به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در ۲۲ مه ۱۸۱۳ اروپا در تب و تاب جنگهای ناپلئونی میسوزد. در لایپزیگ، در محله یهودیان، در خانهای با نام «شیرهای سرخ و سفید»، نهمین و آخرین فرزند کارل فریدریش واگنر، کارمند ساده پلیس، متولد میشود. نامش را میگذارند ویلهلم ریشارد.
خانه آنها در قلب محله یهودیان قرار دارد ـ این طعنه روزگار بعدها وقتی هضم میشود که واگنر مرتجع و یهودستیز به اوج شهرت میرسد. شش ماه بعد، پدرش بر اثر تیفوس میمیرد. مادر، یوهانا، بیوهای ۳۵ ساله، با هشت فرزند تنها میماند.
در ۱۸۲۸، برای اولین بار سمفونی ۹ بتهوون را میشنود. برایش یک انفجار است. میگوید: «این موسیقی از دنیای دیگری میآید.» بعدها رونویسی از این سمفونی برای پیانو مینویسد. بتهوون، این خدای ناشنوای موسیقی، برای واگنر به «ابرانسانِ» تمام نشدنی تبدیل میشود.
واگنر در خون من است
اما بخش تاریک زندگی واگنر تاثیرش روی هیتلر است. برای هیتلر، واگنر تنها یک آهنگساز نبود؛ او تجسم «روح آلمان» بود. فضای حماسی اپراهای واگنر، قهرمانان اسطورهای، ایده رستاخیز ملت و مفهوم سرنوشت تاریخی، همگی با تخیلات سیاسی هیتلر پیوند خوردند. شخصیت زیگفرید، قهرمان بیباک «حلقه»، در ذهن هیتلر به نمادی از قهرمان آرمانی آلمانی تبدیل شد. حتی ایده نابودی جهان در آتش در پایان «گرگتوا»، بعدها برای نازیها تصویری شاعرانه از «ویرانی برای تولد دوباره» بود.
آدولف هیتلر، به روایت آلبرت اشپیر، معمار و وزیر تسلیحات رایش سوم، هر بار که موسیقی واگنر را میشنید، چهرهاش دگرگون میشد. اشپیر مینویسد: «چشمانش خیس میشد. گویی در حال نیایش بود. برای او، واگنر چیزی بیش از موسیقی بود؛ یک دین بود.»
هیتلر نخستین بار در ۱۲ سالگی اپرای «لوهنگرین» را در لینتس دید و شنید. در آن زمان، پسری بود با رویای هنرمند شدن، با نقاشیهای شکستخورده، با کینهای که از پدرش نسبت به جهان داشت. بعدها در «نبرد من» نوشت: «از همان شب، شیفته واگنر شدم. هر اجرای او برایم مانند یک آیین بود.»
در وین، هیتلر فقیر جوان، آواره و گرسنه، بارها از غذایش زد تا بتواند پول بلیت اپرای واگنر را بدهد. بعدها به دوستانش میگفت: «به جای ناهار، به تماشای «تریستان» رفتم. برای یک لقمه نان، هرگز «والکری» را عوض نمیکردم.»
این شیفتگی محدود به موسیقی نبود. هیتلر عقاید واگنر را نیز با جان و دل پذیرفت: یهودستیزی، نژادگرایی، نفرت از مدرنیته، ستایش از قهرمانانی که قانون را زیر پا میگذارند، و مهمتر از همه: این ایده که «هنر بزرگ» باید ابزاری برای «بازسازی ملت» باشد.
«عمو ولف» در بایرویت
پس از به قدرت رسیدن در ۱۹۳۳، هیتلر بایرویت را به زیارتگاه شخصی خود تبدیل کرد. هر سال در جشنواره شرکت میکرد، در ردیف اول مینشست، و پس از پایان هر اجرا، به لژ خانواده واگنر میرفت.
وینفرد واگنر، عروس آهنگساز (همسر زیگفرید واگنر، پسر ریشارد) از نخستین کسانی بود که به حزب نازی پیوست. او هیتلر را در ۱۹۲۳، درست پیش از «کودتای آبجو فروشی» ملاقات کرد و بلافاصله تحت تأثیر جذابیت هیپنوتیزمکنندهی او قرار گرفت. تا ۱۹۳۰، وینفرد مرتباً از هیتلر دعوت میکرد تا در بایرویت بماند.
فرزندان واگنر به هیتلر «عمو ولف» میگفتند. «ولف» نام رمز هیتلر در سالهای اولیه فعالیت سیاسیاش بود ـ و این که خانواده واگنر از این نام استفاده میکردند، نشاندهنده صمیمیتی عمیق است. هیتلر برای آنها هدیه میفرستاد، وام میداد، و حتی نقشه گسترش تالار فستیوال بایرویت را شخصاً تأیید کرد.
وینفرد در خاطراتش (که هرگز به طور کامل منتشر نشد) نوشته است: «او برای من مانند پسری بود که هرگز نداشتم. زمانی که خسته بود، سرش را روی شانه من میگذاشت و میگفت: خانم واگنر، شما مرا درک میکنید. فقط شما و موسیقی پدرشوهرتان.»
هر که میخواهد رایش سوم را بفهمد، باید واگنر را بشناسد
سخنرانی هیتلر در ۱۹۳۸ این بود: «کسی که میخواهد سوسیالیسم ملی آلمان را درک کند، باید واگنر را بشناسد.» این جمله بارها تکرار شد و در کتابهای درسی رایش سوم چاپ هم چا شد.
دلیل این حرف چه بود؟ پاسخ را در خود آثار واگنر باید جست: یک دلیلش این بود که واگنر از خدایان و قهرمانان کهن ژرمن گفت: اودین، تور، زیگفرید. نازیها این را «بازگشت به ریشههای خالص نژاد آریایی» تفسیر کردند. واگنر در مقالهای نوشته بود: «آلمانیها باید حماسههای خود را به یاد آورند، نه تراژدیهای یونانی را.»
و دلیل دیگر این بود که زیگفریدِ واگنر قانون را نمیشناخت. پیمان میشکست. از هیچ چیز نمیترسید. حتی نیزه خدایان را خرد میکرد. هیتلر خود را «زیگفریدی» میدید که دارد «انسان کهنه» را نابود میکند تا «انسان نو» را بسازد.
و دلیل دیگر یهودستیزی واگنر بود. مقاله «یهودیت در موسیقی» (که واگنر در ۱۸۶۹ با نام خودش بازنشر کرد) به متن درسی نازیها تبدیل شد. گوبلز، وزیر تبلیغات، در دفتر خاطراتش نوشت: «واگنر هفتاد سال پیش آنچه را که ما امروز انجام میدهیم، پیشبینی کرد. او گفت که یهودیان نمیتوانند هنر اصیل خلق کنند. ما ثابت کردیم حق با اوست.»
«اثر هنری جامع» (Gesamtkunstwerk) ایدهای که براساس آن همه هنرها - موسیقی، شعر، معماری، نقاشی، رقص - تحت اراده یک کارگردان واحد متحد میشوند. نازیها این را الگوی «جشنواره نورنبرگ» قرار دادند. لنی ریفنشتال در فیلم «پیروزی اراده» (۱۹۳۵) از تکنیکهای صحنهپردازیِ اپرای واگنر استفاده کرد: نورهای متحرک، جمعیت به مثابه گروه کر، دیکتاتور به مثابه «قهرمان تراژیک».
موسیقی در اردوگاهها: افسانه یا واقعیت؟
پس از جنگ، این روایت مشهور شد که در جلوی اتاقهای گاز، موسیقی واگنر پخش میشد. «راهپیمایی والکری» و «مرگ ایزولده» را نام بردند.
تحقیقات گویدو فاکلر (۲۰۰۰) نشان داد که در اردوگاه داخائو (۱۹۳۳-۱۹۳۴) از موسیقی واگنر برای «بازآموزی» زندانیان سیاسی استفاده میشد - آنها را مجبور میکردند به «موسیقی ملی آلمان» گوش دهند تا «فروغ آلمانی بودن درونشان زنده شود». اما در جریان هولوکاست، شواهد محکمی برای پخش آثار واگنر در جلوی اتاقهای گاز وجود ندارد.
پاملا پاتر، محقق موسیقی در دانشگاه ویسکانسین، میگوید: «موسیقی واگنر در اردوگاهها، بر خلاف تصور عمومی، عمدتاً ممنوع بود. رهبران اساس آن را بیش از حد «والا» میدانستند که برای زندانیانِ حقیر نواخته شود. اما این تفکیک چیزی از گناه واگنر کم نمیکند: موسیقی او به هر حال به نماد رژیمی بدل شد که چند میلیون یهودی را کشت.

خود واگنر چه میتوانست بگوید؟
واگنر در ۱۸۸۳ مرد. سی سال پیش از به قدرت رسیدن هیتلر. او هرگز نازی را ندید، هرگز برلینِ ۱۹۳۳ را ندید، هرگز آشویتس را ندید. اما در مقاله «شناخت خود» که در سال (۱۸۸۱) نوشت «نژاد ژرمنی در خطر انقراض است. خون دارد آلوده میشود. باید یهودیان را از فرهنگ آلمانی بیرون راند، همانطور که آلایش را از طلا میرانند.»
او در نامهای به کینگ لودویگ نوشت: «روزی خواهد آمد که یک رهبر آلمانی، با ارادهای پولادین، تمام عناصر فاسد را از پیکره ملت بیرون خواهد کشید. شاید من آن روز را نبینم. اما موسیقی من آن روز را پیشبینی میکند.»
به نظر میرسد واگنر کابوسِ بعد از خود را میدید - یا شاید داشت میساخت.
نقش کازیما و وینفرد
اتصال واگنر به نازیسم از طریق او نبود - او مرده بود. پل ارتباطی را خانوادهاش ساختند.
کازیما واگنر (همسر ریشارد، دختر فرانتس لیست) پس از مرگ واگنر، بایرویت را به معبدی برای «آیینِ واگنری» تبدیل کرد. او تصمیم میگرفت کدام آثار اجرا شوند، کدام کارگردانان اخراج شوند، کدام منتقدان راه نیابند. او تصمیم گرفت که «پارسیفال» فقط در بایرویت اجرا شود - این انحصار بعدها الگویی برای «هنر نازی» شد.
کازیما در ۱۹۳۰ مرد. اما پیش از مرگ، شاهد صعود هیتلر نبود. با این حال، کتاب خاطرات او ـ که بعدها منتشر شدـ نشان میدهد که دیدگاههای نژادپرستانه و یهودستیزانه را در خانواده نهادینه کرد.
وینفرد واگنر (همسرِ زیگفریدِ پسر) اما فعالانه نازی بود. در ۱۹۲۳ به حزب پیوست. در ۱۹۳۰، در نامهای به هیتلر نوشت: «شما مسیحای آلمانی هستید که واگنر در رویاهایش میدید. پدرشوهرم اگر زنده بود، در صف اول طرفداران شما میایستاد.»
هیتلر در پاسخ نوشت: «خانم واگنر، من فقط پیامآورم. پیام را واگنر داده است.»

پس از جنگ، وینفرد محاکمه شد اما تبرئه شد و از مدیریت بایرویت کناره گرفت. پسرانش، ویلند و ولفگانگ واگنر، مدیریت را بر عهده گرفتند و تلاش کردند «واگنر را از نازیها پاک کنند». اما آیا چنین چیزی ممکن است؟
واگنر در آینه تاریخ
پس از جنگ جهانی دوم، تفسیر واگنر به دو اردوگاه تقسیم شد: اردوگاه «واگنر نازی بود» که متفکرانی مانند تئودور آدورنو استدلال کردند که میتوان ردِّ فاشیسم را در خودِ آثار واگنر پیدا کرد: وسواس به رهبری مقتدر (وتان، زیگفرید)، نفرت از «دیگری» (آلبریش، میمه، بکمسر)، و ستایش از مرگ به عنوان رستگاری. آدورنو نوشت: «هر کسی که از واگنر لذت میبرد، به نوعی با هیتلر همدردی کرده است.» (این جمله جنجال بزرگی برانگیخت.)
اردوگاه که میگفتند«واگنر فقط هنرمند بود». برخی از هنردوستان و نوازندگان استدلال میکنند که موسیقی واگنر فراتر از ایدئولوژی است. جرج برنارد شاو، که یک سوسیالیست بود، «حلقه» را به عنوان نقدی بر سرمایهداری تفسیر کرد. دانیل بارنبویم، رهبر ارکستر آرژانتینی-یهودی، بارها در اسرائیل از اجرای واگنر دفاع کرد: «اگر نت موسیقی را نگاه کنید، هیچ صلیب شکستهای در آن نیست. نتها بیگناهند.»
معمای واگنر، معمای انسان مدرن
واگنر نه فقط یک آهنگساز، که یک هشدار است. هشداری که هنر میتواند از سیاهترین اعماق روح بشر برخیزد و باز هم زیبا باشد. هشداری که نبوغ و شرارت میتوانند در یک جان همزیستی کنند. هشداری که گوش دادن به موسیقی هرگز یک عمل خنثی نیست.
و شاید مهمترین هشدار: واگنر نشان میدهد که دموکراسیها، نهادهای مدنی، عقلگرایی - همهٔ این دستاوردهای روشنگری - شکنندهاند. کافی است یک هنرمندِ پرشور، یک فیلسوفِ فریبنده، و یک جمعیتِ تشنه رستگاری گرد هم آیند تا کابوس از نو ساخته شود.
5959


نظر شما