خبرآنلاین - احمد رشیدینژاد: استعاره «سندرم زن کتکخورده» در سالهای اخیر به یکی از ابزارهای تحلیلی مهم برای توضیح روابط نابرابر در سیاست بینالملل تبدیل شده است. این استعاره، برگرفته از روانشناسی خشونت خانگی، وضعیتی را توصیف میکند که در آن قربانی پس از تجربه مکرر خشونت، به مرحلهای از «درماندگی آموختهشده» میرسد؛ مرحلهای که در آن نهتنها توان مقاومت را از دست میدهد، بلکه خشونت را بخشی طبیعی و اجتنابناپذیر از رابطه میپندارد. اما آنچه این استعاره را برای تحلیل روابط بینالملل جذابتر میکند، لایه پنهانتری است: خودفریبی عاطفی. در این لایه، قربانی با این تصور که طرف مقابل در عمق وجودش او را دوست دارد یا روزی رفتار خود را در مورد او تغییر خواهد داد، به رابطه نابرابر تن میدهد و خشونت ساختاری را نه تهدید، بلکه سوءتفاهمی گذرا میبیند.
این الگو را میتوان در رفتار برخی کشورهای اروپای شرقی نسبت به اتحاد جماهیر شوروی در دوران جنگ سرد مشاهده کرد. مداخلات نظامی شوروی در مجارستان ۱۹۵۶ و چکسلواکی ۱۹۶۸ نشان داد که خروج از حوزه نفوذ هزینهای سنگین دارد. اما در کنار این خشونت، نوعی خودفریبی تدریجی نیز شکل گرفت: این باور که شوروی، با وجود سرکوبها، «حافظ امنیت» آنهاست و پیوندهای فرهنگی اسلاوی، خشونتهای موقتی را توجیه میکند. این همان توهمی است که قربانی خشونت خانگی را در رابطه نگه میدارد؛ امیدی کاذب که خشونت را قابل تحمل جلوه میدهد و رابطه سلطه را بازتولید میکند.
در مورد ایران، این استعاره ابعاد تازهای پیدا میکند. با وجود دههها فشار، تحریم و تهدید از سوی غرب- بهویژه آمریکا و اسرائیل- برخی جریانهای سیاسی همچنان معتقدند غرب برای فرهنگ و تمدن ایران احترام ویژهای قائل است و اگر حکومت تغییر کند، این احترام به دوستی و همکاری تبدیل خواهد شد. این نگاه، بهویژه در میان برخی گروههای اپوزیسیون، با ارجاع به متون دینی و باستانی و نقش تاریخی کوروش در آزادی یهودیان تقویت میشود. آنان چنین استدلال میکنند که غرب و اسرائیل به پاس این «خدمت تاریخی»، خواهان شکوه ایران در حد امپراتوری هخامنشی هستند.
اما این استدلال، نمونهای روشن از خودفریبی عاطفی در سطح ملی است. همانگونه که قربانی خشونت خانگی رفتار خشن شریکش را با یادآوری روزهای خوب توجیه میکند، این جریانها نیز خصومتهای امروز غرب را با ارجاع به رویدادی ۲۵۰۰ ساله نادیده میگیرند. در این چارچوب، تحریمها، تهدیدها و فشارهای سیاسی غرب نه ابزارهای مهار و تضعیف، بلکه رفتارهایی «موقتی» و قابل اصلاح در بستری از «محبت بنیادین» تفسیر میشوند. این نوع نگاه، خشونت ساختاری را پنهان میکند و رابطهای نابرابر را بهعنوان پیوندی مبتنی بر احترام متقابل بازتفسیر میکند.
در بخش دیگری از این روایت، متون تاریخی یهود بهعنوان اسنادی تاریخی مطرح میشوند که در آن کوروش بزرگ با سیاست مدارای دینی خود، یهودیان را از اسارت بابلی آزاد کرده است. شکی نیست که کوروش بزرگ در تاریخ یهود جایگاهی والا دارد. بر اساس کتاب مقدس، او در سال ۵۳۹ پیش از میلاد با فتح بابل، فرمان آزادی یهودیان را صادر کرد و به آنان اجازه داد به سرزمین اجدادی خود بازگردند و معبد اورشلیم را بازسازی کنند. در تورات، بارها از کوروش به عنوان «منجی» و «مسیح» یاد شده است. این جایگاه ویژه، ریشه در واقعیتهای تاریخی دارد: یهودیان در اسارت بابلی به سر میبردند و کوروش با سیاست مدارای دینی خود، به این اسارت پایان داد.
اما احترام به یک پادشاه باستانی، هیچ ارتباطی با راهبردهای ژئوپلیتیک امروز ندارد. غرب با ایران ۱۴۰۴ مواجه است، نه با امپراتوری هخامنشی. ستایش کوروش در موزهها و دانشگاهها، هرگز به معنای پذیرش یک ایران قدرتمند و مستقل در نظم جهانی نیست. اینجا همان نقطهای است که خودفریبی شکل میگیرد: تبدیل احترام تاریخی به «محبت سیاسی». همانطور که شوروی با وجود شعارهای پاناسلاویستی اجازه خروج کشورهای اروپای شرقی از حوزه نفوذش را نمیداد، غرب نیز احترام به کوروش را به معنای حمایت از ایران امروز تفسیر نمیکند.
اگر غرب واقعاً خواهان عظمت ایران بود، تاریخ معاصر ایران نباید مملو از نمونههای آشکار خصومت میبود. از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ علیه دولت مصدق تا حمایت گسترده از صدام در جنگ ایران و عراق، از تحریمهای فراگیر اقتصادی تا ترور دانشمندان هستهای، از حمایت رسانهای و سیاسی از گروههای معاند و تجزیهطلب تا جنگ مستقیم ۱۲ روزه اسرائیل علیه ایران در ۱۴۰۴، مجموعهای از این اقدامات نشان میدهد که غرب نه تنها خواهان ایران قدرتمند نیست، بلکه ایران مستقل را تهدیدی راهبردی میداند.
نمونه آشکار این خصومت در جریان حوادث دیماه ۱۴۰۴ بهوضوح قابل مشاهده است. در بحبوحه این ناآرامیها، نفوذ بیسابقهی گروههای تجزیهطلب، موساد و عوامل خارجی- به اقرار خودشان- در میان مردم معترض، سندی بر این مدعاست. در جریان این ناآرامیها مایک پمپئو، وزیر خارجه پیشین آمریکا و رئیس سابق سیا، در توییتی به صراحت نوشت: «سال نو بر هر ایرانی که در خیابانهاست مبارک! همچنین بر هر مأمور موسادی که در کنار آنها راه میرود». او حتی شهرهای مشهد، تهران و زاهدان را بهعنوان اهداف اصلی مداخله نام برد و هشدار داد «ایستگاه بعدی: بلوچستان»؛ طرحی که پروژه تجزیه ایران را در دستور کار نشان میداد. در این میان، اعترافات صریح مقامات و تحلیلگران غربی نیز پرده از این مداخلات برمیدارد. لارن ویلکرسون، رئیس دفتر وزیر خارجه پیشین آمریکا، فاش کرد که «اقدامات موساد، سیا و MI6 در ایران، همگی توسط ترامپ حمایت میشد» و این نیروها «طوری رفتار میکنند که انگار شهروند ایرانی هستند و همزمان ایرانیان را میکشند.» جان مرشایمر، استاد برجسته روابط بینالملل، حتی گامهای این سناریوی طراحیشده را فاش کرد: «تحریم و ویرانی اقتصاد، دامن زدن به اعتراضات و تغذیه آنها، کارزار اطلاعات نادرست برای پنهان کردن دخالت، و در نهایت، حمله نظامی به زیرساختهای ایران.» این اعترافات، توهم «محبت بنیادین» غرب را نقش بر آب میکند و نشان میدهد آنچه در ایران رخ میدهد، پروژهای برنامهریزیشده برای تضعیف و تجزیه ایران است.
اما در تازهترین تحول، پنج گروه مسلح کرد ایرانی مستقر در کردستان عراق، از جمله احزاب کومله و پژاک، با صدور بیانیهای مشترک، از تشکیل «اتحاد نیروهای سیاسی در کردستان ایران» خبر داده و آشکارا اعلام میکنند که: «هدف اصلی ما مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی ایران و احقاق حق خودمختاری مردم کرد است.» بر این اساس، این گروهها رسماً تأیید کردند که «توسط ارتش و سازمان موساد مسلح میشوند و بودجه نظامی آنها توسط اسرائیل و عربستان تأمین میگردد».
بنابراین، احترام به «کوروش بزرگ» هیچ تناقضی با فشار بر ایران امروز ندارد؛ همانطور که میتوان یک شخصیت تاریخی را ستود، اما از قدرت گرفتن وارثان سیاسی او جلوگیری کرد. در این میان، تناقض ظاهری اسرائیل و مسئله ایران قدرتمند نیز قابل توجه است. برخی جریانهای سیاسی ادعا میکنند اسرائیل به دلیل احترام به کوروش، خواهان شکوه ایران است. اما واقعیت این است که اسرائیل امروز از هرگونه افزایش توان نظامی و منطقهای ایران هراس دارد. چگونه ممکن است کشوری که ایران را تهدیدی وجودی میداند، خواهان بازگشت ایران به سطح یک امپراتوری تاریخی باشد؟ پاسخ روشن است: احترام به کوروش در موزهها، هیچ ربطی به پذیرش ایران قدرتمند در سیاست ندارد. آنها کوروش را در تاریخ دوست دارند، اما ایران را در ژئوپلیتیک نمیپذیرند.
از این منظر، حتی اگر فرض را بر احترام اسرائیل به کوروش بگذاریم، باید پرسید: آیا آموزههای دینی یهود و چشمانداز «اسرائیل بزرگ» که از نیل تا فرات را در برمیگیرد و بارها توسط مقامات اسرائیلی نیز اعلام شده است، با وجود یک ایران مقتدر و پهناور به سبک امپراتوری هخامنشی قابل جمع است؟ پاسخ روشن است: اسرائیل نه تنها خواهان عظمت ایران نیست، بلکه بهواسطه جاهطلبیهای توسعهطلبانه خود، نیازمند منطقهای متلاشی و ضعیف است تا بتواند پروژه «اسرائیل بزرگ» را محقق سازد. بدین ترتیب، ارجاع به منشور کوروش، نهتنها یک خودفریبی، که نادیده گرفتن واقعیتهای توسعهطلبانه رقیب است.
در این میان، بخشی از اپوزیسیون آگاهانه از نماد «کوروش بزرگ» در جهت فریبت افکار عمومی داخلی و جلب حمایت خارجی استفاده میکند؛ آنها میدانند غرب به دنبال ایران قدرتمند نیست، اما این روایت را برای بسیج افکار عمومی تکرار میکنند. بخشی دیگر اما واقعاً قربانی این توهم شدهاند و خصومتهای آشکار غرب را نادیده میگیرند؛ درست مانند قربانی خشونت خانگی که هر ضربه را با یادآوری محبتهای گذشته توجیه میکند و به امید فردایی بهتر در چرخه خشونت باقی میماند.
نتیجهگیری
در نهایت، استعاره سندرم زن کتکخورده، زمانی که با مفهوم خودفریبی عاطفی ترکیب میشود، تصویری دقیق از رابطه برخی جریانهای سیاسی ایران با غرب ارائه میدهد. احترام تاریخی به «کوروش بزرگ»، هرگز به معنای حمایت سیاسی از ایران امروز نیست. غرب میتواند پادشاهان باستانی ایران را در ویترین موزهها تحسین کند، اما در معادلات قدرت، هرگونه شکوفایی ایران مستقل را برنمیتابد. اگر غرب واقعاً خواهان پیشرفت و عظمت ایران است، چرا بیش از دو دهه است که حق قانونی ایران برای داشتن برنامه صلحآمیز هستهای را به چالشی امنیتی تبدیل کرده و این مسئله را به ابزاری برای تحریمهای فلجکننده، تهدیدهای مستمر و حتی طراحی جنگهای نیابتی و مستقیم بدل ساخته است؟ مگر برنامه هستهای، بهعنوان نمادی از خودباوری علمی و پیشرفت فناورانه، نمیتوانست در مسیر عظمت ایران قرار گیرد؟ اما واقعیت این است که غرب نه تنها این مسیر را مسدود کرده، که همواره تهدید حمله نظامی را علیه ایران حفظ کرده است. این تناقض آشکار، تمامی ادعاهای محبتآمیز درباره احترام به فرهنگ و تمدن ایران را نقش بر آب میکند. تنها با کنار گذاشتن این توهم است که میتوان منافع ملی را بهدرستی تشخیص داد. رهایی از چرخه وابستگی و امیدهای کاذب، نخستین گام در این مسیر است.
۳۱۲/۴۲






نظر شما