آمریکایی ها فهم درستی از فرهنگ کره شمالی ندارند / شکست سیا و پنتاگون؛ چرا حکومت کره شمالی سقوط نکرد؟

کامینگز به یک نکته فرهنگیِ عمیق اشاره می‌کند. در فرهنگ کره‌ای، پاک شدن نام از تاریخ و بدنامیِ خاندان، بدتر از مرگ است. انگیزه بقای نظام در کره‌شمالی، فراتر از قدرت سیاسی، ریشه در «عزتِ خاندانی و تاریخی» دارد. این چیزی است که تحلیل‌گرانِ مادی‌گرای غربی (که فقط با آمار و ارقام اقتصاد خرد کار می‌کنند) هرگز نمی‌فهمند...کامینگز نشان می‌دهد که کره‌شمالی یک «کتابچه‌ی راهنما» (Playbook) دارد. آن‌ها بحران ایجاد می‌کنند تا طرف مقابل را به پای میز مذاکره بکشانند. رفتار کره‌شمالی یک استراتژی کاملاً «عقلانی» و «تکرارپذیر» برای کسب امنیت و امتیازات اقتصادی است. آن‌ها آموخته‌اند که غرب تنها زمانی جدی مذاکره می‌کند که با یک بحران حاد روبرو شود.

گروه اندیشه: مقاله حاضر نوشته بروس کامینگز در کتاب «کمونیسم در قرن بیست و یکم» با ویراستاری شینون برینکت است. این کتاب را انتشارات پاراگر در سال ۲۰۱۴ منتشر کرده است. وحید اسلام زاده با ترجمه این مقاله، به یکی از مهمترین سوالات می پردازد. چرا اتحاد جماهیر شوروی از هم متلاشی شد، ولی حکومت کره شمالی که بر اساس پیش بینی های سیا گمان می رفت بین ۲۰۱۷ تا ۲۰۰۰ میلادی فرومی پاشد، چنین نشد؟ کامینگز در مقاله حاضر به کالبدشکافی ساختار منحصربه‌فرد، تبارشناسی فرهنگی و دلایل تداوم نظام سیاسی کره‌شمالی می‌پردازد و فرضیات سنتی دستگاه‌های اطلاعاتی و رسانه‌ای غرب مبنی بر فروپاشی قریب‌الوقوع این کشور را به چالش می‌کشد. کامینگز با بیانی منتقدانه نشان می‌دهد که برخلاف تصور مادی‌گرایانه و آماری واشینگتن، منطق بقای پیونگ‌یانگ بر پایه الگوهای مرسوم مارکسیستی یا استبدادیِ صرف استوار نیست، بلکه این رژیم پوسته کمونیسم را برای جذب حمایت‌های بین‌المللی حفظ کرده و در باطن، به بازتولید یک «سلطنت موروثی سرخ» و احیای ساختارهای کهن کنفوسیوسی روی آورده است. در این مدل کورپوراتیستی، جامعه نه به عنوان عرصه‌ای برای مبارزه طبقاتی، بلکه به مثابه یک «بدنِ واحد» و خانواده‌ای بزرگ صورت‌بندی می‌شود که در آن، رهبر در جایگاه «پدر ملت» از مشروعیتی اخلاقی، خاندانی و شبه‌مذهبی برخوردار است؛ امری که اطاعت را از یک اجبار سیاسی به یک وظیفه اخلاقی عمیق تبدیل می‌کند و مانع از گسست‌های درونی نظام در سخت‌ترین دوران قحطی و تحریم می‌شود.

نویسنده همچنین با بررسی دکترین‌های دفاعی ایالات متحده به‌ویژه پس از واقعه ۱۱ سپتامبر و اتخاذ رویکرد «حمله پیشگیرانه»، استدلال می‌کند که تهدیدهای تندروهای واشینگتن و سرنوشت کشورهایی چون عراق، بزرگ‌ترین کاتالیزور برای اتمی شدن و تثبیت استراتژی بازدارندگی هسته‌ای کره‌شمالی بوده‌اند؛ چرا که در روان‌شناسی سیاسی و عزت‌محور این کشور، کوتاه آمدن به معنای شرمساری تاریخی و نابودی خاندانی است و اصرار بر ایدئولوژی «جوشه» (خودکفایی)، بیش از آنکه یک لجبازی اقتصادی باشد، ابزاری برای حفظ آبرو، کسب عزت نفس و مقاومت در برابر نظم لیبرال جهانی به شمار می‌رود. این مقاله را در ادامه می خوانید:

****

آمریکایی ها فهم درستی از فرهنگ کره شمالی ندارند / شکست سیا و پنتاگون؛ چرا حکومت کره شمالی سقوط نکرد؟
وحید اسلام زاده

 شکست تحلیلی غرب و منطق بقای کره‌شمالی

بقای کره‌شمالی خود به تنهایی یک شکست تحلیلی برای دستگاه‌های اطلاعاتی غرب (سیا) و رسانه‌هایی مثل سی‌ان‌ان بود. این نشان می‌دهد که ما با سیستمی روبرو هستیم که منطقِ بقای آن با استانداردهای مرسوم سیاسی تفاوت دارد.

غرب برای «اهریمن‌سازی» از کره‌شمالی، به هر دو روایت نیاز داشت. اگر می‌خواستند تحریم کنند، می‌گفتند در حال فروپاشی است؛ اگر می‌خواستند بودجه نظامی را بالا ببرند، می‌گفتند خطر هسته‌ای است. کامینگز می‌خواهد بگوید این «تصویرسازی» بیش از آنکه واقعیتِ کره‌شمالی باشد، نیازِ سیاسیِ آمریکا بود.

ترسِ جهان از کره‌شمالی فقط بابت قدرت گرفتن آن نیست، بلکه بابت «لحظه فروپاشی» آن هم هست. یک کره‌شمالیِ در حال سقوط، به اندازه یک کره‌شمالی هسته‌ای می‌تواند خطرناک باشد (به دلیل آوارگان زیاد، سلاح‌های رها شده و آشوب مرزی).

اگر این نظام واقعاً یک نظام یاغی و لرزان بود، چطور توانست بیش از نیم قرن در برابر شدیدترین تحریم‌های تاریخ دوام بیاورد؟ پس حتماً «منابع بقایی» دارد که کارشناسان غربی از دیدن آن عاجز بوده‌اند.

از مارکسیسم تا کنفوسیوسیسم: چسب درونی نظام

کامینگز یک سوال هوشمندانه می‌پرسد: اگر فقط سرکوب و دیکتاتوری باعث بقا بود، پس چرا شوروی و اروپای شرقی که آن‌ها هم دیکتاتوری بودند، فروپاشیدند؟

«نیروی پلیسی» به تنهایی برای ۶۰ سال بقا در جهنمِ قحطی کافی نیست؛ پس باید یک «عاملِ پیونددهنده» (چسب) درونی وجود داشته باشد. او می‌گوید کره‌شمالی، مارکسیسم (که بر پایه اقتصاد و طبقه کارگر است) را کنار گذاشته و به سنت‌های باستانی کره (کنفوسیوسیسم) بازگشته است که بر پایه «وفاداری مطلق به پدر/رهبر» و «خانواده» است.

کره‌شمالی در واقع یک «سلطنتِ موروثیِ سرخ» است. آن‌ها از ظاهرِ کمونیسم برای جذب کمک‌های شوروی استفاده کردند، اما باطنِ نظام‌شان یک ساختار پادشاهی باستانی است که رهبر را «پدر ملت» می‌بیند.

دعوت از کارشناسان «چین» برای نظر دادن درباره «کره‌شمالی»، نشان‌دهنده‌ی نگاهِ تحقیرآمیز یا ساده‌انگارانه‌ی واشینگتن به استقلالِ هویتی و سیاسیِ کره است. یکی از دلایل شکست سیاست خارجی آمریکا، نادیده گرفتنِ ویژگی‌های منحصربه‌فردِ فرهنگی و تاریخیِ کره و تقلیل دادن آن به یک «کمونیسمِ ماهواره‌ای» (وابسته به چین یا شوروی) بوده است.

ساختار اندام‌وار و مدل «دولت پدری»

کامینگز می‌گوید فرهنگِ قدیمیِ کره، مارکسیسم را در خود هضم کرد. این یعنی کره‌شمالی بیش از آنکه «مارکسیست» باشد، «کره‌ای» است. پیونگ‌یانگ از مارکسیسم فقط به عنوان یک «پوسته» استفاده کرد تا قدرت را متمرکز کند، اما «محتوا» همان سنت‌های اقتدارگرای قدیمی کره بود.

کره‌ای‌ها فقط آنچه را «می‌خواستند» از لنینیسم گرفتند. آن‌ها بخشِ «انترناسیونالیسم» (جهان‌وطنی) مارکسیسم را دور انداختند و به جای آن «ناسیونالیسمِ افراطی» را نشاندند. چرا کره‌شمالی برخلاف شوروی، هیچ‌گاه به دنبال «انقلاب جهانی» نبود، بلکه فقط به دنبال «حفظِ قلعه‌ی خود» بود.

نویسنده صادقانه می‌گوید که این نظام، علی‌رغمِ بومی بودن، بسیار سرکوبگر است. او با ظرافت می‌گوید پنهان‌کاری رژیم نباید باعث شود ابعاد جنایات احتمالی را نادیده بگیریم. کامینگز می‌گوید کره‌شمالی مثل یک «بدن» (Corpus) اداره می‌شود که سرِ آن (رهبر) فرمان می‌دهد و بقیه اعضا بدون چون و چرا اطاعت می‌کنند. این نه یک دیکتاتوریِ ساده، بلکه یک «سازمانِ اندام‌وار» است که همه در آن حل شده‌اند. برای فهم کره‌شمالی نباید دنبال کتاب‌های مارکس گشت؛ بلکه باید به مدل‌های «دولتِ پدری» و «جامعه‌ی صنفی» نگاه کرد که در آن رهبر، «پدرِ ملت» است.

کره‌شمالی برخلاف ظاهرِ مارکسیستی‌اش، در باطن شباهت غریبی به نظام‌های اقتدارگرای سنتی دارد که جامعه را نه به عنوان طبقاتِ در حال ستیز، بلکه به عنوان یک «بدنِ واحد» می‌بینند. در کورپوراتیسم، همه اعضای جامعه مثل اعضای یک بدن هستند؛ اگر دست (کارگر) خودسرانه عمل کند، بدن می‌میرد. همه باید از مغز (رهبر/پدر) فرمان ببرند.

این دقیقاً همان منطقی است که در کره‌شمالی تحت عنوان «نظام رهبری واحد» ترویج می‌شود. کیم ایل سونگ نه فقط یک دبیرکل، بلکه «پدرِ خلق» است. این استعاره، اطاعت را از یک امر سیاسی به یک «وظیفه اخلاقی و خانوادگی» تبدیل می‌کند. روبرتو اونگر می‌گوید این نظام‌ها سعی می‌کنند با بازگشت به سنت‌های قدیمی (مثل سلسله‌مراتب کنفوسیوسی در کره یا کلیسایی در اسپانیا)، از آشفتگی‌های دنیای مدرن فرار کنند. کره‌شمالی برای حل مشکلاتِ دنیای جدید، به سراغِ احیای «نظمِ پادشاهیِ قدیم کره» در لباسی جدید رفته است.

دگرگونی سوسیالیسم به ناسیونالیسم رادیکال

مارکسیسم کلاسیک می‌گوید: «کارگرانِ همه کشورها متحد شوید.» اما کره شمالی (مثل مانویلسکو) می‌گوید: «تمامِ ملتِ ما باید علیه ملت‌های غربی متحد شوند.» کره شمالی سوسیالیسم را از یک مبارزه طبقاتیِ داخلی به یک «مبارزه ملی علیه امپریالیسم» تبدیل کرده است. در این نگاه، حتی سرمایه‌دارِ کره‌ای (اگر وفادار باشد) بخشی از «ملت پرولتاریا» محسوب می‌شود.

کامینگز توضیح می‌دهد که چرا این کشورها به ساختارِ قدرتِ عمودی (استبدادی) نیاز دارند. مانویلسکو معتقد بود برای اینکه یک کشور ضعیف بتواند در جهان سری بین سرها درآورد، نباید در داخل دچار تفرقه و دموکراسی باشد؛ بلکه باید مثل یک «مشتِ گره‌کرده» (ساختار عمودی) منسجم شود.

کامینگز با شجاعت به شباهتِ این نوع سوسیالیسم با فاشیسم اشاره می‌کند. برخلاف تصور عمومی، تضادِ کره شمالی با غرب، تضادِ کمونیسم با سرمایه‌داری نیست؛ بلکه تضادِ یک «ناسیونالیسمِ رادیکال و امنیت‌محور» با «نظمِ لیبرال جهانی» است.

کامینگز توضیح می‌دهد که چرا شعارهای طبقاتی در کره‌شمالی رنگ باختند. کره‌شمالی فهمید «کارگران جهان متحد شوید» سدی در برابر نفوذ غرب نمی‌سازد، اما «ملتِ کره متحد شوید» چرا. این کشور مدل «توسعه خودمحور» (شبیه به استالینیسم) را به عنوان دژی در برابر بازارهای جهانی انتخاب کرد.

آمریکایی ها فهم درستی از فرهنگ کره شمالی ندارند / شکست سیا و پنتاگون؛ چرا حکومت کره شمالی سقوط نکرد؟

استعاره خانواده و نژادپرستی تدافعی

نظام کره‌شمالی خودش را نه یک «حکومت غریبه»، بلکه یک «خانواده بزرگ» معرفی می‌کند. در کره‌شمالی، کیم ایل سونگ «پدر»، حزب کمونیست «مادر» و مردم «فرزندان» هستند. این مدل باعث می‌شود مخالفت با رهبر، نه یک کنش سیاسی، بلکه به مثابه «خیانت به پدر» و «بی‌حرمتی به خانواده» تلقی شود که در فرهنگ شرقیِ کره، نابخشودنی است.

نویسنده می‌گوید انزجار از «فردگراییِ لیبرال»، باعث شد که سوسیالیست‌های رادیکال به همان جایی برگردند که کنفوسیوسی‌های قدیمی بودند: تقدسِ جمع و خانواده. کره‌شمالی با استفاده از استعاره «فرزندِ وفادار»، توانست شکافِ میان ایدئولوژی مارکسیستی (جدید) و فرهنگ کنفوسیوسی (قدیم) را پر کند. این نظام ادعا می‌کند که لیبرالیسم، انسان‌ها را «تنها و رها شده» می‌کند، اما نظامِ آن‌ها به انسان‌ها «بازشناسیِ فردی از طریق عشق و پیوند خانوادگی» (طبق نقل‌قول اونگر) می‌دهد.

جوشه فقط یک لجبازی اقتصادی نیست، بلکه یک «ضرورتِ کورپوراتیستی» برای حفظِ استقلالِ این «بدنه‌ی سیاسی/خانوادگی» در برابر ناهنجاری‌های دنیای بیرون است.

کامینگز به شکلی کنایه‌آمیز نشان می‌دهد که کره‌شمالی (که مدعیِ سرسخت‌ترین مبارزه با ژاپن است)، دقیقاً همان مدلِ «دولت-خانواده» و «فاشیسم نژادی» ژاپنِ دهه ۱۹۳۰ را کپی‌برداری کرده است. کیم ایل سونگ، جایگاهِ «امپراتور ژاپن» را در فرهنگ کره گرفت. او همان «پدرِ نژاد» شد که خونش در رگ‌های ملت جاری است.

چرا کره‌شمالی بسیار منزوی است؟! چون آن‌ها خود را یک «خانواده‌ی خونیِ خالص» می‌بینند که نباید با دنیای بیرون (خون‌های بیگانه) آلوده شود. این فراتر از سیاست، یک نوع «نژادپرستیِ تدافعی» است. چینی‌ها (مائو) سعی کردند خانواده را نابود کنند تا فرد فقط به حزب وفادار باشد، اما شکست خوردند. اما کره‌شمالی خانواده را «بلعید». هنرِ کره‌شمالی این بود که بین «وفاداری به خانواده» و «وفاداری به رهبر» تضادی ایجاد نکرد؛ بلکه رهبر را به «پدرِ بزرگِ» کلِ خانواده‌ها تبدیل کرد. این ساختار، دموکراسی را اساساً «ناممکن» می‌کند، چون شما نمی‌توانید پدرِ خانواده را با رای‌گیری عوض کنید!

نفی جنگ طبقاتی و بازتولید سنتی پیونگ‌یانگ

کامینگز صراحتاً می‌گوید کیم ایل سونگ تئوری مارکس (جنگ طبقاتی) را کنار گذاشت. در کره‌شمالی، «کارگر» و «سرمایه‌دار بومی» با هم برادرند چون هر دو «کره‌ای» هستند. دشمنِ آن‌ها طبقه سرمایه‌دار داخلی نیست، بلکه «ملت‌های امپریالیست» (آمریکا و متحدانش) هستند. این تغییر واحدِ تحلیل از «طبقه» به «ملت»، کلیدِ انسجام داخلی آن‌هاست. از دیدِ نظام، اگر کسی با رهبر مخالفت کند، فقط یک مخالف سیاسی نیست؛ بلکه مانند یک «سلول سرطانی» است که هارمونیِ کلِ «بدنِ ملت» و حتی «نظم کیهان» را به هم می‌زند. به همین دلیل است که آن‌ها مخالفان را با قاطعیتِ یک جراح که تومور را خارج می‌کند، حذف می‌کنند.

وقتی بدن انسان با کیهان پیوند دارد، پس «سلامتِ رهبر» با «سلامتِ ملت» یکی می‌شود. در کره‌شمالی، گریه‌های دست‌جمعی برای رهبر یا فداکاری‌های افراطی وجود دارد؛ چون آن‌ها تصور می‌کنند بدون این «سر» یا «مغز»، کلِ بدنه‌ی جامعه دچار فروپاشی فیزیولوژیک و کیهانی می‌شود. کامینگز تأکید دارد که کیم ایل سونگ نیازی به تقلید از فاشیسم یا استالینیسم نداشت؛ او فقط سنت‌های ۲۰۰۰ ساله‌ی کره را در قالب یک حزبِ مدرن بازتولید کرد. کره‌شمالی را یک «وصله‌ی ناجور» در تاریخ نبینید، بلکه آن را «ادامه‌ی منطقیِ فرهنگ سیاسیِ کهنِ کره» در عصر مدرن معرفی کنید.

ایدئولوژی جوشه و انقلاب روحی برای عزت نفس

کامینگز واژه «سادِه‌جویی» (Sadaejuûi) را مطرح می‌کند که به معنای «خدمت به قدرت بزرگتر» است (سدی دیرینه در تاریخ کره نسبت به چین). «جوشه» فقط یک مدل اقتصادی نیست؛ بلکه یک «انقلاب روحی» برای پایان دادن به قرن‌ها حقارتِ کُره در برابر همسایگان قدرتمندش (چین، ژاپن و روسیه) است. این ایدئولوژی به مردم کره حسِ «ارزشمندی» می‌دهد، حتی اگر در فقر باشند.

نویسنده اشاره می‌کند که حتی پیش از اینکه کیم ایل سونگ کلمه «جوشه» را ابداع کند، از واژگان کره‌ای مشابه استفاده می‌کرد. ایدئولوژی کره شمالی برخلاف سایر کشورهای بلوک شرق، «وارداتی» نیست. ریشه‌های آن به دهه ۴۰ و حتی پیش از آن برمی‌گردد. این نشان می‌دهد که چرا با فروپاشی شوروی، نظام کره شمالی فرو نپاشید؛ چون مشروعیتش را از مسکو نمی‌گرفت، بلکه از «ناسیونالیسمِ جریحه‌دار شده‌ی کره‌ای» می‌گرفت.

نکته پایانی کامینگز بسیار انسانی و عمیق است. او می‌گوید تمام این شعارهای خشکِ سیاسی، در نهایت به دنبال یک چیز هستند: «عزتِ نفس». برخورد جبهه‌گیرانه‌ی کره شمالی با جهان را نباید صرفاً یک کنش سیاسی دید؛ این رفتار، واکنشی است به تاریخِ طولانیِ استعمار. برای آن‌ها، داشتنِ بمب یا اقتصاد مستقل، به معنای «آدم بودن» و «دیده شدن» در نظام جهانی است.

متن اشاره دارد که جوشه ابزاری بود تا کیم ایل سونگ زیر سایه برادر بزرگتر (شوروی) و همسایه بزرگ (چین) نرود. کره شمالی حتی از همان اواسط دهه ۶۰ میلادی، راهِ «تک‌روی» را انتخاب کرده بود و این یعنی آن‌ها دهه‌هاست که برای «انزوا» تمرین کرده‌اند و به آن عادت دارند.

آمریکایی ها فهم درستی از فرهنگ کره شمالی ندارند / شکست سیا و پنتاگون؛ چرا حکومت کره شمالی سقوط نکرد؟

 سیاست بر اساس آبرو، وقار ملی و اصالت ایده

کامینگز توضیح می‌دهد که چرا توهین به عکسِ رهبر در کره شمالی، جرمی در حدِ خیانت به وطن است. رهبر در اینجا فقط یک مقام سیاسی نیست، بلکه «صورتِ ملت» است. برای یک کره‌ای، توهین به کیم ایل سونگ مانند توهین به ناموس یا آبروی خانوادگی است. این یک «تعصبِ سنتی» است که لباسِ سیاسی پوشیده است.

در غرب، سیاست بر اساس «سود و زیان» است، اما در کره شمالی (طبق گفته لدیارد)، سیاست بر اساس «عزت و شرمساری» است. چرا کره شمالی حتی به قیمت گرسنگی مردمش، حاضر نیست در برابر تحریم‌ها کوتاه بیاید. چون از نظر آن‌ها، کوتاه آمدن یعنی «از دست دادنِ کوک‌چه» (آبرو/وقار ملی)، و در فرهنگ آن‌ها، مرگ بهتر از بی‌‎آبرویی است.

نویسنده به نکته ظریفی اشاره می‌کند؛ چرا کره‌شمالی با وجود فقر، مجسمه‌های طلایی و بناهای غول‌آسا می‌سازد؟ این بناها برای «نمایش قدرت» به معنای غربی نیست، بلکه برای «تسکینِ غرورِ جریحه‌دار شده‌ی ملی» است. آن‌ها می‌خواهند با این عظمت، به دنیا بگویند «ما را جدی بگیرید، ما حقیر نیستیم.»

کامینگز تأکید دارد که این رفتارها از «سرچشمه‌های عمیقِ روانِ سنتی» می‌آیند. هرگونه تلاش برای تغییر کره‌شمالی بدون درک این «روان‌شناسیِ عزت‌محور»، شکست خواهد خورد. فشارِ خارجی اگر پالسِ «تحقیر» بفرستد، فقط باعث لجاجتِ بیشترِ این نظامِ کورپوراتیست می‌شود.

مارکس می‌گفت «ماده» و «اقتصاد» زیربنا هستند و فکر و فرهنگ روبنا. اما کیم جونگ ایل دقیقاً برعکس می‌گوید: «ایده همه چیز را تعیین می‌کند.» کره‌شمالی یک نظام «ایده‌آلیست» (آرمان‌گرا به معنای فلسفی) است، نه یک نظام «ماتریالیست». آن‌ها معتقدند اگر مردم به اندازه کافی ایمان داشته باشند، می‌توانند بر سختی‌های مادی و گرسنگی غلبه کنند. این نگاه، بیشتر شبیه به «رهبانیتِ مذهبی» است تا سوسیالیسم علمی.

کامینگز محیط مطالعه‌ی «جوشه» را با یادگیریِ متونِ کهنِ کنفوسیوسی مقایسه می‌کند. جلساتِ نقد و تکرارِ سخنان رهبر در کره‌شمالی، در واقع نسخه‌ی مدرنِ همان مکتب‌خانه‌های قدیمی کنفوسیوسی است. هدف، «تولید دانش» نیست، بلکه «ایجاد یک حالت ذهنیِ خاص» و «تزکیه» برای وفاداریِ مطلق است.

این نکته بسیار جالب است؛ کیم جونگ ایل معتقد بود شوروی نه به خاطر اقتصادِ ضعیف، بلکه به خاطر «ضعفِ ایمانِ» جوانانش فروپاشید. چرا کره‌شمالی بیش از هر چیز بر «تبلیغات و شست‌وشوی مغزی» (Indoctrination) تأکید دارد. آن‌ها فقر را خطر اصلی نمی‌بینند، بلکه «تغییرِ فکر» را عاملِ نابودیِ نظام می‌دانند.

«اول چیزهای کره‌ای»! این یعنی ایدئولوژی در کره‌شمالی ابزاری است برای حفظِ «کُره‌ای بودن» در برابرِ جهانی شدن. «جوشه» در واقع یک «مذهبِ ملی» است که در آن، کیم ایل سونگ نه فقط یک رهبر، بلکه «مبشرِ آگاهیِ برتر» است.

سراب فروپاشی و تندروی‌های واشینگتن

پیش‌بینی سال ۱۹۹۷ برای فروپاشی تا ۲۰۰۲ بود. اکنون که در سال ۲۰۲۶ هستیم، آن «۵ سال»، ۳۰ سال تمدید شده است! «فروپاشی» در کره‌شمالی یک «اتفاق» نیست که منتظرش باشیم، بلکه یک «سراب» است که سیاستمداران غربی را در بیابانِ دیپلماسی سرگردان کرده است.

وقتی پیش‌بینیِ فروپاشی (Eberstadt) محقق نشد، تحلیل‌گران به سمت «تولیدِ فروپاشی» (Tear down this tyranny) حرکت کردند. «تغییر رژیم» در کره، برخلاف عراق، با خطرِ برخورد هسته‌ای همراه بود، اما تندروهای واشینگتن در فضای سرمستیِ بعد از سقوط صدام، حاضر بودند این قمار را انجام دهند.

توصیف جلسات کاخ سفید به عنوان «جنگ داخلی» و «مسابقات داد و فریاد»، نشان‌دهنده تزلزل و عدم قطعیت در لایه‌های بالای قدرت آمریکاست. در حالی که نظام کره‌شمالی به عنوان نظامی متزلزل توصیف می‌شد، در واقع این سیستمِ تصمیم‌گیری در واشینگتن بود که دچار هرج‌ومرج و قطب‌بندیِ شدید شده بود.

 حفظ عزت خاندانی: جنگ تا پای جان

این یک نقد اساسی به تحلیل‌گران غربی است. در آلمان، جنگ داخلیِ خونینی بین شرق و غرب رخ نداده بود. اما در کره، طرفین دستشان به خون یکدیگر آلوده است. رهبران کره‌شمالی (به‌ویژه نسل قدیمی و فرزندانشان) فروپاشی را به مثابه‌ی «اعدامِ تاریخی» خود می‌بینند. آن‌ها برخلاف نخبگان آلمان شرقی، جایی برای رفتن یا ادغام شدن در سیستم جدید ندارند؛ پس تا پای جان می‌جنگند.

کامینگز به یک نکته فرهنگیِ عمیق اشاره می‌کند. در فرهنگ کره‌ای، پاک شدن نام از تاریخ و بدنامیِ خاندان، بدتر از مرگ است. انگیزه بقای نظام در کره‌شمالی، فراتر از قدرت سیاسی، ریشه در «عزتِ خاندانی و تاریخی» دارد. این چیزی است که تحلیل‌گرانِ مادی‌گرای غربی (که فقط با آمار و ارقام اقتصاد خرد کار می‌کنند) هرگز نمی‌فهمند.

نویسنده به صراحت می‌گوید که کره‌شمالی مانند شوروی «بی‌صدا» نخواهد رفت. هرگونه تلاش برای فروپاشی اجباریِ کره‌شمالی, به معنای پذیرش یک جنگ منطقه‌ای است که می‌تواند کل اقتصاد شمال شرق آسیا (چین، ژاپن و کره جنوبی) را نابود کند.

استراتژی عقلانیِ بحران‌آفرینی و یادگیری نهادی

کامینگز نشان می‌دهد که کره‌شمالی یک «کتابچه‌ی راهنما» (Playbook) دارد. آن‌ها بحران ایجاد می‌کنند تا طرف مقابل را به پای میز مذاکره بکشانند. رفتار کره‌شمالی «دیوانگی» یا «غیرقابل پیش‌بینی» نیست؛ بلکه یک استراتژی کاملاً «عقلانی» و «تکرارپذیر» برای کسب امنیت و امتیازات اقتصادی است. آن‌ها آموخته‌اند که غرب تنها زمانی جدی مذاکره می‌کند که با یک بحرانِ حاد روبرو شود.

این واقعیت که کلینتون تا آستانه‌ی حمله پیش رفت اما با میانجی‌گری کارتر متوقف شد، یک نقطه عطف است. «جنگ» همیشه روی میز بوده است، اما آنچه مانع آن شده، نه لزوماً مهربانی آمریکا، بلکه «هزینه‌ی غیرقابل تحملِ تهاجمِ متقابلِ شمال» بوده است. بازدارندگیِ متعارفِ کره‌شمالی حتی قبل از بمب اتم هم کار می‌کرد.

اینکه در سال ۲۰۰۲ همه مراحل را سریع‌تر انجام دادند، نشان‌دهنده «یادگیریِ نهادی» در پیونگ‌یانگ است. کره‌شمالی در هر دور از بحران، قوی‌تر و سریع‌تر عمل می‌کند. آن‌ها از تجربه‌ی قبلی آموختند که نباید زمان را تلف کنند و باید به سرعت به «عمل انجام شده» برسند.

کامینگز به یک نکته‌ی ظریف اشاره می‌کند: نگاه کره‌شمالی به آژانس به عنوان «شعبه‌ی اطلاعاتی واشینگتن». چرا کره‌شمالی به نهادهای بین‌المللی بی‌اعتماد است. از دید آن‌ها، این نهادها نه داورانی بی‌طرف، بلکه بازوهای فنیِ آمریکا برای جاسوسی و محدودسازی هستند.

این یکی از مفاهیم مورد علاقه کامینگز است. کره‌شمالی با ابهام در مورد داشته‌هایش، نوعی «بازدارندگیِ ارزان» ایجاد می‌کند. «ابهام هسته‌ای» (Nuclear Ambiguity) بخشی از استراتژی بقای آن‌هاست. تا زمانی که دشمن نداند شما دقیقاً چه دارید، در حمله به شما تردید خواهد کرد.

کامینگز می‌گوید اگر جایمان را با آن‌ها عوض کنیم، می‌بینیم که رفتار آن‌ها «عقلانی» است. هر کشوری که تحت تهدیدِ نابودی باشد، به دنبال قوی‌ترین سلاح می‌رود. هسته‌ای شدن کره‌شمالی نه یک «تصمیم ایدئولوژیک»، بلکه یک «ضرورتِ بقا» در پاسخ به تغییر دکتری دفاعی آمریکا بود.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2223592

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 5 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین