه، انسان میان دو دستور متناقض گرفتار می‌شود: هم باید منحصر به فرد باشد و هم باید مانند دیگران رفتار کند؛ هم باید مستقل باشد و هم باید خود را با نظام‌های آموزشی، شغلی و فرهنگی وفق دهد. به این ترتیب، فردیت به جای آن‌که شکوفا شود، به پروژه‌ای سراسر اضطراب تبدیل می‌شود؛ تلاشی بی‌وقفه برای اثبات وجود.

آلن واتس در برابر این تصور، مفهوم «فردیت بالغانه» را پیشنهاد می‌کند و می‌گوید نقش‌های لازم را ایفا کن، شغل داشته باش، هویت اجتماعی داشته باش، شخصیت خودت را داشته باش، اما در نقش خود گم نشو. باید به این نکته توجه داشت که «من اجتماعی» فقط یک ابزار است، نه حقیقت وجودی ما. وقتی این مفهوم جا بیفتد، فردیت هیچ‌کس نه از میان می‌رود و نه موضوع اغراق قرار می‌گیرد؛ سبک‌تر و درعین‌حال واقعی‌تر می‌شود. در چنین وضعی همان شوخ‌طبعی‌ای که از آن سخن گفتیم ممکن می‌شود. فردیت اگر سالم باشد می‌تواند جدی هم باشد، اما باعث نشود خود را همیشه حق‌به‌جانب بدانیم؛ می‌تواند مسئولانه باشد، اما نباید باعث شود تصور کنیم فردیت مرکز جهان و از جهان جدا است.

نتیجه اخلاقی این نگاه نیز روشن است. وقتی انسان خود را جدا از دیگران تعریف نکند، اخلاق او تغییر می‌کند. دیگر لازم نیست با دیگران بجنگد تا خود را ثابت کند، زیرا خود را در برابر «دیگران» تعریف نمی‌کند. در چنین حالتی، سازش، هم‌زیستی و مهار تعارض آسان‌تر می‌شود. فردیت انسان همچنان به جای خود باقی می ماند، اما به قلعه‌ای تبدیل نمی‌شود که فرد در آن پناه بگیرد و با دیگران بجنگد. اگر تعارضی پیش بیاید، دیگر تصور نمی‌کنیم باید طرف مقابل را نابود کنیم یا فقط در میان هم‌فکران خود زندگی کنیم.

صلح زمانی ایجاد می شود که دیگری را غیر از وجود خودمان ندانیم / با چه تصویری از «من» جهان را لمس می‌کنیم؟ / بدون دیگری وجود نداریم
آلن واتس

 مولف چگونه فردیت را از بدن و ذهن افراد به کل جهان مرتبط دانسته، می‌کوشد آن را بسط می‌دهد؟

آلن واتس وقتی از «فردیت» سخن می‌گوید، منظورش این نیست که «من» کوچکی در سر ما نشسته است و از پشت چشم‌هایمان جهان را تماشا می کند؛ او اساساً می‌کوشد همین تصور را رد کند. می‌گوید مشکل از همان‌جا آغاز می‌شود که گمان می‌کنیم چیزی جدا از دیگران هستیم؛ چیزی مستقل که درون بدن ما قرار دارد و از تمام جهان جداست. طبیعی است که با چنین تصوری مدام دچار اضطراب شویم و نگران این باشیم که چگونه باید از خود دفاع کنیم. به‌همین دلیل از بدن شروع می‌کند، زیرا بدن را همه بی‌واسطه می‌فهمیم؛ اما همان‌جا نیز تأکید می‌کند که بدن ما «دیوار» نیست، بلکه «دروازه» است. یعنی بدن از همان ابتدا بدون محیط معنایی ندارد. نفس کشیدن را در نظر بگیرید: هوا را وارد بدن می‌کنیم و سپس بیرون می‌دهیم. دیدن را در نظر بگیرید: نور وارد چشم می‌شود، چشم واکنش نشان می‌دهد و مغز ما آن را پردازش می‌کند. همه این کارها مشارکتی است. راه رفتن نیز همین‌گونه است: پای ما بدون زمین نمی‌تواند راه برود. پس فردیت ما امری جدا و محصور درون بدن نیست؛ رابطه‌ای واقعی میان ما و جهان برقرار است.

سپس به ذهن و آگاهی می‌رسد و در این‌جا نیز می‌گوید نباید ذهن را مانند تماشاگری جدا تصور کنیم. آن‌چه ما «ادراک» می‌نامیم، معمولاً حاصل برخورد جهان با بدن و دستگاه عصبی ماست. رنگ، صدا و گرما همگی محصول تعامل ما با جهان بیرون‌اند؛ مانند رنگین‌کمان. رنگین‌کمان چیزی نیست که مستقل، برای خود، جایی نشسته باشد؛ وقتی نور و هوا و زاویه دید و چشم ما با هم جور می‌شوند، پدیده رنگین‌کمان رخ می‌دهد. یعنی ذهن و جهان دو چیز روبه‌روی هم نیستند، بلکه یک رخداد واحدند.

برای ملموس‌تر شدن سخنش، به‌سوی اکولوژی علمی می‌رود که می‌گوید موجود زنده را نمی‌توان بدون محیطش فهمید. هرچه دقیق‌تر نگاه کنید، می‌بینید رفتار هر موجودی به دما، رطوبت، غذا، دشمن و دوست، وضعیت گله، و عوامل بسیار دیگر وابسته است. پس هیچ فردی وجودی منزوی و مجزا ندارد. می‌توان حوزه‌ای را در نظر گرفت که در آن، ارگانیسم و محیط با هم تعریف می‌شوند. آلن واتس معتقد است فردیت ما چیزی شبیه همین حوزه است؛ هم «من» ما در آن تعریف می‌شود و هم جایگاهی که در جهان داریم.

او سپس همه این‌ها را در قالب یک مفهوم جمع می‌کند و می‌گوید «متفاوت بودن» به‌معنای «جدا بودن» نیست. ما همه با یکدیگر فرق داریم، اما تفاوت داشتن به‌معنی بریدن از دیگران نیست؛ مانند موج که شکل ویژه خود را دارد، و مانند شاخه درخت که وجودی واقعی دارد، اما تنها وقتی معنا پیدا می‌کند که به تنه و ریشه وصل باشد. ارتباط با دیگران ناقض فردیت ما نیست؛ شرط امکان فردیت ماست.

یکی از تصویرهای مهم اندیشه آلن واتس این است که می‌گوید هر انسان مانند پنجره‌ای است؛ جهان از طریق این پنجره خود را تجربه می‌کند. هیچ انسانی نه در خلوت بی‌اهمیت است و نه در جمع گم می‌شود. مسئله فقط این است که بدون ارتباط با سایر اجزای جهان، اساساً وجود انسان شکل نمی‌گیرد. فردیت به‌جای خود محترم است، اما باید احساس جدایی و درگیری برای حفظ این جدایی کم‌رنگ شود.

انسان نه نقطه‌ای جدا از غیر خود، بلکه برعکس نقطه‌ای از ارتباط است. بدن و ذهن انسان و کلیت جهان، با هم رخدادی واحد می‌سازند که نامش «تجربه وجود» است. همین فهم ساده، به باز کردن بسیاری از گره‌ها کمک می‌کند.

قدری در خصوص رویکرد سنت‌های فلسفی شرقی، به‌ویژه هندوییسم و بودیسم در خصوص فردیت بفرمایید و توضیح دهید مولف چطور آن را با رویکرد کنونی در تضاد می‌بیند؟

در این کتاب، وقتی آلن واتس به سراغ سنت‌های فلسفی شرق، به‌ویژه هندوییسم و بودیسم می‌رود، قصدش این نیست که درس تاریخ ادیان بدهد. او از این سنت‌ها همچون آینه‌ای استفاده می‌کند تا نشان دهد چرا تصور مدرن ما از فردیت تا این اندازه خسته‌کننده و اضطراب‌آور است. او می‌گوید سنت‌های شرقی فردیت را نفی نمی‌کنند، بلکه آن را در جای درست خود می‌نشانند. فردیت در اندیشه شرقی، «من جدا از جهان» نیست، بلکه جلوه‌ای خاص از یک کل پیوسته است. در ودانتا و بسیاری از خوانش‌های هندوییستی که آلن واتس هم به آن‌ها نزدیک است، آن «منی» که ما هر روز با آن زندگی می‌کنیم، همان‌که گمان می‌کند موجودی مستقل و جداست، صاحب بدن است و کنترل زندگی را در دست دارد، بیشتر سطحی کاربردی از تجربه است، نه خود حقیقت. این سنت‌ها معمولاً می‌گویند آن چیزی که «خود واقعی» می‌نامیم، صرفاً نقابی روانی و اجتماعی نیست، بلکه ریشه‌ای عمیق‌تر دارد؛ چیزی در حد آتمان / برهمن، یعنی همان واقعیت یک‌پارچه‌ای که همه‌چیز در آن رخ می‌دهد.

اما نکته مهم این است: وقتی هندوییسم از یکی‌بودن سخن می‌گوید، منظورش این نیست که تفاوت‌ها را له کند یا انسان‌ها را به توده‌ای بی‌شکل تبدیل کند. آلن واتس دقیقاً همین را برجسته می‌کند: یگانگی یعنی «جدایی نیست»، نه این‌که «تمایز نیست». تمایز سر جای خود باقی است، اما دیگر مرزی جنگی میان «من» و «جهان» نیست. مثال او همان موج و اقیانوس است: موج شکل دارد، هویت دارد، اما جدا از اقیانوس نیست. در این نگاه، فردیت حتی شأنی قدسی هم پیدا می‌کند؛ اما قدسی بودنش از جدایی نمی‌آید، بلکه از این می‌آید که کل، خود را از طریق تو، به شکلی تکرارنشدنی آشکار می‌کند.

اندیشه بودیسم می گوید ما انسان‌ها خود ثابت نداریم، بلکه به هم وابسته‌ایم. ایده مرکزی‌ای که واتس در بودیسم می بیند و از آن استفاده می‌کند این است که «خود ثابت و مستقل» توهم است. «بی‌خودی» یا Anatta یعنی اگر دقیق نگاه کنیم، هسته‌ای دائمی و صاحب تجربه پیدا نمی‌کنیم که بتوانیم بگوییم این همان «من مرکزی» است که همواره یکسان می‌ماند. آن‌چه هست، جریانی پیوسته است: حس، ادراک، واکنش، خاطره، بدن، و محیط؛ و این‌ها مدام با هم شکل می‌گیرند و بر یکدیگر اثر می‌گذارند.

در این‌جا نیز بسیاری موضوع را بد می‌فهمند و گمان می‌کنند بودیسم ضد فردیت است. واتس می‌گوید نه؛ بودیسم فردیت را از حالت «شیء» بیرون می‌آورد. یعنی فرد را به‌جای چیزی جدا، به‌صورت یک «فرایند» می‌بیند: الگویی یگانه از رابطه‌ها. وقتی این را کنار مفهوم هم‌وابستگی بگذاریم، روشن می‌شود چرا واتس بودیسم را نزدیک به نگاه اکولوژیک و حتی برخی قرائت‌های علمی جدید می‌داند، فرد رخدادی جداافتاده نیست، بلکه گره‌ای در شبکه است؛ گره‌ای که واقعی است، کار می‌کند، و یکتایی خود را دارد.

مشکل بشر امروز این است که «منِ جدا» قراردادی بوده است، ما زیادی آن را جدی گرفته‌ایم. واتس می‌گوید مشکل غرب مدرن این نیست که به فرد اهمیت می‌دهد؛ مشکل این است که فرد را با تعریفی عجیب و خودمتناقض تعریف می‌کند و سپس از او انتظار دارد با همان تعریف زندگی کند. از یک سو، فرد را مقدس می‌کنیم: استقلال مطلق، حق مطلق، موفقیت، کنترل، خودساختگی. از سوی دیگر، جهان را در حالتی بیرونی، سرد و بیگانه تصویر می‌کنیم و می‌گوییم حالا تو باید بر این جهان غلبه کنی، طبیعت را کنترل کنی، آینده را فتح کنی. نتیجه چه می‌شود؟ فردیت به‌جای زمینه شکوفایی، به مایه اضطراب تبدیل می‌شود؛ زیرا انسان ناچار است دائماً از مرزی خیالی دفاع کند: مرز میان «من» و «جهان».

واتس این تضاد را تشدید می‌کند: سنت‌های شرقی، در روایت او می‌گویند ریشه رنج این است که به «خود جدا» ی مان، چسبیده‌ایم. اما رویکرد مدرن دقیقاً همان «خود جدا» را هم تولید می‌کند، هم تقدیس می‌کند، و هم دستورهای ناممکن به آن می‌دهد: آزاد باش، اما مطابق با دیگران باش. مستقل باش، اما دقیقاً در نظام پاداش و تنبیه حرکت کن. خودت باش، اما مانند دیگران موفق باش. حاصل نهایی آن، فرسودگی، احساس گناه، رقابت بی‌پایان، و زندگی کردن برای آینده‌ای خواهد بود که هیچ‌گاه به «حال قابل زیستن» تبدیل نمی‌شود.

تفاوتی ظریف ولی کلیدی در این میان وجود دارد و آن این است که شرق فرد را کوچک نمی‌کند، بلکه جای او را عوض می‌کند. برای واتس تفاوت اصلی این است: در نگاه مدرن، فردیت یعنی مرزبندی؛ یعنی هرچه دیوار محکم‌تر، فردیت واقعی‌تر. در نگاه شرقی، فردیت یعنی جلوه یگانه کل؛ یعنی هرچه اتصال زنده‌تر و حساس‌تر به کل، فردیت زنده‌تر. از همین رو تأکید می‌کند که این دیدگاه فرد را به مورچه یا پیچ‌ومهره جمع تبدیل نمی‌کند؛ اتفاقاً شأن فرد را بزرگ‌تر می‌کند، زیرا فرد را نقطه تمرکزی می‌بیند که جهان از آن نقطه خود را تجربه می‌کند.

همین‌جا واتس به ترس رایج غربی پاسخ می‌دهد، به این ترس که اگر «خود جدا» کنار برود، اخلاق و کرامت فردی نیز فرو می‌ریزد. واتس می‌گوید برعکس، چیزی که فرو می‌ریزد «توهم جدایی» است. و وقتی این توهم فرو بریزد، می‌توان هم شفقت واقعی داشت و هم مسئولیت واقعی، بی‌آن اضطراب و نمایش پنهانی‌ای که پشت بسیاری از فضیلت‌نمایی‌های مدرن پنهان شده است.

چرا این بحث مهم است؟ چون از فضای ذهنی وارد سیاست، علم و زندگی روزمره می‌شود. واتس می‌گوید این بحثی فقط ناظر به ابعاد درونی انسان نیست. وقتی فرد خود را جدا از جهان بداند، طبیعی است که رابطه‌اش با طبیعت، جامعه، دشمن، و حتی بدن خودش، رابطه‌ای مبتنی بر سلطه و کنترل شود. سپس جنگ با مرگ، حذف دشمن، پاک کردن بیماری، فتح طبیعت، و موفقیت به هر قیمت، به اخلاقی پنهان تبدیل می‌شود؛ اخلاقی که ظاهراً انسانی است اما در نهایت با خود زندگی درگیر است.

سنت‌های شرقی، در روایت واتس از دیربار به بشر هشدار می‌دهند که اگر خودت را بیرون از کل تعریف کنی، علیه کلیت وجود عمل می‌کنی که در نهایت علیه خودت تمام می‌شود. از همین‌رو می‌گوید باید فردیت را از «قلعه من» بیرون آورد و آن را به «کانون رابطه» تبدیل کرد. فرد باید باقی بماند، حتی به‌مرور عزیزتر بشود، اما دیگر نباید با جهان در وضعیت جنگ دائمی باشد؛ بلکه باید در همکاری‌ای پرکشمکش زندگی کند، چیزی که واتس در سراسر کتاب، بارها و به شکل‌های گوناگون به آن بازمی‌گردد.

احساس عمیق به صلح و وحدت چگونه از دل بسط فردیت به ارتباط با کل جهان برمی‌آید؟

در منطق این کتاب، احساس آرامش و وحدت درونی نه دستوری اخلاقی و اجباری است و نه توصیه‌ای رمانتیک؛ بلکه بیشتر پیامد طبیعی و خودبه‌خودی تغییر تعریف «فردیت» است. یعنی وقتی فرد دیگر همچون جزیره‌ای جدا و محصور در بدن خود دیده نشود و به جای آن، نقطه‌ای از حوزه‌ای بزرگ‌تر و بخشی از یک ارگانیسم و یک محیط کلی تعریف شود، آرامش و وحدت نه با شعار، بلکه با تجربه مستقیم و از دل همین تعریف تازه پدید می‌آید. آلن واتس پیوسته می‌کوشد نشان دهد بسیاری از اضطراب‌ها و خشونت‌های ما محصول بدیهی انگاشتن فاصله میان «من» و «جهان» است؛ فاصله‌ای که باعث می‌شود انسان بخواهد جهان را کنترل کند و از خود در برابر جهان دفاع کند.

وقتی فردیت را به ارتباط با کل وجود بسط دهیم، ارتباط با کل وجود بسط دهیم، نخستین چیزی که فرو می‌ریزد همان توهم مرزبندی است؛ و همان فروریختن، بذر آرامش و آشتی را در وجود انسان می‌کارد. زیرا بخش بزرگی از آشفتگی ما از آن‌جاست که مدام از مرزی خیالی میان من و دیگری، من و طبیعت، من و زمان، من و مرگ و … دفاع می‌کنیم. این کتاب می‌گوید آرامش، زمانی رخ می‌دهد که انرژی روانی خود را صرف این کار نکنیم. صلح و وحدت وقتی پدید می‌آید که ببینیم آن‌چه «دیگری» نامیده بودیم بیرون از وجود ما نیست؛ بلکه ما شکل خاصی از یک امر واحد جهانی هستیم. منظور آتش‌بس موقت نیست؛ منظور این است که اساساً زمین بازی عوض شود.

این دگرگونی چگونه رخ می‌دهد؟ آلن واتس مسیر را مرحله‌به‌مرحله پیش روی ما می‌گذارد. نخست فردیت را از جدایی تفکیک می‌کند و می‌گوید تمایز میان ما هست، اما جدایی نیست. ما مانند شاخه‌های یک درخت هستیم. هر یک از ما شاخه‌ای منحصر به فرد و واقعی است، اما اگر اتصال آن با درخت قطع شود، دیگر وجود و اعتبار خود را از دست می‌دهد. کسی که خود را این‌گونه ببیند، دیگر ناچار نیست برای اثبات خود بجنگد. بسیاری از پرخاشگری‌ها، حسادت‌ها، رقابت‌ها و برتری‌جویی‌های ما از آن‌جاست که می‌خواهیم احساس امنیت کنیم و خود را بپذیریم؛ از همین‌رو می‌کوشیم از دیگران جلو بزنیم یا دست‌کم عقب نمانیم. اما اگر فردیت را به‌صورت رابطه بفهمیم، اضطراب ما فرومی‌نشیند. همچنان فردیت داریم، اما با کسی دشمن نیستیم.

وحدت به‌معنای یکی کردن همه‌چیز و حذف تفاوت‌ها نیست. وحدت یعنی فهم این‌که همه تضادها نوعی هم‌زیستی میان قطب‌ها و بازی سیاه و سفید با یکدیگر هستند. می‌فهمیم زندگی بدون مرگ معنا ندارد، ارتباط بدون فاصله معنا ندارد، و خود ما، بدون دیگری شکل نمی‌گیرد. وقتی این را ببینیم، درک می‌کنیم تکلیف ما سازش سطحی با واقعیت نیست، بلکه هماهنگ شدن با ضرباهنگ درست حرکت جهان است. به این‌ترتیب خشونت افول می‌کند؛ زیرا خشونت معمولاً زمانی پدید می‌آید که می‌خواهیم یک قطب را برای همیشه حذف کنیم و مرگ را شکست بدهیم، دشمن را نابود کنیم، طبیعت را مهار کنیم، بدی را ریشه‌کن کنیم. آلن واتس می‌گوید این میل به پیروزی دائمی هم ما را نابود می‌کند و هم محیط را. پس صلح و آرامش یعنی ترک رؤیای نابودی قطب مقابل و رفتن به سوی مهار خود در متن بازی؛ نه برهم زدن بازی.

نکته مهم دیگری نیز هست: برای صلح باید رابطه‌ای را که با زمان داریم تغییر دهیم. وقتی فردیت را جدا از جهان تعریف می‌کنیم، آینده برای ما به مقر انحصاری امنیت و معنا تبدیل می‌شود و همین بی‌قرارمان می‌کند. انسانی که خود را جدا از دیگران می‌بیند، نمی‌تواند در لحظه حال بماند؛ زیرا همواره احساس می‌کند چیزی کم است، چیزی باید کامل شود، جایی باید فتح شود. اما وقتی خود را بخشی از جهان در حرکت ببینیم، زمان و مکان حال برایمان ایستگاهی موقت در مسیر مقصد نیست؛ بلکه می‌فهمیم کلّ زندگی همین است و آرامش پیدا می‌کنیم. امروز را زندگی می‌کنیم، به‌جای آن‌که به خاطر فردا نابودش کنیم. وقتی دائماً خود را آرزومند بار بیاوریم، آسان‌تر می‌ترسیم، آسان‌تر دشمن می‌سازیم و آسان‌تر خشونت را توجیه می‌کنیم. انسانی که می‌تواند در زمان و مکان حال زندگی کند، نیازی ندارد با اعمال زور در جهان امنیت ایجاد کند.

وحدتی که از این بسط فردیت به دست می‌آید، پیامدی اخلاقی و ظریف نیز دارد. کم‌کم می‌فهمیم آن دیگری نفرت‌انگیز، بیرون از ما نیست. در نتیجه نه به مهربانی افراطی دچار می‌شویم و نه گرفتار توهم خوب بودن و برتر بودن می‌مانیم. وقتی می‌بینیم هویت ما بدون «غیر ما»، بدون رقیب و بدون چیزی که با آن مرزبندی می‌کنیم، ساخته نمی‌شود، خودبه‌خود طنز وارد نگاه ما می‌شود. حسن مهم طنز این است که دشمن تعصب است. آلن واتس از همین رو می‌گوید کسی که این نکته را ببیند گرفتار ساده‌لوحی نمی‌شود؛ یاد می‌گیرد با تعارض‌ها کنار بیاید و فضای زیستی خود و دیگران را تنگ نکند. همین‌جاست که صلح و آرامش از حالت شعار بیرون می‌آید و در عمل به توان تحمل تعارض‌ها و ترک خیال نابود کردن آن‌ها تبدیل می‌شود.

صلح و وحدت زمانی از دل بسط فردیت به جهان بیرون پدید می‌آید که انسان، خود را فرمانده‌ای جدا از دیگران نبیند که باید جهان را اداره کند، بلکه خود را بخشی از بازی‌ای بزرگ‌تر ببیند؛ بازی‌ای که در آن هم رقابت هست و هم همکاری، هم خطر هست و هم امنیت، هم مرگ هست و هم تولد. این نگاه ما را از مسئولیت فراری نمی‌دهد؛ اتفاقاً مسئولیت را برای ما واقعی‌تر می‌کند، زیرا مسئولیت ما، دیگر از جنس اثبات منیت ما نیست، بلکه از جنس مشارکت در فرایند کلی است. جهان به فرایندی بزرگ تبدیل می‌شود که هر یک از ما یکی از اشکال زنده‌ی آن هستیم.

رویکرد فردگرایی و ماتریالیسم چگونه با آنچه هدف مولف کتاب است، در ضدیت است؟

فردگرایی و ماتریالیسم صرفاً دو نظریه انتزاعی روی کاغذ نیستند که بتوان آن‌ها را کنار هم گذاشت و مقایسه کرد؛ بلکه بیشتر دو عادت عمیق و ریشه‌دار در شیوه ادراک‌اند، دو نحوه نگاه کردن به این‌که «من کیستم»، «جهان چیست» و «رابطه من با جهان چگونه است». هدف اصلی کتاب نیز همین است: نمی‌خواهد اندیشه‌ای تازه به ذهن ما اضافه کند؛ بلکه می‌خواهد این تصور قدیمی را در هم بشکند که گمان کنیم در درون خود موجودی جدا از این جهان هستیم.

در فردگرایی مدرن، آن‌گونه که نویسنده توضیح می‌دهد، فرد همچون واحدی مستقل تصور می‌شود که باید تصمیم‌گیری و اراده داشته باشد، خود را بسازد، خود را نگه دارد، خود را به ثمر برساند و از مرزهای خود دفاع کند. در ظاهر، این نگاه ارزش فرد را بالا می‌برد، اما در عمل هزینه پنهانی نیز دارد و آن اضطراب دائمی است. زیرا اگر انسان واقعاً از دیگران جدا باشد، برای بقا، اعتبار، عشق و معنا به بیرون از خود وابسته می‌شود؛ و حتی اگر این‌ها را به دست آورد، هر لحظه ممکن است دوباره آن‌ها را از دست بدهد. از همین رو فردگرایی افراطی، ناخواسته انسان را به سوی رابطه‌ای خصمانه با جهان سوق می‌دهد: جهان به «دیگری» ای سرد و بی‌طرف تبدیل می‌شود که فرد باید مدام بکوشد با کسب پول، موفقیت، پرستیژ و کنترل بر آن پیروز شود؛ آن هم در آینده‌ای که پیوسته عقب می‌رود.

ماتریالیسم رایج، این بازی را تقویت می‌کند. منظور آلن واتس از ماتریالیسم صرفاً مادی‌گرایی فلسفی نیست؛ بلکه درهم‌آمیختن «معنا» با «کالا و نتیجه» است: وضعیتی که در آن زندگی به فرایند انباشتن نشانه‌های امنیت و لذت، مانند پول، موقعیت، ابزار و دارایی، تبدیل می‌شود و توان لذت بردن از زندگی تحلیل می‌رود. در این منطق، انسان‌ها برای پول کار می‌کنند تا بعداً زندگی کنند؛ اما آن «بعداً» هیچ‌گاه به «اکنون قابل زیستن» تبدیل نمی‌شود. بدین ترتیب، فرهنگ انتظار و تعلیق شکل می‌گیرد و انسان‌ها را تمام عمر به آماده شدن برای زندگی ترغیب می‌کند. آلن واتس معتقد است اگر نتوانیم «حال و حالا» را زندگی کنیم، آینده برای ما به فریبی بدل می‌شود و حتی اگر به موفقیت برسیم، باز بخش عمده تلاش ما صرف رسیدن به موفقیت‌های بعدی خواهد شد.

تضاد اصلی در لایه‌ای فلسفی‌تر رخ می‌دهد. فردگرایی معمول و ماتریالیسم معمول، هر دو پیش‌فرضی مشترک دارند و آن این است که جهان از «چیزهای جدا از هم» ساخته شده است؛ انسان نیز یکی از همان چیزهاست، فقط کمی پیچیده‌تر. بر این اساس، رابطه‌ها به «قراردادهای میان چیزها» تقلیل می‌یابند؛ اخلاق به مجموعه‌ای از دستورها تبدیل می‌شود که باید بر افراد جدا از هم تحمیل شود؛ و طبیعت به ماده خام بیرونی فروکاسته می‌شود که باید تسخیر و مدیریت گردد. آلن واتس معتقد است این جهان‌بینی شاید در علم و اقتصاد صنعتی در جاهایی کارکرد داشته باشد، اما در سطح وجودی و روانی نوعی «اشتباه در دسته‌بندی» است: ما شبکه فرایندها را تکه‌تکه می‌کنیم و سپس از همان تکه‌ها انتظار داریم معنا داشته باشند و به ما امنیت بدهند.

خواست این کتاب دقیقاً معکوس این روند است. این کتاب می‌خواهد فرد از انزوای متافیزیکی نجات پیدا کند. نمی‌خواهد فردیت قربانی شود، بلکه می‌خواهد تعریفی دقیق‌تر از فردیت ارائه دهد. در این کتاب، فردیت یعنی «تمایز واقعی در درون یک کلّ زنده»، نه «جدایی‌طلبی خصمانه». یعنی هر انسان کانون یکتایی است که کلّ جهان از آن نقطه خود را تجربه می‌کند، نه تکه‌ای منزوی و مجزا در درون دنیا. این نگاه ارزش فرد را بالا می‌برد و انسان را از اضطرابی رها می‌کند که مدام بخواهد از «من محصور درون» خود نگهبانی کند. به این معنا، فردگرایی رایج و ماتریالیسم رایج نقطه مقابل این کتاب‌اند؛ زیرا پیوسته انسان را تشویق می‌کنند دیوارهایی را که به دور خود کشیده محکم‌تر کند: دیوار هویت، دیوار رقابت، دیوار دارایی، دیوار کنترل. آلن واتس می‌گوید ریشه رنج و خشونت، بسیاری اوقات همین دیوارهاست؛ همین توهم جدایی که به ترس تبدیل می‌شود، سپس ترس به آزمندی بدل می‌گردد، و آزمندی به جنگ با دیگران و با طبیعت.

از زاویه‌ای دیگر نیز تضاد میان آن‌ها روشن است. فردگرایی و ماتریالیسم معمولاً ارزش را با نتیجه، دستاورد، رشد، پیشرفت، تولید و افزایش می‌سنجند. اما نویسنده می‌گوید بخش مهمی از حقیقت زندگی در همان چیزهایی است که از بیرون «بی‌فایده» به نظر می‌رسند: بازی، موسیقی، تماشا، حضور، و لذت بی‌دلیل. منظورش بی‌مسئولیتی نیست؛ منظور این است که اگر زندگی فقط وسیله‌ای برای رسیدن به چیزی بیرون از خود زندگی باشد، انسان هیچ‌گاه به خود زندگی نمی‌رسد. و این همان نقطه‌ای است که فرهنگ فردگرا و ماتریالیست، حتی در مواردی که موفق است، در نهایت حسّ تهی بودن به انسان می‌دهد. انسان در تمام مسیر زندگی با جهان مانند مخزنی رفتار می‌کند که باید چیزی از آن بیرون بکشد، نه مانند فعالیتی که باید در آن مشارکت کند.

بنابراین این ضدیت، دعوای اخلاقی ساده ای نیست که بتوانیم بر اساس آن، بگوییم این بخش بد است و آن بخش خوب. تضاد در خود زیرساخت ادراک قرار دارد. فردگرایی رایج و ماتریالیسم رایج، انسان را در نقش «من جدا» تثبیت می‌کنند و جهان را به مجموعه‌ای از «چیزها» بدل می‌سازند. اما هدف نویسنده این است که نشان دهد این «من جدا» قراردادی اجتماعی و عادتی ذهنی است؛ و اگر آن را مطلق کنیم، هم زندگی فردی را به اضطراب و تعقیب آینده تبدیل می‌کند، هم زندگی جمعی را به رقابتی بی‌پایان و خصمانه، و هم رابطه با طبیعت را به پروژه‌ای برای تسلط. آلن واتس می‌خواهد فردیت را از این بن‌بست بیرون بیاورد: فردیت یعنی کلّ وجود در یک نقطه خود را بیان می‌کند، نه این‌که انسان خود را همچون قلعه‌ای در برابر جهان تعریف کند.

چگونه جوامعی که خود رویکرد توهم فردگرایی و ماتریالیسم را ترویج می‌کنند، هم‌زمان از اندیشه بسط فردیت به کل جهان سخن می‌گویند؟

تبلیغ فردگرایی منزوی و ماتریالیسم نتیجه‌محور، هم‌زمان با سخن گفتن از یگانگی و همدلی جهانی، کشف اشتراک سرنوشت بشر، اکولوژی، صلح و معنویت، عجیب نیست؛ بلکه طبیعی است. زیرا جوامع نیز، مانند انسان‌ها، می‌توانند دو پیام متضاد را به‌طور هم‌زمان در خود حمل کنند. با این‌حال، این کتاب پیوسته نسبت به همین دوگانگی به ما هشدار می‌دهد و می‌گوید باید مراقب تبلیغات جامعه باشیم که هم‌زمان به ما می‌گوید آزاد باش، اما هم‌رنگ جماعت باش؛ خودت باش، اما شبیه الگوی موفقیت جهانی فکر کن و در عمل، تمام‌وقت رقابت کن.

جامعه مدرن، به‌ویژه در قالب اقتصاد صنعتی و رسانه‌ای، از یک سو برای کارکرد سیستمی خود نیاز دارد انسان‌ها را به شکل واحدهای مستقل تعریف کند: مصرف‌کننده، رأی‌دهنده، نیروی کار، مشتری، مخاطب. در نتیجه به الگوی «من محصور» نیاز دارد؛ الگویی که مدام خود را اثبات کند، در پی به دست آوردن چیزی باشد، و از دست دادن هر چیزی را شکست تلقی کند. این همان فردگرایی و ماتریالیسم است که موتور انگیزش انسان مدرن را شکل می‌دهد و شب و روز به او می‌گوید بیشتر بساز، بیشتر بخر، بیشتر رشد کن، جلو بزن. اما از سوی دیگر، همین جامعه وقتی با بحران جنگ، مهاجرت، بیماری‌های همه‌گیر، فروپاشی محیط زیست و قطبی‌شدن سیاسی مواجه می‌شود، می‌بیند مدل «من‌های جدا» به بن‌بست می‌رسد؛ پس به‌ناچار زبانی دیگر تولید می‌کند که همبستگی، سلامت روان، مراقبت، پایداری، همدلی و کل‌نگری را تشویق کند.

نکته این است که بسیاری اوقات، موضوع بسط فردیت به کل جهان از دل بینش عمیقی بیرون نمی‌آید، بلکه از دل اضطرار و مدیریت بحران برمی‌خیزد. جامعه می‌گوید باید با هم باشیم، چون اگر با هم نباشیم سیستم از هم می‌پاشد. از نظر نویسنده، این دقیقاً همان نقطه‌ای است که «حرف درست» می‌تواند با «روح غلط» همراه شود. شعار وحدت می‌دهند، اما از آن همچون ابزاری استفاده می‌کنند تا آسیب‌ها را کنترل کنند، هزینه‌ها را پایین بیاورند، ثبات بازار را حفظ کنند و خشم اجتماعی را مهار کنند. در چنین وضعیتی، سخن گفتن از «کل» به وصله‌ای مدیریتی بر سازوکارهایی تبدیل می‌شود که اساساً انسان‌ها را از هم جدا می‌کنند.

دلیل دیگری نیز وجود دارد. جوامع به‌خوبی می‌توانند کلیت را به‌جای تجربه، به «نماد» تبدیل کنند. یعنی به جای آن‌که واقعاً انسان را از توهم جدایی بیرون بیاورند، یگانگی را به پیام تبلیغاتی، کمپین، هشتگ، هفته آگاهی، برنامه‌های سازمانی و شعار تبدیل می‌کنند. آلن واتس از این وضعیت با عنوان «لذت‌های نمادین» و «کالاهای نمادین» یاد می‌کند: ما به‌جای تجربه، بسته‌بندی تجربه را می‌خریم؛ به‌جای لمس واقعی پیوند با جهان، نسخه اجتماعی‌پسند آن را مصرف می‌کنیم. در نتیجه، جامعه شب و روز جشنواره صلح برگزار می‌کند، اما در ساختارهایش خشونت رقابتی تولید می‌کند؛ از طبیعت سخن می‌گوید، اما هم‌زمان طبیعت را صرفاً منبع می‌بیند.

روایت گسترش فردیت اگر در چارچوب فردگرایی مدرن بیان شود، به همان وضعیت قدیمی بازمی‌گردد که فقط ظاهری جدید پیدا کرده است و طی آن، هر فردی می‌گوید من از دیگران آگاه‌ترم، من جهانی‌ترم، من از مرزهای خودم عبور کرده‌ام. آلن واتس می‌گوید این نوع از معنویت، اگو را در ظاهر پایین می‌آورد، اما در عمل تقویتش می‌کند. به این‌ترتیب، جوامعی که فردگرایی را پرورش می‌دهند، به‌آسانی می‌توانند معنویت و کل‌نگری را نیز به مزیت هویتی تبدیل کنند؛ و افراد با خریدن سبک زندگی، رفتن به کلاس مدیتیشن، یادگیری زبان خارجی، انتخاب برند «اخلاقی»، یا اتخاذ ژستی معنوی، تصور می‌کنند به انسانی بهتر تبدیل شده‌اند.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2185242

برچسب‌ها

داغ ترین های لحظه

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 3 =

آخرین اخبار