به گزارش خبرآنلاین متن این دل نوشته به شرح زیر است:
«من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه، فمنهم من قضی نحبه، و منهم من ینتظر...»
باباجون عزیزمان؛
سلام!
حالتان خوب است؟ ما خوبیم، ولی خیلی دلتنگتان هستیم. تصویر چهره خندان شما و روی خوش همیشگیتان، استقبالهایتان از ما لحظه ورود، خداحافظیهایتان هنگام بدرقه، خندههایتان از شیرینکاریهای بچهها، شوخیهای مخصوص خودتان...
چه قدر مبادی آداب بودید باباجون، به یاد ندارم حتی خطاب به کوچکترها هم جز فعل جمع به کار بردهباشید! وقت برایتان گوهر بود و در روزهای تعطیلتان هم در حال مطالعه و نوشتن بودید. ساعتها به کوه میرفتید و همآهنگ با نوای طبیعت، یا ذکر میگفتید، یا نوحه میشنیدید، یا دعا میخواندید و مناجات میکردید، یا در سکوت کوه، تسبیح در دست، غرق در اندیشه میشدید و به راهحلها فکر میکردید.
باباجون! من همیشه شما را با لبخند به یاد میآورم، حتی در لحظههای سخت، وقتی با نگاه به شما و مظلومیتتان، چشمانم پر از اشک شد، اما شما خندیدید و گفتید: «ای بابا! غصه نخورید، دنیا ارزشش را ندارد»... هیچ وقت لب به گلایه نگشودید و خم به ابرو نیاوردید. سختترین مصائب را با خنده رد میکردید و ما را آرام.
ای سنگ صبور و تسلای دل خانواده... جایتان چه قدر خالی است! حقا که «المومن کالجبل الراسخ، لاتحرّکه العواصف»... راستی در قنوتهای نماز شب هر شامگاهتان، در نیایشهای بیصدای در دل کوهتان، در اشکهای روضهها و خلوتهایتان، با خدای خود چه گفتید که اینگونه از حقّتان دفاع کرد؟ حقّا که «انّ الله یدافع عن الذین امنوا»...
باباجون! نگاه شما همیشه به جایی ورای افق دید ما بود، نقطهای فراتر از دعواهای حزبی و جناحی، دغدغهمند منافع ملی و همراستایی عدالت و توسعه بودید، و نظامی که آنقدر برایتان عزیز و ارزشمند بود که سپر بلایش شوید، از خودتان و عزیزانتان برایش هزینه کنید و دم برنیاورید... باباجون! این بار هم میخواستید خودتان را فدا کنید، و خدا خوب خریدتان؛ «انّ الله اشتری من المومنین انفسهم...»...
بعد از رفتن آقای شهیدمان، دل خیلیها به بودنتان گرم بود. ما که خبر از ارادت و شیفتگی عمیق شما نسبت به آن عطیه الهی داشتیم؛ باباجون علی، دلتان طاقت دوری سیّد علی را نداشت که این گونه رفتنش را تاب نیاوردید؟ راستی شما چه سر و سرّی با حضرت امیر ع داشتید که این گونه رنگ و بوی ایشان را گرفتید ای محبّ علی؟ مظلوم اما مقتدر، غریب اما متوکل، شهید به دست اشقیالاشقیا در سحرگاه شب قدر، شهادتی که آتش به دل همگان زند و بسی خفتگان را بیدار کند...
گرچه مقدورمان نبود وصیتتان را جامه عمل بپوشانیم و شما را در نجف به خاک بسپاریم، اما مطمئنم ملائکه شما را به مولا و مقتدایتان رساندهاند. یادتان هست چقدر این نوحه را دوست داشتید: «پیغام کربلا، به نجف برد جبرئیل، یا مرتضی علی، پسری داشتی چه شد...»
باباجون، شهید شدن در کنار پسر چه حسی دارد؟ آنجا علی اکبر حسین ع را هم دیدید؟ شهادت میدهیم با عشقی که در شما پدر و پسر به این خاندان دیدهبودیم، هیچ بعید نیست اگر خودشان به استقبالتان آمدهباشند، شما که ارباً اربا بودید، اما آن خنده زیبا بر لبان آقا مرتضی، گواه از دیدن روی دلدار میداد گاه رفتن...
باباجون! چه خوب بر عهدتان وفا کردید! نمیدانم در خوابهای متعدّدتان با حاج قاسم چه گفتید و چه شنیدید، نمیدانم امیرالمومنین ع در آن شب تا به سحر چه بر گوشتان گفت، فقط میدانم رفتنتان، نه فقط ما، که یک ایران را سوزاند و دنیایی را لرزاند.
باباجون! از آنجا چه خبر؟ ما که حضورتان را بهشدت احساس میکنیم؛ بهمانند همان بوی عطر عربی غلیظی که همیشه خبر از حضورتان میداد. حالا هم هستید، ولی ما نمیبینیم! «ولاتحسبنّ الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا، بل احیاء عند ربّهم یرزقون». به قول آن سیّد شهیدان اهل قلم: «پندار ما این است که ما ماندهایم و شهدا رفتهاند، اما حقیقت آن است که زمان، ما را با خود بردهاست و شهدا ماندهاند»...
باباجون! در باغ شهادت را نبندید، به ما بیچارگان زان سو نخندید؛ که ما سخت دلتنگتانیم و جز صبر، چه شاید بر این داغ سنگین؟...
باباجون! نکند که مثل همیشه شما پدر و پسر، نگران بچهها باشید. حالشان خوب است؛ فاطمه ششساله با همه کوچکیاش، خیالش راحت است که بابا از بهشت نگاهش میکند. چندباری هم خواب شما و پدرش را دیده که از دو طرف مراقبش هستید و پدرش برایش دست تکان داده و او هم برای شما قلب فرستاده! علی هم حالش خوب است؛ با آن پیشانی بلند و چشمان درشتی که از شما و پدرش به یادگار برده، با همین دو سالگیاش، مرتضای کوچک ماست، هدیه خداوند برای آرام کردن ما وقت دلتنگی.
باباجون! خاطر آسوده کنید که دلمان گرم است به سایه مادر که با قوت و اقتدار، سکان کشتی خانواده را در دست گرفته و خورشید وجودش، همه ما را نور میبخشد.
باباجون! حالا ما هم گواهی میدهیم، دنیا اصلاً ارزشش را ندارد. به شوق دیدار دوباره شما و آقا مرتضی، روز میگذرانیم، باشد که ما را صبری زینبی دهند و به مقام شهادت برسانند، ربّنا تقبّل منّا هذا القربان...
باباجون شهیدمان شما که به عهدتان وفا کردید: «فمنهم من قضی نحبه»، دعا کنید ما هم «و منهم من ینتظر» باشیم و ان شاء الله بکم لاحقون...
همسر شهید مرتضی لاریجانی
1717




نظر شما