سالیانسال نفس کشیدن با دلهره و تبوتاب و تابآوردن فراز و فرود ذائقههای حکمرانی، دور افتادن از اصل و دربهدر ماندن در حواشی و مدام پارههای امید پرپرشده را رفوکردن و امیدوار ماندن. نان در خون جگر زدن و بر عهد شرف استوار ماندن. زنده ماندن بر مرام سرو. صبوری به سبک چشمهساران. این صبر باید چیزی داشته باشد. به یقین چیزیچیزهایی دارد. بیتردید. آه که آدمی به وقار سرو و صبر تاب میآورد روا و ناروا را. قدکشیدن جان آدم همین است. جان ایرانی چنین تابآوری را آزموده است. از گذشته تا هنوز. تمدن مفتمفت حاصل نمیآید. خاصه تمدنی که با فاصله گرفتن پیاپی از بدویت و پرهیز از درندهخویی، منشور اخلاق و شرافت انسانی را به نام خود در گنجینه تمدن جهان به یادگار نهاده است. جمعیت پیر و جوان پرچم به دست موج میزند. همچنان در فکر نگاه معصومانه پسرکی هستم که نبش زرتشت ایستاده بود و زنی میانسال بند پوتیناش را میبست: زود باش مامانی!
لختی چشمدرچشم میشویم. میخندد. تبوتاب دلم فروکش میکند. رامم میکند: «نترس!» پرچم را نشانده روی سگک کمربندش. شال گردنش چانهاش را پوشانده. با دو دست محکم چوب پرچم را میفشارد. پیشانیبند سرخ بسته: یا مجتبا به کربلا نظر کن! زن میانسال با تقلا قامت او را میگرداند. پاچه شلوار را در جورابش میکند: یه کم آروم وایسا بچه الانه تموم میشه!
۲- روز چهاردهم از دومین جنگ خونباری است که با شتک مرگ پاشیدهشده بر میز مذاکرات به میهن ما تحمیل شده است. درست وقتی شال و کلاه کردهای تا سر وقت خود را به محل مذاکره برسانی و پشت میز گفتوگو بنشینی، کسی بازی را بهم میزند. دنیا روی سرت خراب میشود. با خبری کوتاهتر از تشر مرگ. این طوری است که واقعیت، خبر را میبلعد و فراگیر میشود. داری آماده میشوی بروی محل کار. بیرون از تو، واقعیت، جاری است. همین واقعیت بلعنده: جنگ!
نشستهام توی ماشین. راننده با خودش حرف میزند.
- چیزی فرمودید؟!
- نه! با خودم بودم آقا!
همصحبت خوب مسیر سفر را کم و کوتاه میکند. دل میدهیم به حرف. از جوانانش میگوید. یکی خوب و بینظیر. یکی چون نفرین خدایان و دیگری، درمانده در کشاکش واقعیتهای تحمیلی.
- دیگه دل و دماغی نمونده...
- تا بوده چنین بوده...
- یعنی آب خوش نبایس از گلوی ما پایین بره؟!
- کی گفته... کی میخواد...
در میانه گپوگفت رئیسمان تماس میگیرد: از همونجا که هستین برگردین خونه. امروز موزه تعطیله!
-تعطیله؟! چی شده....
با سه ساعت تاخیر در ترافیک به موزه میرسم. هیچچیز عادی نیست. اینجا را زده، آنجا را زده. روشن است که در جنگ نان و حلوا تقسیم نمیکنند. باز هم جنگ. باز هم سایه شوم ویرانی. باز هم....
صدای سیمین بانوی غزل توی گوشهام میپیچد که زمزمه میکند:
ما نمیخواستیم اما هست...
۳- پاییز ۱۳۶۵ بود. در راه رفتن به جبهه برای گذراندن طرح ششماهه دانشجویی سری به بانو زدم. برای عصر امریه داشتم. ناهار مهمان مام غزل بودم. علیآقا پسرشان هم بودند. این شعر بلند را با صلابت خواندند. گویی پیامی است که من بایست آن را از تهران تا خط مقدم ببرم. عملیات کربلای ۴ در راه بود. سیمینخانم مادرانه آذوقه سفر مرا پیچیدند. شامی با مخلفات سالاد شیرازی...
-البته که مثل شامی مامانپزت نمیشه!
- چه خبره سیمینخانم! خیلی زیاده، اینهمه واسه کیه؟
-ببر واسه همسفرهات.
خندهخنده، آذوقه سفر را در کولهپشتیام جا میدهد. انگار که بخواهم بروم سفر قندهار. شعر را با اجازهشان رونویس کردم برای رزق روح. از زیر قرآن که ردم کردند آوایشان جانم را مینواخت:
-مادر خدا بههمراهت.... مادر خدا بههمراهت....
روح مادر در جان زن ایرانی جاودانه زنده است. از این کالبد به آن کالبد. برای وطن.... برای وطن.... برای وطن... در جنگ نان و حلوا تخس نمیکنند. هر کس باوری و گمانی دارد و گمان مادرانهی میهن، همان حس غریبی است که در جان و چشمهای کودکان و شور نوجوانان امروز موج میزند. پابهپای اینان، زمزمه میکنم گذشتههای رفته تا دوردستان را. بیتردید پس از فروکش کردن لهیب آتش این جنگ و تحمیلاتش مام وطن آیندهاش را طلب میکند. هوشورزی، وقار، متانت و صلابت ایرانی بودن را. جنگ هر بدی و پلشتی که داشته باشد یک ویژگی حیثیتی دارد: تأمل و درنگ در خود. همین است که به گاه خطر، نقطهی ثقل وحدت و با هم به یکسو نگرابودن را هجی میکند. همین اتفاقی که شهروندان را، از نوزاد در بغل مادر، کودک، پیر و جوان و هوش سرشار عواطف هموطنی و وجدان بیدار را در اکنون جاری میکند.
این هم سطری از مانیفست خیابانها و درختها...
۴- و حالا، باز خیابانهای ایران، جنگ و فتنههای تحمیلی نظام سلطه و مردم. همین مردم بینظیر و بیهمتا و قانع به وفا...
ما نمیخواستیم اما هست
جنگ این دوزخ شرر زا هست...
گفته بودم که «هان مبادا جنگ!»
دیدم اکنون که آن «مبادا» هست...
خیل یاران اگرچه رفته بسی
بیشتر مانده پای برجا هست
ای وطن! با تو بستهام عهدی
جانم از آن توست، تن تا هست
شعر و شور و سرورم اینجا بود
تخت و تابوت و گورم اینجا هست
ای عزیزان! امید فتح شماست
در دلم هیچ اگر تمنا هست
شب اگر وهمناک و تاریک است
روشنیهای صبح فردا هست
خصم اگر با نشان بولهبیست
با شما آیهی «سیصلی» هست*
*اشاره به آیهی سَیَصلی ناراً ذاتَ لَهَبٍ. سورهی مبارکه مسد.
با یاد سیمین بانوی غزل معاصر، سیمینخانم بهبهانی شاعر قصیده مادرانه جنگ.
نویسنده، شاعر، روزنامهنگار*
۲۴۲۲۴۲




نظر شما