گروه اندیشه: علیرضا رجایی کارشناس مسائل بینالملل با نوشتن مطلبی در روزنامه اعتماد، به سه بعد از ابعاد رویارویی میان ایران با آمریکا و اسراییل شامل ساحت سیاسی و اجتماعی، ساحت امنیتی راهبردی ، و ساحت مذهبی و ایدئولوژیک می پردازد و زوال تمدن وحشیانه آمریکا را با تاکید بر این که «زوال «هیولاهای انساننما» یک پیشبینی سیاسی نیست، بلکه یک سنت الهی است.» قطعی می داند. این یادداشت را می خوانید:
****
اظهارات اخیر دونالد ترامپ در طول سه دور مذاکره هستهای و غیرمستقیم ایران و امریکا درباره تعیین ضربالاجل برای توافق هستهای با ایران، همواره احتمال تشدید تنش در منطقه را افزایش داده بود و گزینه رویارویی را به گزینهای محتملتر تبدیل کرده بود. چرا که رویکرد اعلامی واشنگتن همواره ترکیبی از دیپلماسی همراه با تهدید نظامی بوده است؛ روشی که در سالهای گذشته نیز در سیاست امریکا دیده شده است.
همزمان و در مقابل، تهران همواره تأکید میکرد که هرگونه اقدام نظامی میتواند به گسترش جنگ در سطح منطقهای منجر شود؛ سناریویی که به دلیل شبکه متحدان منطقهای ایران، محدود ماندن آن بسیار دشوار خواهد بود. در این میان اسراییل و لابی صهیونیستی در واشنگتن به عنوان یکی از بازیگران اصلی فشار برای سختتر شدن شروط توافق و به بنبست کشاندن گفتوگوهای ایران و ایالات متحده مطرح بود.
در این میان برخی پیشنهادهای مطرحشده ادعایی مانند توقف کامل برنامه موشکی ایران یا قطع ارتباط با متحدان منطقهای عملا از نگاه تهران از همان ابتدا غیرقابل پذیرش تلقی میشدند. لذا این مساله باعث شد تا فضای مذاکرات به جای کاهش تنش، بیشتر به سمت بازدارندگی نظامی و جنگ روایتها حرکت کند.
بنابراین از همان ابتدای کار احتمال گسترش جنگ به شبکههای منطقهای نیز وجود داشت و ورود اعضای محور مقاومت به درگیریها محتمل بود. چنانکه شاهد هستیم حزبالله لبنان و مقاومت عراق عملا وارد درگیری شدهاند و جنبش انصارالله یمن نیز برای حمایت از ایران اعلام آمادگی کرده است. لذا این شبکهها میتوانند جغرافیای درگیری را از خلیج فارس تا مدیترانه گسترش دهند و همین عامل، فرضیه «جنگ محدود» را تا حد زیادی زیر سوال میبرد. با این همه و با وجود تمامی گزارهها و سناریوها همانگونه که پیشتر پیشبینی شده بود در نهایت رویارویی آغاز شد. اما این رویارویی ابعاد دیگری را نیز داراست.
اول: ساحت سیاسی و اجتماعی؛ ویترینِ شکسته و نقابهای فروافتاده در تحلیل هندسه قدرت در جهان معاصر، نخستین حقیقتی که هر ناظر منصفی را به تامل وامیدارد، سقوط اخلاقی نهادهایی است که با نام «بینالمللی» اما با باطن «استکباری» فعالیت میکنند. این نهادها امروز چیزی جز یک «سیرک نمایشی» و تماشاخانهای در خدمت «هیولاهای انساننما» نیستند.
وقتی از قدرتی سخن میگوییم که تنها مجری جنایت اتمی در تاریخ بشریت بوده و با خونسردی یک جراحِ قصاب، صدها هزار انسان بیگناه را در هیروشیما و ناکازاکی در یک چشمبرهمزدن به خاکستر تبدیل کرده، در واقع با «کانون شرارت» روبهرو هستیم که ردای قضاوت بر تن کرده است. از منظر اجتماعی، سیاستهای این قدرتهای سلطهگر به دنبال بازتولید یک «نظام بردهداری نوین» است؛ نظامی که در آن ملتها به دو طبقه «ارباب» و «رعیت» تقسیم میشوند.
آنها با تکیه بر ابزار رسانه و تحریم، تلاش میکنند معیشت و کرامت تودهها را به گروگان بگیرند تا میان ملتهای آزاده و آرمانهای استقلالطلبانهشان فاصله بیندازند. اما آنچه این هیولاها نادیده گرفتهاند، بیداری وجدان اجتماعی در جغرافیای مقاومت است.
مردمی که میبینند مدعیان حقوق بشر، چک سفید امضا برای رژیم کودککش صهیونیستی صادر میکنند، دیگر فریب واژههایی چون «دموکراسی» یا «آزادی» را نمیخورند. این تضاد عیان، منجر به فروپاشی «اعتبار اجتماعی» غرب در نگاه نخبگان و تودههای جهان شده است.
نهادهای بینالمللی با سکوت مرگبار در برابر اشغالگری و جنایات روزمره در غزه و لبنان، عملا امضای نابودی خود را پای ورقههای تاریخ زدهاند. آنها از جانِ جهان چه میخواهند؟ پاسخ روشن است: آنها به دنبال اسارت روح بشریت در کالبد مصرفگرایی و تسلیم مطلق هستند؛ اما با سدی محکم به نام «اراده پولادین ملتها» برخورد کردهاند که ریشه در نفی هرگونه سلطهپذیری دارد.
دوم: ساحت امنیتی و راهبردی؛ جنون ترامپیسم و شکستِ محاسبات مادی-در ساحت امنیتی، دوران حضور چهرههایی چون دونالد ترامپ و همپیمانانش نظیر نتانیاهو، عصر «آنارشی سازمانیافته» و جنون استراتژیک بود. زیادهخواهیهای بیحد و حصر که از شرق آسیا تا قلب امریکای لاتین را در بر میگرفت، نشان داد که امنیت ملی ملتها در منطق آن ها تنها یک «کالا» برای معامله است. تاکید بر باز پسگیری بگرام که منطقه جنوب آسیا، بهویژه افغانستان و پاکستان را در شعلههای ناامنی و تروریسم مواجه سازد. هدف آنها هرگز ثبات نبود، بلکه ایجاد یک «کمربند ناامنی» برای مهار رقبای منطقهای بود. نگاه ترامپ به جهان، نگاهی «بنگاهدارانه» بود.
سودای مضحک خرید سرزمین گرینلند یا تلاش برای گرسنگی دادن به ملت ونزوئلا جهت سرنگونی دولت قانونی آن، همگی نشانههای یک «روانپریشی سیاسی» بود که هیچ مرزی برای حاکمیت ملی ملتها قائل نبود.اما بزرگترین و احمقانهترین خطای امنیتی تاریخ استکبار، ترور غدارانه و بزدلانه «قائد بزرگ جهان اسلام» و فرماندهان عالیرتبه مقاومت بود.
دشمن در محاسبات مادی خود گمان میکرد با حذف فیزیکی، میتواند پیکره مقاومت را فلج کند؛ اما غافل بود که با این جنایت، امنیتِ خود را در سراسر جهان به قمار گذاشته است. امروز «منتقمان خون شهید» نه در یک نقطه خاص، بلکه در تمام سلولهای جبهه مقاومت تکثیر شدهاند.
مضحکترین بخش این تراژدی، تلاش ترامپ برای «گدایی جایزه نوبل صلح» بود؛ کسی که دستانش به خون پاکترین انسانها آغشته است، با تظاهر به صلحطلبی به دنبال تطهیر چهره خود بود.اما تاریخ فریب این نمایشهای هالیوودی را نمیخورد. امروز عاملان این ترورها، حتی در خانههای امن خود نیز از سایه «انتقام سخت» در امان نیستند، زیرا آنها با قدرتی روبهرو شدهاند که مرگ را «حیات ابدی» میبیند.
سوم: ساحت مذهبی و ایدئولوژیک؛ مکتب حسینی و رهبری لایتناهی جوهر اصلی و رمز پیروزی در این نبرد نابرابر، در فهم ماهیت ایدئولوژیک مقاومت نهفته است. بر خلاف ساختارهای سیاسی غرب که بر پایه «فردیت» و «سودانگاری مادی» استوارند، جبهه مقاومت بر پایه یک «مکتب» الهی بنا شده است. امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری (مدظلهالعالی) صرفا به عنوان رهبران یک کشور یا فرماندهان نظامی شناخته نمیشوند؛ آنها تجلی و استمرار «مکتب حسینی» در عصر حاضر هستند.
این مکتب، هیچ «حد یقفی» (نقطه توقفی) ندارد، زیرا متصل به حقیقت لایزال الهی است. در اندیشه اسلامی و شیعی، رهبری یک جریان سیال و نورانی است که با رفتن یک نفر، پرچم بر زمین نمیماند، بلکه به دستانی تشنهتر سپرده میشود. امام حسین(ع) با فریاد تاریخی «هیهات مناالذله» و فرموده جاودانهشان که «اگر دین محمد (ص) جز با کشتن من استوار نمیماند، پسای شمشیرها مرا دریابید» منطق جدیدی از پیروزی را آفریدند که محاسبات مادی را به چالش میکشد: «پیروزی خون بر شمشیر».
ساحت مذهبی و ایدئولوژیک؛ در این پارادایم، شهادت نه یک خسارت، بلکه «عالیترین درجه پیروزی» و سوختِ موتور محرک تاریخ است. مکتب حسینی به پیروانش آموخته است که در هندسه الهی، شکست وجود ندارد؛ یا نصرت است یا شهادت که خود نصرتی بزرگتر در باطن تاریخ است.
این همان «رهبری لایتناهی» است که از کالبد فرد فراتر رفته و در روح یک امت تکثیر میشود. لذا دشمنِ مادیگرا که قدرت را در «زر و زور و تزویر» میبیند، هرگز نخواهد فهمید چگونه خونِ شهید سلیمانی، بیش از حضور فیزیکی او، پایههای کاخهای شیشهای استکبار را به لرزه درآورده است. این پیوندِ ناگسستنی میان «امت و امام» حقیقتی است که محاسباتِ اتاقهای فکر غرب را به بنبست کشانده است.
ساحت تمدنی و غایی؛ افقِ روشنِ زوال و طلوع خورشید ولایت در ساحت فرجامشناسی این نبرد، ما با یک «پیچ تاریخی» مواجهیم. دنیای امروز شاهد تقابل دو تمدن است: «تمدن مادی رو به افول» که برای بقای خود به ترور، تحریم و تحریف متوسل شده و «تمدن نوین اسلامی» که بر پایه عدالت، معنویت و عقلانیتِ برخاسته از وحی در حال شکلگیری است.
زوال «هیولاهای انساننما» یک پیشبینی سیاسی نیست، بلکه یک سنت الهی است. قدرتی که بر خون مظلومان بنا شده، طبق سنت «لایفلِحُ الظّالِمون» محکوم به فروپاشی از درون است. ترکهای این فروپاشی امروز در بدنه اقتصاد، سیاست و اجتماعِ غرب بیش از هر زمان دیگری نمایان گشته است.
در مقابل «کالبد واحد مقاومت» با تکیه بر «رجاء» (امید) صادقانه به وعدههای الهی، خود را برای نظمی نوین آماده میکند. نظمی که در آن، مرزهای جغرافیایی مانعِ همدلی ملتهای آزاده نخواهد بود و «جبهه حق» با تکیه بر بصیرتِ علوی و استقامتِ حسینی، زمین را از لوث وجود مستکبران پاک خواهد کرد. غایتِ این مسیر، تحققِ حاکمیت صالحان و زمینهسازی برای ظهور عدالت مطلق است؛ همان نقطهای که در آن، رنجِ بشریت به پایان میرسد و حقیقتِ لایزال الهی بر جهان سایهگستر میشود.
فرجام سخن:
هوش مصنوعی: امروز وظیفه نخبگان و رهروان این مکتب، «جهاد تبیین» است؛ تا اجازه ندهند جای جلاد و شهید در حافظه تاریخ عوض شود. ما در آستانه فتح قله هستیم و خستگی در این مسیر، معنایی ندارد؛ چرا که به تعبیر امامِ مقاومت، «ما ملت امام حسینیم» و در قاموس ما، پایان این نبرد، جز با سقوطِ هیمنه پوشالی کفر و شرک رقم نخواهد خورد. بلکه عالیترین جایگاه نصیب میشود ونظر میکند به وجهالله.
216216






نظر شما