مذاكرات اسلام آباد

۱۲ نفر
۱۳ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۷:۵۲
چگونه زبان رسانه‌ای جنایت میناب را عادی‌سازی کرد؟

صبح روز شنبه نهم اسفند 1404، درست زمانی که دختران مدرسه ابتدایی شجره طیبه میناب پشت نیمکت‌ها نشسته بودند، ساختمان دوطبقه‌ مدرسه روی سرشان آوار شد و 175 نفر از آنها را به کام مرگ کشاند.

تحقیقات مستقل نیویورک‌تایمز، بی‌بی‌سی وریفای، سی‌بی‌سی و ان‌پی‌آر همگی ثابت کرد که موشک اصابت‌کننده یک تاماهوک آمریکایی بوده و بررسی مقدماتی خود ارتش آمریکا نیز این یافته را تأیید کرد.

این یادداشت اما درباره جزئیات نظامی حمله به مدرسه میناب نیست بلکه درباره آن چیزی است که بین این رویداد و ادراک عمومی از آن فاصله انداخت. درباره مکانیسم‌هایی‌ست که به‌واسطه آن‌، مرگ  ۱۷۵ کودک دانش‌آموز در یک مدرسه ابتدایی درافکار عمومی جهان به حاشیه رانده شد و البته نقشی که زبان به عنوان ابزار ساخت واقعیت در این فرایند ایفا کرد.

در ادبیات علوم ارتباطات، چارچوب‌بندی رسانه‌ای را فرایندی تعریف می‌کنند که طی آن، رسانه برخی جنبه‌های واقعیت را برجسته و برخی دیگر را حاشیه‌ای می‌سازد تا تفسیر خاصی از یک رویداد را ترویج کند. آنچه در پوشش حمله به مدرسه میناب رخ داد، نمونه‌ روشنی از این فرایند است؛ فرایندی که در آن، مرز میان «جنایت جنگی» و «اشتباه عملیاتی» از خلال چینش گزینشی نشانه‌ها، سلسله‌مراتب‌بندی شواهد و جهت‌دهی معنایی به عناصر رویداد بازتعریف شد. از این منظر، پرسش اصلی نه فقط این است که رسانه چه چیزی را گزارش می‌کند، بلکه این است که از چه طریق و با چه آرایش زبانی‌ای موضوع را برای ادراک عمومی معنادار می‌سازد. یکی از کانونی‌ترین سازوکارهای این معناسازی در پوشش میناب، ارجاع مکرر به «مجاورت جغرافیایی» بود.

بررسی ده‌ها گزارش رسانه‌های بزرگ غربی الگوی تکراری مشخصی را آشکار می‌کند. سی‌ان‌ان در گزارش اصلی خود از حمله نوشت مدرسه حدود ۲۰۰ فوت(61 متر) از پایگاه نظامی فاصله دارد (about 200 feet from an Iranian military base). واشنگتن‌پست عنوان تحقیق ویدیویی خود را چنین انتخاب کرد: «ویدئو موشک تاماهوک آمریکایی را در حال اصابت نزدیک مدرسه ایرانی و پایگاه سپاه نشان می‌دهد» (near Iranian school and IRGC base). در گزارش‌های دیگر هم، عبارت‌هایی مانند «مجاور تأسیسات نظامی» (adjacent to a military base) و «هدف نظامی محتمل» (military target likely) تکرار شد. کارکرد این واژه‌پردازی آن است که به‌طور غیرمستقیم، موضوع اصلی حمله نه مدرسه، بلکه پایگاه نظامی مجاور آن جلوه کند و بمباران مدرسه به پیامد نوعی “همجواری تصادفی” فروکاسته شود.

این در حالی است که تحقیقات خود همین رسانه‌ها نشان داده مدرسه حداقل ده سال پیش از پایگاه نظامی جدا شده، دیوار اختصاصی و ورودی مستقل از خیابان داشته، زمین فوتبالش در تصاویر ماهواره‌ای قابل رؤیت بوده و سایت اینترنتی فعال (صفحه ثبت‌نام دانش‌آموزان) داشته است. سازمان دیده‌بان حقوق بشر هم تأکید کرده هیچ نشانه‌ای از کاربری نظامی ساختمان وجود نداشته. علی‌رغم تمام این شواهد اما، زبان پوشش خبری بر «نزدیکی جغرافیایی» متمرکز بود؛ گویی نزدیکی فیزیکی به یک هدف نظامی، خودبه‌خود توجیهی برای بمباران یک مدرسه ابتدایی‌ست.

مکانیسم دوم، «توازن کاذب» (false balance) بود. در روزهای نخست، آمریکا و اسرائیل مسئولیت حمله را انکار کردند؛ اما مسئله فقط خودِ این انکارها نبود. مسئله این بود که بخش مهمی از رسانه‌های غربی، این انکارها را نه در مقام واکنشِ طرف‌های مظنون به یک حمله مرگبار، بلکه در حد یکی از دو روایت موجود بازتاب دادند. به این ترتیب، ماجرا از سنجش شواهد و تعیین مسئولیت، به جدالی میان دو روایت فروکاسته شد؛ گویی با دو ادعای هم‌وزن روبه‌رو هستیم، نه با انبوهی از قرائن و یافته‌های مستند در یک سو و انکارهای سیاسی در سوی دیگر.

توازن کاذب دقیقاً همین‌جا کار خود را می‌کند: آن‌جا که رسانه، مرز میان امر ثابت‌شده و امر انکارشده را مخدوش می‌کند. نتیجه هم روشن است. مخاطب دیگر با این پرسش روبه‌رو نمی‌شود که شواهد چه می‌گویند، بلکه با این احساس مواجه می‌شود که حقیقت هنوز روشن نیست و باید میان دو روایت رقیب دست به انتخاب زد. این تعلیقِ ساختگی، یکی از مؤثرترین راه‌ها برای سبک کردن بار مسئولیت و فرسوده کردن حساسیت اخلاقی افکار عمومی است.

مکانیسم سوم، «هم‌ارزسازی اخلاقی» (moral equivalence) بود. بخشی از رسانه‌های غربی، اظهارات وزیر دفاع آمریکا را طوری بازتاب دادند که جنایت میناب از همان ابتدا در کنار اتهامی متقابل علیه ایران قرار گرفت. پیت هگست در همان نشست خبری‌ای که وعده «بررسی کامل» حمله را می‌داد، ایران را نیز به هدف قرار دادن «بی‌رویه» غیرنظامیان متهم کرد و همین هم‌نشینی، در بازتاب رسانه‌ای، به نوعی موازنه اخلاقی انجامید. در این قاب، میناب دیگر یک واقعه مستقل با بار حقوقی و اخلاقی خاص خود نبود؛ به بخشی از روایتی تبدیل می‌شد که در آن «هر دو طرف» به نحوی متهم‌اند. این هم‌ارزسازی کاذب، عملا بار اخلاقی و حقوقیِ جنایت را برای مخاطب غیرایرانی رقیق‌تر کرد.

شاید هیچ‌جا دوگانگی این پوشش به اندازه مقایسه میناب با دیمونا آشکار نباشد. هنگامی که موشک ایرانی در نزدیکی مرکز تحقیقات هسته‌ای دیمونا فرود آمد، تیترها بی‌درنگ از «تهدید هسته‌ای»، «خطر فاجعه» و «نزدیکی خطرناک به تأسیسات اتمی» گفتند. اما همان منطق «نزدیکی جغرافیایی» که در روایت میناب به ابزاری برای تخفیف معنا و تبرئه ضمنی حمله تبدیل شده بود، در اینجا درست کارکردی معکوس یافت. آنجا مدرسه به پایگاه نظامی «نزدیک» بود و همین نزدیکی، حمله را قابل‌فهم‌تر یا کم‌اهمیت‌تر جلوه می‌داد؛ اینجا موشک به تأسیسات هسته‌ای «نزدیک» شده بود و همین نزدیکی، به نشانه‌ای از ابعاد هولناک تهدید بدل می‌شد. مسئله، صرفاً تفاوت دو تیتر یا دو گزارش نیست؛ مسئله آن است که یک مفهوم واحد، بسته به اینکه قربانی چه کسی باشد و متهم چه کسی، یا مسئولیت را رقیق می‌کند یا خطر را برجسته می‌سازد. این همان منطق «چارچوب‌بندی گزینشی» (selective framing) است.

در روایت جنایت مدرسه میناب، صرفاً با چند تکنیک رسانه‌ای مواجه نیستیم؛ با لایه عمیق‌تری از سیاست بازنمایی سروکار داریم. جودیت باتلر با طرحِ مفهوم «سوگواری‌پذیری» (grievability) می‌گوید در نظم مسلط سیاسی و فرهنگی همه جان‌ها به یک اندازه در دایره سوگواری جهانی قرار نمی‌گیرند. بعضی مرگ‌ها فوراً به تراژدی بدل می‌شوند، همدلی می‌انگیزند و مطالبه پاسخ‌گویی می‌آفرینند؛ بعضی دیگر، حتی با وجود ابعاد تکان‌دهنده، چنان روایت می‌شوند که گویی تنها یکی از هزینه‌های معمول یک درگیری‌اند. به این معنا، رسانه و گفتمان عمومی در تعیین اینکه چه مرگ‌هایی سزاوار سوگواری جمعی تلقی شوند، نقشی تعیین‌کننده می‌یابند. چنانکه زبان رسانه‌ای دختران مدرسه شجره طیبه را از دایره «زندگی‌های سوگواری‌پذیر» بیرون راند. وقتی مرگ ۱۷۵ کودک نه کشتار، بلکه خسارت جانبی یا پیامدی مبهم از یک درگیری بازنمایی می‌شود، نه واقعیت مرگ بلکه افق عاطفی و اخلاقی مواجهه با آن تغییر می‌کند.

اکنون یک ماه از حمله میناب گذشته است. کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل از آمریکا خواسته تحقیقات خود را تکمیل و نتایج آن را منتشر کند. سازمان دیده‌بان حقوق بشر این حمله را «نقض قوانین جنگ» خوانده و خواستار پیگرد شده است. یونسکو نیز آن را «نقض فاحش» حقوق بین‌الملل توصیف کرده و تحقیقات مستقل سازمان ملل آغاز شده است. با این همه، در بخش بزرگی از فضای رسانه‌ای غرب، میناب هنوز نه یک فاجعه تعیین‌کننده، بلکه صرفاً یک «حادثه» است؛ حادثه‌ای که در تراکم اخبار جنگ، آرام‌آرام به حاشیه می‌رود.

درس میناب برای هر کسی که در حوزه ارتباطات و رسانه کار می‌کند روشن است: نبرد بر سر افکار عمومی فقط با تولید محتوا تعیین تکلیف نمی‌شود؛ برنده را توانایی ساختن چارچوب تفسیری مشخص می‌کند. رسانه‌های غربی در ماجرای میناب نه لزوماً با دروغ‌گویی صریح، بلکه با واژه‌پردازی، انتخاب زاویه دید و چارچوب‌بندی هدفمند، مرگ جنایت‌بار ۱۷۵ کودک را از مرکز سوگواری جهانی بیرون راندند. میناب فقط صحنه ویرانی یک مدرسه نبود؛ صحنه دفن شدن معنای آن ویرانی هم بود.

کد مطلب 2195648

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 13 =