درست در همان لحظهای که متوجه تفاوتهایم با همکلاسیها و دختران فامیل شدم ، حضور در مراسم خواستگاری و نگاه خانوادهی پسر ، شد اولین کابوس زندگی ام.
شبی نبود که در خواب کابوسِ این صحنهی چِندشآور و دردناک را در سکوتِ سنگینِ سالن پذیرایی خانهی پدری نبینم.
من در آن سکوت تلخ به چیزی فکر میکردم که حتما برای آنها مبهم و گنگ بود ، چیزی که برای آنها مقصود غایی مراسم بود ، برای من بیاهمیت ترین و البته وحشتناکترین دلیل دور هم جمع شدن آن جماعت بود!!
من به چی فکر میکردم و آنها به چی؟!
بیچاره مادرم که سالها چشم انتظار چنین روزی نشسته بود و هر بار که ویترین چینیجات داخل سالن را گردگیری میکرد ، استکانهای کمر باریک ناصرالدین شاهی که یادگار مادربزرگش بود را با احتیاط جا به جا میکرد و بعد زیر لب طوری که من بشنوم میگفت ؛ رنگ ولعاب چای تازهدم و عطر گلاب ، توی این استکانها و سینی نقره خودبخود هوش از سر هر آدمیزادی میبره ، مخصوصا که گلدختر من سینی چای و بچرخونه!!
و بعد زیر لب چیزی میخواند و به سمت من فوت میکرد و با لبخندی که نشانهی رضایت خاطرش بود ،دستانش را بالا میبرد و آمین میگفت.
وقتی گفتند: خواستگار آمده، جهان برای لحظهای از حرکت ایستاد.
در ذهنم، تصویرِ نامهی دادگاه و آن راهروهای شلوغ با نگاه و کنایههای مردمانی که بیرحمانه مرا قضاوت میکردند نقش بست .
در آخرین جلسهی دادگاه ، قاضی گفت کمتر از یک ماه شناسنامهام صادر میشود ، شناسنامه ای که برای من ، معنایی منحصر به فرد داشت ، سند هویت جدیدم !
کاش از همان روزی که شروع کردم به آزمایش دادن و مشاوره رفتن ، خانواده ام را در جریان گذاشته بودم ،لااقل باید با مادرم روراست بودم و کل قضیه را برایش میگفتم ، اما نه!! محال بود بپذیرد اگر خودش هم با قضیه کنار میآمد از ترس پدرم جرات موافقت نداشت .
اضطراب و نگرانی های امشب ، آن کابوس های مدام و همیشگی ، حتی کنایه ها و قضاوت های مردم ، همه ، محصول همین ترس هاست!
بی تفاوت به گفتگوی خانوادهها ، کنار سماور چای با مرور نامهی دادگاه، در جهانی دیگر سیر میکردم و با خودم فکر کردم: چقدر عجیب است آغاز دورهی جدیدی از زندگی ، حیاتی نو که با یک جلسه آشنایی و تعارف یک استکان چای آغاز میشود ، یک انتخابِ صوری یا شاید حقیقی ، هرچه هست این مراسم و خروجی آن برای من بیمعناترین معاشرت جهان است.
با صدای پدر ، دستانم را به سمت قوری بردم. لرزشِ خفیفی در انگشتانم بود؛نه لرزشی که معمول دختران دم بخت هست و از سر کمرویی و خجالت . چنین رفتاری معمول کسانی است که در معرض انتخاب شدن واقع میشوند ، اما من ؟! که تکلیفم مشخص است از بیخ و بُن در این مراسم اضافه و غریبه هستم با همان سینی نقره و استکانهای ناصرالدین شاهی وارد سالن شدم ، مادر خانواده اللهاکبر رسا و بلندی گفت و شروع کرد به ماشاالله گفتن !!!
از واکنش مادر داماد خنده ام گرفته بود ، بنده ی خدا خبر نداشت آنکه او در رخت عروس میبیند ، خیلی وقت است در جنگ با تقدیر و کائنات پیروز شده و مرد بودنش را ثابت کرده و همین روزهاست که سند هویت جدیدش صادر شود.
در امتدادِ نورِ آفتاب که از پشت شیشههای رنگی پنجرهی سالن به داخل میتابید و ذراتِ گرد و غبار را در هوا به رقص در میآورد ، سینی چای را چرخاندم .
همه داشتند نگاهم میکردند؛ مادرم با نگاهی امیدوار برای آیندهای امن، پدرم با نگاهی مرموز و آن جوان ، با نگاهی که گویی داشت در خیال خویش ، آیندهاش را کنار من میساخت ،لبخند رضایت به لب یا الله ی گفت و روی مبل جا به جا شد .
چرخاندن سینی چای که تمام شد، تنها جای خالی ، رو به روی جوانِ خواستگار بود ، میزان سِن و طراحی مادرم چنین موقعیتی را فراهم کرده بود.
جوانِ مأخوذ به حیایی بود و تمام وقت ، نگاهش را به نقطهای نامعلوم پرتاب کرده بود ، رفتارش را به فال نیک گرفتم و مشتاقانه منتظر شنیدن این عبارت از دهان مادرش بودم که ؛
بهتره قبل از هر صحبتی این دو غنچهی نوشکفته با هم گپ و گفتی کنند ،البته با اجازهی پدرِ عروس خانم!! با مرور این عبارت ناخودآگاه لبخند تلخی روی لبانم نشست که با اخم پدر خودم را جمع و جور کردم.
با خودم گفتم اگر مادرش حرفی نزد ،خودم شروع میکنم به فاش کردن هویتم ؛ کلامی که مثل یک تیغِ سرد، در گلویم گیر کرده بود و مدام تکرار میشد:
اگر همین حالا بلند شوم و بگویم من آن کسی نیستم که شما میبینید... اگر بگویم پشت این چهرهی دخترانه ، جهانی از تعلقات مردانه نهفته و تا چند روز دیگر سند هویت واقعی ام صادر میشود ، واکنش این جمع چه خواهد بود ؟!
آیا بی حرف و حدیثی بلند میشوند و میروند؟ یا با نگاهی سرد و سرزنشآمیز، انگِ دیوانگی یا ...بهم میزنند؟ پدر و مادرم چه میکنند؟!
غرق در دریای افکار آشفتهام بودم که صدای مادرم، مانند پتکی بر رشتههای ظریفِ خیالم کوبیده شود، سکوت را شکست:
دخترم! حواست کجاست؟ حاج خانم با شما هستند... آقا را راهنمایی کن زیر آلاچیق تا با هم صحبت کنید.
نمیدانم از ترس بود یا از آن خلسهی ممتدِ اضطراب؛ اما در آن لحظه، تمامی دادههای ذهنم قفل شد. انگار مغزم دستورِ توقف صادر کرده باشد. با حرکاتی بیاراده و معلق، گویی که پیکرم فرمان ذهنم را نمیخواست اجابت کند.
خودم را زیر آلاچیق یافتم ، بی آنکه پیگیرِ حضور مرد جوان باشم ، تنها خواستهام فرار از حصارِ نگاههای سنگین جماعت بود .
به محض ورود به فضای خنکِ آلاچیق، سنگینیِ حقیقت بر سینهام نشست. میدانستم اگر وارد بازیِ سنتیِ خواستگاری شوم، در کذاییترین دروغِ زندگیام غرق خواهم شد. پس تصمیم گرفتم پیش از آنکه او خانهی رویاهایش را در وصلت با من ببیند، ویرانیِ هویتی را که او میبیند ، نشانش دهم.
بدون مقدمه، دست به گوشی شدم، تصویرِ نامهی دادگاه را که حکمِ تاییدِ هویتم بود، مقابل چشمانش گرفتم و با صدایی که سعی میکرد لرزشِ وجودم را پنهان کند، گفتم: لطفاً... پیش از هر چیز، قول بدهید که پس از خواندن این نامه، این موضوع را با هیچکس، در میان نگذارید.
سکوت، سنگینتر از لحظاتی پیش بر فضای آلاچیق سایه افکند. او نامه را خواند. نگاهش روی کلماتِ خشکِ حقوقی میچرخید و من، نفسهایم را در سینه حبس کرده بودم؛ منتظرِ واکنشی بودم ، شبیه به خشم یا نگاهِ تحقیرآمیز و یا آن سکوتی که نشان از فرارِ سریعِ او داشت !
اما اتفاقی افتاد که تمامِ معادلاتِ ذهنم را جابهجا کرد. لبخندی بسیار آرام و نرم، گوشهی لبش نشست. او سرش را بلند کرد، در چشمانم خیره شد و با لحنی که بوی درک و همدلی میداد، گفت: خوش به حالت که اینقدر نترس و شجاع هستی.
در آن لحظه، رازِ مگوی او هم مثل من، خودنمایی کرد. او، رسول، در آستانهی بیست سالگی ؛ جوانی بود که هنوز نشانهای از بلوغِ مردانه در وجودش جوانه نزده بود .
او هم سالهاست با تغییرات هورمونی و دغدغههایی که در کتابهای دانشگاهی و مقالات نقل میشود ، دستوپنجه نرم میکند.
او هم از ترسِ طرد شدن توسط خانواده، در نقشِ یک پسرِ خاموش و بیخبر زندگی کرده بود.
نسخهی والدینش برای حلِ این سرگشتگی، چیزی جز ازدواج نبود؛ راهحلی سنتی برای مشکلی که از اساس با سنت بیگانه است .
آن روز عصر، زیر سایهی خنکِ آلاچیقِ خانهی پدری، اتفاقی رخ داد نادر و غیرقابل باور .
آنجا، آلاچیق حیاط خانهی پدری نقطهی تلاقی دو روح سرگردان در دو جسمِ اشتباهی بود. آن روز، تنها یک خواستگاری نبود؛ آن روز، ملاقاتِ دو همسنگ بود که در اقیانوسِ جنسیت، پناهگاهِ یکدیگر شدند .
* وکیل دادگستری_شیراز




نظر شما