الهه جعفرزاده: سولماز متولد اسفند ۱۳۷۷ بود؛ دختری که به گفته مادرش «همیشه میخندید، میرقصید و عاشق زندگی بود.» کاردانی حقوق خوانده و آرزو داشت وکیل شود. نقاشی و موسیقی را دوست داشت و خانواده در تدارک مراسم ازدواجش بودند؛ اما یک حمله تشنج، همهچیز را تغییر داد.
مادرش روایت میکند: «سه سال بود تشنج نکرده بود. آن روز افتاد و گیجگاهش با یک گوشه از دیوار برخورد کرد خورد. همان ضربه باعث مرگ مغزی شد.» سولماز سه روز در بیمارستان بستری بود و روز چهارم، پزشکان خبر قطعی مرگ مغزی را اعلام کردند.

متن کامل مصاحبه را در این لینک بخوانید.
توران خانم، مادر سولماز، میگوید پیش از آن خودش کارت اهدای عضو داشته، اما هرگز تصور نمیکرده روزی برای فرزندش در چنین موقعیتی قرار بگیرد: «همیشه وقتی خانوادههای اهداکننده را در تلویزیون میدیدم، با خودم میگفتم مگر میشود آدم اجازه بدهد جسم بچهاش را تکهتکه کنند؟ فکر میکردم هیچوقت طاقت چنین تصمیمی را ندارم.»
اما جملهای از پزشک معالج، نگاه او را تغییر داد: «دکتر گفت دخترتان دیگر برنمیگردد، اما همین حالا مادرهایی کنار تخت بچههایشان نشستهاند که امید دارند با رسیدن یک قلب یا کلیه، فرزندشان زنده بماند. آیا راضی هستید آنها هم داغدار شوند؟ با خودم گفتم اگر قرار است بچه من باعث شود چند مادر دیگر عزادار نشوند، چرا این کار را نکنم؟»
خانواده سولماز روز ۲۲ تیر رضایتنامه اهدای عضو را امضا کردند و یک روز بعد، همه اعضا و حتی نسوج بدن او اهدا شد. حالا بعد از سه سال، مادرش هنوز نمیداند قلب یا کلیه دخترش به چه کسانی رسیده، اما هر بار گیرنده عضوی را میبیند، ناخودآگاه به یاد سولماز میافتد: «همیشه با خودم فکر میکنم شاید یک تکه از دخترم در بدن همین آدم نفس میکشد.»
او میگوید تصور زنده ماندن دخترش در بدن دیگران، اندوهش را کمی قابلتحملتر کرده است: «دلتنگی هیچوقت تمام نمیشود؛ فقط شکلش عوض میشود. اما وقتی فکر میکنم مادری حالا کنار بچهاش آرام گرفته چون عضو دختر من به او رسیده، حس میکنم سولماز هنوز در این دنیا حضور دارد.»
۴۷۲۳۲



نظر شما