ترامپ در سخنانی وقیحانه ایران را به بازگشت به «عصر حجر» تهدید کرده است. این سخنان نشان از سقوط اخلاقی و انسانی نظام سیاسی کشوری دارد که روزگاری مدعی ارزشهای دموکراتیک جهان غرب بود. از آنجا که چنین داعیهای مبتنی بر زر و زور و تزویر بود، به سردمداری چنین فردی دچار شد.
رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا درنیافته تمدن ایرانی ترکیبی از آثار مادی و معنوی است. این وجه معنوی تمدن ایرانی یا همان فرهنگ است که ایران را در عداد تمدنهای زنده کهن جهان قرار داده است. چه شخصیتهای سیاسی ایران نه نامهایی تاریخی که افرادی تأثیرگذار در جهان انسانی هستند. ایرانیان در روزگار جهانگیری نیز به جهانداری آراسته بودند. چه بسیار تمدنهایی پرشکوه مانند آشور و بابل در بینالنهرین بودند که جز نام از آنان باقی نمانده است. این نامها را نیز همگان به یاد ندارند. تفاوت تمدن ایرانی با چنین تمدنهایی در جهانداریاش است. بر پایه همین ویژگی بود که شاهی مانند کوروش در دوره جهانگیری به جنگ عقاید مردمان نرفت. تساهل او در مقابل ملل مغلوب، نام ایران را بر صفحه تاریخ جهان ثبت کرد. چنین رفتاری در آیین جوانمردی ایرانیان جلوهگر شد که «انصاف در حق همه انسانها» را فارغ از رنگ، نژاد، زبان و عقیده نصبالعین خود قرار داد.
این آیین نشان از فرهنگ مدنی ایرانیان داشت که حلقه اتصال جهان شرق و غرب شد. چنین ویژگیای را قرنها بعد حافظ شیرازی چنین توصیف کرد: «آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است/ با دوستان مروت، با دشمنان مدارا» به بیان دکتر عبدالحسین زرینکوب، مروت انصاف در حق همقبیله و برآمده از قبیلهگرایی بدوی است و فتوت برآمده از فرهنگ مدنی است. (نقل به مضمون) چنین فرهنگی تمدن ساسانی را شکل داد که با عنوان فرهنگ ایرانشهری شناخته میشود.
فرهنگ ایرانشهری نه به نفوذ سیاسی که به نفوذ فرهنگی شهره است. از همین رو پس از سقوط ساسانیان و سلطه اعراب، حوزه فرهنگ ایرانشهری از بین نرفت؛ حوزه نفوذ این فرهنگ از چین تا مدیترانه را در بر میگرفت. چنانچه گفته شد، ایرانشهری مبتنی بر مدنیت بود. بیجهت نبود که اعراب تیسفون، پایتخت ساسانیان، را مدائن (شهرها) مینامیدند. اگرچه اعراب مسلمان امپراتوری ساسانی را برانداختند، اما فرهنگ ایرانشهری همچون روحی در کالبد سرزمینهای بسیار باقی ماند. این فرهنگ در آیینهایی مانند نوروز و ادبیات ساری و جاری بود.
ایرانیان با آنکه به تعبیر عبدالحسین زرینکوب، در مقابل تجاوز دو قرن سکوت کرده و با زبان شمشیر با متجاوزان سخن گفتند، اما در همان زمان نیز آیین جوانمردی را احیا کردند تا از ضعیفان جامعه مانند زنان و کودکان در برابر مصایب جنگ و اشغال محافظت کنند. زمانی هم که زبان شمشیر را در کام گرفتند، با زبان دانش سرآمدان تمدن اسلامی شدند. بیجهت نیست که محمدعلی فروغی حذف تمدن اسلامی از تاریخ ایران را جفا به فرهنگ و تمدن ایرانی میداند. چه تمدن اسلامی بدون درنظرداشت سهم ایرانیان، نحیف است. با توجه به چنین ویژگی است که تمدن ایرانی به ققنوس تشبیه شده که از خاکستر سر بر میآورد.
ایرانیان نشان دادند چه در کسوت جهانگیر و غالب و چه در وضعیت مغلوب و مقهور با فرهنگشان میتوانند جهانداری کنند. فرهنگ ایرانشهری توسط وزیران و دبیران ایرانی در دربار خلفای عرب و سلاطین ترک احیا شد و استمرار یافت. زبان و ادبیات پارسی مهمترین ابزار انتقال این فرهنگ بود. خودآگاهی ایرانیان به فرهنگ و پیشینه ملیشان، آنان را از دیگر ملتهای جهان اسلام متمایز ساخت. از همین رو حتی مورخی مانند ابوحنیفه دینوری در «اخبارالطوال» که به زبان عربی نگاشته، تاریخ بشر را از کیومرث آغاز میکند. آنچه مورخان و اندیشمندانی چون دینوری بر آن آگاه بودند، توسط حکیم ابوالقاسم فردوسی در کتاب سترگ «شاهنامه» فراهم آمد. فردوسی شناسنامه هویتی ایرانیان را بر زبان پارسی، اسطوره و تاریخ ایران استوار ساخت. شاهنامه برخلاف بسیاری از کتابهای ادبی و تاریخی به حلقه نخبگان محدود نماند. اشعار فردوسی توسط نقالان و پردهخوانان به میان تودهها رفت و با تفاسیر و تصویرسازیهای آنان کتاب تودهها نیز شد. حتی با زبان فردوسی بود که شجاعت و حماسه در ایلات و عشایر ایرانی نهادینه شد. جالب اینکه بعضی از این ایلات مانند بختیاریها و قشقاییها گویش لری و ترکی دارند. بدین ترتیب تجاوز و اشغال هم نتوانست ایرانیان را از صفحه روزگار محو یا آنان را به عصر حجر بازگرداند. چه آنان علاوه بر وجه مادی تمدن که در بناها و ابزار گوناگون تجلی میکند، در وجه مادی آن یعنی فرهنگ هم پیشرو بودند. بیجهت نبود که خلفای عرب بنیعباس با بنای بغداد در قلب فرهنگ و تمدن ایرانشهری در پی القای جانشینی شکوه ساسانی بودند. بعدها مغولان نیز راه اعراب و سرداران و غلامان ترک را پیمودند. آنان که به برانداختن نهاد خلافت با بنیان اعتقادی آن موفق شدند، در مقابل فرهنگ ایرانی سر تسلیم فرود آوردند. تحت تأثیر این فرهنگ بناهایی ساختند که نه نشانی از مغولان صحراگرد که یادمانی از فرهنگ ملت مغلوب بود. بناهایی مانند گنبد سلطانیه تنها تاریخ دوره ایلخانان را بر خود داشتند. آنچه در کالبد این بناها وجود داشت، روح فرهنگ ایرانی بود. همان روحی که با تداوم و تحول توانست خود را در غبار طوفان حوادث حفظ کند.
این تداوم و تحول بر پایه ستونهایی استوار به نام ایرانیت و مدنیت بود. آیین جوانمردی با تکیه بر همین دو مؤلفه توانست مهمترین قیامهای ضد مغول ازجمله قیام سربداران را رقم بزند. بر پایه همین آیین است که شاعر و اندیشمندی مانند سعدی، به تبیین فرهنگ مدنی ایرانی از پی خرابیهای مغولان میپردازد. گلستان سعدی آییننامه اخلاق مدنی است که به حقوق و تکالیف شهروندان از شاه تا درویش نظر دارد. سعدی که خود از سقایان اهل فتوت بود، در روابط افراد جامعه انسانی، آدمیت را ملاک قرار میدهد. آدمیت در بیان سعدی همان انصاف در حق همه انسانها است.
صفویه نیز به کمک میراث فتوت که در دوره مغولان تحول یافته و با تشیع، عیاری، تصوف، درویشیگری و پهلوانی پیوند خورده بود، توانستند نخستین دولت ملی ایران پس از اسلام را بنیان گذارند. صفویه با خودآگاهی ملی تشیع را مذهب رسمی اعلام کردند و سدّ سکندری در مقابل ترکتازیهای خلافت عثمانی شدند؛ خلفایی که چشم بر شکوه خلافت و امپراتوریهای پیشین داشتند. با همین حربه نیز توانستند بسیاری از سرزمینهای اسلامی را تحت سیطره خود درآورند. ایرانِ عصر صفوی اما مانع از آن شد عثمانیان مانند بسیاری از جهانگشایان بتوانند به هند دست یابند. به جز این، عثمانیان در مقابل فرهنگ ایرانی و زبان فارسی مقهور شدند. چنانچه خلفای عثمانی به تسلط بر زبان فارسی تفاخر میکردند.
صفویه در بسیاری از موارد سنت ایرانشهری را احیا کردند. آنان مانند ساسانیان حلقه اتصال میان شرق و غرب شدند. شاهعباس اول با بازپسگیری جزیره هرمز و بندر گمبرون (عباسی و بندرعباس بعدی) و تصرف بغداد سیطره ایران بر مسیر خشکی و آبی جاده ابریشم را احیا کرد. در این دوره اصفهان به مرکز سیاست، تجارت و رفاه در شرق تبدیل شد. نکته آنکه ایرانِ عصر صفوی از پی دوره مغولان و تیموریان به چنین جایگاهی دست یافت. البته مغولان و تیموریان تحت تأثیر فرهنگ ایرانی خوی پلنگی خود رها کرده و میراثدار و دنبالهروی آن در شبهقاره هند شدند؛ سرزمینهایی که جزء ایران فرهنگی بودند. چنانچه روح ایرانی در بناهای به یادگار مانده از این شاهان متجلی است و تا پیش از سلطه استعمار بریتانیا، زبان فارسی زبان دیوانی بود. اگرچه صفویه پیش از مغولان هند و ترکان عثمانی فرو افتادند، اما فرهنگ ایرانی باقی ماند و به حیات خود ادامه داد. از دل همین فرهنگ بود که نادرشاه افشار سر بر آورد و با اجماع نخبگان جامعه ایران، شکوه صفوی را احیا کرد. نادرشاه با ایجاد نیروی دریایی ایران در دوره پس از اسلام توانست امنیت را به خلیجفارس بازگرداند. چه این آبراهه توسط دزدان دریایی دچار مخاطره بود. نادر برای قبایل راهزن این منطقه خاطره شاپور ذوالاکتاف ساسانی را زنده کرد. نکته جالب اینکه برآمدن نادرشاه در زمانی بود که ایالات متحده آمریکا هویت مستقلی نداشت.
سالها بعد، آمریکا در زمان کریمخان زند به استقلال دست یافت. خانِ زند پیش از آنکه آمریکاییها داعیهدار حمایت از مردمان جهان شوند، عنوان وکیلالرعایا را بر عنوان شاهی ترجیح داد. تمدن ایرانی بر بستر چنین فرهنگی بالیده و به تعالی رسیده است. اندیشمندان جهان غرب از آن الگو گرفته و بنیان اندیشگی خود را از این فرهنگ وام گرفتهاند. با زرتشت، خیام، مولانا، سعدی و حافظ است که روح انسانی در کالبد جهان بشری دمیده شده است. با چنین فرهنگی حتی در برهههایی که چنین تصور میشد تمدن ایرانی زایندگی و بالندگی خود را از دست داده، اتفاق تازهای رخ میداد. چنانچه به باور ادوارد براون، مستشرق بریتانیایی، مشروطه نشان داد ملت ایران ملتی زنده است و ریشه هوش و تکاپو و ذوق و هنر ایرانی نخشکیده است. ملت ایران با تکیه بر چنین فرهنگی توانست صاحب نخستین نظام مشروطه در خاورمیانه شود.
مخلص کلام آنکه تمدنی که صاحب آیین و سنت جوانمردی و فرهنگ ایرانشهری و بزرگانی مانند کوروش، انوشیروان، ابنسینا، خیام، مولوی، سعدی، حافظ و... است، قابل بازگشت به عصر حجر نیست. چه این اندیشه و فرهنگ است که تمدن میسازد و ملتی را جاودانه میکند. جهانگیرانی چون اسکندر مقدونی، سعد ابیوقاص، چنگیز، تیمور و... آمدند، کَندند و سوزاندند اما رفتند و ایران و ایرانی باقی ماند.
*سندپژوه و پژوهشگر تاریخ
۲۵۹




نظر شما