مذاكرات اسلام آباد

از درماندگی آموخته‌شده تا عصیان علیه بی‌عدالتی/ نقش شکاف نسلی در فهم بحران / وقتی رنج، برای یکی سرنوشت است و برای دیگری بی‌عدالتی

باید به یک تعادل رسید: نه آن‌قدر در پذیرش غرق شویم که رنج را طبیعی کنیم، و نه آن‌قدر در اعتراض بمانیم که فرسوده شویم. سلامت روان جمعی، دقیقاً در همین نقطه‌ی میانی شکل می‌گیرد؛ جایی که انسان هم واقعیت را می‌بیند، هم امکان تغییر را از دست نمی‌دهد. اگر این تعادل شکل نگیرد، خودِ اختلاف نسل‌ها در فهم بحران، به بحرانی عمیق‌تر و خاموش‌تر تبدیل خواهد شد.

گروه اندیشه: مصطفی سلیمانی پژوهشگر روانشناسی با نوشتن یادداشتی تحت عنوان شکاف نسلی در فهم بحران (وقتی رنج، برای یکی سرنوشت است و برای دیگری بی‌عدالتی) در سایت اندیشه ما،   به شکاف ادراکی نسل‌ها در مواجهه با بحران می‌پردازد؛ جایی که نسل قدیم رنج را «سرنوشت» و نسل جدید آن را «بی‌عدالتی» می‌بیند. از نظر سلیمانی ریشه‌ی این تعارض در طرح‌واره‌های ذهنی متفاوت نهفته است. راهکار عبور از این گسست، «گفت‌وگوی ترجمه‌ای» و رسیدن به تعادلی میان تاب‌آوری و کنشگری است تا تفاوت دیدگاه‌ها به بحرانی عمیق‌تر تبدیل نشود.این مطلب را در ادامه می خوانید: 

****

بحران، فقط یک واقعیت بیرونی نیست؛ بلکه تجربه‌ای است که در ذهن هر نسل به شکلی متفاوت معنا می‌شود. برای نسلی که با کمبود، جنگ یا بی‌ثباتی مزمن بزرگ شده، بحران اغلب به‌عنوان «سرنوشت» درونی می‌شود؛ چیزی که باید تحملش کرد، نه لزوماً تغییرش داد. در مقابل، نسلی که با وعده‌های پیشرفت، ارتباطات گسترده و امکان‌های تازه رشد کرده، همان بحران را «بی‌عدالتی» می‌بیند؛ امری که باید درباره‌اش پرسید، اعتراض کرد و دگرگونش ساخت. این تفاوت در معنا، ریشه‌ی یک شکاف عمیق روانی/اجتماعی است.

از منظر روان‌شناسی، این تفاوت را می‌توان با مفهوم «طرح‌واره‌های بنیادین» توضیح داد. هر نسل، بر اساس تجربه‌های جمعی‌اش، طرح‌واره‌هایی درباره‌ی جهان شکل می‌دهد: آیا جهان جای امنی است یا تهدیدآمیز؟ آیا کنترل در دست ماست یا بیرون از ما؟ نسلی که با ناامنی مزمن زیسته، به‌تدریج به «درماندگی آموخته‌شده» نزدیک می‌شود؛ حالتی که در آن فرد، حتی در صورت امکان تغییر، احساس ناتوانی می‌کند. در مقابل، نسل جدیدتر، با دسترسی به اطلاعات و مقایسه‌ی مداوم، بیشتر دچار «حساسیت به بی‌عدالتی» است و سطح تحملش برای رنج‌های تحمیلی پایین‌تر می‌آید.

این شکاف، صرفاً یک اختلاف نظر ساده نیست؛ بلکه به تعارض‌های عاطفی و ارتباطی منجر می‌شود. وقتی یک نسل می‌گوید «همیشه همین بوده، باید ساخت»، و نسل دیگر پاسخ می‌دهد «نباید این‌گونه باشد»، گفت‌وگو به‌راحتی به سوءتفاهم تبدیل می‌شود. هر دو طرف، دیگری را یا ساده‌لوح می‌بیند یا بی‌رحم. در حالی‌که هر دو، در چارچوب تجربه‌ی زیسته‌ی خود، منطقی فکر می‌کنند.

اما اگر این تحلیل فقط در سطح توصیف بماند، کمکی به زیستن در دل بحران نمی‌کند. نکته‌ی کاربردی اینجاست:
اولین قدم، «تفکیک تجربه از قضاوت» است. وقتی می‌شنویم کسی بحران را سرنوشت می‌نامد، به‌جای برچسب زدن، باید بپرسیم: چه تجربه‌ای او را به این نقطه رسانده؟ همین‌طور وقتی کسی از بی‌عدالتی حرف می‌زند، باید دید چه افقی در ذهنش شکل گرفته که این سطح از نارضایتی را طبیعی می‌کند. این تغییر زاویه، تنش را کاهش می‌دهد.

گام دوم، «گفت‌وگوی ترجمه‌ای» است؛ یعنی هر نسل، زبان خود را به زبان قابل‌فهم برای دیگری تبدیل کند. نسل قدیم می‌تواند به‌جای توصیه به تحمل، از تجربه‌های بقا و تاب‌آوری‌اش بگوید. نسل جدید هم می‌تواند به‌جای نفی کامل گذشته، از ضرورت تغییر و امید به بهبود حرف بزند. این ترجمه، شکاف را به پل تبدیل می‌کند.

و در نهایت، باید به یک تعادل رسید: نه آن‌قدر در پذیرش غرق شویم که رنج را طبیعی کنیم، و نه آن‌قدر در اعتراض بمانیم که فرسوده شویم. سلامت روان جمعی، دقیقاً در همین نقطه‌ی میانی شکل می‌گیرد؛ جایی که انسان هم واقعیت را می‌بیند، هم امکان تغییر را از دست نمی‌دهد. اگر این تعادل شکل نگیرد، خودِ اختلاف نسل‌ها در فهم بحران، به بحرانی عمیق‌تر و خاموش‌تر تبدیل خواهد شد.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2207643

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 7 =