به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، حمیدرضا محمدی، روزنامهنگار در روزنامه اعتماد نوشت: در اهمیت ثبت «روایت»های جنگ تحمیلی برای روزهای آینده وطن «هر گاه احساس کردم وظیفهام سنگینتر از توانم است، به یاد آوردم که خدمت به ایران، نه انتخاب من، بلکه سرنوشتی است که تاریخ به دوشم نهاده است.» محمدعلی فروغی (ذکاءالملک)
امروز پانزدهمین روز جنگ تحمیلی است. دو هفتهای که دشمن متجاوز تا توانسته شهرها و ساختمانهایمان را سوراخسوراخ کرده است و چه جانهای شیرینی که بیگناه رفتند و چه خونهای عزیز و شریفی که پاک بر زمین ریخته شد و این روزها و شبها محال است از یادم بروند. مردمی که حالا قربانی جنگافروزی و ددمنشی و تجاوزگری اخبثالخبائث میشوند و دارند تاوانی را میدهند که خود در آن نقشی نداشتهاند. هموطنانی که داشتند زندگیشان را میکردند، کاری به کار کسی نداشتند، کارهای آخر سالشان را میکردند، منتظر حقوق شب عید بودند، خانهتکانی کرده بودند، پدرها داشتند برای بچههایشان عیدی میگرفتند، بچهها میخواستند بلیت بگیرند بروند شهرشان مادرشان را ببینند، خردسالان دلشان لک زده بود برای ماهی قرمز و سبزه نوروز یا سبزیپلو با ماهی شب عید در خانه مادربزرگ، میخواستند ماشینشان را نونوار کنند برای سفر نوروزی، روزنامهها و مجلهها داشتند ویژهنامههای آخر سالشان را مهیا میکردند و خیلی کارهای دیگر که ناگاه، ساعت ۹:۴۰ صبح شنبه، نهم اسفند، هشت ماه پس از آن ١٢ روز دفاع مقدس، دوباره زیر آتش رفتند و زیستشان آماج بمب و موشک قرار گرفت و شب و روزشان شد دیو دلهره. جغد جنگی که به پرواز درآمد؛ خانه و اثاث خانهشان را، مغازه و اسباب کسبوکارشان را، خودروشان را و از همه سیاهتر تنی از خانوادهشان را از آنان گرفت. خانومان و مالومنال را، هرچند خانوادهای عمری برای داشتنش کوشیده و حالا از دستش داده، حتی اگر بشود ازش چشم پوشید، دختران و پسرانی که دیگر یکی از والدین خود را ندارند، پدران و مادرانی که فرزندشان را از کف دادهاند یا زنی که دیگر شوی خود را نخواهد دید و مردی که با همسر خود وداع کرده، اصلا مگر میشود جبرانش کرد؟
رفتنهایی چنین بهناگاه که تا همیشه، تحیر و تحسرِ یک خداحافظی خشکوخالی را بر دل بازماندگان گذاشت؛ چه دوستت دارمهایی که گفته نشد. چه آرزوهایی که دفن شد. چه عشقهایی که به کام نرسید. چه پدرهایی که شرمنده خانوادهشان ماندند. چه مادرهایی که حسرت به دل ازدواج فرزندشان ماندند. چه گرههای کدورتی که گشوده نشد. چه عذرهایی که خواسته نشد. چه دیونی که بر گردن ماند. چه لبخندهایی که نقش نبست. چه شعرهایی که سروده و کتابهایی که نوشته و فیلمهایی که ساخته نشد. یادم میآید آن دیالوگ فیلم «بمب؛ یک عاشقانه» را؛ «یه دقیقه دیگه تو این شهر معلوم نیست کی زندهاس کی مرده. اگه قرار باشه من یه دقیقه دیگه زنده باشم، فکر کردم دلم میخواد یه چیزایی بهت بگم که هیچ وقت بهت نگفتم. اینکه من چقد قیافتو، صداتو، لحن حرفزدنتو، خندههاتو، همین آرایش ناشیانه قشنگی که کردی رو دوست دارم.» اما خیلی از آنانی که در خون خود غلتیدند همین چند جمله را هم نتوانستند بگویند و جان دادند. با آنکه کاری از دستم برنمیآید، اما همهاش در ذهنم هستند و چقدر روایت مستتر است در دلها و خانهها. سحرها کارم شده است خواندن برخی از همین روایتها در پیدیاف روزنامههای همان روز. زندگیهایی که در کسری از زمان، با فرود آمدن موشکی و بمبی، متوقف شد و فرو پاشید و کاش روزنامهنگاران و روایتنویسان ثبت کنند این گفتههای گفته نشده را.
شاید به اندازه جنگ هشت ساله حرف داشته باشد این نبرد؛ حرف به اندازه همه خانوادههایی که پدری، مادری، همسری یا فرزندی را از کف دادند، حرف به اندازه کاشانههایی که نابود شدند، حرف به اندازه دکانهایی که از میان رفتند، حرف به اندازه ماشینها و موتورهایی که له شدند. هر قدر هم بشنویم و بنویسیم، درمان نمیشود برای درد سهمگینشان. آنهایی که آغوش باز کرده بودند که بیایند و بزنند و آزادمان کنند، کجایند که ببینند. کجایند که ببینند جنگ برایمان نهتنها کمک برای آزادی نیاورده و نخواهد آورد که دستاوردش شده همین خونهای بیتقصیری که بر زمین ایران جاری شد، چنانکه تحریم هم -که آن هم جماعتی از پیاش دنبال سعادت بودند- برایمان تنها زجر آورد و رنج. آیا اگر خودشان دچار این بلایا شده بودند، چنین شادان و رقصان بودند. بعید میدانم؛ اگر عقل سلیم و وجدان حلیم داشته باشند و اصلا چگونه میشود تکهتکه شدن هممیهنان خود را دید و دم نزد که هیچ، قهقهه زد و ترامپ و نتانیاهو را ناجی دانست!
نمیدانم این توحش و تعرض بشر قرن بیستویکم قرار است کی تمام شود. بشری که مدرسه و بیمارستان و داروخانه و زایشگاه و یتیمخانه را میزند. خانه مسکونی و کوچه و محله را میزند. بازار و کارگاه را میزند، دانشگاه و کتابخانه و ورزشگاه و ابنیه تاریخی را میزند، تاسیسات نفتی و آبشیرینکن و بانک را میزند، نیروهای امدادی و سربازان وظیفه و کارگران و عابران پیاده را میزند و خلاصه آنکه غیرنظامیترین آدمها و مکانها را میکوبد و حد یقف هم ندارد بیشرف. راستش نمیدانم قرار است نوروز ۱۴۰۵ زیر آتش جنگ آغاز شود یا نه. آیا مژده بهار که بیاید، حالمان بهتر میشود و سبزه میدمد یا تلخی و تاریکی و تباهی این هفتهها تداوم خواهد یافت و به قول احمد شاملو «بیچلچله بیبنفشه میآید/ بیگندمِ سبز و سفره میآید/ بیپیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور».
هر چند بیش از هزار و ۴۴۴ خانواده، وقتی دور سفره هفتسین بنشینند، تازه اگر دلودماغی مانده باشد، جای کسی در میانشان خالی است؛ پدری، مادری، فرزندی، همسری و جز آنها، فراتر از ۱۶ هزار و ۱۹۱ خانوادهای که حتی دیگر خانهای ندارند تا در آن دوباره جمع شوند. این همه روایت، نه فقط در پایتخت که نزدیک به ۱۸۰ شهر صدمهدیده و مردمانش باید بماند و البته درددلهای آن افزون از ۱۸هزار و۵۵۱ مصدوم و مجروح شنیده شود. حتی مایی که آسیبی چنین هولناک متوجهمان نشده هم گفتنی و نوشتنی داریم، چه برسد به آنان. اما همهمان ایستادهایم پای کار ایران.
اینکه آن وحوش وطنفروش و آن کفتارهای صهیونیست و جداییطلب بدانند ایران اشغالشدنی و تجزیهشدنی نیست و جنگل نیست که هر چیزی خواستند بر ما تحمیل کنند و هر وقت دلشان خواست بر ما هجمه و حمله ببرند، یعنی ما بُردهایم. البته از کیسه خلیفه نمیخواهم ببخشم. من هم اگر کسوکارم را از کف خیابان یا از لاشه ماشین یا از زیر آوار یا از سردخانه بیمارستان بیرون کشیده بودم و کاشانهام بر سرم فروریخته بود و میدانستم دیگر نمیتوانم حتی یخچالی و گازی بخرم چه برسد به خانه جدید، از این حرفها نمیزدم. نمیدانم. من ترجیح میدهم سر در جیب مراقبت فرو ببرم و از قول خودم و دستکم برکنارماندهها از هر گزند عمیقی از جنگ، در حالی که نمیدانم تا فردا زنده میمانم یا خانهام بر سرم هوار میشود یا نه، بگویم که متحد و متفق میمانیم تا از وطنمان، پاره تنمان حفاظت و حراست کنیم و دیگران را هم تهییج و تحریک و تشجیع کنیم به مراقبت از این یک میلیون و ۶۴۸ هزار و ۱۹۵ کیلومتر مربع که به قول محمدعلی اسلامیندوشن در آن نوشته معروف در مجله یغما (شماره ۱۴۱، فروردین ۱۳۳۹): «ایران از پای نمیافتد، میتپد و چون ققنوس از خاکستر خود برمیخیزد؛ مانندِ دلفین جست میزند و پیدا میشود و نهان میشود و باز از نو پدیدار. هر کجا که گمان کنید که نیست، درست همانجا هست، در هر لباس، هر سیما، چه در زربفت و چه در کرباس، چه گویا و چه خاموش».
تردید و تشکیک ندارم که دوباره همای امید بر دوشمان خواهد نشست. پس باید ققنوسوار از خاکستر جنگ و جنون و روزهای تلخ و تاریک خون و خشم به پرواز درآمد و سیمرغ شد و این امید است که ما را امیدوار میکند. به رسیدن دوباره روزهای خوب. به نشستن دوباره لبخند. به بارش دوباره باران عشق. به برآمدن دوباره خورشید رخشان. به روییدن دوباره درخت محبت. به سفر کردن دوباره به کوه و دریا و جنگل و کویرِ این سرزمین. آفتاب، باز از ایران طلوع خواهد کرد و از خراسان و سیستان تا آذربایجان و کردستان و خوزستان را روشنایی خواهد بخشید. بگذاریم فرزندی اگر در همین روزها از مادری زاده شود، وقتی به عقل رسید، با افتخار و ابتهاج، از این روزهای موطنش بشنود که مردمی در سال ۱۴۰۴، از قفای جنگی و روزهای غمباری، خم به ابرو نیاوردند، خود را نباختند و در نهایت استقامت و حصانت، با دفاع ملی و میهنی تمامعیار از این دوره و دوران عبور کردند، زیرا باور داشتند که رسالت این سرزمین هنوز به پایان نرسیده است؛ به جد و جهد و جان جهاد کردند و خون دادند، اما خاک ندادند. پس عجالتا امیدوار باشیم به تمام شدن سال نحس ۱۴۰۴ و زمستان سرد و سختش و فرارسیدن بهار ۱۴۰۵ و توامان فطری و نوروزی که از نسیمش مدد گیریم تا چراغی برافروزیم تا شاید دلهای گرفتهمان منور و مزین شود.
شاید بد نباشد این سطور عبدالحسین زرینکوب در مجله کاوه منتشره در مونیخ آلمان (شماره ۵۸، زمستان ۱۳۵۴) را بار دیگر مرور کنیم؛ «من وقتی در باب گذشته ایران تامل میکنم، از اینکه ایرانیها دنیا را به نام دین یا به نام آزادی، به آتش و خون نکشیدهاند، از اینکه مردم سرزمینهای فتحشده را قتلعام نکردهاند و دشمنان خود را گروهگروه به اسارت نبردهاند، از اینکه در روزگار قدیم یونانیهای مطرود را پناه دادهاند؛ ارامنه را در داخل خانه خویش پذیرفتهاند؛ جهودان و پیغمبرانشان را از اسارت بابل نجات دادهاند؛ از اینکه در قرنهای گذشته جنگ صلیبی بر ضد دنیا راه نینداختهاند و محکمه تفتیش عقاید درست نکردهاند؛ از اینکه ماجرای سن بارتلمی نداشتهاند و با گیوتین سرهای مخالفان را درو نکردهاند؛ از اینکه جنگ گلادیاتورها و بازیهای خونین با گاو خشمآگین را وسیله تفریح نشمردهاند؛ از اینکه سرخپوستها را ریشهکن نکردهاند و بوئرها را به نابودی نکشانیدهاند؛ از اینکه برای آزار مخالفان، ماشینهای شیطانی شکنجه اختراع نکردهاند و اگر هم بعضی عقوبتهای هولناک در بین مجازاتهای عهد ساسانیان بوده است، آن را همواره به چشم یک پدیده اهریمنی نگریستهاند و از اینکه روی هم رفته ایرانیها به اندازه سایر اقوام کهنسال دنیا نقطه ضعف اخلاقی نشان ندادهاند، احساس آرامش و غرور میکنم و در این احوال اگر پرسش سمج و تاملانگیز منتسکیو و پاریسیهای کنجکاوش یقهام را بگیرد و باز از من بپرسد: چگونه میتوان ایرانی بود؟ پاسخ روشنی برای آن آماده دارم؛ جوابی که خود پرسشی دیگر است: چگونه میتوان ایرانی نبود؟
۲۵۹




نظر شما