فرزانه فراهانی: حرف از آتشبس و توقف جنگ مطرح است اما برای خیلیها فرقی ندارد که جنگ دیگر چه بلایی را سرشان خواهد آورد؛ آخر در یک چشم بهم زدن همه عزیزانشان را از دست دادهاند؛ درست مثل آقای «حسن سالاری» که در انفجار مدرسه میناب دو فرزند و همسر جوان خود را از دست داده است. تحمل داغ یک عزیز خود کمر آدمی را خم میکند چه برسد به از دست دادن دستهجمعی عزیزان، آنهم اینقدر مظلوم و دردناک.
فقدان یک پسر کوچک کلاس اولی، که خیلی شیرین زبان و احساساتی بوده و دختری کوچک با شیطنتهای خاص دخترانهای که پدرش میگوید همیشه با یادداشتهای عاشقانهای که یواشکی و دور از چشم او درون کوله پدر میانداخته، او را بعد از رسیدن به محل کارش غافلگیر و البته دلتنگتر از همیشه کرده است.
مردی که در مدرسه میناب دو کودک و همسرش را از دست داده، زندگی قشنگ و عاشقانهای که خانواده چهار نفرهشان کنار هم داشتند را برای خبرآنلاین روایت میکند: «آخرین شبی که خانه بودم تا دیروقت با هم حرف زدیم و برای آینده زندگی خودمان و بچهها با هم نقشهها کشیدیم. خیلی همدیگر را دوست داشتیم؛ اما حیف عمر خوشبختیمان خیلی کوتاه بود.»

پدر نجار است و در شهری دورتر از میناب کار میکند؛ زمان حادثه هم یک هفتهای میشد که به خانه نیامده بود و قرار بوده دوشنبه یا سهسنبه همان هفته (۱۱ و ۱۲ اسفندماه) چند روزی به خانه بگردد و در کنار خانوادهاش باشد؛ که انفجارهای مرگبار آن روز وحشتناک، دستهایش را برای همیشه از دست فرزندان و همسرش کوتاه کرده است.
تنها بازمانده خانواده سالاری میگوید: همسرم روز حادثه به دنبال بچهها رفته بود و احتمالا طبق عادت، اول از در پشتی وارد شده و به محیا گفته بود که بیا پایین تا با برادرت علی به خانه برگردیم اما مرگ زودتر از محیا دستهایش را گرفت و احتمالا هنوز ۱۰ قدم هم برنداشته بود که موشک اول را زدند و دست در دست با پسرک بیچاره زیرآوار ماندند؛ محیا هم با همین انفجارها از طبقه بالای مدرسه به پایین پرتاب شده و بین آوار کل ساختمان مدفون شد. من آن روز در شهرستان شیفت بودم و چند ساعت بعدش از طریق همکاران دور و برم متوجه شدم که چه اتفاقی در مدرسه افتاده؛ البته اول گفتند که درمانگاه مجاور مدرسه را زدهاند.
بعد از سه-چهار ساعت بعد متوجه شدم که مدرسه مورد اصابت بمباران دشمن قرار گرفته است؛ هر چه به همسرم زنگ میزدم گوشیاش در دسترس نبود و میگفتم شاید حالا بخاطر این اتفاق آنتن منطقه قطع شده است.
حدود سه ساعت بعد که موفق شدم با برادرم تماس بگیرم، به من گفت که ماشین توی حیاط مدرسه زیرآوار است و آنجا فهمیدم که مدرسه مورد حمله دشمن قرار گرفته است و احتمالا بچههای من هم داخل مدرسه بودهاند؛ اما هنوز مطمئن نبودم.
فقط به برادرم میگفتم توی جمعیت را بگردید شاید زن و بچههای من از مدرسه بیرون آمده باشند و ماشین آنجا مانده باشد. آنتن خیلی ضعیف بود و به او سپردم هر وقت پیدایشان کردی به من پیام بده.

باور نمیکردم بچههای من و همسرم هم تکهتکه شده باشند. الآن هم پیامکهای برادرم توی گوشی هست که گفته بود فقط ماشین توی حیاط زیر آوار است و هنوز پیدایشان نکردیم. شیفت کارم که تمام شد به سمت میناب راه افتادم؛ راه طولانی بود و من قبل ظهر به مدرسه رسیدم.
برادرم میگفت وضع خیلی خیلی خراب است. دارند تکههایی از بدن بچهها را از زیرآوار درمیآورند. ولی باز هم من از همسر و بچههایم دور میدیدم که آنها هم تکهتکه شده باشند و باورم نمیشد.
مدرسه دو در داشت، در جلویی پسرانه بود که کلاسهایشان در طبقه همکف قرار داشت و دخترها هم از در پشتی تردد میکردند و به طبقه بالا میرفتند. البته یک در مشترک در بخش وسط طبقه همکف وجود داشت؛ همیشه وقتهایی که خانه بودم با همسرم به دنبال بچهها میرفتیم که آنها را از مدرسه بیاوریم.
آن روز هم به عادت همیشه من از در اول که وارد کلاسهای پسرانه میشد وارد شدم و تمام تصوراتی که تا آن موقع داشتم از ذهنم پاک شد.
تا آن لحظه فکر میکردم بچهها یک جایی زیر آوار گیر کرده و منتظرند تا یکی بیاید و نجاتشان بدهد. اما وقتی آن صحنه را دیدم، آوار روی زمین فرش شده بود و هیچ راه هوا و روزنهای نداشت که مثلا بگوییم کسی آنجا زیر آن آوار بتواند نفس بکشد یا تقلا کند که بیایند و نجاتش بدهند و آن لحظه با خودم گفتم که بچههای من و همسرم هم قطعا زیر همین خاک و سنگهایی هستند که به زمین چسبیده بودند. هر دو معلم بچهها هم در این انفجارها شهید شدند.
روز دوم جستوجوی پیکرها بود که بچههای هلالاحمر، دو تکه از بدن همسرم (یک مچ پا و یک دست) و یک دست از پسرم علی را در کنار هم پیدا کردند؛ پیکر همسرم را از طریق حلقه ازدواجمان که همیشه در دستش بود شناسایی کردم. بقایای پیکر پسرم هم که روی پیکر مادرش بود و جای مدادرنگیهایش هم در دستش بود؛ نصفی از این جامدادی هم سوخته بود. مدادهایی را هم که از جامدادی او درآوردیم، برای خود علی بود؛ اسمش را نوشته و روی تک تک مدادها چسبانده بودیم. احساس میکنم علی و مادرش در نزدیکترین نقطه به محل اصابت موشک قرار داشتند؛ چون هم بدنشان سوخته و هم اینکه چیزی از پیکرشان نمانده بود.

پیکر محیا را از روی انگشتر و النگویش شناختم
عصر روز سوم بود که پیکر دخترم، سومین گمشدهام را هم توی سردخانهای که پیکر دیگر بچهها را نگهداری میکردند از روی النگو و انگشتری که توی دستش بود شناسایی کردم. پیکر دخترم هم کلا له شده بود و فکر کنم سر هم روی بدنش نبود؛ چون آن لحظه من هر چه نگاه میکردم سر محیا را ندیدم. پیکر دخترم دیگر شکل عادی و فرم طبیعی نداشت و متلاشی شده بود. تا پیکر محیا را ببینم، دو تا سالن پر از جنازه را دیدم و دور زدم؛ حداقل ۹۰ پیکر را درون کاورها دیدم تا به محیا رسیدم؛ البته پیکر که نه، فقط برخی از بدنها سالم بود و مابقی فقط تکههایی از بدن بچههای طفل معصوم باقی مانده بود.
آنجایی بیشتر اذیت میشدم که لابهلای آن استخوانها، لابلای آن انگشتها و تکههای بدن بچهها دنبال پیکر دخترم بودم؛ خیلی وضعیت بدی حاکم بود، وضعیت بقایای پیکرهایی که در سردخانه بودند، آنقدر بد بود که در برخی موارد حتی نمیتوانستم تشخیص بدهم که کدام تکه بدن است. من لابهلای آنها میگشتم و میگفتم شاید انگشتر محیا در دستش باشد و توی آن انگشتها بتوانم انگشت دست محیا دخترم را پیدا کنم.
بین تکه بدن بچهها را که گشتم یک آن بلند شدم و به آخر سالن سردخانه نگاه کردم؛ حسی به من میگفت باید بروم و آنجا را بگردم. رفتم انتهای سالن؛ در کنج سالن دو-سه تا پیکر روی همدیگر چیده بودند؛ کاور اولی را که باز کردم و کنار زدم اولین چیزی که دیدم دست محیا بود؛ همان دستی که گفتم النگو و انگشتری دخترم را در خود گرفته بود و بخاطر اینکه مطمئن شوم با پیکرهای دیگر جابهجا نشده باشد عکسهایی که از آنها داشتم را با النگو و انگشتر آن دست بریده تطبیق دادم. خودش بود؛ دست دخترم محیا بود.
حسرتی که تا آخر عمر با من است
۱۰ روز بیشتر به تولد علی نمانده بود و شب قبل از آن اتفاق شوم، وقتی علی با آقای سالاری تلفنی حرف زده، هماهنگ کرده که بابا حواست باشد امسال هم برایم تولد بگیر و جوری باش که من را غافلگیر کنی.
پدر تأکید میکند: همیشه دوست داشت کسی با دادن کادویی یا چیزی در هر مناسبتی او را غافلگیر و خوشحال کند.
علی پسرم خیلی احساساتی بود؛ معمولا پسرها نسبت به دخترها یک مقدار محکمترند ولی فکر میکنم در مورد علی برعکس بود و او از خواهرش خیلی احساساتیتر بود.
همیشه با گوشی مادرش به من زنگ میزد؛ یا صدای خودش را برایم میفرستاد و میگفت بابا دلم برات تنگ شده؛ چرا نمیآیی؟ گاهی کارم ۱۰ روز طول میکشید تا دوباره به خانه برگردم و علی هر روز و مخصوصا روزهای آخر صدایش را برای من میفرستاد و دلتنگیاش را بروز میداد.
بار آخر یک هفتهای میشد که همدیگر را ندیده بودیم؛ شب قبل از حادثه هم خیلی تلفنی با من صحبت کرد و از دلتنگیهایش برایم گفت و مدام میپرسید که کی میآیی. خیلی آنشب بیقراری کرد؛ اما نشد که بروم و از پسرم رفع دلتنگی کنم و این موضوع تا آخر عمر برای من حسرت است.

ما مستأجریم و خب گاهی شرایط برایمان سخت بود؛ آرزوی همیشگی علی این بود که برای ما خانه بخرد؛ میگفت یک خانه دو طبقه میخرم و صاحبخانهمان هم بیاید و مستأجر ما باشد و بعد با هم میخندیدیم.
شغل من نجاری است و همیشه میگفت من هم نجار و هم دانشمند میشوم. عاشق موتورسواری و دوچرخهسواری بود؛ یک روز دوچرخه خودش خراب شده و با دوچرخه خواهرش به خرید رفته بود و وقتی که از مغازه بیرون آمده بود، دیده بود که یک ماشین دندهعقب روی دوچرخه او آمده بود و علی از شدت ناراحتی و غصه همانجا نشسته بود. ما هم وقتی دیدیم دیر کرده رفتیم و با آن صحنه مواجه شدیم و علی را به خانه بردیم. بعدا خودش سعی داشت دوچرخه خواهرش را درست کند.
فیلمی از علی داریم که دستهای کوچکش کثیف شده و به مادرش میگوید نگاه کن دارم دوچرخه محیا را تعمیر میکنم.
رازنگهداری برای علی خیلی مهم بود؛ اگر اشتباهی میکرد دوست نداشت ما به کس دیگری جز خودمان بگوییم و خیلی از این موضوع ناراحت میشد.
پدر علی در بین حرفهایش آهی میکشد و میگوید: پسرم جثهای لاغراندام و استخوانی داشت که البته نسبت به دیگر کلاساولیها قدش بلندتر بود؛ اما خب آن جسم نحیف و کوچک نمیتوانست از زیر آوار و آن انفجارهای وحشتناکی که میگویند، جان سالم به در ببرد.
توی دفتر نقاشی علی چند نقاشی من را خیلی تحت تاثیر قرار داده؛ یکی نقاشیای که از معلمش درست با همان رنگ لباس کشیده و دیگری هم تصویر خانواده چهارنفره خودمان را با مداد کشیده که البته هنوز رنگش نکرده بود؛ از نظر من قشنگترین تابلوی خانوادگی ما همین نقاشیای است که علی کشیده؛ افسوس که عمر خوشبختی و در کنارهم ماندنمان خیلی کوتاه بود.
دوره پدر-دختری من و محیا زود تمام شد
محیا بیشتر شبیه مادرش بود؛ حتی چال روی گونهای که همسرم داشت روی صورت محیا هم بود؛ او هم دختر نسبتا ریزنقشی بود و او هم احساساتی بود اما به مدل خودش و رابطه پدر-دختری قشنگی با هم داشتیم.
علی بیشتر احساسش را بیان میکرد و محیا علاقه داشت برای من بنویسد؛ تازگیها یاد گرفته بود املت درست کند و خیلی بابت این موضوع ذوق داشت و میگفت بابایی من دیگر خودم میتوانم صبحانه برای خودم و علی درست کنم.
محیا روز پدر با آن دستهای کوچکش روی کاغذ برایم نوشته بود "بابا جونم روزت مبارک" یا مثلا گاهی شکل قلب میکشید؛ روی یکی از آن قلبها نوشته بود "پدر، هستی من".
یک وقتهایی قبل از اینکه من بخواهم سرکار بروم پاکتهای کوچکی درست میکرد و روی آن را نقاشی میکشید و میرفت و یواشکی توی کوله پشتیام میانداخت و خب من را غافلگیر و البته دلتنگتر میکرد. سعی میکنم یادگاریهای به جا مانده از بچهها را همیشه همراه خودم داشته باشم.
هم محیا و هم علی، هر دو تابستانها کلاس شاهنامهخوانی میرفتند و محیا هم چند نقاشی از شخصیتهای شاهنامه را نقاشی کرده بود؛ دفتر نقاشی را که بچهها آخرین روز با خود به مدرسه برده بودند را دیگر ندیدم و گویا در آتش انفجارها سوخته و از بین رفته بود.

جای خالی همسر و فرزندانم خیلی دلتنگم میکند
وارد خانه ما که میشوی اولین اتاق، اتاق محیا و علی قرار دارد؛ لباس راحتی بچهها، تختهای خالیشان، عروسکها و اسباببازیهایشان جلوی چشمم هستند و حالا دیدنشان بیشتر از همیشه دلتنگم میکند و امیدوارم خدا به حال ما پدر و مادرهای مینابی رحم کند.
جای خالی همسرم و بچهها سوال پرابهامی است که هنوز برای خودم هم حل نشده و نمیدانم چرا آن اتفاق باید برای بچههای بیگناه ما بیفتد.
من و همسرم به واسطه خاله همسرم که همسایه ما بودند، همدیگر را شناختیم و البته قبل از ازدواج ارتباطی با هم نداشتیم اما همیشه یک حس خوب درونی به هم داشتیم و هر کدام در دلمان دعا کره بودیم که با هم ازدواج کنیم؛ بدون اینکه با هم حرفی زده باشیم. بعد از خواستگاری و ازدواج وقتی راحت حرفهایمان را زدیم دیدیم که چقدر این حس خوبی که به هم داشتیم همزمان و مشترک بوده است.
همسرم خیلی زن خوبی بود و حال من خیلی کنارش خوب بود؛ حدود ۱۰ سال با هم زندگی کردیم و لحظات عاشقانه در زندگیمان زیاد داشتیم و از همه قشنگتر که خیلی در ذهنم مانده همان حرفهای شب آخرمان است که کلی با هم درد دل کردیم. معمولا آخرین شب قبل از شیفت را زود میخوابیدم که صبح به موقع در سرکارم حاضر شوم اما نمیدانم آن شب چه شد که تا نزدیک صبح با هم حرف زدیم.
۴۷۲۳۲




نظر شما